امروز ترا به حاک سپردم

سیامک ،

امروز ترا به خاک سپردم

اما تو ندیدی . نمی توانستی ببینی

تو در تابوت کوچک چوبی , در معصومیت کودکانه خود آرام خفته بودی

در آن گودال تنگ و عمیق که ترا در خود فرو برد.

من آنجا ایستاده بودم , بر مزار تو

تا آن زمان که دیگران رفتند

من آنجا بودم و یکی از دوستانت که بی وقفه بر مزارت به نیایش نشسته بود.

زمانی به خود آمدم که از سرما یخ زدم

هنگامی که ماموران گورستان ترا زیر خاک پنهان میکردند , یخ زدم

اما سرما , سرمای آسمان زمستان نبود

این یقین سرد و وحشتزا که زمستان ترا با خود برد

اما یاد تو همواره شعله ور خواهد ماند . هر چند در زیر انبوه خاک سرد از دیده نهانی ,    

اما از راه صفت درون جانی

اکنون آرام و بی درد , در فراغت و آسودگی بخواب و دلواپس درد و رنج ما نباش .

              

                  که داند چه سازد سپهر بلند           تو دل را به درد من اندر مبند

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید