My Life


Der Vorleser

   "Bernhard Schlink "

****  Der Vorleser  ****

بخش اول

1

      هنگامی که پانزده ساله بودم یرقان گرفتم . بیماری در پاییز آغاز شد و در بهار پایان یافت . هر چه سال کهنه سردتر و تاریک تر می شد ، ضعیف تر می شدم . با شروع سال جدید حالم رو به بهبودی می رفت . ماه ژانویه چندان سرد نبود و مادرم رختخوابم  را روی بالکن پهن می کرد . آسمان را می دیدم ، خورشید را و ابرها را . صدای بچه ها را که بیرون بازی می کردند می شنیدم . در یک غروب ماه فوریه آوار طرقه ای را شنیدم .

      خانه ما در خیابان گلها بود . در طبقه دوم ساختمانی که اوایل قرن بنا شده بود . اولین مسیری را که طی کردم از خیابان گلها به خیابان راه آهن منتهی می شد . آنجا در یک دوشنبه ماه اکتبر در راه مدرسه به خانه حالم بهم خورد ، بالا آوردم . چند روزی بود ضعف داشتم . قبل از آن هیچگاه در زندگی ام آنقدر ضعیف نشده بودم . هنگامی که در خانه یا مدرسه از پلّه ها بالا می رفتم پاهایم توانایی حمل تنم را نداشت . میلی به غذا نداشتم .حتی زمانی که کاملا گرسنه بودم و پشت میز می نشستم نمی توانستم چیزی بخورم . صبح ها با دهان خشک از خواب بر می خاستم و احساس می کردم ارگانهای بدنم در جای خودشان قرار ندارند .از ضعیف بودنم خجالت می کشیدم . مخصوصا هنگامی که بالا می آوردم بیشتر خجالت می کشیدم . تا آن موقع چنین حالتی برایم پیش نیامده بود . ناگهان دهانم پر شد . تلاش کردم دوباره آن را قورت بدهم . لبهایم را به هم فشردم . دستم را گرفتم جلوی دهانم اما آنچه در دهانم بود از  لابلای انگشتانم بیرون زد و بر روی زمین و بر پاهایم پاشید . به دیوار خانه ای تکیه دادم و آنچه را بالا آورده بودم دیدم . هنوز مایع بد بویی گلویم زا می فشرد .

      خانمی که به کمک من آمد تند و سریع زمین را پاک کرد . بازویم را گرفت و مرا از دالان تاریکی به حیاط خانه اش برد . بالا ی ساختمان در میان پنجره ها طناب ها یی کشیده شده بود که بر روی آنها رخت و لباس آویزان بود . پایین ،در حیاط خانه هیزم انبار شده بود .در کارگاهی که در گوشه حیاط قرار داشت یک دستگاه ارة چوب بری با صدای بلند در حال کار بود . براده های چوب در هوا پراکنده بودند .در حیاط ،کنار درب ورودی یک شیر آب بود .آن خانم شیر آب را باز کرد . ابتدا دستهایم را شست . سپس دستهایش را پر کرد و به صورتم پاشید . صورتم را با دستمال خشک کردم .

      " آن یکی را هم تو بردار ! " ، کنار شیر آب دو عدد سطل خالی بود . یکی را برداشت و آن را پر کرد . دیگری را من برداشتم ، آن را پر کردم و به دنبال او به طرف دالان به راه افتادم . آب را با تمام نیرو به روی پیاده رو پاشید . آب با شدت به زمین برخورد کرد و آنچه را بر روی زمین بود با خود برد . سطل دیگر را از دستم گرفت ، آن را هم روی پیاده رو پاشید .

      ایستاد و خودش را مرتب کرد . چشمش به من افتاد . دید دارم گریه می کنم .... "جوونک " ، با تعجب خطابم کرد ، " جوونک " . مرا در آغوش گرفت . قد من بلندتر از او نبود . سینه هایش را حس می کردم ، و در آغوش تنگ او بوی بد نفس خودم را و بوی عرق تازة بدن او را ... و نمی دانستم با دستهایم چه کنم ...دیگر گریه نمی کردم .

      پزسید کجا زندگی می کنم . سطل ها را در دالان گذاشت و مرا به خانه زساند . با یک دست بازویم را گرفت ، با دست دیگر کیف مدرسه ام را برداشت و کنارم به زاه افتاد. از خیابان راه آهن تا خیابان گلها زاه زیادی نبود . سریع ، اما مطمئن گام بر میداشت به طوری که قدم برداشتن همراه او برایم آسان بود . جلوی درب خانه ار من خدا حافظی کرد .

      همان روز مادرم پزشکی به خانه آورد و آن پزشک بیماری یرقان را در من تشخیص داد . مدتی بعد ماجرای آن خانم را برای مادرم تعریف کردم . گمان نمی کنم آن خانم را قبلا دیده بوده باشم . اما برای مادرم جای پرسش نبود که در اولین فرصت بایستی با پول توجیبی ام یک دسته گل بخرم ، پیش آن خانم بروم و از او تشکر کنم . چنین بود که اواخر ماه فوریه به خیابان راه آهن رفتم .

******************

2

     آن خانۀ واقع در خیابان راه آهن امروز دیگر وجود ندارد . نمیدانم چرا و چه موقع آن را خراب کردند . سالها از شهر زادگاهم دور بودم . خانۀ جدیدی که به جای آن در دهۀ هفتاد یا هشتاد ساخته شده یک ساختمان پنج طبقه است .با یک طبقه زیر شیروانی بزرگ . بالکن و تراس ندارد . نمای بیرونی آن سفیدکاری شده و صاف و روشن است .تعداد زنگهای روی در نشان می دهد که ساختمان شامل تعداد زیادی آپارتمانهای کوچک است . آپارتمانهایی که آدم به آنها نقل مکان کرده یا آنها را ترک می کند . همانگونه که آدم ماشینی را اجاره کرده و بعد هم پس می دهد . در طبقۀ همکف اکنون یک مغازۀ کامپیوتر فروشی است که قبلا به جای آن یک دراگ استور ، یک خوارو بارفروشی و یک کلوپ ویدئو بود .

      آن خانۀ قدیمی با همین ارتفاع دارای چهار طبقه بود . یک طبقۀ همکف با دیوار سنگی به رنگ روشن و بالای آن سه طبقۀ آجری با بالکن و نرده های آهنی . جلوی طبقۀ همکف آن جند پله بود که پایین آن پهن و پله های بالایی باریک تر بودند و دو طرف آنها دیواره های کوتاهی با نرده های فلزی بود که قسمت پایینی نرده ها شکل حلزونی داشت . درب خانه بر روی دو ستون بزرگ تکیه داشت . در گوشۀ بالای ستونها دو مجسمۀ شیر به طرف خیابان نصب گردیده بود که یکی به طرف پایین و دیگری به سوی بالا نگاه می کرد . آن درب ورودی کوجک که آن خانم مرا از آن به داخل حیاط برد ، درب جانبی بود .  

      آن خانه را از زمان بچگی بارها دیده بودم . در میان ردیف خانه ها نمایان تر از بقیه بود . با خودم فکر می کردم اگر این خانه خودش را کمی پهن تر و بزرگتر کند خانه های مجاور از جای خودشان بیرون می آیند . پیش خودم مجسم می کردم ، راهروهای ساختمان پر است از آئینه و تزئینات گران قیمت ، آنجا قالیچه های نفیس پهن است و کنارۀ پله های آن نرده های برنجی براق نصب گردیده است . می پنداشتم در این خانۀ مجلل و اشرافی آدمهای اشراف زاده بایستی ساکن باشند . اما از آنجا که در طی سالها نمای آن از دود قطارها تیره گردیده بود می پنداشتم که ساکنین اشزافی آن هم بایستی سیاه و تیره و عجیب باشند . شاید هم کر یا لال . خمیده یا شل و لنگ .

      در طول سالهای بعد همواره آن خانه را در خواب و خیال خودم می دیدم . رویاهایم همیشه یکسان بودند . اشکال گوناگون یک خیال و یک مورد . در شهری غریب گردش می کنم و آن خانه را می بینم . در محله ای که آن را نمی شناسم ردیفی از خانه ها می بینم . چلوتر می روم . حیران و سردرگم . زیرا آن خانه را می شناسم اما آن منطقه ناآشناست . بعد یادم می آید که آن خانه را جایی دیده ام ، در حالی که به آن خانۀ واقع در خیابان راه آهن در شهر زادگاهم اصلا فکر نمی کنم ، بلکه به شهری دیگر یا کشوری دیگر . در رویاهایم مثلا در شهر رم هستم . آنجا آن خانه را می بینم و به یاد می آورم که آن را قبلا در شهر برن دیده ام .با این یادها و رویاها آرام می گیرم . دیدن دوبارۀ آن خانه در محلی و منطقه ای دیگر به نظرم عجیب تر از دیدار مجدد با دوستی قدیمی در محلی غریب نیست . بر می گردم ، به سوی خانه به راه می افتم و از پله های آن بالا میروم ، میخواهم وارد خانه شوم . زنگ در را می فشارم . 

      وقتی آن خانه را در جایی بیرون از شهر می بینم رویاهایم طولانی تر می شود و جزئیات آن خانه را بهتر به یاد می آورم . سوار ماشین هستم .در سمت راست جاده آن خانه را می بینم و به راهم ادامه می دهم . ابتدا حیران می مانم ،خانه ای که جای آن یقینا در داخل شهر است چرا خارج از محدودۀ شهر قرار گرفته است . بعد یادم می آید که آن را قبلا جایی دیده ام و بیشتر حیران می شوم . و هنگامی که به یاد می آورم آن خانه را کجا دیده ام دور می زنم و بر می گردم . خیابان در خیالات من همیشه خالی است . می توانم به یکباره دور بزنم و با سرعت برانم . دچار واهمه می شوم . می ترسم دیر برسم و سریعتر می رانم . آن خانه را می بینم . اطراف آن را دشت های باز و گسترده فرا گرفته است . مزارع غلات ، بوته های انگور .منطقه کاملا مسطح است یا تپه های کوتاه دارد . هیچ درختی آنجا دیده نمی شود .خورشید می تابد و روز کاملا روشن است . هوا لرزش دارد و خیابان زیر گرما می درخشد . دیوارهای ضخیم و یکپارچه خانه را کوجک و دور افتاده نشان می دهد . این دیوارها می توانند دیوارهای هر خانه ای باشند . این خانه از خانۀ خیابان راه آهن تیره تر نیست . اما پنحره های آن پوشیده از غبار است و داخل آن را نشان نمی دهد . حتی پرده های خانه را نمی توان دید. .....     خانه کور است ... 

      کنار خیابان توقف می کنم . به آنسوی خیابان به طرف ورودی خانه می روم . کسی دیده نمی شود . صدایی هم به گوش نمی آید ، حتی صدای باد ، صدای ماشین یا صدای یک پرنده ... دنیا مرده است .

      از پله ها بالا می روم و زنگ در را می فشارم . اما در را باز نمی کنم . از خواب می پرم . سپس تمام رویاهایم را در ذهنم مرور می کنم و میدانم که قبلا هم جنین خوابی دیده ام .

**********************

 

3

نام آن زن را نمی دانستم . با دسته گلی در دست ، مردد و مستاصل جلوی در ایستاده بودم . دلم می خواست برگردم بروم . اما دز همین موقع مردی از آن خانه بیرون آمد . پرسید پیش چه کسی می خواهم بروم و مرا به سوی خانم اشمیتز در طبقۀ سوم فزستاد . 

      نه مجسمه ای ، نه قالیچه ای ، نه آئینه ای . داخل ساختمان بسیار ساده و فقیزانه بود و با نمای پر شکوه بیرونی آن همخوانی نداشت و احتمالا با گذشت زمان زیباییهای اولیۀ خود را از دست داده بود . رنگ سرخ پلکان در قسمتهای میانی از بین رفته بود . روکش سبز رنگ و برجسته که کنارۀ پلکان را تا ارتفاع شانه می پوشاند، از بین رفته بود .هرجا که میله های نرده ها کنده شده بود به جای آن طناب بسته بودند .  بوی مایع تمیز کننده می آمد . شاید هم همۀ اینها بعدها به خاطرم آمده باشد . اما همیشه همانقدر فقیزانه ، همانقدر تمیز و همیشه با همان بوی مایع تمیز کننده . گاهی اوقات همراه با بوی کلم و لوبیا یا بوی لباسهای شسته .  از سایر ساکنین این ساحتمان بجز این عطر و بوها ،جای پای آنها جلوی ذرب آپارتمانها و نامهایی که بر روی زنگ های درب نصب شده بود چیز دیگری درنیافتم . به خاطر ندارم هیچگاه در پله های ساختمان با کسی از آنها بر خورد کرده باشم .  

      همچنین به خاطر ندارم چگونه با خانم اشمیتز برخورد کردم . احتمال می دهم چند جمله ای در مورد بیماری ام یا در بارۀ کمک او ، که قبلا آماده کرده بودم ، به زبان آورده و از او تشکر کرده باشم . مرا به سوی آشپزخانه راهنمایی کرد .                                                                                                                            

آشپزخانه بزرگترین فضای خانه بود . در داخل آشپرخانه یک اجاق آشپزی ، یک جای ظزفشویی ، یک وان و اجاق حمام ، یک میز و دو صندلی ، یک کمد آشپرخانه ، یک کمد لباس و یک عدد مبل قرار داشت . روی مبل یک پتوی پشمی پهن بود . آشپزخانه پنجره نداشت . نور خورشید از لابلای درب که بسوی بالکن باز می شد به درون می تابید . تنها هنگامی که درب باز می ماند آشپزخانه زوشن بود . اما آن وقت صدای آزار دهندۀ ارۀ نجاری از درون حیاط به آشپزخانه زاه می یافت و همچنین بوی چوب .

      آن آپارتمان دارای یک اتاق نشیمن تنگ و کوچک بود ، با بوفه ،میز ، چهار صندلی ، یک صندلی راحتی و یک بخاری . این اتاق در زمستان تقریبا هیچوقت گرم نمی شد و در تابستان هم مورد استفاده قرار نمی گرفت . پنجرۀ این اتاق بسوی خیابان راه آهن گشوده می شد . از درون آن ساختمان قدیمی راه آهن که همواره پر ازدحام بود و در گوشه و کنار آن ساختمان جدید دادگستری و ساختمانهای دیگر که در دست احداث بود به چشم می خورد . این آپارتمان همچنین دارای یک توالت بدون پنجره بود که هر وقت بوی بد می داد تمام خانه بو می گرفت .

      این را هم نمی دانم که در آشپزخانه در چه موردی صحبت کردیم . خانم اشمیتز مشغول اتو کردن لباسها بود . یک پتوی پشمی و یک پارچۀ نخی روی میز پهن کرده بود . لباسها را دانه دانه از سبدی برمی داشت ، آنها را اتو می کرد ، سپس آنها را تا می کرد و روی یکی از صندلی ها قرار می داد . بر روی صندلی دیگر من نشسته بودم . او لباسهای زیر خود را هم اتو می کرد . نمی خواستم به آنها نگاه کنم ، اما نمی توانستم هم نگاه نکنم . او یک پیش بند آبی رنگ بدون آستین با شکوفه های سرخ کمرنگ به تن داشت . موهای طلایی رنگش را گه تا شانه می رسید پشت گردن با گیره ای بسته بود . بازوهای عریانش بی رنگ بود . 

      آهسته و با تمرکز کامل اتو را در دست می گرفت ، با آن کار می کرد و سپس آنرا به کناری می گذاشت و لباسها را روی هم می چید . خودش را نیز آرام و با تمرکز حرکت می داد و خم و راست می شد . چهرۀ او را در آن موقع درست بیاد ندارم . آن جهره ای که از سالهای بعد در حافظه ام مانده است چهرۀ آن زمان او را  پوشانده است . هر وقت این ایام را به خاطر می آورم او را بدون چهره می بینم .بایستی سیمای او را بازسازی کنم . پیشانی بلند ، گونه های بزرگ ، چشمهای آبی کم رنگ ، لب های ضخیم یکنواخت و خوش حالت و چانه ای نیرومند . یک چهرۀ پر ، آرام و زنانه . می دانم او زیبا بود . اما ریبایی او را دیگر نمی بینم . 

***************

4

      " صبر کن ! "                                                                                      همینکه از جا برخاستم تا از خانه خارج شوم خطابم کرد .                                 "منهم باید برم بیرون . قسمتی ار راه رو همرات میام . "                                         در راهرو منتظر ماندم . او در آشپزخانه مشغول لباس پوشیدن شد . درب آشپزخانه کمی باز مانده بود . پیش بند را از تن بیرون آورد . با زیرپوش سبز روشن آنجا ایستاده بود . بر روی دستۀ صندلی یک جفت جوراب بلند آویزان بود . یکی را برداشت و میان انگشتان دستها بالا کشید. پاشنۀ یک پا را بر روی پای دیگر گذاشت و جوراب را به پا کرد . روی ساق ، روی زانو و بالای ران . به یک سو خم شد و جوراب را بالای ران محکم کرد . پا را از روی صندلی برداشت ، ایستاد و لنگۀ دیگر جوراب را به دست گرفت .     نمی توانستم  از او چشم بردارم . ار گردن و شانه هایش ، از سینه هایش که در پس زیرپوش نازک پیدا بود . از باسن اش  که زیرپوش به آن چسبیده بود ، هنگامی که پا را روی زانو و بعد روی صندلی می گذاشت . و از پای او که ابتدا لخت و بیرنگ بود و بعد در جوراب همجون ابریشم لرزشی روشن داشت .

      احساس کرد که نگاهم به اوست . لحظه ای از حرکت باز ایستاد . سرش را بسوی درب گرداند و به چشمانم خیره ماند . نمی دانم با چه حالتی نگاهم می کرد . متحیر ، پرسشگر یا سرزنشگر . سرخ شدم . با چهره ای ملتهب لحظۀ کوتاهی  بر جای خود ماندم . طاقت نیاوردم . از جا پریدم  . از پله ها پایین دویدم و از خانه خارج شدم . 

      خیابان راه آهن و خیابان گلها از سالها پیش مسیر مدرسۀ من بود . در این مسیر همۀ خانه ها را می شناختم ، همۀ باغچه ها را و همۀ حصارهای چوبی را . حصارهایی که هر ساله رنگ آمیزی می شدند و چوب آنها تیره و نرم بود . آنقدر نرم که می توانستم با دست آنها را فشار دهم . و نرده های آهنی را که هنگام عبور از کنارشان با تکه چوبی آنها را به صدا در می آوردم . دیوارهای بلند آجری که در پشت آنها دنیای عجیب و غریب و وحشتناکی را تصور می کردم . تا اینکه توانستم از دیوارها بالا بروم و در پشت آنها فقط باغجه ای دیدم با ردیف گلها ، سبزیها و توت فرنگی ها ، کف پوش سنگی کوچه ها و آسفالت خیابانها ، کف پوشهای چوبی کوچک و مواج در میان تخته سنگهای بزرگ ، قیر و سنگ زیره های ریخته در راه .

      همه را به خوبی می شناختم . پس از اینکه ضربان قلبم عادی شد والتهاب  چهره ام از میان رفت ، برخورد میان آشپزخانه و راهرو را فراموش کردم . از خودم دلخور بودم . به جای یک واکنش حساب شده و سنجیده که ار خودم انتظار داشتم رفتارم بچگانه بود . مثل یک بچه گریخته بودم . نه ساله نبودم . پانزده سال سن داشتم .  اما  این معما برایم باقی ماند که واکنش خردمندانه چه می توانست باشد .

      معمای دیگر خود برخورد میان آشپزخانه و راهرو بود . چرا نتوانستم از او چشم بپوشم . او اندامی نیرومند و بسیار زنانه داشت . بسیار جذابتر از دخترانی که از آنها خوشم می آمد و به آنها نگاه می کردم .مطمئنا اگر او را در یک استخر دیده بودم آنقدر توجه ام را جلب نمی کرد . او عریان تر از زنان و دخترانی که در استخر دیده بودم نبود .  بعلاوه او مسن تر از دخترانی بود که به آنها فکر می کردم . بالای سی سال ؟ نمی دانم. سنی را که آدم هنوز به آن پا نگذاشته مشکل بتوان تشخیص داد .

      سالها بعد به این نتیجه رسیدم ، آنچه باعث می شد نتوانم از او چشم بردارم پیکر و اندام او نبود . بلکه حالات و حرکات او بود . ار دختران زیادی درخواست می کردم در حضورم جوراب به پا کنند . اما دلیل این درخواست را برای آنها توضیح نمی دادم و از معمای برخورد میان آشپزخانه و راهرو چیزی نمی گفتم . به نظر آنها تقاضای من چیزی نبو جز نشانۀ علاقه به  چشم چرانی و تمایلات غیرعادی اروتیک . و هنگامی که این درخواست بر آورده می شد جزنمایشی مصنوعی و غیر عادی چیزی نبود . او نمایش نمی داد ، مصنوعی نبود . همجنین به یاد ندارم که او هرگز نقشی بازی  کرده باشد . به یاد دارم که اندام او ، حالات او و حرکاتش گاهی ناموزن وکاهلانه به نظر می آمدند ،  نه اینکه او خودش کاهل و بی انرژی باشد . بیشتر به نظر می آمد که او در اعماق درونی جسم خود فرو رفته ، آن ریتم آرام و آزاد و تمام  وجود خودش را تقدیم جسم خود نموده و جهان پیرامون خود را از یاد برده باشد . این فراموشی و جدایی از دنیای اطراف در حالات و حرکاتی که با آنها جوراب به پا می کرد نمایان بود . در آن هنگام او کاهل نبود بلکه پر تلاش ،جذاب و فریبا . نوعی فریبندگی که ربطی به پا  و سینه و باسن ندارد بلکه یک دعوت است . دعوت به اعماق درونی جسم و دعوت به فراموشی جهان .

      این نکات را آن زمان نمی دانستم . شاید همین حالا هم نمی دانم و فقط می خواهم به نحوی خودم را توجیح نمایم . اما همین فکر کردن های متمادی برای یافتن عامل ایجاد التهابات درونی ، خود هیجانات تازه ای را  سبب می شد. برای حل معما دوباره به خاطراتم بارگشتم و بدینترتیب فاصله ای که خودم با معما سازی ایجاد کرده بودم از میان رفت . دوباره گذشته ها روبرویم زنده شد و باز هم نمی توانستم از او چشم بردارم .

                            *******************

 5

بک هفته بعد جلوی درب خانۀ او بودم .                                                یک هفته تمام کوشیدم به او فکر نکنم . اما نتوانستم . نمی توانستم فکرم را جای دیگری متمرکز کنم . پزشک معالج هنوز اجازه نداده بود به مدزسه بروم . حوصلۀ کتاب خواندن نداشتم . در این مدت بیماری به اندازۀ کافی خوانده بودم . گرچه دوستانم به من سر می زدند اما مدت طولانی بیماری فاصلۀ زیادی بین من و آنها ایجاد کرده بود و دیدارها هم مرتب کوتاهتر می شد . طبق تجویز پزشک بایستی پیاده روی می کردم ، هر روز کمی بیشتر ، بدون اینکه خسته شوم و یا به خودم فشار بیاورم . دلم می خواست بیشتر می توانستم پیاده روی کنم .

      ایام بیماری در کودکی و نوجوانی ایام به راستی ناگواری هستند . دنیای بیرون ، دنیای آزاد ، حیاط ، باغچه ، خیابان تنها با صداهای گنگ و نامفهوم به اتاق بیمار راه می یابد . در داخل اتاق دنیای اشباح و دنیای قصه هایی که بیمار می خواند شکل می گیرد. تب و بیماری که قدرت ادراک را کاهش می دهدباعث تشدید فانتزی می گردد و اتاق بیمار را به دنیای دیگر تبدیل می کند که هم غریب و هم آشناست . اشکال و تصویرهای غریب در نقش ونگار پرده ها ،در طرح کاغذهای دیواری ،ظاهر می گردند و میزها ، صندلی ها ،نقشه ها و کمدها به کوه ها ، خانه ها و کشتی ها بدل می شوند .که گاهی نردیکند و زمانی در دوردست ها . ناقوس کلیساها ، صدای غرش ماشین ها و نور آنها که بر سقف ودیوار می تابد همدم و همراه بیمار در ساعات طولانی شبهای بیماری اند . ساعات شبانۀ بیماری ساعات بی خوابی اند اما خالی از خواب نیستند . ساعات کمبودی نیستند ، ساعات سرشاری اند . تمام آمال و آرزوها یادبودها ، ترس ها ، واهمه ها ، امیال و هوس ها کوره راههای سر در گمی را می سازند که بیمار در پیچ و خمهای آن خود را گم می کند .خود را می یابد و دوباره گم می کند .در این ساعات شبانه همه چیز امکان پذیر است . هر چیز خوب و هر چیز بد .   

      با کاهش شدت بیماری پیچ و خمها هم کمتر می شوند . اما اگر بیماری طولانی باشد اتاق بیمار در همان دنیای خیالی باقی می ماند و حتی شخص که دیگر تب و بیماری ندارد در پیچ و خمها گم می شود .

      هر روز صبح با عذاب روحی از خواب بیدار می شدم . خوابهایی که میدیدم صحنه ها و تصویرهای واقعی نبودند . می دانستم اگر با مادرم یا با کشیشی که به او ایمان داشتم و یا با خواهر بزرگترم که تمام اسرار کودکی ام را با او در میان می گذاشتم ، در این مورد گفتگو کنم مرا سرزنش نخواهند کرد . اما میدانستم که بی شک از روی محبت و دلسوزی مرا هشدار خواهند داد که البته بدتر از سرزنش بود . بدتر از همه این بود که اگر این صحنه ها و تصویرها را در خواب نمیدیدم در بیداری به آنها فکر میکردم .

      نمی دانم چگونه جرات یافتم دوباره نزد خانم اشمیتز بروم . آیا تربیت اخلاقی من این بار بر ضد اخلاق عمل کرده بود . اگر نگاه کنجکاو به اندازۀ ارضای نفس زشت و ناهنجار است ، اگر خیالات فعال همانقدر مطرود است که اقعال خیالی ، چه دلیلی برای چشم پوشی از هر دوی آنها ؟ روز به روز در می یافتم که مرا از افکار ممنوعه رهایی نیست . بعد از آن خواستار عمل ممنوعه بودم .

      توجیح دیکری هم هست . رفتن پیش او می توانست مخاطره آمیز باشد . اما تحقق یافتن این خطر در واقع غیر ممکن بود . پیش خود مجسم می کردم که خانم اشمیتز با سلامی مرا تحویل می گیرد ، به عذرخواهی من به خاطر رفتار نادرستم گوش میدهد و بعد دوستانه از او خداحافظی می کنم . نرفتن نزد او خطرناکتر بود .این خطر تهدیدم می کرد که هیجوقت نتوانم از افکار و خیالاتم رهایی یابم . رفتن پیش او کار درستی بود . او مسلما رفتاری عادی خواهد داشت . من هم کاملا عادی رفتار خواهم کرد و بنابراین همه چیز عادی خواهد بود . 

      آن زمانها بدینگونه پیش خود اسبدلال می کردم . از هوس های درونی محاسبات اخلاقی تازه ای می ساختم و وجدان آزردۀ خود را ساکت می کردم . اما آنجه به من شهامت میداد نزد خانم اشمیتز بروم این توجیهات نبود . اینکه مادرم و خواهر بزرگترم و آن کشیش ارجمند نه تنها مانع نمی شدند بلکه اصرار داشتند به نزد او بروم یکی از دلایل بود . اما رفتن پیش او مسلما چیز دیگری بود . امروز در وقایع آن دوران الگویی زا می بینم که در آن در تمام طول زندگی فکر و عمل به یکدیگر پیوند می خورند و یا پیوند نمی خورند . گاهی پس از فکر کردن به نتیجه ای می رسم ،با آن نتیجه تصمیم می گیرم و بعد درمی یابم که عمل برای خود چیز مجزایی است که می تواند به دنبال تصمیم گیری رخ دهد ، اما می تواند هم رخ ندهد .

      بسیاری اوقات در زندگی به اقداماتی دست زده ام که قبلا تصمیم نداشته ام . و بسیاری تصمیماتی را که داشته ام انجام نداده ام . آن عاملی که به فعل تبدیل می شود ، عامل ناشناخته ای است . آن عامل هر چه که باشد نزد خانمی میرود که او را هرگز نمی خواهم ببینم . در مجلس بزرگان اشاراتی می کند که برایم گران تمام می شود . به کشیدن سیگار ادامه میدهد گرچه تصمیم گرفته ام آن را ترک کنم . و سیگار را ترک می کند هنگامی که من دیگر نمیخواهم . نمی خواهم ادعا کنم کهفکر و تصمیم تاثیری بر عمل ندارد . اما هر عملی بازتاب کامل تصمیمات فبلی نیست . عمل سرچشمۀ خاص خودش را دارد . عمل من هم از این قاعده مجزا نیست .همانگونه که فکر من ، فکر من است . وتصمیم من ، تصمیم من . 

                                        ******************

6

      او خانه نبود . لنگه های درب روی هم قرار داشت . وارد ساختمان شدم و از پله ها بالا رفتم . زنگ درب آپارتمان را زدم و منتظر ماندم . دوباره زنگ زدم . در داخل آپارتمان همۀ درب ها باز بود . از پشت شیشۀ درب ورودی میتوانستم داخل آپارتمان را ببینم . در راهرو یک آئینه ، یک رختکن و یک ساعت دیواری بود . صدای عقریه های ساعت  را میشنیدم .

      روی پله ها نشستم و منتظر ماندم . مضطرب بودم . مانند کسی که پس از اخذ تصمیم احساس نامطلوبی دارد و از پی آمدهای آن نگران است و می خواهد هر چه زودتر اقدام خود را انجام دهد و از پی آمدهای آن در امان بماند . پشیمان نبودم . تصمیم داشتم او را ببینم و منتظر بمانم تا بیاید .

    ساعت راهرو هر ساعت ، هر نیم ساعت و هر ربع ساعت زنگ می زد . سعی کردم صدای تیک تیک ساعت را دنبال کنم و تعداد آنها را بشمارم . اما هر بار حواسم پرت می شد . از حیاط صدای غرش ارۀ نجاری به گوش می رسید . از آپارتمان دیگری صدای موزیک می آمد . پس از مدتی صدای پایی را شنیدم که آرام و یکنواخت با قدمهای سنگین از پله ها بالا می آمد .آرزو می کردم صدای قدم ها در طبقۀ دوم پایان بگیرد . نمی دانستم اگر کسی مرا آنجا میدید چگونه باید توضیح میدادم که آنجا چه میکنم . صدای قدمها در طبقۀ دوم قطع نشد و بالاتر آمد . از جای خود بلند شدم .

    خانم اشمیتز بود . در یک دست حصیری مخصوص حمل زغال داشت . ودر دست دیگر یک جعبه . لباس فرم پوشیده بود . یک دست کت و دامن . از روی اونیفرم دانستم ، مامور کنترل بلیط در تراموا و اتوبوس است . ابتدا مرا ندید . تا اینکه به پله ای رسید که روی آن  نشسته بودم . از آنچه واهمه داشتم اثری در نگاهش نبود ، نه تحیّر ،نه آزردگی ، نه طعنه .به نظر می آمد حسته است.هنگامی که سبد حصیری را بر زمین گذاشت و دست در جیب برد تا کلید را بیرون تیاورد ، چند سکه بر روی زمین علطید . آنها را برداشتم و به او دادم .

" پایین در زیر زمین دو تا سبد دیگه هست . اونا رو پر می کنی بیاری بالا ؟ درب زیر زمین بازه . "

پله ها را به سرعت پایین رفتم . درب زیر زمین باز و چراغ آنجا روشن بود . یک قفل حلقه ای باز بر گیرۀ درب آویزان بود . زیر زمین فضای بزرگی بود و تا زیر دریچه ای که نزدیک سقف قرار داشت مملو از ذغال بود .آن دریچه برای ریختن ذغال از بیرون به داخل زیر زمین بود .در یک طرف درب در داخل زیر زمین بسته های بزرگ ذغال چیده شده بود . در طرف دیگر سبدها بودند .

نمی دانم چه اشتباهی کردم . در خانۀ خودمان همیشه از زیرزمین ذغال می آوردم و هیچ مشکلی پیش نمی آمد . اما در خانۀ ما تا این اندازه رغال در زیرزمین انبار نشده بود . سید اول را به خوبی پر کردم .همینکه سبد دوم را برداشتم تا آنرا پر کنم ناگهان ستون ذغالهای چیده شده تکانی خورد و از بالا تکه های کوچک و یزرگ بر زمین ریختند و گرد و غیار سیاه هوا را پر کرد . وحشت زده بر جای خود ایستاده بودم . چند تکه رغال هم به سر و صورتم اصابت کرد . کف زمین ته قوزک پایم پر از ذغال شده بود .

هنگامیکه آرامش برقرار گردید ، از میان ذغالها بیرون آمدم و سبد دوم را هم پر کردم . یک جارو پیدا کزدم ، زمین را جارو زدم و ذغالهای پراکنده را در گوشه ای جمع کردم .درب زیرزمین را بستم و سبدها را با خود بردم .

کفشش را در آورده بود .کراواتش آزاد بود و دکمه های بالایی پیراهنش باز بودند . نشسته بود روی صندلی، یک لیوان شیر در دست داشت . تا چشمش به من افتاد خندید ، ابتدا آرام و پنهانی ،سپس آشکار و با صدای بلند . با انگشت به من اشاره کرد و با کف دست کوبید روی میز . " این چه قیا فه ایه جوونک ! این چه قیافه ایه ! " بعد خودم را در آیینه ای که بالای ظرفشویی بود نگاه کردم و همراه او خندیدم .

" این جوری که نمی تونی بری خونه ! الان وان رو برات آماده می کنم . لباسها تو می برم بیرون می تکونم ." به طرف وان رفت و شیر آب را باز کرد . آب با بخار زیاد در وان میریخت .

" لیاسهات رو با احتیاط بیرون بیار وگرنه گرد و غبار سیاه همه جا رو پر می کنه ." کمی تامل کردم . ژاکت و پیراهنم را در آوردم .آب بسرعت بالا می آمد .وان تقریبا پر شده بود.

_ " مگر میخوای با کفش و شلوار بری تو وان ؟ جوونک نگاهت نمی کنم . " شیر آب را بستم و باقی لباسهایم را از تن در آوردم . در تمام مدت نگاهم می کرد . سرخ شده بودم . وارد وان شدم و در اب فرو رفتم . سرم را که از آب بیرون آوردم او در بالکن ایستاده بود .لباسهایم را همراه خودش برده بود . آنها را می تکاند . کفش هایم را به هم می کوبید . صدایش را می شنیدم ، با کسی در پایین ساختمان حرف میزد . از پایین هم صدایی شنیده می شد و او می خندید . به آشپزخانه برگشت و لباسهایم را روی صندلی گذاشت . نگاهی سریع به من انداخت .

_ " شامپو هم هست ، بردار و موهاتو بشور !  الان برات حوله میارم . " از توی کمد لباسی چیزی برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت .

خودم را شستم . آب داخل وان کثیف شده بود .شیر آب را باز کردم . آب تاره وارد وان شد . خ.دم را با آب تمیز شستم و همانجا در وان منتظر ماندم . صدای اجاق حمام را می شنیدم .روی صورتم هوای خنک را که از لای درب می آمد احساس می کردم و بر تنم گرمای مطبوع آب را .احساس دلپذیری داشتم . احساسی دلپذیر و وسوسه آمیز . آلتم راست شده بود .

وقتی وارد آشپزخانه شد ،سرم را بلند نکردم ، تا اینکه نزدیک وان آمد و با دستهای گشاده حوله ای را آماده نگهداشت

_ " بیا بیرون ! "

پشتم را به او کردم ، بلند شدم و ازوان بیرون آمدم . از پشت تنم را در خوله پیچاند . از سر تا پا خشکم کرد . بعد خوله را از دست رها کرد و حوله بر زمین افتاد .

جرات نکردم از جایم تکان بخورم .آمد نزدیکتر .آنقدر نزدیک شد که سینه هایش را بر کمرم  احساس می کردم و شکمش را بر پشتم . او هم لخت بود . از پشت دستانش را بر من حلقه زد . یک دست را روی سینه ام گذاشت .و با دیگری آلتم را که راست شده بود گرفت .

_ " برای همین اومدی ، مگه نه ؟ "

_ " من ... من ... " نمی دانستم چه باید بگویم . هیچ نگفتم . برگشتم ، چیز زیادی از او ندیدم . فاصله ای بین ما نبود . مسحور اندام عریان او بودم .

_ " چه خوشگلی تو ! "

_ " آخ ! چی میگی جوونک !! " خندید ودستانش را دور گردنم انداخت . او را در بغل گرفتم .

از تماس با او می ترسیدم . از بوسیدن ، از اینکه مورد پسندش واقع نشوم یا برای او کافی نباشم . اما پس از اینکه مدتی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و عطر و بوی تنش و گرمی و نیرویش را احساس کردم همه جیز عادی شد . کاوش اندام او با دهان و دستها ، تماس لبها با هم ،و سرانجام او بر روی من تا اینکه از خود بیخود شدم . چشمهایم را محکم بستم و کوشیدم بر خودم تسلط یابم ، مام چنان با صدای بلند فریاد می کشیدم که او مجبور کردید با دست جلوی دهانم را بگیرد تا صدایم را پایین بیاورد . 

××××××××××××××××××× 

 

                             ***    ادامه دارد    ***     

 

       

                                                                                     

 


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0