به کجا باید رفت

فکر رفتن دارم

شوق یک راه دراز در دلم بیتاب است

پای رفتن دارم

ماندنم بیهوده است

 

***

 

می پرم از جایم

بندها را می کنم از پایم

می زنم هی به خودم که برو از پیشم

می روم تا لب رود

می رسم تا هپروت

پای یک جنگل و تاریک و نمور

می نشینم تنها

چشم می دوزم بر خلوت راه

 

***

 

من و جنگل خالی

من و خالی در راه

من و راه بی همراه

جنگل شب زده از خالی خود می میرد

راه از حسرت و تب

شب پر از سایه ترس

سایه در حسرت من

پرده وحشت او بر تنم می ریزد.

 

***

 

می نشینم لب راه

باز می مانم از رفتن

پشت دروازه هنوز یک نفر منتظر است.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید