**** خاطرات دبیرستان شهاب **** (5)

 

    خاطرات دبیرستان شهاب

    5                                                                                                                                                                                                              

_ آقایون توجه داشته باشید که قبل از حل هر مسأله باید اول فرمول مربوطه رو واضح و خوانا بنویسید . برای فرمول ها هم نمره منظور شده . با نوشتن فرمول صحیح هم نمره می گیرید .....

+ آقا اجازه .......... ، فرمول حتما باید صحیح باشه ؟ .......... تخفیف نداره ؟

_ تخفیف چیه ؟! ..........مگه اینجا بازاره ؟! .......... فرمول باید کاملا صحیح باشه . فرمول غلط که نمره نداره !

+ آقا اجازه .......... ،  می شه اول مسأله رو حل کنیم ، بعد آخرسر فرمول رو بنویسیم  ؟

_ یعنی چه فرمول رو آخرسر بنویسید ! اگر بلد هستید همون اول باید بنویسید . این چه سؤالیه ؟

+ آقا اجازه .......... ، می شه فرمول رو با حروف فارسی بنویسیم ؟ ما انگلیسی خوب بلد نیستیم .

_ نخیر نمیشه !!!  ..........  مگر فرمول با حروف فارسی هم داریم ؟!

+ آقا اجازه .......... ، ما خودکار نداریم ، می شه دو نفری از یک خودکار استفاده کنیم ؟

_ ببینم ، مگر این اولین باره که شما امتحان می دید ؟ ... شما دورۀ دبیرستان هستید .... یه جور سؤال می کنید ، انگار تا حالا امتحان نداشتید !

+ آقا اجازه .......... ، یعنی اگر فرمول ها رو بنویسیم کافیه ؟ ... ، قبول می شیم ؟

_ بس کنید دیگه !!! ... ، سؤال بی مورد نکنید . دیگه حرف نباشه !!

+ آقا اجازه .......... ، این سؤال مال ما نبود . مال نیمکت آخر بود . خودشون خجالت می کشیدن بپرسن . ما براشون پرسیدیم .

_ گفتم حرف نباشه دیگه !!!

+ آقا اجازه .......... ، ما زخم معده داریم ، می شه سر جلسه عن چیچک بخوریم ؟

_ ...... زهر مار ...... !!!

 

**************************                                               

  آقای دبیر فیزیک ،با کسی شوخی نداشت . خشک و رسمی بود . تعارف هم سرش نمی شد . تمام قوانین را خودش تعیین میکرد . در مقابل مخالفین قانون هیچگونه نرمشی نشان نمی داد . 

جهان را در آینه های موازی و تو در تو تا نا کجاها و نا شناخته ها با خودش به هر سو می کشید . 

در دنیای آینه ها زندگی می کرد . بسیاری اوقات تصاویر دریافتی اش معکوس بود . خودش را در آینۀ محدّب

می دید . نوبت ما که می رسید همۀ آینه ها معقر می شد .

با نیروهای بنیادی الفتی دیرین داشت .

نیروی جاذبۀ زمین بایستی از زیر دست او می گذشت تا بتواند بر دیگران اثر بگذارد . خورشید با اجازۀ او می تابید و رطب ها را خرما میکرد و اندام ما را پر از عرق سوز .

پر از بار الکتریکی مثبت بود . فوری جرقه میزد . حشرات هم جرات نمی کردند به او نزدیک شوند . برای برنامۀ دفع آفات نباتی ایده آل بود . اما ما را که بارمان منفی بود ، جذب نمی کرد . فقط خودش اجازه داشت قوانین فیزیکی را نقص کند .

..... مخالف قطبهای مخالف بود .

 اصرار داشت به ما ثابت کند ، زمین گرد است و دور خودش می چرخد . به ما می گفت : " شما هم که روی نیمکت های خود نشسته اید ، در واقع دارید همراه زمین می چرخید و حرکت می کنید . و اگر سرتان گیج نمی رود ، به خاطر این است که زمین نیروی جاذبۀ خیلی زیادی دارد و شما را محکم به خودش چسبانده است " . اما بغل دستی من باورش نمی شد . می گفت کسی یا چیزی که جاذبه اش زیاد باشد بر عکس آدم را بیشتر به سرگیجه می اندازد . و اگر چنین کسی خودش را به ما بچسباند .... که دیگه واویلا !!!!

 

****************************

امتحان فیزیک یک جنگ نابرابر بود .در یک سوی این جبهۀ نافرجام ما دانش آموزان دبیرستان قرار داشتیم که مغزمان از جنس جُمّار بود . در سوی دیگر نیوتن ، پاسکال ، اُهم ، ارشمیدُ س و آقای خُدّامی . مثل این بود که با  چوب سگ لولک به جنگ ستارگان برویم . بایستی به یکدیگر کمک می کردیم تا تلفا تمان بیش از حد نباشد .

چنین بود تا بود چرخ روان                    توانا به هر کار و ما ناتوان

 

در جلسۀ امتحان فضای امنیتی شدیدی حاکم بود . ناظرین سالن امتحان در عین حال که نرم و مؤدب و بی آزار بودند، ترس و ابهت و احترام خاصی داشتند . سالها بعد در حکومت نظامی و پس از آن در چهرۀ نفرت انگیز سربازان امام زمان که از هرگونه ارزش و معیاری خالی بود، عریان ترین و دردناکترین ترس و وحشت و دلهره ها  را دیدیم   و در سالهای دهۀ شصت در کوچه های  درگیری امتحانات خونینی را پشت سر نهادیم . صحنۀ این    امتحانات میدان کشتارگاه بود .

در غم ما روزها بیگاه شد                    روزها با سوزها همراه شد

 

****************************

امتحان آن روز بر خلاف معمول  به نحوی مسالمت آمیز آغاز گردید و در فضایی آرام و دوستانه جریان یافت.    حادثۀ غیر مترقبه ای روی نداد . تنها یکی از دانش آموزان که به کار انفرادی عادت نداشت سر جلسه خوابش برد .

در اواخر وقت دانش آموز کنار من از معلم اجازه خواست تا از مداد تراشم استفاده کند . از جای خود برخاست و با احتیاط به طرفم آمد . مداد تراش را از روی میزم برداشت و آهسته مشغول تراشیدن مدادش شد . متوجه شدم که دارد به طرز شرورانه ای برگه های امتحانی مرا نگاه می کند . درست مثل اینکه ماهی صبور تنوری دیده باشد ، دهنش آب افتاد .

برگه هایی که حل مسائل را روی آنها پاکنویس کرده بودم لبۀ میز کنار دستم قرار داشت . داشتم روی کاغذ های چکنویس چیزهایی می نوشتم . هنگامی که مدادتراش را روی میزم می گذاشت زیادتر از حد لازم خم شد و با یک حرکت آکروباتیک برگه های پاکنویس مرا برداشت و زیر پیراهنش پنهان کرد ، بعد که مطمئن شد آقای دبیر متوجه نشده ، مثل کبک مغرور ، سرکیف و مسرور به سر جای خودش برگشت . شوکه شدم . چنان ماتم برده بود که قدرت هیچگونه عکس العملی را نداشتم . وقت زیادی به پایان امتحان نمانده بود .  حدود نیم ساعت دیگر وقت امتحان تمام می شد . در این مدت کوتاه به سختی می توانستم تمام مسائل را دوباره بنویسم . دست پاچه شدم . نمی دانستم چکار کنم . با عصبانیت نگاهش کردم . با اشاره برگه ها  را از او خواستم ، اما نتیجه ای نداشت . یک برگ کاغذ سفید برداشتم و روی آن با خط درشت نوشتم : " دهن سرویس ، برگه ها رو بده ! " ، برگه را طوری گرفتم که بتواند خوب ببیند . پاسخ را به همین شکل روی برگه ای نوشت و نشانم داد : " یه صبور مهمون من " . دید هنوز عصبانی هستم و ممکن است کار دستش بدهم . کاغذ دیگری را به طرفم نشانه گرفت : " شام هم ساندویچی دنج " .  هنور گیج    و منگ و کفری بودم و برگه ها را می خواستم . خودش هم کاملا ترسیده بود . فهمید که هنوز راضی           نشده  ام . ورقۀ بعدی که نشانم داد ، درست نقطۀ ضعفم بود : " سمبوسۀ سینما اتحاد هم روش " .

کم کم داشتم رام می شدم . اخمهایم کمی باز شده بود . انگار نرم شده بودم . دیگر حالت پرخاش نداشتم . اما نگران بودم که وقت زیادی نمانده ، شاید نتوانم در این مدت کوتاه همۀ مسائل را دوباره بنویسم . او هم از چهره ام پی برد که انگار آرام شده ام . به خاطر اینکه خیالش راحت شود و معامله را تمام کند ، ادامه داد : " با یه هویج بستنی " . داشتم فکر می کردم چکار کنم . ماهی صبور + ساندویچی دنج + سمبوسۀ سینما اتحاد + هویج بستنی . پیشنهاد اغوا کننده ای بود . نمی شد از آن گذشت . برگۀ سؤالات را به دست گرفتم که بیش از این وقت را تلف نکنم . دیدم رنگ و رویش باز شده و دارد نفس عمیق می کشد . روی چهره اش لبخند نازکی را دیدم . و در دستش برگۀ دیگری :

....." یِلّا ، خِلاص ".....

 

*****************************

 

در روزهای بعد به وعده هایی که داده بود عمل کرد و سنگ تمام گذاشت . از اینکه این بار نمرۀ خوبی می گرفت ، ذوق کرده بود . زنده تر از همیشه بود . بر خطوط چهره اش پرتوهای روشن خوشبختی خانه داشت . انگار داشت برای دل خودش قصه های شیرین می گفت . تا روزی که معلم برگه های امتحانی را به کلاس آورد و نمره ها را اعلام کرد .

آن روز شوک بزرگی بر او وارد شد .از زمانه رو دست خورده بود . زندگی با او شوخی تلخی داشت . اما شوخی نبود . وقتی معلم نمره ها را خواند ، نمرۀ او صفر بود .

بعدا معلوم شد که او آن روز فراموش کرده بود اسم خودش را به جای اسم من روی برگه ها بنویسد .

 

***************************

ما اغلب چوب اشتباهات خودمان را می خوریم . خیلی زود ذوق زده می شویم . با مویزی گرمی می کنیم . قضاوت هایمان ساده و سطحی است . زندگی بارها ما را بر زمین می کوبد تا چشمانمان بازتر و حواسمان جمع تر باشد . تا بدانیم : زمانه زِما نیست  .

راه و رسم ما صاف و بی پیرایه بود . بازی های روزگار را ندیده بودیم و آیه های شیطانی را نمی شناختیم .

...... حمبوس ها پاک و صادق و بی ریا بودند .

 ما زخمهای بسیار برداشتیم و تجربیات بی شمار اندوختیم . اما ،

....... برای فریب بزرگی که در راه بود ، آماده نبودیم .......

 

****************************

 

ما هر چه را که باید

از دست داده باشیم ، از دست داده ایم .

ما بی چراغ به راه افتادیم .

( فروغ )

 

 

***************************                                             

***************************                                              

                                             

/ 0 نظر / 12 بازدید