ترازوی خاندان بالک

Heinrich Böll:

 

                        ++++ Die Waage der Baleks ++++

 

 

 

هاینریش بول : .........ترازوی خاندان بالک ................

 

در زادگاه پدربزرگم اکثر مردم در کارخانه ریسندگی شهر کار می کردند.

پدر و مادرها صبح زود به سر کار می رفتند و انجام کارهای خانه به عهده بچه ها بود. آنها خانه را جارو میکردند، ظرفها را میشستند و سیب زمینی پوست میگرفتند. هنگامیکه بچه ها از مدرسه به خانه برمی گشتند به جنگل می رفتند و بر حسب فصل سال قارچ و گیاهان مختلف می چیدند: آویشن، زیره، نعناع و تابستان ها از زمین های کم محصولی که درو شده بود جوانه جو جمع می کردند.

خریداران هر کیلو جوانه جو را یک فینیگ از بچه ها می خریدند و آنها را در داروخانه شهر به عنوان داروی تقویت اعصاب به قیمت بیست فینیگ به خانمهایی که از ضعف اعصاب رنج می بردند می فروختند و در مغازه های شهر یک مارک و بیست فینیگ قیمت داشت.

در فصل پاییز هنگامیکه در اثر رطوبت قارچ ها از زمین بیرون می آمدند بچه ها در تاریکی جنگل های انبوه مدتها در تقلا بودند و به جستجوی قارچ می پرداختند، معمولا هر قسمتی از جنگل متعلق به یک خانواده بود که می توانستند در آنجا قارچ و گیاهان دیگر بچینند. این مناطق نسل به نسل در خانواده ها منتقل می شد.

جنگل ها متعلق به خاندان بالک بودند و همچنین کارخانه ریسندگی.

در شهر زادگاه پدربزرگم بالک ها در یک قلعه بزرگ و با شکوه زندگی می کردند. در کنار آشپزخانه این قلعه اتاق کوچکی بود که در آن خانم بالک سبزیها، گیاهان، گلها و قارچها را وزن می کرد و از بچه ها می خرید. در این اتاق یک ترازی بزرگ و خیلی قدیمی روی میز قرار گرفته بود که به سبک سنتی تزیین و رنگ آمیزی شده بود.

پدربزرگ و اجداد پدربزرگم هم زمانی که بچه بودند روبروی این ترازو می ایستادند و با اشتیاق و هیجان منتظر می ماندند تا ببینند خانم بالک چقدر وزنه در کفه ترازو باید بگذارد تا شاهین آن درست وسط درجه بندی درست روی خط سیاه قرار بگیرد. این خط سیاه خط عدالت نام داشت و بایستی هر سال تنظیم میشد. خانم بالک پس از توزین اجناس وزن آنها را در کتاب بزرگی که جلد چرمی قهوه ای داشت یادداشت میکرد و پول آن را به بچه ها می پرداخت که معمولا چند فینیگ بیشتر نبود و به ندرت یک مارک می شد.

یکی از قوانینی که بالک ها در آن آبادی پیاده کرده بودند این بود که هیچکس حق نداشت در خانه خود ترازو داشته باشد.

این قانون بسیار قدیمی بود و هیچکس نمدانست چرا و چه زمانی این قانون وضع شده است. اما این قانون بسیار مهم بود و اگر کسی آنرا رعایت نمی کرد فورا از کارخانه اخراج میشد و دیگر کسی از آنها قارچ یا گیاهان دیگر را نمی خرید.

از آن زمان که اجداد پدربزرگم قارچ و گیاه جمع می کردند و می فروختند تا در آشپزخانه خانواده های ثروتمند به مصرف برسد، از آن موقع هیچکس به این فکر نیفتاده بود که این قانون را زیر پا بگذارد.

پدربزرگ من اولین کسی بود که جرات به خرج داد و عدل و انصاف بالک ها را به محک آزمایش کشید.

بالک ها در همان قلعهء بزرگ زندگی می کردند. دو دستگاه درشکه گرانقیمت داشتند. هر ساله به یکی از جوانان منطقه برای تحصیل علوم دینی بورس تحصیلی می پرداختند. کشیش محل هر هفته روزهای چهارشنبه به خانه آنها می آمد و حاکم منطقه که نمایندهء قیصر بود هر سال عید از آنها بازدید می کرد و سرانجام قیصر آلمان در سال 1900 به این خانواده  لقب            Adler

  اهداکرد و آنها جز اشراف و بزرگان شدند.

در عید سال 1900 به مناسبت دریافت لقب      Adler   خانواده بالک ها به تمام خانواده های محل یک چهارم پوند قهوهء اصل برزیل هدیه دادند. آبجو و سیگار مجانی میدادند و جشن بزرگی در قلعه برگزار کردند. به همین خاطر فاصله بین قلعه بالک ها و دروازه ورودی منطقه پر از کالسکه های مهمانان بود.

قهوه های اهدایی را یک شب قبل از جشن در اطاق کوچک کنار آشپزخانه به مردم تحویل می دادند. همان اطاقی که بیش از صد سال بود ترازوی معروف بالک ها در آ ن قرار داشت.

در آن روز پدر بزرگ من در آن اطاق روی نیمکت چوبی نشسته بود تا بسته های قهوه را برای خود و چند خانواده دیگر تحویل بگیرد. در این روز خانم بالک سرگرم تهیه مقدمات جشن روز بعد بود و یکی از دختران مستخدم در آن اطاق کوچک کار می کرد. دختر مزبور چهار عدد قهوهء بسته بندی شده را جلوی پدر بزرگم گذاشت و در شیشهء بزرگی دست کرد تا چند عدد آبنبات به پدر بزرگم بدهد اما شیشه خالی بود. لبخندی زد و به پدربزرگم گفت : " همین جا منتظر باش تا یک شیشی دیگر بیاورم" .

و بدین ترتیب پدربزرگ من در کنار ترازو تنها ماند و چهار بسته قهوه که برای هر کدام یک هشتم کیلو وزن داشتند و قبلا در کارگاه بسته بندی شده بودند هم آنجا کنار ترازو قرار داشتند و بعلاوه وزنه نیم کیلویی هم روی یکی از کفه های ترازو بود. پدربزرگم چهار بسته قهوه ر برداشت و آنها را روی کفه سمت راست که خالی بود قرار داد و در حالیکه قلبش از ترس و اضطراب می تپید مشاهده نمود که شاهین ترازو در طرف چپ خط عدالت بیحرکت مانده است. کفه ای که وزنه نیم کیلویی روی آن بود پایینتر آمده بود و کف دیگر با نیم کیلو قهوه بالاتر ازدر هوا معلق بود. پدر بزرگم همیشه در جیب خود تعدادی سنگ داشت که توسط آنها با تیرکمان خود گنجشکها را میزد. سه، جهار، پنج عدد از سنگها را کنار پاکت های قهوه روی کفه ترازو گذاشت تا اینکه کفه دیگر به آرامی بالا آمد و شاهین ترازو روی خط عدالت قرار گرفت. سپس بسرعت پاکت ها را از روی ترازو برداشت . سنگ ها را هم در جیبش کرد و هنگامی که دختر مستخدم برگشت چیزی تغییر نکرده بود آن پسر بچه با رنگ پریده بیحرکت آنجا ایستاده بود. پدربزرگم فقط سه عدد از بسته های  قهوه را برداشت و آبنباتها را بر زمین ریخت و زیر پا له کرد. سپس با خشم و تندی فریاد زد : " بگویید خانم بالم بیاید می خواهم با او حرف بزنم." اما آن دختر به او خندید و سر به سرش گذاشت. پدربزرگم آنجا را ترک کرد. قهوه های همسایه ها را به آنها تحویل داد و خودش دست خالس به خانه رفت. به همین خاطر در خانه به شدت تنبیه شد و هر چه از او پرسیدند پاکت قهوه چه شد چیزی نگفت.

پدربزرگم تا دیر هنگام در اطاق خود بسر برد. آنچه را که تا کنون به خانم بالک فروخته بود روی کاغذ یادداشت کرده و مشغول حساب و کتاب بود. هنگامیکه نیمه شب فرا رسید و سال نو آغاز شد. صدای رقص و بایکوبی از همه خانه ها به گوش میرسید و در خانه پدربزرگم هم سال نو را جشن گرفته بودند. یکدیگر را می پوسیدند و سال نو را تبریک می گفتند. در این هنگام او آهسته از اطاقش بیرون آمد و رو به دیگران با صدایی آرام گفت: " خانوادهء بالک یک مارک و بیست فینیگ به من بدهکارند." و در افکار خود به یاد کودکان بیشماری بود که در طی سالهای دراز با رنج و زحمت قارچ و گیاهان مختلف را در جنگلهای تاریک و جمع می کردند.

اما اینبار او دیگر گریه نکرد. وسط اطاق ایستاد و با صدای بلند آنچه را دیده و دریافته بود برای اهالی خانواده بازگو کرده. روز بعد که خانواده بالک برای انجام مراسم سال نو با کالسکه آذین بندی شده خود به کلیسا آمدند. مردم شهر با ساکت و بی تفاوت در جای خود ایستاده بودند و تمایلی به بالک ها نشان نمیدادند در حالیکه بالک ها انتظار داشتند مردم با دسته های گل به پیشباز آنها بیایند و اظهار شادمانی کنند اما شهر ساکت و خاموش مانند سرزمین ارواح بود و هنگامی که خانواده بالک به کلیسا وارد شدند همه مردم از آنها روی برگرداندند. پس از انجام مراسم بالک ها کلیسا را ترک کردند و همچنان که از کنار صف مردم می گذشتند خانم بالک روبروی پدربزرگ من ایستاده و از او پرسید :

" پسر جان چرا پاکت قهوه را برای مادرت نبردی؟ " او هم از جای خود برخاست و با صدای بلند گفت:" برای اینکه شما به اندازه پول پنج کیلو قهوه به من بدهکار هستید !". سپس پنج تکه سنگ از جیبش بیرون آورد جلوی خانم بالک گرفت و گفت :

" در ترازوی شما نیم کیلو به اندازه وزن این پنج سنگ کسری دارد! "

قبل از آنکه خانم بالک بتواند پاسخی به او بدهد مردان و زنان حاضر در کلیسا در تایید گفته های آن پسر بچه یکصدا سرود عدالت را خواندند :

آه ای خدای بزرگ

عدالت روی زمین ترا کشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید