+++++ خاطرات دبیرستان شهاب (9) +++++

 

     خاطرات دبیرستان شهاب 9

+++++  روزنامۀ  دیواری  +++++

 

     در دوران تحصیل در دبیرستان شهاب یک روزنامۀ دیواری داشتیم که در طی سال

تنها چند شمارۀ محدود از آن منتشر می شد و در ویترین محوطۀ دبیرستان نصب

می گردید .  " شهاب  بنی هاشمی " وظیفۀ طراحی و صفحه بندی را بر عهده داشت

و با طرحهای مینیاتوری ظریف و دقیق که دقت و حوصلۀ زیادی می طلبید روزنامه را

در کادری زیبا و چشمگیر قرار میداد . و در واقع نتیجۀ کار ما را رنگ می کرد و به

جای قناری می فروخت . کامران خطاط  روزنامه بود . یکی از دوستان که نامش به

خاطرم نمانده مسئولیت طرح و تهیۀ جدول را به عهده داشت . بنده و جناب " غلامرضا

ایرانپور " نیز  نویسندگان مطالب نشریه بودیم .

     +++++++++++++++

 

     در خرمشهر دو آدرس و نشانی وجود داشت که بی بی مارقاسم همیشه ما را از

آنها میترسانید . دو محل مرموز و مشکوک که از نظر مارقاسم نزدیک شدن به آنها

ممنوع بود . گویا ساکنین آن موجوداتی بودند غیرآدمیزاد و  می توانستند در یک چشم

به هم زدن آدم را قورت بدهند و غیب کنند . و لازم بود که ما از این دو محل و مکان

 بترسیم و از آنها دوری کنیم .

 یکی از آنها " تورات " بود . کنیسۀ یهودیان در بازار صفا . 

 و دیگری " دبیرستان ایراندخت " در خیابان میلانیان .

     +++++++++++++++

 

     تا زمانی که در خرمشهر بودیم پایمان به تورات نرسید . و فرصتی دست نداد تا آن

را از درون تماشا کنیم و  چند و چون درون آن بر ما پوشیده ماند . اما ساکنین آن را به

خوبی می شناختیم و ارتباط خوب و حسنه ای با آنها داشتیم و تمام شایعاتی را که

دربارۀ  آنها رایج بود بی اساس میدانستیم . اصلا باور نمی کردیم که آنها مثلا خون

بچه ها را بنوشند ،یا با چلاپتین دندان بچه ها را بکشند ، یا از موی سر بچه ها برای

خودشان بند تنبان درست کنند .    

     بدینترتیب عامل بیم و هراس نهفته در درون تورات بر ما روشن نشد .اما دروازه های

دبیرستان ایراندخت چندین بار به روی ما گشوده شد و هر بار با بیم و تردید و هراس از

مرزهای غیر مجاز آن گذشتیم و پای به درون   شهر ممنوعه گذاشتیم .

     با تجربۀ ورود به دبیرستان ایراندخت به روشنی دریافتیم که احادیث و روایات

هولناک مرویه چندان هم بیمورد نبوده و دانستیم که باید از این مکان و ساکنین آن

بترسیم . و خداییش هم ترسیدیم .

     دفعۀ اول برای شرکت در مسابقۀ زبان انگلیسی بود که در فضایی مالیخولیایی و به

شدت غیر زمینی برگزار می گردید . ارواح و اشباح کینه توز با روپوش های خاکستری و

خنده های زهرآلود از شکاف دیوارها سر می کشیدند و بر ما می تاختند تا دیگر جرات

نکنیم به حریم آنها نزدیک شویم . همین طلسم و جادو همیشه باعث می شد که تنها

به رتبۀ دوم نائل شویم. رتبۀ اول هر سال نصیب یکی از آبی پوشان" دبیرستان فرحناز "

می گردید . ظاهرا طلسم و جادوی ارواح خاکستری بر او اثری نداشت .   

     معلمان و مسئولین دبیرستان ایراندخت هم حال و روزشان بهتر از خود ما نبود . هر

سال که به همین مناسبت به آنجا میرفتیم متوجه میگردیدیم که این افراد به اندازۀ

دهها سال پیر و شکسته شده اند . بی شک سر و کله زدن با اشباح خاکستری پوش

کار چندان ساده ای نبود و رمق آنها را می گرفت . البته این موضوع همان موقع بر ما

 روشن نشد بلکه سالها بعد به این نتیچه دست یافتیم . زمانی که رمق خودمان

گرفته شد .

     +++++++++++++++

 

     سال سوم دبیرستان مسابقات روزنامه نگاری مدارس شهر در دبیرستان ایراندخت

برگزار گردید . در این رقابتها روزنامۀ ما به مقام اول دست یافت و تیم دبیرستان شهاب

به عنوان نمایندۀ مدارس خرمشهر برای شرکت در مسابقات روزنامه نگاری استان که

آن سال در شهر دزفول برگزار می گردید برگزیده شد . در این روز بود که برای اولین بار

با پدیدۀ شگفت انگیزی روبرو شدیم . دریافتیم که دختران دانش آموز برای شرکت در

این رقابتها مدتها تمرین و ممارست کرده اند و اصولا آنها برای امتحان انشا نیز مثل بقیۀ

امتحانات درس می خوانند و خود  را آماده می کنند . ولی هر چه به خودمان فشار

می آوردیم نمی توانستیم پی ببریم که چگونه خودشان را آماده  می کنند و اصلا چه

چیزی می خوانند .  یاد حرفهای بی بی مارقاسم افتادیم .

در این روز برای اولین بار به بی بی مارقاسم یک امتیاز دادیم .

     +++++++++++++++

 

     سرانجام همراه کاروان فرهنگی راهی دزفول شدیم و شگفتی های این شهر را

دیدیم .

     سفر به دزفول مانند گذشتن از تونل زمان بود . آدم به یکباره بازمی گشت به اعصار

و قرون فراموش شده ، به عهد و عصر قصه ها و روایات باستانی ، دوران آل بابویه .

آنچه را که دیگران تنها در کتابها و فیلم های  تاریخی می بینند ما توانستیم زنده و بی

واسطه با چشم خود شاهد باشیم .

تصویر شهر خیره کننده بود .

     در تمام خیابانها و معابر به جای اتومبیل و سایر وسائل نقلیۀ موتوری ، حیوانات باربر

در رفت و آمد بودند . مردم عموما سوار بر مادیان به این سو و آن سو می رفتند . کنار

فروشگاهها و قهوه خانه ها نرده های چوبی  نصب گردیده بود که نقش پارکینگ را

داشت و مشتریان حیوانات سواری خود را به آنها می بستند . همانگونه که در

شهرهای دیگر اهالی و ساکنین شهر و حومه از وانت های نیسان و تویوتا برای حمل

اجناس و کالاهای   خود استفاده می کردند در دزفول این وظیفه به عهدۀ گاریهایی بود

که با نیروی همین حیوانات به حرکت در می آمد . همان موقع آرزو کردم هر چه زودتر

برگردیم به شهر خودمان .

     +++++++++++++++

     در میان خرها  و الاغ هایی که در سطح شهر در حرکت بودند ، تعدادی از آنها که

تکه پارچه هایی سیاه و تیره به دور گردنشان پیچیده شده بود بیش از بقیه جلب توجه

می نمودند . وقتی علت  را پرسیدیم پاسخ آمد که این پارچه ها نقش پلاک و شمارۀ

شهربانی را دارند و شاخص آنها هستند . زیرا این حیوانات از سایر همنوعان خود

باارزشتر و قیمتی تر هستند و متعلق به افراد متمول و سرشناس می باشند . و در

پاسخ این سوال که چرا بقیۀ حیوانات باری و مسافری چنین علائم و نشانه هایی

ندارند ، گفتند ، بقیه را اصلا آدم حساب نمیکنند  که بخواهند برای آنها پلاک بگیرند .

     +++++++++++++++

 

     مدت اقامت در دزفول حدود یک هفته و شاید کمی کمتر به طول انجامید و عموما در

همان محیط اقامتگاه با برنامه های هنری و فرهنگی سپری گردید . علاوه بر آن چند

برنامۀ دید و بازدید ازمناطق و مناطر شهرهای دزفول و شوشتر توسط برگذارکنندگان

تدارک دیده شده بود که از لحاظی نیز جالب و دیدنی بود . روزی که برای گردش و

بازدید از مناطق مرکزی این شهرها رفته بودیم پی بردیم که مثلا هزار سال پیش مردم

دنیا به چه شکلی زندگی می کردند . هر لحظه ممکن بود با " جعفر طیار " و یا

" ابوموسی اشعری " روبرو شویم .

     +++++++++++++++

     اغلب مدیران و مسئولین شهر از مناطق دیگر کشور به این شهر اعزام گردیده

بودند . در میان آنها تعداد زیادی تهرانی و اصفهانی به چشم می خورد .

     مدیر برنامه ها و میزبان اصلی اهل اصفهان بود . یک چارلی تمام عیار . جالب ترین

و تماشایی ترین چهره در  میان مقامات  شهر . یک تازه وارد و تازه به دوران رسیده که

بدون آمادگی و آموزش پله های ترقی را به سرعت طی کرده و پست و مقامی در

سلسله مراتب شهری کسب نموده بود . با ظاهری آراسته و پیراسته که به شدت 

مصنوعی و ساختگی می نمود . و رفتار و کرداری نمایشی ، که پیدا بود برای انجام آنها

به شدت خودش را زحمت میدهد و می آزارد . رفتارش با اندامش بیگانه بود . لبخندی

بر لب داشت که با چهره اش جور  نمی آمد . و آرایشی که با طبیعت او در تضاد بود .

در پوست خودش راحت نبود و ادا و اطوارهای متمدنانه و مد روز او انگار به زور در قالب

او جای گرفته بود و هر لحظه امکان داشت در خودش متلاشی شود . اغلب

     رسمی ، شمرده و کوتاه حرف میزد و مراقب بود گویش اصفهانی خود را مخفی کند

و به جای اصطلاحات روزمره ، واژه های برتر ادبی را بکار ببرد .

     پیدا بود که در صحبت کردن معمولی هم راحت نیست و خودش را آزار میدهد . یک

کت و شلوار مشکی شیک و مجلسی به تن داشت با تعداد زیادی دکمه که همۀ آن

دکمه ها را همیشه می بست . مطمئن بودم اگر دکمه ها را باز کند بی شک آن کت

از تنش فرار می کند و خودش را از دست صاحبش نجات میدهد .

      تمام تلاش و ماموریت رسمی او ارائۀ تصویر یک شهروند مدرن و امروزی به

میهمانان و شرکت کنندگان بود . و الغای این امر که  شهر مزبور در آن سالهای اخیر در

سایۀ خدمات وی و دیگر دلسوزان مملکتی پیشرفت و توسعۀ چشمگیری داشته و

ساکنین آن همگام با تمدن و نوآوری به پیش میروند . این فشارها و تکلیف های چند

جانبه از او شخصیتی ساخته بود سرگرم کننده و کمدی .  تمام مدت مجذوب حرکات و

رفتارش بودم .  سوژۀ بسیار جالبی بود برای بحث و نکته پرانی و جوکهای رنگارنگ .  

     +++++++++++++++

     یک شب ما را به سینما دعوت کردند .

     در تمام شهر دزفول یک سینما وجود داشت که از مظاهر توسعه و آبادانی آنجا بود

و از دستاوردهای جنبش مدرنیزاسیون . مسئولین شهر و برگزارکنندگان برنامه با اشاره

به تاسیس کتابخانه ، باشگاه ، مدارس و اخیرا سینما در این شهر پیش بینی میکردند

که تا رسیدن به دروازه های تمدن راه چندانی باقی نمانده است . آن شب برای

سانس آخر همراه میزبانان خود دسته جمعی به سینما رفتیم .

     سینمای شهر به شکل یک سالن انبار بود . مثل انبارهای بازار تره بار . از جلوی

پردۀ سینما تا حدود نیمه های سالن ردیف های صندلی های فلزی چیده شده بود .

نیمۀ دیگر خالی بود . زمانی که وارد سینما شدیم جای نشستن  نبود . تمام صندلی

ها پر بود و عده ای نیز سرپا ایستاده بودند . انتهای سالن تبدیل شده بود به بازار مکارۀ

 کفتربازان . عده ای دور هم جمع شده بودند و آخرین کبوترهای باقیمانده را معامله

میکردند .

     ما نیز بناچار کنار سایر تماشاچیان سرپا ایستادیم و با حیرت و تعجب صحنه های

اطراف را تماشا میکردیم .  وضعیت ناخوشایندی بود . میزبانان ما با حالت شرمندگی به

تکاپو افتادند . پس از گفتگو با مقامات سینما و  تقاضاهای مکرر ، راه حل داهیانه ای

یافتند و با خوشحالی مژده دادند که اسباب رفاه میهمانان فراهم میگردد .

 در گوشه ای از سالن تعدادی صندوق خالی نوشابه چیدند و ما را دعوت به

نشستن کردند .

     +++++++++++++++

     در روز برگزاری مسابقه با آقا رضا ( غلامرضا ایرانپور از احترام خاصی برخوردار بود و

چون از ما بزرگتر هم بود او را آقا رضا خطاب میکردیم .) قرار گذاشتیم که ایشان نوشتن

مقاله را به عهده بگیرند و بنده موضوع  طنز را بنویسم . قبلا به او گفته بودم که اگر

موصوع طنز آزاد باشد دو موضوع را در نظر دارم . یا در بارۀ قیافۀ مدیر برنامه می نویسم

و یا در مورد سیستم حمل و نقل شهری و منطرۀ رفت و آمد گاریها و الاغ سواران

در خیابان های شهر دزفول .

     از قضا موضوع طنز آزاد اعلام شد . هر کس در هر زمینه ای که مایل بود میتوانست

مطلبی بنویسد . موضوع  مقاله  یکی از بحث های روز آن دوران بود . پس از اعلام

موضوع طنز ، آقا رضا اصرار میکرد که کاری به صورت و قیافۀ آقای مدیر برنامه نداشته

باشم و الاغ سواری در خیابانهای شهر را هم فراموش کنم . اظهار نگرانی شدیدی

میکرد که ممکن است این مطالب باعث رنجش و آزردگی برخی افراد گردد و باعث شود

نمره و امتیاز کمتری نصیبمان گردد . هر چه او بیشتر اصرار میکرد ، من هم شیفتگی

بیشتری نسبت به چهره و حرکات سوژۀ مربوطه ابراز میکردم . سرانجام رضایت داد اما

مدام تذکر میداد که سنجیده و  محتاط باشم و  مطالب را طوری بیان کنم که موجب

دلخوری دیگران نگردد .  سر جلسه فرصت خوبی بود تا بار دیگر از نزدیک و اینبار بطور

فشرده و متمرکز قیافۀ تابلوی  طرف را  مورد ارزیابی و موشکافی قرار دهم و زیرذره بین

ببرم . هر چه بیشتر طرف را مورد مطالعه قرار میدادم ، خصوصیات و ویژگیهای بیشتری

در قد و قوارۀ سکۀ او کشف میکردم .

     در پایان جلسه از نتیجۀ کار خود راضی بودم . تحت عنوان " تجربۀ اولین سفر به

دزفول " آنچه را دیده بودم و به نظرم جالب آمده بود تا آنجا که میتوانستم شرح دادم .

بخش اعظم مطلب طنز شرح فضایل ، سجایا ، جذابیت و شگفتی های شخص مورد

نظر بود و کمی هم در بارۀ مناظر و معابر شهر . آقا رضا هم معتقد بود   که مطلب

محکم و مقبولی را ارائه کرده است . ولی همچنان نگران مطلب طنز بود . 

     آن سال در آن رقابت ها موفقیتی حاصل نشد . در طنز و مقاله رتبه ای کسب

نکردیم .

     اگر فرض کنیم که در آن سالها هم مثل امروز وهمیشه قضاوت ها عادلانه بوده و

سفارش و پارتی و اعمال نظر نقشی نداشته است میتوان چندین نتیجه گیری مختلف

داشت .

     اولین نتیجه گیری منطقی ، معقول و سالم اینکه حتما دیگران از ما بهتر بودند .

همانگونه که از ما بهتران همیشه از ما بهترند . نتیجه  گیری دیگر اینکه با انقلاب

نمیشود شوخی کرد . انقلاب همیشه جدی است و طنز را

    بر نمی تابد . چه انقلاب  سفید باشد و چه انقلاب رنگی . مخصوصا با مدیران و

ماموران انقلابی نباید طرف شد . به ویژه اگر تهرانی یا اصفهانی باشند .

     و بالاخره این نتیجۀ غیرمنطقی و غیرمعقول و ناسالم ، که تا وقتی  دفتر و دستک

در اختیار تهرانی ها و اصفهانی ها باشد و تقسیم  نان و آب را آنها انجام دهند ، نه نان

به ما  میرسد و نه آب . و ما همچنان گرسنه و تشنه می مانیم . زیرا مرکزنشینان

کثیرالاکل سیری ناپذیرند و بیش از نیازشان نیازمند آب . لذا مختارند نان  دیگران را

بخورند و آب آنها را بنوشند . و مجازند اگر لازم بدانند  آب آشامیدنی ما را هم از

حلقوممان بیرون کشند . حتی اگر مجبور شوند بدین خاطر از سرچشمه های کارون تا

فلات مرکزی کیلومترها تونل بکشند و رنج بسیار برند .

 

    +++++++++++++++

    +++++++++++++++

 

     

/ 0 نظر / 26 بازدید