ویسبادن در بهاران

صبح یک روز بهاری

طرح حمبوسی کشیدم

همره حمبوس کوچک

در خیابانها دویدم.

***

پیش پایم

سفرۀ بزم بهار آباد بود

آسمان بر روی من لبخند میزد

بخت من تابان و روشن

کوچه از حمبوس من دلشاد بود.

 

***

من و حمبوس

از خیابانها گذشتیم

یادها را زنده کردیم

عهد خود پاینده کردیم

دل به یکدیگر سپردیم

در کنار شط نشستیم.

 

***

برلب راین

مرغ عاشق

نغمه دلدادگی را ساز میداد،

می نشست بر سینه موج

سینه را آواز می داد

قایقی آرام، آرام

بادبان را تا فلک پرواز میداد.

 

***

 

رود بازیگوش می لغزید به هر سو

شاد و بی تاب

دم به دم

بر گونه های سبز ساحل بوسه می زد.

دور می شد

باز می گشت

با فسون و دلربایی

بر چمنزار خیابان غمزه میزد.

باد می پیچید به نرمی

لابلای شاخساران

با درختان قصه می گفت

با دو دست مهربانی

شاخه ها را شانه می زد.

 

***

در خیابانهای بیبریش

یاد جانان جان گرفت

عطر رویاها در من سر کشید

ویسبادن در بهاران

 

                                             بوی آبادان گرفت.

 

***********

***********

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید