++++ عبّود و هلن ++++

 خاطرات دبیرستان شهاب

3

روی نیمکت کنار پنجره ، درست سمت چپ نیمکتی که روی آن می نشستم ، در ردیف وسط کلاس ، دانش آموز منحصر بفردی می نشست که جهان را از زاویۀ ناشناخته ای می نگریست . این دانش آموز حاشیه نشین به شدت دست نیافتنی بود . و زمانی هم که از کنج حاشیه بیرون می آمد ، دنیای اطراف را به حاشیه می راند . او نمایندۀ خلق عرب در کلاس ما بود ، از آن عرب های چهل اسب و چهارصد شتر . فامیلش را به خاطر ندارم  . اما اسم کوچکش را می دانم عبود بود  . صورتی پهن و درشت داشت که قسمت اعظم آن را دماغش پوشانده بود ، با موهای پر پشت و انبوه و ضخیم که با دقت و وسواس خاصی شانه شده بود . به شدت احساس خوش تیپی می کرد . هر وقت به آینه نگاه می کرد خودش را راج کاپور می دید . مدتی هم فکر می کرد شبیه جیسون کینگ شده است . اما گاهی که خوب به چهره اش دقت می کردم ، می دیدم شکل ماهی شبّوط است . به جای عطر و ادکلن، گلاب به خودش می پاشید یا عطر گلاب که همیشه از گاری های کنار باب المراد خریداری می کرد . گرچه شرور و کانگستر بود اما دیپلماسی نداشت . ساده و بی غش بود .  مخفی کاری نمی دانست . اصلا زبل نبود . برای همین هم همیشه به چنگ ناظم مدرسه می افتاد و بیشتر از همه دچار دردسر می شد . برعکس آخر کلاسی ها که دنیا را به هم می زدند  و دُم به تله نمی دادند ، او خودش را به راحتی لو می داد و گیر می افتاد . گاهی هم دیگران کاسه و کوزه ها را بر سر او می شکستند . روزهای امتحان که نزدیک می شد هر روز با خودش کُنار مَلّاسی می آورد و به دور و بری ها می داد تا سر امتحان هوایش را داشته باشند .

   در امر تغذیه ویژگی های خودش را داشت . از کباب ها فقط کباب حلبی را به رسمیت می شناخت . با بیسکویت های ویتانا و مینو اصلا حال نمی کرد . در کیف مدرسه اش همیشه خِرّاطی داشت . به جای پپسی کولا شربت لگاح را ترجیح می داد . آن اواخر که خیلی مدرن شده بود   سبع مایات هم می نوشید .

اشتهای عجیبی داشت . همیشه در حال خوردن بود . چهار برابر هیکلش غذا می خورد . با این وجود اصلا چاق نبود . وقتی که خیلی خسته و گرسنه می شد می توانست یک بعیه را قورت بدهد . مخصوصا بعد از زنگ ورزش چنین حالتی  به او دست می داد . زنگ ورزش را معمولا در استادیوم شهر روی زمین آسفالت فوتبال بازی می کردیم . بعد از فوتبال چنان گرسنه می شد که باخسام را با نون می خورد .

با این وجود ماه رمضان را همیشه روزه می گرفت . و آنچه را از دست داده بود با شروع افطار جبران می کرد . یک ساعت مانده به اذان مغرب کنار سفرۀ افطار به حالت آماده باش در می آمد . روزه اش را با محلبیه و ما قوته باز می کرد . برای ته بندی شوربا و کُبه می خورد تا معده اش برای افطاری آماده شود و تا هنگام اذان سحر دست از طعام نمی کشید .

از بیعدالتی رنج می برد . مخالف نظام غیر عادلانۀ حاکم بود . اجحاف و تعدّی به اقوام و بومیان محلی را محکوم می کرد . به شوشتری ها به شدت بد بین بود . مهار نفوذ آنها در بافت اقتصادی و اجتماعی شهر را ضروری می دانست . همیشه نگران تهاجم فرهنگی شوشتر و دزفول در شهرهای آبادان و خرمشهر بود .می گفت ، بایستی فروش صبور و زبیدی به شوشتری ها ممنوع شود ، حق آنها فقط بوش لمبوست . از بر نامه های تلویزیون ملی خوشش نمی آمد . طرفدار ماما انیسه بود . بر نا مه های تلویزیون کویت و بصره را تماشا می کرد . بی مو قع سر کلاس حاضر می شد ، ساعتش به وقت کویت تنظیم بود .

وقتی معلم جغرافیا توضیح می داد که نصف النهار مبدا از گرینویچ می گذرد بسیار متاثر می شد . معتقد بود که این نصف النهار بایستی از فیلیه می گذشت .

فرضیۀ نسبیت را قبول نداشت . آن را توطئۀ شوشتری ها برای نسبی جلوه دادن تضادهای اجتماعی می دانست .  این آموزش ها به نظر او اهانت به خلق عرب بود . با تئوری تکاملی داروین هم مخالف بود . میگفت :" انسان از نسل  گاومیش است". اما فروید را قبول داشت . نظریۀ خواب و رویا را منطقی و پذیرفتنی می دانست . از ضمیر   ناخودآگاه خودش خوشش می آمد . در جستجوی نیمۀ گم شدۀ خود بود . زیرا نیمۀ دیگر را هم با خودش برده بود.

***************************

و اما در عشق ......

در عشق بیچاره بود ...... بیچارۀ بیچاره ......یک عشق کاذب . یک عشق بی نوید ، بی حاصل ، بی ثمر ، بی امید . عاشق یک دختر ارمنی شده بود ، به نام " هلن " . از آن آتشپاره های دبیرستان ایراند خت .

شوخ چشمی که چون نگه می کرد ........ خانۀ  مردمان  تبه  می کرد

 گویا در راه مدرسه به او لبخند زده بود . و با همان لبخند عقل و دل را از کف داده بود و دیگر نمی توانست در بدن خودش باقی بماند . از این پیشآمد کوهی ساخته بود و تعبیرات رمانتیکی می پرداخت . به همین خاطر بود که نظریات فروید را قبول داشت و گفته های وی در مورد خواب و رویا را درست می دانست و در ضمیر ناخود آگاه خودش سیر و سیاحت می کرد.  همان موقع پی بردم که طرف او را سرِ کار گذاشته و دارد فیلمش می کند . این بچۀ صاف و ساده هم باورش شده  بود و خودش را گرفتار عشق و عاشقی کرده بود . آن هم یک عشق ممنوعه . عشقی که از بیخ و بن ممتنع و نا ممکن بود . سعی کردم حالیش کنم که طرف دارد او را مچل می کند و در دلش به او می خندد . گفتم ، بهتر است فراموشش کنی و اجازه ندهی این زبل خانم بیش از این ترا به بازی بگیرد و برقصاند . اما گوشش به این حرف ها نبود . طفلکی قضیه را جدی گرفته بود . هر چه نصیحتش کردم فایده ای نداشت . تا اینکه خودم هم خسته شدم و دیگر چیزی نگفتم .

پند ار چه هزار سودمند است ........ چون عشق آمد چه جای پند است

این ماجرا مدتی ادامه یافت و او همچنان بیچارۀ عشق هلن بود . که هر روز مثل یک مرداب او را بیشتر در خود فرو می برد و بیرون آمدن از آن ممکن نبود . خیلی دلم برایش می سوخت . از دبیرستان ایراندخت کُفری بودم . دلم میخواست اصلا این دبیرستان را تعطیل می کردند و همۀ دخترها را می فرستادند سربازی .

عبود و سری به دلنوازی ..................... مقصود هلن شعبد ه  بازی 

ابروی هلن اشاره می داد .................. عبود دل ودین اجاره می داد

آن خنده که زد طعنه به امرود ............. از کف بِرُبود هوش عبود   

اگر دختر عموهایش پی می بردند ، برای حفظ آرمانهای عربی خود و جلوگیری از یک رسوایی بزرگ بدون تردید دست به قتل ناموسی می زدند و سرش را می بریدند . و اگر خبر به ننه عبود می رسید بدون شک در خرمشهر بمب اتم منفجر می شد .

بالاخره یک روز به اصل قضیه پی برد . فهمید که خواب دیده و طرف بجز جوک و خنده و شیطنت منظور دیگری نداشته و اصلا او را تحویل نمی گیرد . از آن به بعد بود که عبود نا امید و سر خورده ، آوارۀ نخلستان ها شد .

******************************

و جان آدمی همچنان در کار جهان حیران است :

یکی را همچو مایی کرده فِنّوس ........... هلن را ماه و زیبا مثل حمبوس

یکی را داده او صد راز و صد ناز .......... به نازش زخمه ها افتاده بر ساز

یکی را داده بر دل آتش و دود ............. برو می سوز که عبودی تو عبود

******************************                                         

******************************                                         

         

/ 0 نظر / 10 بازدید