واله ای آواره بود

عشق را بیچاره بود

جان و دل بر باد داده

با خیال باغ سبز و پر چمن

بر ره پر خار و سنگ بنشسته بود

گفت من آزاده ام

عاشقی وارسته ام

از زمین و از زمان و رنگ و برق بگسسته ام

تا رخ زیبای او را دیده ام

دیده جان بر جهان دیگری بگشوده ام

مهر او را تا به دل اندوخته ام

در ضمیر خود چراغ باده را افروخته ام

جز غم او من ندارم غصه ای

جز صفات بیشمار او نگویم قصه ای

چون که بیمار تب او بوده ام

دیگر از خواب و خوراک آسوده ام

روزها بگذشت و سامانی ندید

جز عذاب و حیله و تلخی پایانی ندید

عاقلی او را بدید بیمار و بی فرجام و درهم ریخته

بر زمین افتاده و با خاک و گل آمیخته

نقدش از کف رفته و عمرش به بطلان سر شده

چون ضعیفان و غریبان ملعب رندان شده

گفت دریغ از عشق و از نا بخردی

از سر این سستی و از شور این دلدادگی

آب و گاو خود رها کردی و حیران مانده ای

بال خود بشکستی و در چاه ویل افتاده ای

توبه ای بنما و دستی برکشان

شر این شوریدگی را ازسر خود وارهان

این دل جا مانده خود را به دلالش سپر

کوزه ای بردار

عشق را پهلوی آن بگذار

آبش را بخور.

/ 0 نظر / 2 بازدید