*****   در خط  زمان  *****

 

     ما جزو آخرین نسل هایی بودیم که ننه علی ما را از پا آویزان کرد و با دست مبارک خود مهر بازار صفا را بر

قنبل ها یمان کوبید .

 

     چند سال بعد در خرمشهر زایشگاه و بیمارستان تاسیس

 گردید و بتدریج طب مدرن نیز به شهرهای ما راه پیدا

کرد .اما هیچکدام از آنها ، نه زایشگاه و نه بیمارستان قدرت

 رقابت با ننه علی و بازار عطارها را نداشتند . اهالی

بازار صفا تا سالیان دراز به دیدۀ شک و تردید به بیمارستانها نگاه

 می کردند و برای دوا و درمان بیماریهای خود

در وهلۀ اول به بازار عطارها مراجعه می نمودند . در اغلب اوقات

 اهالی برای هر گونه درد و بیماری داروی

مناسب را در دکه های عطاری پیدا می کردند و اگر احیانا داروی

 مورد نیاز در عطاریهای شهر یافت نمی شد ،

عطاری شاه مراد در آبادان دیگر ردخور نداشت .

     زایشگاه شیروخورشید سرخ در جادۀ خرمشهر به آبادان قرار

 داشت و بیمارستان رضا پهلوی در حوالی پل شهر.

اما خانۀ ننه علی در همان کوچه پس کوچه های بازار صفا بود و

 بازار عطارها هم نزدیک بازار صفا و در کنار

بازار بزازها قرار داشت . برای اهالی بازار صفا تاسیس زایشگاه

 تجاوز به حریم ننه علی محسوب میگردید . آنها

به پزشکان و پرستاران جوان و بی تجربه بسیار بدبین بودند و

 حاضر نمیشدند درمان خود را به دست آنها بسپارند .

در زمان بیماری و ناخوشی مردم محل یا به ننه علی مراجعه

 می کردند یا به امامزاده سید معتوق .

    بی بی " مارقاسم " مادر بزرگ پدری ، کلانتر خانواده ، با

 زایشگاه خصومت شدیدی داشت . هر وقت مادرم

آبستن می شد کسی جرات نمی کرد در حضور او نام زایشگاه

 را به زبان بیاورد . او به جز ننه علی هیچکس را به

رسمیت نمی شناخت . می گفت زایمان شوخی نیست ، آدم

 نباید افسار خود را به دست یک مشت شاگرد مدرسۀ ناشی

و ناصالح بدهد . به عقیدۀ او برای چنین کاری پرستاران بایستی

 زیر دست ننه علی آموزش ببینند و گرنه با مکتب و

  مدرسه نمی توان به کار زایمان پرداخت . بخصوص در این مورد

 می گفت ، پسر من زحمت کشیده و کلی زور

 زده ،حاضر نیستم زائو را به زایشگاه بفرستم تا یک عده دکتر و

 پرستار نااهل زحمات پچه ام را به باد بدهند .

     زمانی که زایمان مادرم نزدیک می شد و از گوشه وکنار

 زمزمه های شیروخورشید و زایشگاه به گوشش

 میرسید به شدت برافروخته می شد ، به دیگران چشم غره

 میرفت و می گفت ، اگر بشنوم چنین قصدی دارید ،

میروم عباسیه ، آنجا والحداد می کنم .

     بی بی مارقاسم گردن کلفت و فرمانروای فامیل بود . قد

 بلند و تنومند بود . هیکلی درشت و پهلوانی داشت .

 انگار حق بقیۀ بی بی ها را یکجا خورده بود . معروف بود که

 برای یک تنبان او حداقل سه متر پارچه لازم است . همۀ

 افراد را کنترل میکرد و بر تمام امور خانواده نظارت داشت . به

 همه افراد با تندی امر و نهی مینمود و دستورات

 

رنگارنگ صادر میکرد و اوامرش نیز فوری اجرا می شد . بیشتر از

 همه به هووی آرام و زحمتکش خود ،

 " بی بی حسنه " که  لاغر و کوتاه اندام بود تندی و درشتی

 میکرد . بی بی حسنه همسر دوم بابا بزرگ حاج

 " حاج محمد " ، فرزند "علی" و نام مادرش " فاطمه " بود . دو

 برادر او "اسماعیل" و "ابراهیم" نام داشتند .

   اسماعیل پسر ارشد خانواده بود و به همین خاطر مادر آنها را

 "ام الاسماعیل" می نامیدند .

  بی بی حسنه زنی پر کار و پر تحرک بود . به تمام امور خانواده

 رسیدگی میکرد و از کار و زحمت شکایتی

نداشت . بی بی "مارقاسم" بر عکس او خود خواه و تن پرور بود

 و از سادگی و خلوص او سو استفاده میکرد و

  برای تحکم بر او همیشه عبارت ویژ ه ای را ذخیره داشت :

   "  الله لایستر علیچ  " .

 

      نام پدرش " رضا " و نام مادرش "جواهر " بود . اصل و نصب

 آنها به  " سعبات سلیم " در دزفول میرسید .

یک برادر و دو خواهر بودند . نام خودش" معصومه " بود و نام

 خواهرش " حبیبه " ، که عمۀ مادرو خالۀ پدرم بود

و از سالهای بسیار دور به همراه بخشی از دیگر خویشاوندان در

 بصره زندگی می کردند . در بین اهل فامیل به نام

 " عمه حبیبه " معروف بود . برادر آنها و پسر این خانواده ، پدر

 یزرگ مادری و نام او " حاج تقی " بود . او

برجسته ترین و مطرح ترین چهرۀ دوران کودکی ما بود . همانی

 که سایه اش چتر خوشبختی بود و حضورش

 دل انگیزتر از باران فروردین .

      زمانی که ادارۀ ثبت احوال در کشور ایجاد شد و برای مردم

 شناسنامه صادر گردید آنها نام خانوادگی " سلیمی "

 بر خود نهادند . در همان زمان بود که "حاج محمد " پدر بزرگ

 پدری از آنجا که نیاکان او از روستای "  قیلو " در

 نزدیکی اندیمشک به خرمشهر مهاجرت کرده بودند ، نام

 فامیلی " قیلاو " را وارد شناسنامۀ خود وفرزندانش کرد .

     بی بی مار قاسم در جوانی خوش بر و رو و مایه دار بود . "

 حاج محمد "پدر یزرگ پدری ، در محل بنایی

 میکرد و بی بی به مکتب و ملا میرفت . حاج محمد او را در راه

 مکتب می بیند و پس از چندبار استخاره با او

 ازدواج می کند . بی بی پس از چند زایمان ناموفق سرانجام

 اولین فرزند ، آن هم پسر ، را برای حاج محمد به دنیا

 می آورد . به همین خاطر جای پای محکمی پیدا می کند و ارج

 و قربش هم بالاتر میرود . از آن پس مثل یک

سردار و فاتح بزرگ ، انگار که شق القمر کرده باشد فیس و

 افاده هایش بیشتر میشود و بر زمین وزمان منت

 میگذارد . تمام زحمت نگهداری و مراقبت از بچۀ نوزاد نیز به

 عهدۀ " ام الاسماعیل " مادر بی بی حسنه می افتد که

 آن زمان مستاجر حاج محمد بودند و در یکی از اتاق های خانۀ

 او زندگی میکردند .

 

     مادرم تقریبا همیشه آبستن بود . یک سال در میان بچه

 میزائید . بار اول و دوم که زایمان کرد پسر زائید و

 موجبات رضایت و خشنودی مارقاسم را فراهم نمود و از این

 لحاظ بسیار بهره ها برد . آبستنی این حسن را داشت

 که تا مدتی از شر آقا راحت می شد و به علاوه چندین نفر

 شبانه روز کمر به خدمتش بودند و به او رسیدگی

 می کردند تا انشا الله باز هم برای مارقاسم نوۀ پسری به دنیا

 بیاورد . مامان زبل ما هم به همین خاطر بدش نمی آمد

 که همیشه آبستن باشد . از زمانی که آبستن می شد تا

 مدتها بعد از وضع حمل به دستور مارقاسم از سرویس های

 ویژه برخوردار می گردید . غیر از زنان و دختران فامیل که مرتب

 در خدمتش بودند چند خدمتکار در اختیار

 داشت که نقش ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی ،

 جاروبرقی ، آبمیوه گیری و دستگاههای دیگری را که آن

 زمان هنوز رایج نبودند به عهده داشتند . حداقل چهار نفر خدمه

 لازم بود تا او را به حمام جلالی ببرند . یک نفر

 مامور رسیدگی به خود او بود و هر دم برایش معجونهای عجیب

 و غریب درست میکرد تا او را تقویت کند .

 دیگری مسئول نگهداری از نوزاد بود و چند نفر دیگر هم بقیۀ

 کارها را بین خود تقسیم میکردند .  ما را هم که طبق

 معمول کسی تحویل نمی گرفت . وقتی نوزاد به سن یک یا دو

 سالگی میرسید و سرویسهای مخصوص خاتمه

می یافت ، آن وقت نوبت ما بچه های بزرگتر بود که از نوزاد و

 بچۀ کوچک نگهداری کنیم . و اگر مادرم پسر

 زائیده بود هنوز نازش خریدار داشت و از حمایت مارقاسم

 برخوردار بود .

 

     اولین بار که مادرم به زایشگاه رفت زمانی بود که خواهر

 کوچکترم را زائید . مارقاسم اوایل اصلا رضایت

 نمیداد و حاضر نبود کوتاه بیاید . مدتها افراد فامیل با او کلنجار

 میرفتند و بحث و جدل میکردند .مهمترین دلیل

 آنها این بود که ننه علی دیگر پیر و فرسوده شده و نمی تواند

 مثل سابق کار خودش را انجام دهد . سرانجام او به

 این شرط رضایت داد مادرم را به زایشگاه ببرند که ننه علی هم

 آنجا حضور داشته باشد و به کار دکترها و

 پرستارها نظارت کند تا خطایی از آنها سر نزند . با این قول و

 قرار برای اولین بار مادرم را به زایشگاه

 شیر و خورشید بردند . از شانس بد مادرم این بار دختر زائید .

 مارقاسم را اگر تیرش میزدند خونش در نمی آمد .

 با شنیدن این خبر سراسیمه خودش را به زایشگاه رساند تا

 مادرم را توبیخ کند و بساط زایشگاه را هم به هم بریزد .

 همینکه بالای تخت مادرم رسید با خشم و غضب فریاد زد :

     " اسخام ویهچ ، ... آخرش دختر زائیدی !!! ،... حیف نون ...

 الله لایستر علیچ ... "

 هر چه دیگران سعی میکردند او را آرام کنند فایده ای نداشت .

 می گفت ، این عروس بی لیاقت زحمات پسرم را

 به باد داده ،...دخترۀ نمک به حروم . و بعدها که کمی آرامتر

 شد معتقد بود اصلا تقصیر این زایشگاه و این

 دکترهاست ..." اینها که بلد نیستند بچه به دنیا بیارند ! ... این

 هم نتیجۀ زایشگاه !! ... انگار فقط بلدند دختر تحویل

بدن ...." و همیشه در خاتمه می گفت :   "  اگر ننه علی بود

 حتما پسر گیرمان می آمد ."

 

 +++++++++++++++

 +++++++++++++++

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

     بی بی " نوریه " مادر بزرگ مادری و همسر اول بابا بزرگ

 حاج تقی ، پس از مهاجرت ناگزیر به عراق تا

 تا اواخر عمر در نزدیکی بصره زندگی میکرد و در تنهایی و

 عزلت به سختی روزگار می گذراند . او زنی ناکام

و خودساخته بود . در آن دوران تلخ و ناگوار با کمک و همدلی

 اقوام ساکن بصره و همچنین با تلاش و پایداری خود

توانست زندگی مستقلی را در عراق آعاز کند . او در یکی از

 شهرک های فقیرنشین اطراف بصره در اتاقکی حقیر زندگی

 میکرد و مخارج زندگی را از طریق فروشندگی و آشپزی تامین

 می نمود . در نزدیکی محل زندگی خود بستیۀ

 کوچکی داشت که در آن کالاهای مختصری را برای فروش عرضه میکرد . اجناسی از قبیل تخمه ، باسورک ،سقز،

 گوزالعجم ، تفاخه و انواع حلویات مخصوص کودکان در بساط او

 وجود داشت . به علاوه یک قابلمۀ یزرگ باقله که

  خودش هر روز می پخت و در میان سایر وسایل بساطش می

 فروخت .

"عمه حبیبه" و شوهرش " صفرعلی"  از

 نزدیکترین اقوام ساکن بصره بودند . آنها صاحب سه فرزند بودند

 ، یک پسر و دو دختر . پسر بزرگ "عبدالعظیم"

 نام داشت و دو فرزند دختر که دو قلو بودند . از این دو قلوها

 یکی شب به دنیا آمده بود و دیگری روز . آن دختری

 را که روز به دنیا آمده بود "صباح" نامگذاری کردند . آن دیگری را

 که شب هنگام چشم به جهان گشود " لیلا "

 نامیدند .

 

      در اوایل دوران کودکی من که هنوز آمد و شد ایرانی ها و

 عراقی ها به کشورهای یکدیگر برقرار بود گاهی

 آنها به دیدار ما می آمدند و تابستان را در خرمشهر می

 گذراندند . صباح و لیلا دخترانی با نشاط و پر جنب و جوش

 بودند ، اهل شوخی و رقص و آواز . حدود سه یا چهار ساله

 بودم و چون دماغم کج و بی ریخت بود آنها به من لقب

 " فنوس " داده بودند و همیشه برایم میرقصیدند و آواز می

 خواندند :  " یا فنوستی .... یا گروتی "   .

  یادش به خیر آن زمانها که کوچک و خردسال بودیم دخترها

 برایمان می رقصیدند ، اما بعدها که بزرگ شدیم ما را

 می رقصاندند .

 

     عمه حبیبه و شوهرش صفرعلی مثل بسیاری دیگر از مردم

 منطقه از کارکنان و همراهان شیخ خزعل و

 نوادگان او بودند . زمانی که حکومت تهران بر خوزستان تسلط

 یافت و خاندان شیخ خزعل از قدرت ساقط گردید

 آنها همراه شیخ محمد سعید پسر شیخ خزعل به عراق

 مهاجرت کردند و در شهر بصره سکنی گزیدند . در این

 دوران ناگوار هجرت و گریز و نا آرامی بسیاری از مهاجرین از

 جمله همسر شیخ سعید جان خود را از دست دادند.

 بعدها خانوادۀ شیخ سعید به کویت رفته و به دیگر خویشاوندان

 خود پیوستند و اقوام ما در همان بصره ماندگار شدند.

     بتدریج رابطۀ تهران و بغداد رو به تیرگی نهاد و مرزها ی دو

 کشور به روی مسافران بسته شد . از آن پس

 تنها از طریق تلفن و مکاتبه خانواده های دو طرف مرز از احوال

 یکدیگر با خبر می شدند . اما با گذشت زمان و

 بالا گرفتن تشنجات سیاسی میان دو کشور این کانالهای

 ارتباطی نیز از میان رفت . ایرانیان از ترس ساواک و

 دستگاه های امنیتی جرات تماس با آنسوی مرزها را نداشتند .

 شهروندان عراقی نیز در صورت تماس با ایران از

 جانب عوامل حزب بعث مورد آزار و اذیت واقع می شدند .

 

     دورانی که بی بی نوریه هنوز به ایران می آمد اغلب در

 فیلیه نزد خواهرش می ماند و به ندرت عازم خرمشهر

می شد . و اگر گاهی به خرمشهر می آمد ، مدت زیادی آنجا

 نمی ماند و به زودی دوباره عازم فیلیه می گردید .

 زبان فارسی را به دشواری حرف میزد و ما بچه ها زبان عربی

 را چندان خوب نمی فهمیدیم . اما اهالی فیلیه از

 کوچک و بزرگ عربی را به خوبی صحبت میکردند و بی بی

 نوریه در آنجا احساس خوبی داشت و با محیط

 آرام و مردم سادۀ آنجا بهتر کنار می آمد . او در سایر نقاط

 غریبه بود .

در اواخر عمر که بیمار و فرسوده شده بود

به ناچار به خانۀ ما نزد مادرم آمد و پس از مدتها بیماری و ناخوشی درگذشت .

 

..........  ما زبان مادران و مادربزرگان خود را نیاموختیم .

 

 ++++++++++

 

     داستان بی بی نوریه تنها برگ تاریک در زندگی بابا حج تقی

 است .

     چند همسری در آن ایام امری رایج و متداول بود . اکثر

 مردان بیش از یک همسر داشتند . بابا حج تقی پس از

ازدواج اول و زمانی که صاحب فرزند اول خود یعنی مادرم بود

 دلباختۀ دختر دایی خود " نصرت" که دختری زیبا و

 دلنشین بود میگردد و مصرانه تقاضای وصل او را می نماید .

 خانوادۀ دایی او را بر سر دوراهی دشواری قرار

 میدهند . آنها تنها به این شرط حاضر به این وصلت میشوند که

 او از زن اول خود جدا شود .

     "بی بی نصرت" فرزند احمد نوریان دزفولی و نام مادرش "

 کوکب " بود . احمد نوریان در مهمانخانۀ محمدی

 در اهواز به شغل آشپزی اشتغال داشت . اصل و نسب آنها

 دزفولی بود . آجداد آنها برای سفر به کربلا به خرمشهر

 آمده بودند و بعدها این شهر را برای اقامت دائمی خود

 برگزیدند .

     سرانجام بابا حج تقی "  نصرت " جوان و مهربان را

 برمیگزیند . و التماس های بی بی نوریه برای نجات

 زندگی زناشویی و اقامت در کنار تنها دختر خود به جایی

 نمیرسد. برخی روایات حکایت از این دارد که بدرفتاریها

 و لجبازیهای بی بی نوریه عرصه را بر طرف مقابل تنگ کرده

 بود . اما زمانی که کار به جای باریک کشیده شد 

 و جدایی به نحوی جدی مطرح گردید ، دیگر دیر شده بود و

 تلاش های نوریه نتیجه ای نبخشید .  سرنوشت غم

انگیز بی بی نوریه سالیان دراز همچون پرسشی مبهم ذهن و

 روانم را می فشرد و پاسخی برای آن نمی یافتم .

   تا زمانی که پی بردم دنیای عشق منطق خاص خود را دارد و

 بایستی با معیارهای دیگری آن را ارزیابی کرد .

  معیارهایی که در سیستم فکری متداول و در عرف و آداب

 روزمره جایی ندارد . و چند و چون آن برای همیشه

   بر ما پوشیده می ماند . شاید هم دختران آن دوران از جنس

 دیگری بودند و عشق در بعد دیگری جریان داشت .

 

    

    ..... در این صورت باید اعتراف کرد که ، دختر هم دخترهای

 قدیم . از این لحاط پدر یزرگ های ما حال و روز

 خیلی بهتری داشتند . نوبت ما که رسید دنیا تپید .  دورۀ ما

همۀ دخترها  تفنگدار و کاراته باز بودند .

 

+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

     بی بی " نصرت " ادامۀ با با حجی بود .

او پس از بابا حج تقی بزرگترین موهبت دوران کودکی بود .

وقتی به آسمان کودکی نگاه می کنم او را ستاره ای

 روشن می بینم که آسمانم را دوست داشتنی میکرد . و آنگاه

 که بر زمین می آمد بذر محبت می پاشید .

     عطر پیراهن او یادآور بوی گلهای رازقی است که در حیاط

 خانۀ با با می پیچید . و در نگاهش تبسمی شیرین

که دلپذیرترین حرفها و نشانه ها بود . مثل باغچۀ کوچک خانه

 روشن و روح انگیز بود . بجای یک قلب هزار قلب

  پر از مهر داشت . از دیار پاکی و صفا می آمد . می شد در

 آغوش گرم او به ابدیت رسید و افسانۀ زندگی را لمس

 کرد .

/ 1 نظر / 7 بازدید
mohammad ebadi

cheghadr ziba neveshti , mesle ye seryal mimoneh, adam dust dareh badasho ham bekhuneh,hame chi ro neveshti chizi az ghalam nayaftadeh!!!Allah la yestar alayech hahaha kheyli bahal bud.