خاطرات دبیرستان شهاب

خاطرات دبیرستان شهاب

(1)

 

_ اَنا دیکُ مِن الهندی------جمیلُ شَکلی وُ القَدّی

  اَنا دیکُ مِن الهندی-------

  انا دیکُ مِن الهندی------

  اونجا چه خبره ؟ ......اون آخر کلاسی ها به چی می خندن ؟

  آهای پسر اینجا کلاسه ، قهوه خونه نیست !!

  آقایون اگر نمی تونن آروم بشینن تشریف ببرن بیرون !

                                        ==========

  آقای خانچی ،دبیر درس عربی ، کتابی را که در دست دارد می بندد و

  چندی با خشم و غضب به نیمکت آخر کلاس چشم می دوزد . آخر

  کلاسی ها هم به روی خودشان نمی آورند ، سرشان را پایین انداخته

  و به طرز ناشیانه ای با کتاب و دفتر خود مشغول می شوند . با

  برقراری سکوت و آرامش ، آقای دبیر خشم خود را فرو می خورد و

  درس را ادامه میدهد :

 _ امیرُ فی بَنی جِنسی------- وَلی تاجن عَلی رَأسی

   امیرُ فی بَنی جِنسی.........

   امیزُ فی بَنی جنسی ........

   کوکب زاده بیا پای تخته !! ........ بیا ببینم !! ..... بیا اینجا ببینم !!!

 + ... آقا ..... چی؟ ...... ما ؟ ......چیز ...... این ..... اون ..... 

  _ حرف بیخود نزن ، بیا پای تخته !! ..... اون چیزی رو هم که انداخی

   روی زمین بردار بیار اینجا !!!

 + ... آقا ... جیز .... این .... ما چیزی نداریم آقا ....

 _ همون که افتاده رو زمین ، دارم می بینمش ،برش دار با خودت بیار !!

  +...آقا ... چیز .... چی ... مال ما نیست ... ما نمیدونیم ....

                                     ==========

  کمال پاکت خالی سیگار وینستون را بر میدارد و ترسان و لرزان به

  طرف تخته سیاه پیش آقای دبیر میرود . دست آقای معلم برای سیلی

  زدن بالا میرود . کمال حسابی ترسیده اما به روی خودش نمی آورد .

  یک قدم مانده به آقای معلم می ایستد و دستش را که پاکت سیگار

در آن است به سوی او دراز می کند . آقای دبیر با نگاهش او را

می ترساند . او هم با پر رویی آقای دبیر را می پاید و خودش را آماده

میکند تا در صورت لزوم از چنگش فرار کند . هیجان بالا می گیرد . اما

این بار از سیلی خبری نیست . آقای خانچی پاکت مچاله شدۀ سیگار

 را از او می گیرد و کمی آن را صاف و صوف می کند . پاکت سیگار 

  شکل یک آدم را نشان میدهد که پاهایش را از هم باز کرده . آقای

خانچی کمی به پاکت سیگار و به نیمکت آخر نگاه می کند ،بعد خطاب

به دانش آموز رو بروی خود می گوید : " خوب آقای کوکب زاده برای ما

هم تعریف کن ببینیم به چه چیزی می خندید ؟ ما هم بلدیم بخندیم " .

" امیدوارم آخر سال هم بتونی همینجور بخندی ! "

                                    ==========

  همه منتظر بوریم که دست آقای خانجی بالا برود که در این موقع زنگ

  مدرسه به صدا در می آید و کلاس عربی به پایان میرسد . بعد از چند

  لحظه آقای کرِّابی دبیر ادبیات وارد کلاس میشود و دبیر عربی به ناچار

کلاس زا تزک می کند . اما قبل از اینکه بیرون برود رو به آخر کلاسی ها

  می گوید : " کوکب زاده و ناصریان زنگ آخر بیایید دفتر کازتون دارم ."

                                      ==========

  آقای کرّابی وارد کلاس میشود ، دفترچه اش را روی میز می گذارد و

  چون جند دقیقه از وقت کلاس گذشته است با سرعت تکه گچی

  به دست می گیرد و در ادامۀ بحث تجزیه و ترکیب که در جلسۀ قبل

  ناتمام مانده بود یک بیت شعر روی تخته می نویسد :

         به پالیز بلبل بنالد همی  -----------   گل از نالۀ او ببالد همی

  بعد رویش را به طرف کلاس بر میگرداند ، نگاهش در کلاس می چرخد،

  از روی ردیف نیمکت ها می گذرد و بر روی نیمکت آخر متوقف 

  میماند :

   " کوکب زاده بیا پای تخته ! "

                                    ========== 

                                    ==========

  دنیای کوچک و صمیمی آن روزها بسیار نزدیک و ملموس بود ، و در

  عین حال بزرگ و گسترده ، که در چشم کودکانۀ ما رنگین و رویایی

  می نمود .

  دنیایی که از خیابان فردوسی و سینما مهتاب آغاز می شد . از لب

کارون و کافۀ سید جواد می گذشت ، خیابان پهلوی را طی میکرد و به

  پل کارون ، پارک شهر و میدان مجسمه میزسید . خیابان چهل متری ،

  فلکۀ دروازه ، خیابان هریسچی و بهارستان را پشت سر می گذاشت

تا به دبیرستان شهاب برسد و سرانجام به بازار صفا و سماچه ختم

  می شد . با درشتی ها و نا همواری هایی که همه جا به چشم

می خورد . با مردمی که بیهوده به دور خودشان می گشتند . با

  رسوماتی که گاه بسیار خشن و نا معقول می نمود و همچنین با

  زیبا یی های خاص خود ، با لطافتی که در آسمان آن موج میزد . با

  مهر و صفایی که در آفتاب بیدریغش ریشه داشت . و نمیدانستیم که

  این همه بزودی به پایان خواهد رسید و به خاطرۀ تاریخ خواهد پیوست.

  با صدای دلنشین و الهام یخش آقای کرّابی که ما را همراه کاروان حُلّه

  به سیستان میبرد و در رکاب رستم دستان به توران و هاماوران . و

  گاهی در هوای گرم و داغ جنوب بهار دل انگیز مازندران زا به کلاس

  درس می آورد :

        نوازنده بلبل به باغ اندرون ------------گرازنده آهو به راغ اندرون

                                     ==========

  آن روزها در غبار تلخ و سیاه جنگ . آشوب و ناآرامی گم شد . و

  حوادث بی شماری که از پی هم می آمدند ما را از کنارۀ آرام و آشنای

  کارون به دریای پر تلاطم و نا آرام زندگی کشاندند .و دانستیم که

  زندگی هزاران چهرۀ زشت و زیبا دارد و فراز و نشیب های بی شمار .

  و همچنان می چرخد و می چرخد . مانند آن حمبوس کوچک که آن

  سالهای دور در دست های ما می چرخید و با هر چرخش خود شادی

  و سرور تازه ای می بخشید . و دانستیم که آن حمبوس کو چک و

  معصوم ، خود زندگی بود .

                                     ==========

  باید چهل سال می گذشت . آن حمبوس چوبی گوچک بایستی چهل

  سال می چرخید تا دوباره به دست من برسد . میدانم که بسیاری از

  یاران آن دوران را دیگر نخواهم دید . آنها که قربانی نظام جهل و جنون

  شدند و از میان ما پر کشیدند . یادشان گرامی باد !!

  اما زندگی همچنان می چرخد . چهل سال بعد مجتبی را در سویُد

  یافتم ، رضا را در انگلیس و بعد هم کمال را .

   .......... و دو باره عاشق حمبوسم شدم .

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 396 بازدید
Mamad M2

سلام خوبي؟ وب جالبي داري.خوشحال ميشم به ما هم سر بزني.اگه ســـاکس و فيــــــلتر شکن رايگان هم ميخواي بيا توي سايتمون و عضو شو و از ســـاکس رايگانش استفاده کن.بجز اون جديدترين آهنگ ها رو هم مي توني از سايتمون بگيري.راستي اگه خوشت اومد لطفا روي +1 گوشه سمت چپ ، پايين کليک کن. اينم آدرسش: wWw.FunSeda.TK راستي يه فروشگاه هم دارم که فعلا تا يه مدتي 20% واسه هر جنس تخفيف داديم پس تا اين 20% رو داره خريدت رو بکن ضرر نمي کنم محصولات زياد و خوبي هم داريم سر بزني ضرر نمي کني عزيز اينم آدرس فروشگاهمون: www.esfshop.in .دمت گرم منتظرما پيشاپيش ميگم مرسي که سر زدي [گل]