وقتی  کلبه های خالی ذهنت را

عنکبوت سیاهی

از تار خود پر می کند،

وقتی پرسشهای بی پاسخ

حجم کوچک تنهاییت را آشفته می کند

وقتی مرغ نگاه تو

در نیمه راه پرواز باز می ماند

وقتی حس غریبی در تو می دود

منتظر می مانی

و صدایی تو را بسوی خود نمی خواند

کسی نمی آید و کسی نمی رود

 باد را

فقط باد را باور کن

 

+++

 

وقتی آسمان کویری است

خالی تر از دستهای تنگ تو

وقتی ثانیه ها به هم می پیوندند

و پیوسته بر سینه ات می کوبند

وقتی می خواهی کنار من باشی

و نمی دانی که من هم دیوی هستم

بیرحم تر از

کابوسهای بیرنگ تو

وقتی سار از درخت می پرد

و تو به جای همه آدمها یخ می زنی

باد را

فقط باد را باور کن

 

+++

 

باد را

فقط باد را

بادی که می آید تا دوباره برگردد

بادی که بر تو می وزد

بر تو می ریزد

ترا در آغوش خود می گیرد

ترا می بوسد و ترا می بوید

و دوستت دارم نمی گوید

بادی که می گذرد و ترا به خاطره هایت می سپارد

تنها باد است که می داند

و تنها باد است که نمی ماند

بادی که ترا میبیند و کنار تو می نشیند

بادی که می گذرد

و رنجی به جا نمی گذارد

باد را

فقط بادرا باور کن

 

+++

 

/ 0 نظر / 4 بازدید