شب چله

 

-------------------- شب چله ---------------------

 

 

به جانباختگان جنبش دانشجویی

.... ماهیهای کوچک

که به دریا رسیدند

 

 

++++++ 

 

 

شبی از شبها

 

همه شب

 

آیینه طاقچه تاریک،

 

گلهء رنگ و خط عالم را،

 

از گذرگاه نگاه،

 

رم داد.

 

که  پلنگان سیاهی، از چشمهء  چشمش،

 

آب می نوشیدند.

 

 

 

( محمد زهری )

 

 

 

شیراز نا امن شده بود. برای همه نا امن شده بود. وحشت و خفقان بر سینه شهر سنگینی

می کرد

 همه جای شهر پر از نیروهای انتظامی بود. ماشین های گشت کمیته و سپاه تمام خیابان ها را زیر

 نظر داشتند. در روز های گذشته عده زیادی توسط نیرو های امنیتی دستگیر شده بودند. کسی از

سرنوشت زندانیان ااطلاعی نداشت. اکثر هسته های مخالف شناسایی و بر چیده شده و عده ای هم 

هنوز تحت تعقیب و پیگرد  بودند. بعد از ترور امام جمعه شهر توسط یکی از اعضای میلیشا، یک

حکومت نظامی اعلام نشده اما تمام عیار استقرار یافته بود. سربازان امام زمان به خشم آمده

بودند. دنبال طعمه ای  برای دریدن می گشتند. شبراز دیگر جای ماندن نبود. هیچوقت جای ماندن

نبود. چند سال پیش به دنبال شدت یافتن جنگ در جنوب به همراه  بسیاری خانواده های دیگر

آبادان را به مقصد شیراز ترک کرده  بود و از همان ابتدای ورود مقامات دولتی با مهما نان جنوب

بنای بدرفتاری را نهاده یودند. بویژه امام جمعه خواستار خروج و بارگشت مهاجران جنوبی بود و

سرانجام در شعله های خشم و نفرتی که خود برافروخته بود سوخت.

با افراد معدودی که می شناخت و به آنها اطمینان داشت تماس گرفته بود تا با آنها برای یافتن راه

حلی مشورت کند. اما وصع آنها هم بهتر از موقعیت خودش نبود. بلاتکلیفی، سردرگمی و نا امنی

همه را تحت فشار گذاشته بود. تا اینکه چند روز پیش به پیشتهاد یکی از دوستان خود با اکبر

تماس گرفته بود و خوشبختانه اکبر وضعیت باثباتی داشت و فورا به او پیشنهاد کرده بود به تهران

بیاید و در خانه امنی که در اختیار دارد اقامت کند.

اکبر دانشجو سال بالا بود و دو سال زودتر از او وارد دانشگاه شده بود و در رشته برق تحصیل

می کرد. اکبر از چپ های تندرو و پر حرارت بود. از کسانی بود که وظیفه جذب و شکار

نیروهای تازه  وارد  را به عهده داشت.

اکبر بود که همان روزهای اول با او تماس گرفت. سر

صحبت را باز کرد و صحبت هایی را آغاز کرد که تازگی و جذابیت خاصی داشت. در همان

روزهای اول در طی جلسات بحث و گفتگو اکبر دنیای تاره ای را برای گروهی از تازه واردان

گشوده بود. یک دنیای ایده ال پر از آزادی، پر از امید و خوشبختی. خالی از ظلم و ستم که در

 چشم انداز نه چندان دوری قرار دارد اما برای رسیدن به آن بایستی جانفشانی کرد. او می گفت ما

در برهۀ زمانی بسیار حساسی بسر می بریم و تاریخ وظیفه بسیار سنگینی را بر عهده ما گذاشته

است و بر آن بود که  تازه واردان را برای پذیرفتن این وظیفه تاریخی آموزش دهد.

گاهی اوقات صحبت های سال بالایی ها باعث دلهره و اضطراب می شد. بخصوص وقتی که بی

پروا مسئولان حکومتی را مورد تحقیر و تمسخر قرار میدادند و آنها را نوکر و دست نشانده می

خواندند. اگر این صحبت ها به بیرون درز می کرد بی شک مجازات سنگینی در بر داشت اما

اکبر و هم کیشان او ترسی به خود راه نمیدادند. رفتارشان محکم و استقرار بود و اعتماد به نفس

 قابل تحسینی داشتند. آنها می گفتند انقلاب سفید یک فریب بزرگ است یک حیله گری است.

خیانتی است برای انحراف مردم از هدف بزرگ خود و اقدامات پیش گیرانه ای است که از طرف

اربابان دبکته شده است. آنها می گفتند سلطنت غیر قانونی است و به زور سر نیزه و کودتاه بر

 مملکت تحمیل شده. کودتا گران در بیست و سه سال پیش با همکاری اربابان امریکایی خود قیام

مردم را با حمایت امپریالیست های امریکا سرکوب کردند تا یک دیکتاتوری تمام عیار مستقر

گردد که حافظ منافع امپریالیسم جهانی باشد.

 

 به همین خاطر دشمن اصلی خلق ها امپریالیسم بود و تنها راه برون رفت از سلطه امپریالیسم

 درانقلاب خلاصه میشد. انقلاب سوسیالیستی رویای پر شکوه جنبش دانشجویی بود. اکبر می گفت

 در سوسیالیسم تمام  پدیده های نا هنجار اجتماعی برطرف می شود. سوسیالیسم راه نجات تمامی

 یشریت است و  وظیفه دانشگاه فراهم آوردن پیش شرط های لازم برای پیروزی یک انقلاب تمام

عیار سوسیالیستی است.

 

انقلاب، امپریالیسم،  سوسیالیسم ، کودتا، خلق، کارگر، دهقان، دانشجو. سیاهکل اوین، قصر،

اعتصاب و اعتراض واژه هایی بودند که در هر جمله ای چندین بار تکرار می شدند.

 

 

********

********

 

 

.... " امپریالیسم جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار دشمن اصلی خلق های جهان است    ٍ

 ......" اکبر می گفت : " وجه عمده جنبش کنونی ما خصلت ضد امپریالیستی آن است. بایستی

دست امپریالیست ها را برید. آنها هستند که منابع ما را می دزدند و غارت می کنند و برای حفظ

منافع نا مشروع خود شاهان و دربار های فاسد و دیکتاتور را با حمابت همه جانبه خود به قدرت

 می رسانند. حاکمان و درباریان همه امریکایی هستند. آمریکا یک قلدر زورگو است و سالهای

درازی است که نفت ما را می دزدد ..... "

 

یکی از بچه ها از او پرسید مگر آمریکایی ها پول نفت

را نمی دهند؟ دزدی یعنی چه؟ خوب پول می دهند و نفت می خرند. این یک معامله عادی است.

شاید منظورت این است که مفت و ارزان می خرند یا منظورت این است که نفت فروشی نیست و

باید همه آن را برای خود نگهداریم، اگر هم پول نفت عادلانه تقسیم نمی شود یا مورد استفاده نا

مشروع قرار می گیرد این یک مسآله داخلی است.

اکبر: مسآله را باید ریشه ای نگاه کرد. ما مخالف دخالت آمریکا در امور داخلی خود هستیم. ما

نمی خواهیم آمریکایی ها برایمان وکیل و وزیر تعیین کنند. ما یک مملکت مستقل می خواهیم. ما

نمی خواهیم تا به ابد مستعمره باشیم. استقلال وآزادی خواسته ماست. آمریکا از  طریق رژیم های

دست نشانده سیاست های ضد مردمی خود را به اجرا می گذارد. مانع پیشرفت و شکوفایی ما می

شود. عوامل ارنجاعی خود را به مقامات بالا می رساند. تبعیض و نا برابری بوجود می آورد و

حقوق اکثریت را پایمال می کند. باید ثروت های اجتماعی را عادلانه تقسیم کرد. ما خواستار

عدالت و برابری هستیم و اینها فقط در یک سیستم سوسیالیستی ممکن است. تبعیض و نابرابری

 در ذات سرمایه داری است. سرمایه داری موجب تمامی ناهنجاری های اجتماعی است. وظیفه

 تاریخی ما سرنگونی سرمایه داری و برقراری عدالت سوسیالیستی است. جنگ ما با آمریکایی

هاست. شاهان آمریکایی، سرمایه داران آمریکایی، زمینداران آمریکایی، روشنفکران آمریکایی و

حتی چماقدارن آمریکایی.

 

- : آخر مگر این شاهان و زمیندارن و بازاریان را آمریکاییها زاییده اند. اینها که همه ایرانی

هستند. از من و تو هم ایرانی ترند. ما چوب هم ولایتی های خودمان را می خوریم. اگر مردم از

 شاه و شیخ و شلغم پشتیبانی نکنند آنها هرگز به قدرت دست پیدا نمی کنند که بخواهند قدرت خود

را در جهت منافع آمریکا بکار ببرند.

 

اکبر : مسآله همین جاست. بیسوادی و جهل و نادانی گسترده نتایج سیاست های مخرب امپریالیست

هاست. آنها همواره سعی می کنند مردم دیگر را در نادانی و عقب ماندگی نگهدارند تا مردم عادی

دوست و دشمن خود را نشناسند و به حقوق انسانی و مسلم خود پی نبرند. اگر مردم  بیدار و

هوشیار باشند، اگر انسانها خودشان را باور کنند و برای دیگران نیز ارزش قایل شوند هیچکس

نمی تواند آنها را بازیچه خود قرار دهد. هیچکس نمی تواند باورهای خرافاتی و پوسیده عهد عتیق

را در باور مردمان بنشاند و آنوقت کسی نخواهد توانست بین مردم جنگ حیدری و نعمتی راه

بیندازدو به همین خاطر یکی از وظایف همه نیروهای پیشگام کوشش گسترده در جهت بیداری

توده هاست. اگر توده های میلیونی به آگاهی لازم دست یابند و منافع اجتماعی و سیاسی خود را

تشخیص دهند. آنوقت خواستار حقوق قانونی خود می شوند و هیچ ظلم و ستمی را نمی پذیرند.

تشکل و آموزش سیاسی مردم وظیفه مبرم نیروهای پیشگام است. برای تشکیل یک حزب فراگیر

انقلابی وجود نیروهای کارآموزده سیاسی که در کوران مبارزات انقلابی آبدبده شده باشند

ضروری است و امروز شرایط اجتماعی برای پایه ریزی چنین تشکلی فراهم است ......

اگر کسی جلوی اکبر را نمی گرفت شب تا صبح سخنرانی میکرد تا همه را قانع کند که انقلاب

سوسیالیستی پشت در ایستاده و منتظر است تا سازمان سکان هدایت آن را بدست بگیرد و به ساحل

پیروزی برساند.......

 

 

 

*******

*******

 

 

 خیابان مشیر فاطمی را پشت سر گذاشت ، وارد قصرالدشت شد و به راه خود ادامه داد.

در آنسوی خیابان قصرالدشت در چهار راه سینما سعدی و درست روبروی سینما یک ماشین

پاترول کمیته پر از افراد مسلح که رهگذران را با خشم و غضب زیر نظر داشتند توقف کرده بود.

 چند پاسدار تفنگ بدست هم در پیادهروها قدم می زدند و با بیسیم های خود با جایی در تماس

بودند. منظره ای وحشتناک که دلهره و اضطراب را در فضای شهر می پاشید و نشان میداد که

هیولای حاکم همه کس را زیر نظر دارد و آماده است تا هر جسارتی را بشدت مجازات کند.

ماشین کمیته در کنار سینما سعدی در شهر شیراز. دلش برای شیراز می سوخت. چه بر سرت

آمده شیراز. شهر ادب. شهر تمدن باستانی. شهر پر آوازه. ترا به کجای تاریخ برگردانده اند.

چگونه این آدمخواران به جانت افتاده اند. ترا به چه نامهایی می خوانند. پاسداران جهل و جادو

چون ملخ های ویرانگر شیره جانت را می نوشند. ابنها هرگز شایسته دامان هنرپرور تو نیستند. و

افتخار تو این نامی نیست که بر این سینما گذارده اند. سعدی و امثال او که مروجان نیرنگ و

خدعه اند شایسته تو نیستند.

 پرورده خان دغلبازان، نماینده سلاطین سیاهکار، حامی شیادان و دینداران دنیاپرست نماینده تو

نیست. نام او را به نا حق بر تو گذارده اند. ترا نیازی به امثال سعدی نیست.

در کنار یک کیوسک روزنامه فروشی توقف کرد. سر خط اخبار روزنامه ها مثل همیشه حکایت

از قتل و کشتار و خشونت داشت. اعدام یک گروه صد نفری در زندان اوین .... انهدام یک انجمن

دانشجویی چپگرا در شمال کشور ..... محاصره یک خانه تیمی در همدان .... سرکوب عناصر

ضدانقلاب در جنوب کشور و اعدام دو عضو فرقه بهایی در شیراز .... دستگیری جاسوسان

آمریکایی در غرب کشور .... و .....

 

..... و کسی نیست بپرسد حکومتی که ادعا می کند با 99 درصد آرا به قدرت رسیده از چه می

ترسد که شب و روز در کار بگیر و ببند و ضرب و قتل ناراضیان است .... مگر این یک درصد

مخالفان چند نفر هستند که هر چه زندانها را پر می کنند و بیوقفه حکم اعدام و  تیر باران صادر

می شود پایانی نمی یابد. یک درصد یعنی چند نفر؟

شاید ارقام را جابجا می کنند و در واقع امر در کار نابودی 99 درصد جمعیت هستند.

اکبر گفته بود در تهران خانه ای امن در اختیار دارد و می تواند او را پناه دهد.

مدتها بود اکبر را ندیده بود. نمی دانست ایام پرآشوب اخیر را چگونه گذرانده است. آیا تحولی در

فکر و اندیشه او بوجود نیامده؟ نمی دانست. باید بیشتر درباره او فکر می کرد. احتیاط شرم لازم

بود. اما در دوران اجبار و ناچاری چه جایی برای احتیاط باقی می ماند. انتخاب دیگری در

دسترس نبود.

 

به راه خود ادامه داد تا به ارزیابی شرایط موجود بپردازد و در واقع تا خودش را راضی کند. در

سه راه باغشاه حکایت غم انگیز دیگری در جریان بود و داغ ننگ دیگری بر پیشانی.

در یک ماشین امر به معروف سربازان امام چند دختر جوان را به جرم بد حجابی توقیف کرده

بودند. همراهان آنها با ترس و ذلت پاسداران را التماس می کردند و رنگ به چهره نداشتند. مردم

حاضر در محل با نگرانی دورادور ناظر حادثه بودند. زیر لب شکایت می کردند اما کسی جرات

دخالت نداشت. پاسداران مسلح هم قانون و هم مجری قانون بودند. به نام حمایت از اسلام و انقلاب

اختیارات آنها حد و مرزی نداشت. هر پاسداری با اراده شخصی خود می توانست هر کسی را

توقیف و هر حکمی را اجرا کند. اشاعه رعب و وحشت یک اصل دایمی و ثعطیل ناپذیر بود.

برای ابقا قدرت بایستی نفس ها را برید و داغ و درفش را بکار انداخت. حتی آنگاه که نفس گرمی

باقی نمانده است و کسی دیگر زنده نیست باید مرده ها را هم ترساند. باید مرده های بی نفس را هم

نفس گیر کرد. ممکن است روزی مرده ها هم از جور و ستم به فقان آیند و طغیان کنند. غیر از

زنده ها باید ار مرده ها هم ترسید. چنانکه هنوز هم بسیاری نامها برای آنها تابو است. نامهایی که

هر چه حکومتگران مختلف از آنان بد گویی می کنند و هزاران تهمت و افترای باطل به آنان نسبت

میدهند اما همچنان در اذهان و یادها باقی هستند و موجب وحشت و دلهرهء خودکامگان متحجر

 است.

 

 و در این دیار نفرین خورده به جز تملق گویان مذهب و سلطنت جایی برای دیگران نیست. در

دربار سفله پروران تنها چاکران و دست بوسان به نان و نوا میرسند. اگر از بزرگانی چون حافظ

و خیام هنوز نامی و اثری بافی است نتیجه هوش و ذکاوت سرشار خودشان است، که علیرغم

سانسور و تفتیش عقاید سخت و دایمی صدایشان را به گوش دیگران رساندند و بایستی سالها می

گذشت تا گزمه های دولتی پیامهای اعتراضی و باورهای ضد اسلامی را در اشعار آنها بیابند و تا

توانستند آثارشان را خدشه دار ساختند و در آنها دست بردند بطوری که هم اکنون تعداد بیشماری

دیوان تصحیح شده حافظ موجود است که با یکدیگر همخوانی ندارند. به گفته صادق هدایت، هر

آخوندی از راه رسید چیزی به آثار آنها اضافه یا از آن کم کرد.

 

 

************

 

 

در همین شیراز که اکنون پایمال سم غارتگران چشم دریده است. در همین شیراز بود که سخت

ترین ضربه بر مغز تو خالی این دغلبازان آدم خور فرو آمد و می رفت تا برای همیشه شر این

ویرووس های مهلک را از سر مملکت کوتاه کند. شیراز نقطه آغاز جنبش دانشجویی ایران بود.

  اینجا بود که در یکصدو هفتاد سال پیش آن دانشجوی 25 ساله شیرازی پایان اسلام و ابطال دین

و آیین تازیان را با صدای بلند اعلام کرد و بر سراپای آن خط بطلان کشید. شیراز نقطه آغاز

جنبش روشنگری ایران بود. آن دانشجوی شیرازی ریشه فساد و عفونت را هوشیارانه دریافته بود

و بی مهابا به مصاف آن برخاست. او چنان شور و شوقی در دلهای زخم خورده  از جور و ستم

دستگاه مذهبی ملاها برانگیخت که تا دورافتاده ترین نقاط این آب و خاک گروههای بیشماری به

او ملحق شدند و خواب از چشم آخوند و ملا بریدند. جای تعجبی نیست اگر دستگاه پر نفوذ

روحانیت شیعه با بربریت توصیف ناپذیر

و جنون بی حد و حساب و با همکاری دربار و سلطنت به جان آنها افتادند و هنوز هم بسیاری را

به جرم هواداری از بینش و منش آنها به دار می کشند. آن دانشجوی شیرازی دشمن اصلی را در

خانه دیده بود. او سیمای واقعی فتنه و فساد را زیر عبا و عمامه شناخته بود و نهضتی را که بنا

نهاد یک جنبش معنوی برای انهدام عامل اصلی ذلت و فلاکت و بر چیدن سد عبور ناپذیر مذهب

قرون وسطایی ملاها بود. این مذهب و عاملان آن بود که مملکت را از کاروان پیشرفت و تمدن

باز می داشت و به قهقرایی میبرد.

 

شیراز خاستگاه نهضت روشنگری ایران بود.

 

 

 

********

********

 

 

شیراز- دروازه اصفهان

 

سفر همیشه آخرین راه نجات است. گریز از تنگنا. دروازه ها را برای خروج و سرگردانی ساخته

اند. برای آن ساخته اند که همواره پشت سر آدمها بسته شوند. دروازه های خروجی، دروازه های

بی هدف، دروازه های فراموشی، دروازه هایی که بودن یا نبودن کسی برایشان اهمیتی ندارد.

دروازه ها، دروازه ها می دانند که رهگذران چرا همیشه در راهند.

 جاده های سرد و ساکت را دروازه ها می سازند و در پیچ و خمهای آن گردنه های خطر می

کارند.

دروازه اصفهان سرد و چموش بر جای خود ایستاده و با انگشت اشاره جهت اجباری را نشان می

دهد:

 

آباده- اصفهان- تهران

 

 

*******

 

" انقلاب زمانی رخ می دهد که قدرت سیاسی کارآیی خود را از دست داده باشد. هنگامیکه

حاکمان توان حکومت را نداشته باشند و زیر دستان حکومت را نخواهند. هنگامیکه قدرت واقعی

نه در مجلس و دربار بلکه در خیابان و در میدان تجمع خود را نشان دهد. اینها شرایطی عینی

انقلاب هستند. نیروهای پیشرو وظیفه دارند با ایجاد شرایط ذهنی متناسب تلاطمات اجتماعی را به

سمت و سوی یک انقلاب اجتماعی هدفمند هدایت کنند. "

 

 

******

 

 

دیروز در سه راه باغشاه شرایط عینی انقلاب با وضوح کامل مهیا بود. اما اکبر نبود تا از این

شرایط عینی یک انقلاب اجتماعی هدفمند بسازد.

 

++++

 

 

 مرودشت ناگهان از زیر زمین بیرون می آید و به یکباره در هوا گم می شود. سعادت شهر آرام و

بیصدا از کنار جاده می گذرد. دهها روستای کوچک و بزرگ بدنبال یکدیگر میدوند و دور می

شوند، دور می شوند و ترا فراموش می کنند.

 

 

******

 

امام را دعا کنید.

 

تا کربلا راهی نیست.

 

گله گوسفندان با شکمهای ثهی از مزرعه موعظه برمی گردد.

 

دامهای پروار به دعا مشغولند

 

 

 

******

 

سه راهی کهریزک

 

آباده 90 کیلومتر.

 

 

********

********

 

 

جاده آباده - جاده ای مانند همه جاده های دیگر و یک روز تکراری بی تاریخ.

درختان سبز، درختان زرد، درختان رنگی یا بیرنگ، درختان بلند با سایه های کوتاه، درختان

کوتاه با سایه های بلند یا درختان بی سایه.

درختان پر برگ، درختان بی برگ، درختانی که از دور دست تکان می دهند و آنهایی که رویشان

را برمی گردانند

درختان پر حرف، درختان ساکت، درختان ایستاده، درختان خوابیده، ایستاده های در خواب.

درختان بدجنس، درختان حیله گر، فتنه انگیز، درختان آرام، درختان پر جنب و جوش، آنها که با

هر نسیمی تکان می خورند و آنها که طوفان را تکان می دهند.

درختان پر تضاد، درختان دوست با میوه سمی، درختان دشمن با شاخه های خنجر، درختان

نزدیک یا درختان دور.

درختان باوفا، درختان نیمه راه، درختان خبرچین. لشکری از درختان برای سرکوبی باغ، برای

انهدام جنگل، برای لگدکوبی حق زمین، درختان سرسبز ویرانگر .......

درختان ایستاده به صف، مرتب و منظم، بچه های با ادب با موهای تراشیده با ناخن های کوتاه و

بینی های خالی، ریش های مرتب در صف تظاهرات، تظاهرات نمایشی، با پاهای خشک چوبی،

در راه تصرف معبد مقدس.

درختانی که با سرعت نزدیک می گردند و سریعتر دور می شوند.

درختان در حال گریز ، گریز به پشت سر،

 گریز به دیروزها و پریروزها، گریز به هزار و پانصدسال پیش.

 

 

******

 

 

جنگ جنگ تا پیروزی

 

مرگ بر منافقین و صدام

 

اگر این جنگ بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم.

 

.... اگر بیست سال طول نکشد چطور؟ باز هم ایستاده اید؟! می گویند جنگ نعمت است و هر چه

بیشتر طول بکشد نعمت هم فراوانتر است. پس چرا نباید آنرا ادامه داد؟ تا زمانی که کاروانهای

برافروخته کربلا و عاشورا بی وقفه بسوی جبه ها روان هستند و تا زمانی که گوشت قربانی به

فروانی موجود است جنگ را هم می توان ادامه داد و در سایه جنگ با دست باز هر صدایی را

خفه کرد، پس زنده باد جنگ.

اما چیزی که بیشتر از اینها آدم را عذاب می دهد و مایه شرم و سرافکندگی است همان جانبداری

روشنفکران راه گم کرده و خود باخته است از این جنگ زرگری جاهلانه.

آنها که با بوق و کرنای خلق و کارگر به میدان آمدند و جز گرد و غبار بیهوده اثری از آنها به جا

نماند و در پیچ و خم حوادث بی کفایتی و بی لیاقتی خود را نشان دادند و اکنون از عقب مانده ترین

و منفورترین جناحهای حاکم حمایت می کنند. به گفته یکی از هواداران آتشین سابق اگر مارکسیسم

این است و آقایان خود را پیرو آموزش های مارکس میدانند مسلما خود مارکس هرگز مارکسیست

نبود.

 

************

 

 

پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید!,,."

 

 

اکبر می گفت این یک شاهکار است. چکیده یک شناخت بزرگ. یک بلوغ سیاسی. گشودن یک

جبهه دیگر در یک جدال تاریخی.

این یعنی تقویت جبهه متحد ضد امپریالیستی. همان چیزی که جوهره اساسی تمام انقلابهای کنونی

است و در مرحله کنونی یک ضرورت مقدم است. مقدم برای آزادی و دمکراسی.

- خودت می فهمی چه می گویی؟ این چه جبهه ای است که چاقوکشان و غداره بندان نیروهای

اصلی آن هستند؟ ما که هیچ جنبه مثبتی در این نیروها پیدا نمی کنیم.

کسانی که سیاه ترین شکل حاکمیت سیاسی و فاشیسم افسارگسیخته مذهبی را پیاده می کنند به هیچ

بهانه ای قابل تطهیر نیستند. ظلم و سرکوب را به هیچ بهانه ای نمی توانند توجیه کرد. پس ازرش

آدمی چه می شود. اگر انسان بالاترین ارزش هاست باید ابتدا برای تحقق آن کوشید. نباید آنرا

بازیچه ضرورتهای فرعی قرار داد. خارج از حوزه آزادی و دمکراسی همه چیز حرف پوچ است

.... پوچ. اینها دارند ما را به پای خودمان به کشتارگاه می فرستند. اینها به پیروانشان ندت می

دهند که بروید دست قاتلان خود را ببوسید و شمشیر آنها را برق بیندازید تا بهتر سرتان را ببرند.

 

خلاصه کنم اکبر جان : .... سازمان سه کرد ....

 

 

******

 

 

ایستگاه قمشه -

 

پشت بازرسی- ایستگاه مزاحمت ....

 

ارواح خاکستری پاسداران ارواح مسافران خسته را می ترسانند.

 

 

*******

 

 

اصفهان 80 کیلومتر

 

 

***********

***********

 

 

به شهر حزب الله خوش آمدید

نیمه تاریک دنیا

چوپان پیر گله  را از عرض خیابان رد می کند

ایمان بی پایان بره ها به هی هی چوپان.

 

*****

 

درختان در راه افق، خورشید پشت سنگر درختان، چشم باریک درخت، چشم انداز بی درخت ....

درختان پر رنگ، درختان کم رنگ، درختان یکرنگ، درختان چند رنگ .....

رنگ آمیزی دنیای درختان، درختان در اسارت رنگها، ذات رنگی درخت

درختان بیرنگ دنیای رنگارنگ.

 

 

********

 

 

تشخیص دقیق مرز اشتباه و خیانت کار آسانی نیست. مسلم این است کسی اشتباه می کند که دست

به عملی بزند.

بیکاره های پوسیده ای که خود هنری ندارند و تنها به ایراد و بهانهگیری از دیگران می پردازند،

البته قابل اطمینان نیستند. آنهایی خیانت کردند که از جریانات پشت پرده آگاه بودند. که ماهیت

دیگران را می شناختند اما حساب و کتابهای سیاسی و ملاحظه کاریهای فرصت طلبانه برایشان

اهمیت بیشتری داشت تا یکرنگی و همگانی با مردمی که با خلوص نیت به میدان آمده بودند و

آرمانهای انسانی داشتند. دانشجویان و حتی سازمانهای جوانی که در تمام دوران موجودات خود را

در محیط بسته و اختناق آمیز امکان برخورداری از یک آموزش سیاسی کلاسیک را نداشتند و

تنها پشتوانه آنها در راه آزادی، حس میهن پرستی و از جان گذشتگی بود نمی توانستند تجربه و

پختگی لازم را داشته باشند تا در کوره راههای تنگ تاریخ تصمیم مقتضی و راه و روش مناسب

را اتخاذ کنند. این امر وظیفه سیاسی کاران کهنه کار و با تجربه بود. بازیگران پیر صحنه های

سیاسی که سالهای سال در داخل و خارج از کشور در فراغت و آسودگی به کار مطالعه و تحقیق

و تفحص و ........... می پرداختند و از آموزش های سازمان یافته و مفیحم سیاسی برخوردار

بودند.

 وظیفه آنها بود. اما افسوس که صداقت و وظیفه شناسی در وجود آنها نبود. یا وابسته بیگانگان

بودند یا در پی منافع و مصالح خودشان. آنهایی که خود را ملی می نامیدند اژدها را در دامان خود

پروراندند و به جان دیگران انداختند. اما اژده ها عاقبت خودشان را هم بلعیده و دیگرانی که حزب

و دفتر و دستک طراز نوین داشتند چنان شور حسینی به استخوانشان زد که

آسمان و ریسمان را به هم بافتند تا در خیال خود از اژده ها فرشته بسازند. اما فرشته سرانجام آنها

را هم برشته کرد.

نسل انقلاب تنها ماند و سر از کشتارگاه درآورد. اما هنوز از پتانسیل بالایی برخوردار بود و کوتاه

نمی آمد.

دانشجویان نیروی محرکه و موتور انقلاب بودند. اما ماشین انقلاب دیگر حرکتی نداشت. در جای

خود ساکن ایستاده بود و تکان نمی خورد. موتور هنوز جاندار و نیرومند می چرخید. اما چرخهای

ماشین پنچر بود و کسانی که فرمانماشین را در دست داشتند عناصر نابکاری بودند.

.......  و سر انجام موتور سوخت ....... نسل سوخته انقلاب تنها ماند.

 

 

********

********

 

اصفهان. شهر شاه عباس پایگاه صفویان. آغاز یک تباهی. آغازسقوط و ابتذال. یک سقوط آزاد. به

اعماق تیرگی های شریعت. برگ سیاه و شرم آلود دیگری در تاریخ فلاکت بار ملت در اسارت

دغل باران روزه خوان. اینجا بود که نمایندگان خدا روی زمین پس از یک دوران سکون و عقب

نشینی دوباره جان گرفتند و هجوم گسترده ای به تمام اهرمهای قدرتی را آغاز کردند. اینجا بود که

پادشاهان خوانخوار و ددمنش به زور خون و شمشیر و کشتار و ارعاب احکام شریعت را دوباره

زنده کردند و تا کوچکترین زوایای زندگی مردم را تحت نظارت و کنترل مذهب رسمی خود

درآورند. در جنون و ویرانگری و بیرحمی و فساد فصل درخشان دیگری در دفتر خاطرات

روحانیت و پادشاهان نماینده آنها گشوده شد.

می گویند در تمام دوران صفویان پادشاهان اسلام پناه و خداجوی این سلسه در دربار خود گروهی

" آدمخوار" داشتند که به فرمان پادشاه مجرم را به دست خود تکه پاره میکردند و می خوردند

شاه عباس گل سرسبد این سلسه پدرش را تا پایان عمر زندانی کرد. چشم های دو برادر خود را

بیرون آورد. تعدادی از پسران خودش را کور کرد و یکی از دختران خود را با دست خودش شقه

کرد.

چه تاریخ  پرشکوهی ... چه شاهان نازنینی ... یکی از یکی مومن تر ... همگی عابد و نمازخوان

... مروج دین و ایمان. آن یکی که بیرحم و ترسناک تر از دیگران است لقب شاه عادل می گیرد و

دربار پوچ و پر طمطراق آنها تبدیل می شود به شعبه کوچکی از بیت ملای بزرگ.

منفورترین و بد نام ترین آنها خود را قبله عالم می نامد. هر کدام برای خود دهها لقب و عنوان

انتخاب می کند. بی لیاقت ترین آنها هم عنوان سلطان صاحبقران می یابد. احمقترین آنها لقب شاه

دانش پرور می گیرد.

یکی سایه خدا می شود، دیگری شتر پیغمبر و آن یکی نام خود را می گذارد سگ آسثان علی.

شاه اسماعیل بنیانگذار این سلسه یک بیمار روانی بود. یک دیوانه زنجیری که از قتل و کشتار و

وحشیگری لذت میبرد و هر شهری را که فتح میکرد بسیاری از اهالی آنجا را از دم تیغ می

گذارند. او لشکری از اراذل و اوباش گرد آورده بود که به"  سرخ جامگان " شهرت یافتند. آنها

شهرها و روستاها را تخریب و غارت میکردند و قدرت و فقود خود را گسترش میدادند تا سرانجام

اسماعیل در تبریز به تخت نشست و خود را پادشاه ایران خواند و مذهب شیعه را تنها مذهب مجاز

و قانونی اعلام نمود.

استقرار سلسله صفویان در ایران را از لحاظ تخریب همه جانبه و ضربه سنگینی که بر فرهنگ و

تمدن ایرانی وارد ساخت می توان حمله دوباره اعراب بیابان نشین به ایران نامید.

 

 

*******

 

سه راه حاجی آباد ... استراحت و توقف کوتاه.

 

گدایان نیمه شب در پی شکار مسافرین.

 

دست فروشان خردسال برای فروش کالاهای خود در تلاش همیشگی.

 

*****

 

میمه 50 کیلومتر

 

دلیجان 100 کیلومتر

 

 

********

********

 

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند

 

هدیه شان

 

قفل زرینی شد

 

بوی نعش من و تو

 

بوی نعش پدران و پسران از پس در می آمد

 

شهرداران گفتند:

 

- نسل در تکوین است

 

نعش ها نعره کشیدند:  فریب است، فریب

 

مرگ در تمرین است.

 

 

 

( نصرت رحمانی )

 

*******

*******

 

 

گذرگاه دلیجان

 

ارواح خاکستری، ارواح آهنی تفنگها را صیقل می دهند.

 

مسافران خواب فردا را می بینند.

 

*****

*****

 

درختی به پا، درختی به جا، درخت پر آوازه شهر ما

 

درخت چمن، درخت دمن، کجا شد درخت تو ای شهر من

 

درختان احمد، درختان محمود

 

درختان ناصر، درختان مسعود

 

درختان خرما، درختان خوب ... درختان خونگرم اهل جنوب

 

*****

 

درخت بوارده ،  درخت کفیشه ،  درخت بریم

 

درختان قاصد، درختان پیک

 

درختان رسیدند سر لین  یک.

 

 

********

********

 

 

در سینما رکس فیلم گوزنها برپرده اکران بود. موضوع  داغ  فیلم در کنار بازی تمام عیار و

 

مهارت بی نظیر و سحر انگیز بهروز وثوقی در اجرای یک نقش پیچیده بسیاری را به سالن سینما

 

کشانده بود. هر چند صحنه هایی از فیلم سانسور شده بود و موضوع را چندان واقع بینانه نشان

 

نمی داد اما رگه های تلخ و شیرینی از واقعیت های اجتماعی هنوز در آن به چشم می خورد. آن

 

روز به همراه سه نفر دیگر از دوستان برای تماشای فیلم به شهر رفته بود و توانسته بودند برای

 

سانس عصر بلیط تهیه کنند. کسانی که بلیط به آنها نرسیده بود بایستی تا سانس شب که آخرین

 

سانس نمایش فیلم بود منتظر می ماندند.

 

فیلم جذاب و گیرایی بود. مسایل مهمی در آن بود و بازیگران به خوبی در قالب شخصیت های

 

فیلنامه جای گرفته بودند مخصوصا اجرای نقش سید یک شاهکار سینمایی بود. اما جریان کلی

 

داستان و فضای حاکم بر آن به نوعی حکایت از ضعف و ناتوانی نیروهای طغیانگر و ناراضی

 

داشت و چنین القا می کرد که اینگونه تدابیر و عملکردها راه به جایی نمی برد و محکوم به

 

شکست است.

 

ساندویچ فروشی کنار سینما رکس تنها تغذیه فروشی شهر بود که کباب ترکی داشت و تقریبا غیر

 

ممکن بود کسی به سینما رکس برود و از کباب ترکی صرفه نظر کند. بعد از تماشای فیلم و

 

صرف کباب ترکی پیاده به طرف خوابگاه به راه افتادند تا در ضمن راه پیرامون مسایل مطروحه

 

 به بحث و تبادل نظر بپردازند.

 

صبح روز بعد خبر تایید نشده ای در خوابگاه دهان به دهان می گشت. شب قبل یک سینما در

 

آبادان آتش گرفته است. اما کسی خبر درستی در اختیار نداشت. همه منتظر اخبار صبح بودند اما

 

هر لحظه شایعه جدیدتری به گوش می رسید. هنوز روشن نبود که آیا تماشاچیان هم در سینما

 

بودند یا سینما خالی بوده است. آخرین خبر تایید شده این بود که سینما رکس آتش گرفته است. اگر

 

خبر صحیح باشد و سینما رکس آتش گرفته حتما بدون تماشاچی بوده. چون گروهی از دانشجویان

 

قبل از سانس شب در سینما بوده اند.

 

*****

 

" آتش سوزی سینما رکس توطعه امپریالیستهاست "  اکبر می گفت امپریالیست ها برای ضربه

 

زدن به انقلاب بسیج شده اند. می خواهند انتقام بگیرند و از جان بیگناهان هم نمی گذرند. آنها بار

 

دیگر طبیعت غیر انسانی خود را به نمایش گذارده اند. امپریالیسم یک درنده وحشی است. تحلیل

 

های عالمانه کمتر کسی را راضی می کند. دشمن خیالی هم کم کم رنگ می باخت. معمای اصلی

 

این بود که چرا تمام خروجی های سینما را قفل و زنجیر کرده بودند. مسیولین و کارکنان سینما هم

 

بعد ها زیر سوال رفتند. چه کسانی آن شب کنترل ساختمان را بعهده داشتند. چرا ماموران آتش

 

نشانی نتوانستند به موقع حریق را مهر کنند. افکار عمومی بدنبال پاسخی برای انبوه سوالات خود

 

بود بویژه خانواده های قربانیان برای روشن شدن جریان حادثه پافشاری می کردند.

 

" می خواهند مساجد را پر کنند " ...... یکی می گفت کار خودشان است می خواهند از آبادان

 

انتقام بگیرند. می خواهند اجتماعات را به مساجد بکشانند.

 

 از اینکه اینجا نفوذ چندانی ندارند رنج می برند. به یاد دارید نماینده ای را که برای تبلیغ به اینجا

 

فرستاده بودند چطور حالش گرفته شده بود. تیرش می زدی خونش در نمی آمد. همین فرستاده

 

ویژه بود که در سخنرانی خود می گفت :

 

" اول صبح که پنجره را باز می کنی وحشت زده می شوی. روبرویت پرچم سرخ می بینی. در و

 

دیوار پر از تبلیغات ضد دین است، پر از شعار های انحرافی. آدم فراموش می کند که در یک

 

مملکت اسلامی است. اینجا آبادان است یا لنینگراد؟!

 

این گروهک های منحرف را بریزید بیرون .... مسجد ها را پر کنید. "

 

********

********

 

..... " انقلاب فریاد می زند من بودم من هستم من خواهم بود .... "

 

ویتنام همه جاست. فرقی نمی کند که بمب های ناپالم در هندوچین فرو ریزد یا در جنگلهای بولیوی

 

یا در سیاهکل یا در خیابانهای شهر ما. ما همراه کودکان ویتنام می میریم. مانند بردگان تاریخ قتل

 

عام می شویم. ما صلیب سرنوشت خودمان را بر دوش می کشیم. تا زمین را برای سنتر تنهایی

 

آماده کنیم.

 

"  انقلاب سنتر تنهایی است. تنها از طریق یک انقلاب توده ای است که می توان تزهای پوسیده را

 

بیرون ریخت و تزهای نوین را اریه داد. اما این اق

/ 0 نظر / 3 بازدید