مادرم یک جفت کفش نو برایم خریده بود .

     یک اتفاق نادر و عجیب .

     به خانه که آمدم قبل از هر چیز کارتون کفش ملی روی میز آشپزخانه نظرم را جلب

     کرد . ابتدا فکر کردم یک کارتن خالی است که لابد وسائل خیاطی اش را در آن

    گذاشته است . احتمال نمیدادم که در آن موقع از سال و خارج از برنامۀ همیشگی

   صاحب کفش تازه ای شده باشم . یک کفش ورنی مشکی از فروشگاه کفش ملی

    در خیابان فردوسی .

    در چهرۀ مادرم حالت دوگانه ای مشهود بود . انگار خودش هم نمی دانست چه

    حالی باید داشته باشد .در حالیکه سعی داشت شادی و رضایتمندی را به نمایش

    بگذارد اما رگه هایی از یک دلتنگی پنهان را در پرتوهای

     چهره اش می دیدم .

     معمولا ما بچه ها سالی یک بار صاحب یک جفت کفش نو می شدیم . و آن هم

     در هنگام عید نوروز بود .

     در این ایام دو فروشگاه بزرگ آن زمان " کفش ملی " و " کفش وین " محصولات

     جدیدی عرضه میکردند و با پوسترهای تبلیغاتی و چراغانی و آذین بندی مشتریان را

     به سوی خود می کشاندند . مادرم همیشه کفش را یک شماره بزرگتر از اندازۀ

    پایمان می خرید تا بتوانیم مدت زمان بیشتری از آن استفاده کنیم . و اگر گاهی

    اعتراض میکردیم که کفش مان بزرگ است و پایمان در آن راحت نیست ، مقداری

    پنبه در آن می گذاشت تا اندازۀ آن با پای ما تنظیم گردد .

     کنجکاو شده بودم که در آن جعبۀ کفش روی میز آشپزخانه چه چیزی می تواند

     باشد . اما هنوز جرات نمی کردم بپرسم . مادرم در حصار خودش فرورفته

     بود .گاهی که چنین حصاری دور خودش می کشید نزدیک شدن به او

     صلاح نبود .

     جعبۀ مربوطه نو و تازه بود . هنوز باز نشده بود . اگر واقعا در آن کفشی می بود

     بایستی کفشی برای بچه ها

     باشد . مادر و آقا کفش هایشان را از جای دیگری می خریدند .

     _ " یه جفت کفش نو برات خریدم . بپوش ببین اگر تنگه تا برم عوضش کنم  ."

     صدای مادرم بود . حضور مرا در خانه به ثبت رسانده بود . حصارش را گشوده و

     خطاب به من به طرف جعبۀ کفش اشاره میکرد . می دانستم که مادرم شمارۀ پای

     مرا بهتر از خودم میداند . جعبه را باز کردم . کفش مشکی رنگ ورنی را بیرون آوردم

     و پوشیدم . دوشماره برای پایم بزرگ بود .

     _ " نبینم دیگه این یکی رو هم فوری پاره کنی ! ..... مثل بچۀ آدم باش راه برو .....

     تویکی انگار که پاهات میخ داره ".

     البته که پاهای من میخ نداشت . برای ما کفش ملی می خریدند و انتظار داشتند

     به اندازۀ کفش آدیداس دوام داشته باشد .

     + این که خیلی بزرگه ..... از همیشه بزرگتر خریدی !

     کفش را پوشیدم و در آشپزخانه به راه افتادم . پایم در کفش لق میزد و تکان

     میخورد . اما هر چه بود کفش نو و قشنگی بود .

     _ از فردا مهمون داریم .... عمه " حبیبه " و بچه هاش از بصره میان پیش ما .

     از شنیدن خبر آمدن اقوام و بستگان ساکن بصره خوشحال شدم . بخصوص که

     حضور " لیلا " و " صباح " دختران عمه حبیبه دلچسب و شیرین بود .

    پرسیدم :

     + پس حتما بی بی " نوریه " هم میاد . نه ؟

     +++++++++++++++

     مادرم از زمانی که دختر بچه ای خردسال بود از مادرش جدا شده بود . بی بی

     " نوریه " در عراق زندگی می کرد . در شهر بصره .

     مادرم هیچگاه جدایی از مادرش را نپذیرفته بود . سایۀ سرد و سنگین این جدایی

     همیشه او را آزار می داد و محبت های بی پایان پدرش هم تسلی بخش او نبود .

     هر وقت بهانۀ مادرش را می گرفت ، دختربچه ای لجوج

     و زودرنج می شد و با ما هم لجبازی میکرد . بعد غمگین و دل شکسته در گوشه

     ای می نشست و آواز غم انگیزی را زیر لب می خواند .

     گاهی به نظرم می آمد که مادرم در همان سن کودکی باقی مانده است . در

     همان سن و سالی که از مادرش جدا شده بود . اما با همان منطق کودکانه

     نمی پذیرفتم که به خاطر نداشته ها ، داشته هایش را ناچیز بشمرد .

     مدتی طول کشید تا جوابم را بدهد .  انگار سوالم بی جا بود و او را آزرده کرد .

     نگاهش تلخ و تاریک شد :

     _ " ..... بی بی نمیاد ..... مریضه .....

     طوری نگاهم کرد که ترسیدم .

     می خواستم بگویم ، مگه تقصیر منه که بی بی مریضه . مگه من مریضش کردم .

     اما چیزی نگفتم . کفش ها را از پا بیرون آوردم و در جعبه گذاشتم . شادی کفش نو

     و شادی دیدار با اقوام دور از وطن با دلتنگی های همیشگی مادرم درآمیخت . به  

     سوی او رفتم تا چیزی بگویم یا چیزی بپرسم .

     ..... اما او از خودش دور بود . حضورش غایب بود ..... و نگاهش دعوتم نمی کرد .

     دانستم که باز هم با مادرش خلوت کرده . مرا به خلوتگاه او راهی نبود . باید اورا با

     خودش تنها می گذاشتم .

     برگشتم . به  سراغ جعبۀ کفش رفتم و با آن مشغول شدم .

     نمی دانم چه مدتی گذشته بود که باملودی آهنگی محزون و پر سوز به خودم

     آمدم . صدا از سوی آشپزخانه می آمد .

     صدای مادرم بود .

     +++++++++++++++

     گلدان شیشه ای قدیمی را که همیشه در گنجۀ اتاق قرار داشت بیرون آورده و

     روی میز گذاشته بود .

     یک گلدان شیشه ای ظریف و زیبا . به ندرت آن را از گنجه بیرون می آورد و کسی

      اجازه نداشت به آن دست بزند . با دقت و وسواس از آن نگهداری میکرد و مراقت

     بود آسیبی به آن نرسد . یک بار به خاطر آن گلدان

     سیلی خوردم و از آن به بعد دیگر به آن دست نزدم .

     این گلدان سوغاتی مادرش بود که در اولین سفر به خرمشهر برایش آورده بود .

     نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن گلدان را به دیوار بکوبم و خردش کنم .

     روی گلدان شیشه ای که با گلهای ظریف رنگارنگ تزئین شده بود منظره ای از

     رودخانۀ " شط العرب " دیده می شد که از مرکز شهر بصره می گذشت و در

     قسمت پائین آن جمله ای نقش بسته بود که در خاطرم نمانده .

     چند شاخه گل رازقی که پیدا بود تازه از باغچۀ خانه چیده  در درون گلدان جا داده

     بود . روبروی گلدان شیشه ای نشسته بود و چشمانش را در امواج شطالعرب

     شستشو می داد .

     از سوی آشپزخانه آهنگ محزونی را تشخیص دادم که به سختی قابل شنیدن بود .

     کمی جلوتر رفتم و به دقت گوش دادم . همان آهنگ آشنای قدیمی را با اندوهی

     عمیق زیر لب می خواند :

     " .....  غریبی من بعد عینی یا یما ، یا یما ..... "

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++

/ 0 نظر / 6 بازدید