در سوگ عباس

عباس هم رفت.

چندی پیش خبردار شدم که عباس فوت کرد. ضربه ای دیگر. سنگی دیگر بر دل و قطره اشکی در دوری و دلتنگی. سالها بود عباس را ندیده بودم. اما او بخش مهمی از خاطرات کودکی و جوانی من بود.

با اینکه خود زندگی چندان آرامی نداشتم اما زندگی عباس برایم آیینه عبرت می شود. آیینه ای که در آن چهره بی رحم زندگی پیداست. آیینه ای که در آن چهره آدم ترک می خورد. می شکند. فرو می ریزد و از یاد می رود.

عباس از یاد می رود. در میان جمعیت تنهاست. به زحمت می خندد تا شادی دیگران آسیب نبیند. می خندد و آهسته آهسته نابود می شود و کسی نمی بیند. کسی نمی خواهد که ببیند ... عباس آب می شود...

زندگی عباس نامردی ها را نشان می دهد. نامردی ها و بی غیرتی ها : کسی دریچه ای به رویت نمی گشاید...

عباس رفت اما ننگ بی غیرتی بر دامان خیلی ها باقی می ماند. بر دامان انها که دستشان می رسید و کوتاهی کردند. که دستشان میرسید اما همتشان نمی رسید. که از آدمیت تهی بودند. تهی هستند و تهی خواهند بود.

عباس رفت و چیزی را با خود برد. دنیای کوچک باز هم کوچکتر شد. عباس رفت. اما بی شک در کنار عمه و موسی جان پر دردش تسلی خواهد یافت.

 

سفرت خوش

/ 0 نظر / 7 بازدید