***     برای کودکی که زاده شد اما نماند   ***

 

 

یکی بود یکی نبود.

قصه ما، قصه نانوشته بود. توی این قصه کوتاه و غریب دختری دلشکسته بود. دختر کوچک و ناز دل به قصه داده بود. توی باغ آرزو منتظر نسشته بود. عمر قصه کوتاه، دست حادثه بلند. دختر کوچک و ناز، گل صبر و اشتیاق، دل به قصه داده بود. تا رسیدن مسافر به دعا نشسته بود. عمر قصه کوتاه، حکایتی ندیده، شکوه ای ناشنیده، مثل عمر مسافر، قصه آب دیده، توی این قصه کوتاه فرصت دیداری نبود. دختر کوچک و ناز ذلشکسته مانده بود.

توقصه مسافر، رهگذری ندیدیم

نه سایه ای، نه آبی

در پس هر سرابی، به تشنگی رسیدیم

توی غبار جاده، ستاره ای نچیدیم

راه دراز و باریک

قصه تلخ و تاریک

هر چه که می دویدیم، به هم نمی رسیدیم

 

***

                                          تو جاده های قصه

مسافر از راه نرسید

پای رسیدنش نبود

جاده به مقصد نرسید.

مسافر مهاجر، روایت پرنده بود

تو قصه بود و نبود

بال پریدنش نبود

فرصت او یه نقطه بود

به آخر خط نکشید

 ***

تو جاده های قصه

مسافر از راه نرسید

قصه ما به سر رسید

غصه به آخر نرسید.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید