افسانه عقل و خرد

 

Erich Kästner

 

                             Das Märchen von der Vernunft

 

 

 

„ اریش کستنر“

 

 

++++++++++++++++++ افسانه عقل و خرد ++++++++++++++++++++++

 

در سالهای دور پیرمرد مهربانی زندگی می کرد که عادت خیلی بدی داشت. همواره افکار و ایده های منطقی و انسانی به مغز او خطور می کرد. اینکه آدم ایده های انساندوستانه در سر داشته باشد به خودی خود اشکالی ندارد. مشکل زمانی پیش میاید که انسان افکار و باورهای خود را باز کو کند و با دیگران درمیان بگذارد.

پیرمرد مذکور هم نمی توانست آنچه را در فکرش می گذشت برای خود نگهدارد و درباره آنها با دیگران هم صحبت میکرد. و همین عادت ناپسند او بود. اما از آنجا که این پیر مرد شخصی ثروتمند و مورد قبول عامه بود. حاکمان و روسای امور خود را مجبور می دیدند که به حرفهای او گوش بدهند، هر چند با اکراه و بی میلی.

روشن است که برای بزرگان و فرمانروایان چیزی زجرآورتر از گوش کردن به حرف حساب نیست، چرا که همگی می دانیم با کمی منطق و انصاف می توان بسیاری ار معضلات را چنان به سادگی حل و فصل نمود که موجب ترس و وحشت پادشاهان و امیران می شود. به نحوی که آنها چنین ایده ها و پیشنهادهایی را فضولی بی جا تلقی می کنند.


روزی در جلسه ای که در آن روسا و نخبگان کشور های مختلف جهان جمع شده بودند تا به مشکلات و نیازمندیهای مردم سراسر زمین رسیدگی کنند. پیر مرد مهربان وارد می شود و تقاضای شرکت در جلسه را می کند. آنها هم با اضطراب و دلخوری ناچار او را به جلسه راه می دهند.

از آن وسط کسی با صدای بلند می گوید: " خدا رحم کند این دفعه دیگر این دانشمند دیوانه چه خوابی برای ما دیده است؟ ". پیرمرد عاقل با حالتی جدی و رسمی وارد سالن می شود، تعظیم می کند و بر جای خود می نشیند، در همان حال لبخندی به دیگران می زند. دیگران هم به او لبخند می زنند و به زودی شروع می کند به صحبت کردن :

" آقایان، پادشاهان، بزرگان، روسا و عظام اقوام و ملتها سلام بر شما" و همچنان که دیگران با حیرت و کنجکاوی او را می نگرند، صحبتهایش را ادامه می دهد: شنیده ام امروز دور هم جمع شده اید تا به گرفتاریهای مردم روی زمین رسیدگی کنید و صلح و امنیت در جهان برقرار نمایید.

در این مورد من یک پیشنهاد بسیار ساده و در عین حال بسیار مفید دارم که به آسانی هم قابل اجرا است. بنابراین لازم است که خوب به پیشنهاد من گوش کنید. البته نه به خاطر من، بلکه به حکم عقل و منطق و به خاطر وظیفه ای که به عهده دارید.

همه شرکت کنند گان در جلسه با لبخندی ظاهری با تکان دادن سر گفته های او را تصدیق کردند و مرد پیر ادامه داد:

" شما تصمیم گرفته اید صلح و امنیت برای مردم خود به ارمغان بیاورید، بنابراین میتوان نتیجه گرفت که شما عالیجنابان به خوشبختی و آسایش مردم خود علاقمندید و به آنها اهمیت می دهید. بهرحال این برداشت من است واگر اشتباه برداشت کرده ام لطفا به من گوشزد کنید."


"احسنت، احسنت، درست می گویی". حاضرین با خرسندی به او جواب دادند. " برداشت تو کاملا درست است مرد خردمند"

پیرمرد خردمند با رضایت خاطر گفت: " بسیار خوب، اکنون که گفته های مرا تصدیق می کنید پس مسآله شما هم دیگر حل شد. به همه شما و به مردم کشورهای شما تبریک می گویم.

اکنون با خیال راحت به خانه هایتان بروید و از دارایی کشورهای خود مبلغی را که با دقت حساب کرده ام و به اطلاعتان خواهم رساند با کمک یکدیگر آماده کنید. با این بودجه ای که شما آقایان با توجه به امکانات خود و با همکاری یکدیگر فراهم می نمایید به ترتیب زیر عمل خواهد شد :


" به هر خانواده در هر جای این زمین یک خانه ویلایی شش اطاقه و یک دستگاه اتومبیل هدیه خواهد شد. و جون یعد از این هنوز بودجه مزبور به پایان نرسیده در هر محلی از کره زمین که جمعیت آن بیش از پنجهزار نفر میباشد یک مدرسه مجهز و یک بیمارستان مدرن ساخته خواهد شد.

من واقعا به شما حضرات حسرت می ورزم که چنین اقدام شایانی از عهده شما ساخته است، هر چند بنده شخصا عقیده دارم که نیازهای مادی بالاتر از احتیاجات بشری نیست اما آنقدر واقع بین هستم که دریابم صلح و تفاهم میان انسانهای روی زمین هنگاهی واقعا برقرار می گردد که مردم همه کشورها از نیازمندیهای اولیه بهره مند بوده و احساس رضایت و دلگرمی داشته باشند.

اینکه می گویم به شما حسادت می ورزم شاید درست نباشد بهتر است بگویم از این اقدام شما احساس خوشبختی می کنم".

حرفهای پیر خردمند به پایان رسید، دست در جیبش کرد سیگاری بیرون آورد و آنرا روشن کرد.

حاضرین در جلسه از حرفهای پیرمرد به خنده افتادند و او را به شوخی گرفتند. سرانجام یکی از عالیجنابان از جا برخاست و پرسید :" ممکن است بفرماید این مبلغی که جنابعالی برای هدف خود منظور داشته اید چقدر است؟"

" برای هدف من " پیرمرد با شگفتی پرسید.

" بالاخره می کوید یا نه، این مبلغ چقدر است؟ " یکی از نخبگان از گوشهء سالن با صدای بلند پرسید

" یک بیلیون دلار "

پیرمرد آرام و خونسرد پلسخ داد و در ادامه گفت : " یک میلیارد برابر است با هزار میلیون و یک بیلیون هزار میلیارد است، یعنی یکعدد یک با دوازده صفر جلوی آن " و پکی به سیگارش زد

- " مگر شما عقلتان را از دست داده اید؟ " یکی از روسای جمهور از میان جمعیت فریاد زد.

پیرمرد به سوی شخص مزبور برگشت و پرسید: چطور؟

و پس از مکث کوتاهی گفت :

- میدانم این مبلغ پول زیادی است، اما جنگ قبلی شماها به گواهی آمار و ارقام دقیقا همین مقدار هزینه برداشت.

پادشاهان و حکمرانان اینبار دیگر از خنده روده بر شدند. یکی از شدت خنده شکم خود را گرفته بود و دیگری دو دستی به پاهای خود می کوبید.

اما پیرمرد دانا ساکت و آرام در جای خود نشسته بود و خندیدن آنها را تماشا می کردو سرانجام پرسید : " ممکن است بفرمایید علت این ابراز احساسات چیست و چه چیزی شما را اینچنین به خنده انداخته؟

اگر یک جنگ طولانی یک بیلیون هزینه برمیدارد، چگونه است که یک صلح پایدار نمی توند همانقدر ارزش داشته باشد؟ "

بزرگان از این سخنان بیشتر به خنده افتادند. یکی از پادشاهان بزرگ از زور خنده نتوانست خود را کنترل کند و در حالیکه دست در پهلوی خود داشت بر روی زمین غلطید و در همان حال در میان خندیدن خود گفت :

" عجب احمقی هستی تو !! جنگ، جنگ است، جنگ فرق می کند ............"

 

+++++

 

این حکایت پرداخته خود من است. اما این ادعا که جنگ پیشین یک بیلیون دلار برای مردم هزینه داشته است و با این مبلغ می توان خدمات شمرده شده را به مردم جهان ارایه کرد طبق برآوردی که توسط روزنامه

 انجام شده است واقعیت دارد.Frankfurter neue Presse

 

Erich Kästner

/ 7 نظر / 7 بازدید