My Life


++++ خاطرات دبیرستان شهاب (6) ++++

 

 خاطرات دبیرستان شهاب

6

 

ما ذاتا از اصل ونسب طرفدار معنویات و منقولات و آنتی معقولات هستیم . با علوم ماوراء طبیعی بهتر حال می کنیم تا با علوم طبیعی . به همین خاطر صادق ترین و ثابت ترین مردم دنیا هم هستیم . به شدت پای بند احکام و آیین های عرف و شرع می باشیم و واجباتمان قضا نمی شود . تا آنجا که دین و آیین مان اجازه می دهد راستگو و درستکاریم . هیچگاه دروغ نمی گوییم ، مگر اینکه چارۀ دیگری نداشته باشیم . اغلب مجبوریم راست بگوییم .اما بدبختانه کسانی که مجبورند راست بگویند اغلب چارۀ دیگری ندارند جز اینکه خلاف میل خود مصلحت را رعایت نمایند .

خوشبختانه بهشت ما راههای مختلفی دارد . و دروازه های آن هم یکی دو تا نیست . و از بین  این همه دروازه همیشه یکی به روی بندگان باز است . اگر هم باز نباشد ما خودمان کلید داریم .

نیت ما همیشه خیر است .حتی اگر ظاهر امر چیز دیگری بگوید و نتیجۀ عمل آنطور که می خواهیم با خیر و خوشی نباشد . اصل مطلب خوش نیتی ماست که هیچ شکی در آن نیست . و در تمام موارد موسیو " سید معتوق " خودش شاهد است . او همه جا حی و حاضر است. و در صورت لزوم  می تواند به نفع ما شهادت بدهد .

کلاس ما هم از این قاعده مستثنی نیست . مشتی است نمونۀ اردنگی . مجموعه ای است از مخلصین و مفلسین فی الارض . محفل عابدان و زاهدان . ... و سه نیمکت آخر کلاس گل های سرسبد این محفل روحانی .

*************************

   آخر کلاسی ها همیشه از شوخی و مزه پرانی و حرف های پرت و پلا بیشتر خوششان می آمد ،تا درس های خشک و جدی . به همین خاطر در درس دینی همیشه حواسشان جمع بود .به گفته های معلم گوش می دادند ، مطالب  را دنبال می کردند و نکته ها را به خاطر می سپردند تا بعد از کلاس برای آقای دبیر جوک بسازند . گاهی اوقات هم که زیادی در معنویات غوطه ور می شدند همان موقع ، سر کلاس طرف را مچل می کردند .

برای دیگر دانش آموزان هم درس دینی این حسن را داشت که آدم می توانست بدون زحمت و دردسر ، تقریبا مفت و مجانی نمرۀ خوبی بگیرد که باعث بالا رفتن معدل در کارنامه می شد . مخصوصا اینکه مغز دانش آموزان معمولا موضوعات پرت وپلا و بی پایه را را بهتر و سریعتر جذب می کند تا قوانین و قضایای علمی . کافی بود کمی اصول و فروع دین بدانیم و شک بین سه و چهار را. و کمی هم در مباحث و گفتگوها شرکت کنیم و حضورمان رادر کلاس نشان بدهیم . در این مورد آخری همه فعال بودند و بحث های داغی در کلاس جریان می یافت و مو ضوعات اساسی مورد تجزیه و تحلیل و مو شکافی قرار می گرفت . از جمله ادا و اطوارهایی که در هنگام نماز جایز نبود ، یا نوع و میزان صداهای مخالفی که موجب ابطال عبادات می گردید . و یا موضوع وقوع زلزله و سقوط به طبقۀ پایین که عمۀ آدم آنجا خوابیده بود و به دنبال آن برخورد دو جانبه از نوع اسلامی با عمۀ خود و بقیۀ قضایا و احادیث که پایانی برای آنها متصور نبود و مدام سؤالات شرعی تازه ای را مطرح می ساخت :

 

_ آقا اجازه .......... ، اگر به جای عمه ، دختر عمۀ آدم آن پایین خوابیده باشد چی ؟ ..... اونوقت تکلیف ما چیه ؟ ..... شما چه توصیه ای می کنید ؟؟

_ آقایون عزیز .... این یک مسأ لۀ زیر بنایی است .... باید از زاویۀ شرع مقدس به اون نگاه کنید .... لطفا به روح مسأ له توجه داشته باشید !

_ آقا اجازه .......... ، اگر به جای عمۀ ما .... مثلا .... عمۀ شما اون پایین باشه چی ؟ ....اشکالی نداره ؟؟...... حکم شرعیش چی میشه ؟؟

_ .... شما ابدا نگران نباشید .... اگر احیانا عمۀ شما آنجا نباشد .... بنده خودم شخصا آن پایین در خدمتتان هستم !!

 

***************************     

 

 

آن زمان خودم هم حسابی جو گیر شده بودم . گفتگوی تمدنها مرا هم فریفته بود . از شرارتی روحانی  انباشته بودم . احساس می کردم بازار صفا تبدیل شده به ارض موعود . منتظر بودم که بزودی شاهد بعثت خودم باشم . به نظرم می آمد که فرشتۀ وحی دارد در به در دنبالم می گردد . شاید در کوچه های بازار صفا گم شده بود . یا آدرس را پیدا نمی کرد . آن زمان کوچه پس کوچه ها نام و نشان مشخصی نداشت و شمارۀ پلاک خانه ها روی حساب و کتاب نبود . بعد یادم آمد که این فرشته ها و پیغمبرها اصلا خواندن و نوشتن بلد نیستند ، آدرس هم که داشته باشند هیچ فایده ای ندارد .

یک روز یک خار ماهی در گلویم گیر کرد و کلی عذابم داد . فورا شستم خبردار شد که حکمتی در کار است و جبرئیل می خواهد به من خط بدهد . ولی نفهمیدم چرا اینطوری ! چرا حتما باید خار در گلوی آدم کند ! مرده شور برده نخ دادنش هم عربی بود . بعد از کلی حساب و کتاب فهمیدم ، جبرئیل از من می خواهد به سماچه بروم و در آنجا شاهد نزول باشم . حکمت ماهی و خار هم در همین بود .

*************************

سَمّاچه آن قدر شلوغ بود که آدم توی آن گم می شد . از عبدالفاروق ، ماهی فروش قدیمی پرسیدم ، چگونه می توانم بین این همه جن و آدم جبرئیل را پیدا کنم . گفت جبرئیل معمولا آخر وقت می آید . زمانی که سطل آشغالها پر از دل و رودۀ ماهی هاست و بوی آن همه جا را پر کرده است . بعد با دست به انتهای بازار اشاره کرد و گفت ، آنجا را می بینی ؟ آن ته ، از آنجا می آید . جبرئیل همیشه از در عقب وارد می شود .

پرسیدم ، آیا مطمئنی چبرئیل اینجا می آید . گفت ، بله ، مطمئن هستم . پس چی فکر کردی ! آیه که در سانفرانسیسکو بر کسی نازل نمی شود ! جای  وحی و پیغمبر یا در کوه و بیابان است ، یا در سَمّاچه .

هر چه منتظر ماندم طرف نیامد . از آمدنش نا امید شده بودم . از طرف دیگر خیلی احساس پیغمبری می کردم . بد جوری واجب الآیه شده بودم . به هیچ وجه نمی خواستم دست خالی به خانه برگردم .

سرانجام چون دیروقت شده بود و از جبرئیل هم خبری نشد ، از آیه های آسمانی نا امید شدم و از لج هر چه خدا و ناخدا و بندۀ خداست ، خودم برای حضرت خودم آیه ای نازل فرمودم :

 

قسم به ماهی ها

هنگامی که می گندند

قسم به سماچه و عبدالفاروق

قسم به ماهی فروش ها

آنگاه که  دکه ها را می بندند

قسم به بوش لمبو

که سرش را بر زمین می کوبند

ما جبرئیل را از در عقب فرستادیم

تا کلّه ماهی ها را بشارت دهد

قسم به خون بوش لمبو

قسم به ضامن چاقو

و همانا باقلوا شیرین است .

***************************

***************************


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0