+++++ اول نوامبر ++++++

 

    

---  اول نوامبر به دنیا آمدم  ---

+++++    همین جوری  .....  الکی    +++++

 

          سال هاست که هی بیخودی دوباره به دنیا می آیم . بدون هیچگونه دلیل منطقی . همین جوری ، ...... الکی .

          سال هاست که تولدم دیگر سکسی نیست . سیاسی – عبادی هم نیست . حماسی هم نیست . ..... الکی است ،

     همین جوری ، ..... بیخودکی .

     ..........  سال هاست جای ننه علی خالی است .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست وقتی به دنیا می آیم او را نمی بینم .

          گمرک بازار صفا برچیده شده . به جای آن یک پست کنترل و بازرسی گذاشته اند با ماموران اخمو و بد

     کنش که تمام سوراخ سنبه های آدم را وارسی می کنند و دنبال بهانه ای میگردند تا دروازه های ورودی را به

     روی آدمها ببندند .   اما ویزای ما هنوز معتبر است . همان ویزای مولتی پل که روز اول ننه علی در پاسپورت

     ما وارد کرد . ویزای ما هنوز معتبر است ، اما خودمان دیگر اعتباری نداریم . حالا دیگر به جای گلاب اسید به

     رویمان می پاشند .

     اعتبار ما همراه ننه علی رفت .

     او ضامن صدق و ثبات ما بود . او رفت و ما پا در هوا آویزان ماندیم . او دیگر آنجا نیست . سال ها پیش او را

     از ما گرفتند .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست که انگار زورکی به دنیا می آیم . تولدم دیگر مجلسی نیست . ملاسی هم نیست ...... فس فسی

     است . فس فسی و پر از دلواپسی .

           مثل اینکه دلم می خواهد از جای دیگری وارد شوم . یا اینکه به دنبال راه تازه ای میگردم . به گمانم

     دیگر شوق آمدن ندارم . زیاد فس و فس می کنم . شاید هم تولدهای امروزی همه زورکی شده است . به یاد

     دارم که روز اول هم به زور به دنیا آمدم . به زور مادرم . بیچاره چقدر زور زد .....  چه زور بیهوده ای !

     اگر می دانست اصلا زور نمیزد . شاید هم می دانست ، اما از ترس مار قاسم زور می زد .

     ++++++++++++++++++++

 

          نُه ماه قبل از اینکه به دنیا بیایم ، توی کافۀ سورن نشسته بودم ..... لب شط کارون . ..... توی بشکۀ آبجو .

     به گمانم آبجو درست تخمیر نشده بود . شاید هم من زیادی تخمیر شده بودم . کسی چه می داند . همین قدر است

     که دو تا اشکال فنی دارم که بی شک مربوط می شود به همین آبجو و پروسۀ تخمیر آن . یکی اینکه نافم به

     شکل حمبوس است و دیگری دماغم است که مثل فنوس است .

          آن روز عدۀ زیادی در کافۀ سورن جمع بودند . تا توانستند نوشیدند و خیرات کردند . بعد هم مست و لول

     به خانه هاشان رفنتد و چرخۀ حیات را چرخاندند و چرخاندند . و بدینگونه ما وارد حیات شدیم .

          برای همین است که همیشه و هنوز بلاتکلیف مانده ام .

          صاحب کافۀ سورن ترکیبات مرا به زبان ارمنی آماده کرد . ..... به فارسی مرا نوشیدند ..... در گوشم به

     زبان عربی دعا خواندند ...... بعد از آن به زبان شوشتری بد و بیراه شنیدم ...... و دست آخر هم با ریتم بابا

     کرم  زبان انگلیسی را آموختم ...... و هنوز نمی دانم " عزیه گراد " تشویق است یا تنبیه . و چگونه آن را

     می نویسند .

     ++++++++++++++++++++

 

          آخرین بار که دوباره به دنیا آمدم پارسال بود .

          پارسال نیز طبق قرار همیشگی دوباره به دنیا آمدم . اما کسی برایم غش نکرد . حلوا حلوا نشدم . اصلا

     اکشن نداشت . کسی به گردن مار محمود مدال نینداخت . کسی به پادوها و مجلس گرم کن ها مشتلق نداد .

     صدای سنج و دمام هم برنخاست . انگار نه انگار یک نره آدم دیگر به طایفه و ایل و قبیلۀ آنها اضافه شده است .

     تنها حُسن و مزیت تولد پارسال و سالهای اخیر در این خلاصه می شد که دیگر مار قاسم مثل اجل بالای سرم

     نبود .

     ++++++++++++++++++++

 

          امسال نیز دوباره به دنیا آمدم .

          چشم که باز کردم ، بازار صفا ویران بود .

          و کودکان آنجا هنوز میان خار و خاشاک می بالند ..... هنوز الفبای بیداد و بینوایی را هجی می کنند ..... و

     در چاله های معابر جان می بازند .

          در بازار صفا دیگر از بوی کعک تازه خبری نیست . کسی نان سعف نمی پزد . ماشاالله آشی را سر به

     نیست کردند و برایمان آشی پخته اند که به جانمان آتش میزند .

          امسال دوباره به دنیا آمدم ،

          و در کوچه های بازار صفا به راه افتادم .  نه از تورات خبری بود ، نه از عباسیه ...... دیگر در بازار

     صفا خانه ای به جا نمانده که از دیواره های آن گلهای کاغذی به سوی کوچه سرازیر شود . گنجشک ها و

     بزبزانه ها از کوچه های قدیمی هجرت کرده اند . و موش ها هنوز جنازۀ علی کور را می درند . شهر در

     سکوت اسارت می سوزد ...... در اسارت استعمارگران غارتگر ..... ما هنوز مستعمره ای بیش نیستیم ......

     مستعمرۀ تهران و قم ..... بردۀ جماران و جمکران .

     ..... کاش می شد خواب اسپارتاکوس را ببینم .

     ++++++++++++++++++++

          دلم می خواهد اینبار در خواب به دنیا بیایم .

          دلم می خواهد شب که می خوابم ، هنگام خواب به دنیا بیایم . ببینم بازار صفا چراغانی شده و دنیا را در

     خود گنجانده است ،

     ببینم کارون می خروشد و دست حرامیان از دامان آن کوتاه است ،

     ببینم سماچه خوان نعمت گسترده و ضیافت صبور و زبیدی برپا است ،

     ببینم خورشید جنوب دوباره داغ و عاشقانه زمین را  می بوسد ،

     ........... و کوچه پر از حمبوس های کوچک خوشبختی است .

     بعد با یک خیز بلند پرواز کنم تا آنسوی آب ..... از کوتشیخ تا آبادان را یک نفس بدوم ..... در سه گوش بریم

     بستنی ایتالیایی بخورم . بعد بدوم تا بواردۀ جنوبی ....از  رادیو نفت ملی بگذرم ،

        ..........  و شیرجه بزنم توی استخر .

     ++++++++++++++++++++

 

     روح و روانت قرین رحمت ننه علی !

     ما که هیچوقت عمو نوروزمان را ندیدیم .

     شاید بهتر باشد امسال برای " وای ناخت من " نامه ای بنویسم .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++

/ 2 نظر / 9 بازدید
بازي آنلاين

سلام دوست من وبلاگ بسيار خوبي داريد منم به تازگي يک سايت زدم خوشحال ميشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنيد منو لينک کنيد لطف بزرگي کرديد بعد خبر بديد منم لينکتون کنم باز هم بهتون سر مي زنم و منتظر نظرتون هم هستم ايام به کام و ارزوي بهترين ها براي شما

بازي آنلاين

سلام دوست من وبلاگ بسيار خوبي داريد منم به تازگي يک سايت زدم خوشحال ميشم نظرتونو در موردش بدونم و اگر لطف کنيد منو لينک کنيد لطف بزرگي کرديد بعد خبر بديد منم لينکتون کنم باز هم بهتون سر مي زنم و منتظر نظرتون هم هستم ايام به کام و ارزوي بهترين ها براي شما