++++ خاطرات دبیرستان شهاب ++++ ( 4)

 

**** خاطرات دبیرستان شهاب  ****

(4)

 

اگر به خانۀ من آمدی

ای مهربان ، برای من چراغ بیار

و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم

( فروغ )

+++++++++++++++

دبیر جدید انشا خوش تیپ ترین و جسورترین معلم ما بود . ابتدا بسیار عجیب و نامعقول و غیرعادی به نظر می آمد . راه و روش خاصی داشت که تا آن موقع نمی شناختیم و تجربه ای در آن نداشتیم . تصور و شناخت ما از موضوعات انشا و راه و رسم نگارش چیز دیگری بود . او را معلم کلنگی می نامیدند . معلمی که کلنگ در دست وارد کلاس شد تا بناهای سنتی و مرسوم را ویران کند . اما در دست دیگر سازندگی و نوآوری به همراه داشت . و به تدریج توانست شالودۀ محکمی را پایه ریزی کند که بعدها بر آن شالوده بنای بسیار محکمتر و استوارتری بر پا شد . از عصیان و طغیان آغاز کرد . طغیان بر علیه کژی ها و ناراستی ها ، تا پس از عبور از دیوارهای سنتی و تابوهای همیشگی پیام آور تولدی دیگر باشد . تولدی که این بار در دریاهای بیکران تحقق می یافت . در نهایت این راه و بر تارک بنایی که بنیان نهاد چراغی روشن بود و دریجه ای که به سوی شعور روشنی ها میرفت . بتدریج او را شناختم و با او کنار آمدم . چنان شد که پس از آقایان کرابی و خانچی ، او نیز از چهره های محبوب آن سالها گردید . با او صمد را شناختم ..............، و با صمد راه دریا را .

+++++++++++++++

در جلسات اول به علت اینکه کمتر مقصود و منظورش را می فهمیدیم ، با شاید هم اصلا نمی فهمیدیم ، عدۀ زیادی سر کلاس او حاضر نمی شدند .کلاس های انشا بعدازظهرها تشکیل می شد . آخر کلاسی ها بیشتر از همه در این ساعات غیبت می کردند و کلاس خودشان را در سینما مهتاب تشکیل می دادند .

تنها عدۀ معدودی در زنگ انشا حضور خودشان را نشان میدادند . آنها همیشه انشاهای طولانی و گنگ و نامفهوم داشتند که نه به قیافه شان می آمد و نه در قد و قوارۀ آنها بود . پیدا بود که این نوشته ها از دست و قلم آنها نیست و از جای دیکر نشات می گیرد . و دانش آموزانی که کسی را در خانه نداشتند تا در این مورد کمک و راهنمای آنها باشد ، همیشه در عذاب بودند . آخر کلاسی ها هم که مثل همیشه در زنگ انشا غیبت داشتند و جای آنها روی صندلی های سینما بود .

+++++++++++++++

اما برای همیشه نمی توان از درس و کلاس غایب ماند . سرانجام یک روز آخرکلاسی ها هم سر زنگ انشا حاضر بودند . شاید هم سینما مهتاب تعطیل بود . موصوع انشا همین شعر فروغ بود ، ... چراغ و دریچه .

اولین کسی که انشای خود را خواند ، داوطلبانه پای تخته رفته بود . متنی طولانی و غیر قابل هضم خواند که نه تنها ما از آن سر در نیاوردیم بلکه بطور یقین خودش هم از آنچه خوانده بود چیزی نفهمیده بود . بعد از آن چون دیگر کسی داوطلب نشد ، آقای شکوهی چرخی در کلاس زد و در ردیف نیمکت های آخر ایستاد :

_  آقای کوکب زاده ، امیدوارم که این بار موضوع انشا رو نوشته باشید !

+ بله آقا نوشتیم .......... ولی چیزه .......... یعنی .......... آخه ..........

_ خوب پس بفرمایید پای تخته ، بخونید .

+ .......... ولی چیزه .......... یعنی نوشتیم .......... ولی چیزه .......... یعنی .......... کم نوشتیم .......... اشکال نداره ؟

_ نخیر ... اشکال نداره ... بفرمایید بخونید .

+ .......... آخه خیلی کم نوشتیم .......... چیز بود .......... این بود .......... آخه ..........

_ ... گفتم که اشکال نداره .... مهم اینه که نوشتید ... حالا بفرمایید اینجا ، بخونید .

 

پس از چند لحظه معطلی و تردید ، چون راه دیگری نبود و خودش را توی تله می دید ، دفتر انشا را برداشت وترسان و لرزان پای تخته آمد و شروع به خواندن کرد :

"  آقای معلم عزیز ، قربون شکل ماهت ، آخه این هم شد موضوع انشا که به ما دادید ؟؟ چرا ما را اذیت می کنید ؟؟ مگر ازمردم آزاری خوشتون می یاد ؟؟ ما هر چه فکر کردیم هیچ چیزی به عقلمان نرسید . اصلا نمی دونیم موضوع چی هست که بخواهیم در موردش بنویسیم . از مامان خودمون هم پرسیدیم ، او هم چیزی به فکرش نرسید . کسی را هم نداشتیم که برایمان انشا بنویسد . بنابراین همین چند خط را خودمان نوشتیم ..... با عرض شرمندگی . "

+++++++++++++++

آقای دبیر بدجوری غافلگیر شده بود .برای چند لحظه زبانش بند آمد . انشا تمام شده بود ولی او هنوز توی خماری مانده بود . بعد یکباره منفجر شد :

_ ... مردکۀ بی سر و پا ... این مزخرفات چیه نوشتی ....  ؟؟!!

+ .......... مردکه خودتی .......... بی سر و پا هم خودتی .......... حرف دهنت رو بفهم .....!!

کوکب زاده انگار موقعیت را درک نمی کرد . نمی دانست چه می گوید  و در مقابل چه کسی حرف می زند . زمانی به خودش آمد که دید آقای معلم با عصبانیت دارد به طرفش میآید .

ناگهان زمین لرزید . یک لحظه بعد کمال با هر دو پا روی نیمکت اول ایستاده بود . با خیز بعدی پرید روی نیمکت دوم و بسرعت نیمکت ها را طی کرد . قبل از اینکه به نیمکت آخر برسد ،  " چاسبی  " دوست دیگرمان پنجره را باز کرد و او توانست از روی نیمکت ها به بیرون کلاس بپرد و از چنگ معلم فرار کند .

+++++++++++++++

گرچه انشا کوتاه و مختصر بود ، اما درس بزرگی با خود داشت . اخلاص و وفایی را که در نهاد پاک و زلال ما بود به نمایش گذاشت . و صحنه های بعدی آن نیز گویاترین و زیباترین انشای دوران ما بود . این تجربه نشان داد که دریچه در زندگی  نقش مهم و تعیین کننده ای دارد . نقش دریجه و روشنایی خودش را در عمل به اثبات رساند . اما درس بزرگتر این بود که مهمتر از دریچه ، دستی است که آن را به روی ما می گشاید . دستی که دریچه ای را به روی ما می گشاید ، دست رهایی بخش است . و اگر یار و همراه یکدیگر باشیم همواره می توانیم  دریچه ای به روی یکدیگر باز کنیم .

+++++++++++++++

آن روز در دفترم نوشتم  :

 

خدایا

نه چراغ می خواهم  ،  نه دریچه

از تو یک حمبوس می خواهم

که حمبوس زلال است  و  با وفا

هم چراغ است ........ ، هم دریچه

 

+++++++++++++++++

+++++++++++++++++

 

     

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345444742.12