My Life


قسمت دوم

دوران دبیرستان


اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم.

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

پائیز 1349 وارد دوره دبیرستان می شوم. در دبیرستان ملی شهاب ثبت نام می کنم. در خیابان ششم بهمن نزدیک استادیوم

شهر. در خرداد 1349 کلاس پنجم ابتدایی را به پایان می رسانم. در فاصله خرداد تا شهریور دروس کلاس ششم را در خانه نزد یک معلم خصوصی آقای ... در شهریور ماه همانسال در امتحانات متفرقه ششم ابتدایی شرکت می کنم. امتحانات متفرقه در دبیرستان امیر کبیر آبادان برگزار می شود. پس از قبولی در امتحانات دوره دبیرستان را آغاز می کنم. در دبیرستان شهاب خرمشهر. خیابان ششم بهمن نزدیک استادیوم ورزشی شهر. یک هفته بعد از اغاز سال تحصیلی به سر کلاسهای درس می روم. نتیجه امتحانات ششم دبیرستان یک هفته بعد مهر گذشته اعلام می شود. خسرو کلاس نهم است و در همان دبیرستان درس می خواند. در این دبیرستان کسی را نمی شناسم. دانش آموزان و دبیران همه جدید و نا آشنا. محیط غریبه و بزرگتر و پیچیده تر می شود. روز ها و هفته های اول به سختی می گذرد. فاصله خانه تا مدرسه زیاد است. چند سالی است در خیابان چهل متری زندگی می کنیم. در کوچه ای بن بست نزدیک محله ای عرب نشین بنام دره. خیابان چهل متری بلوار پهن و عریضی است که از غرب به ... و از شرق به پل خرمشهر و پارک کودک منتهی می گردد. روبروی کوچه بن بست ما نمایشگاه مبل مرادی است. کلاسهای مدرسه هر روز در دو نوبت صبح و بعدازظهر برگزار می گردد. 4 ساعت صبح و 2 ساعت بعدازظهر. بتدریج در دبیرستان جا می افتم. دوستان جدید پیدا می کنم. با معلمان آشنا می شوم. بعضی از آنها بعدها محبوبترین دبیران دوران تحصیلی ام می شوند. دنیا را از زاویه پهنتر و وسیعتری می بینم. با خانواده های جدید آشنا می شوم. روابط و ضوابط بسیاری از آنها را با آنچه از خانواده خود و اهل فامیل میدانم بسیار متفاوت است. همچنین با مشکلات جدید روبرو می شوم. از راهنمائی ها و همفکری های برادر بزرگتر استفاده های فراوان می کنم. همه جور آدم در کلاس ما پیدا می شود. از بچه های درس خوان و جدی تا آنهائی که از درس و مشق بیزارند و به اجبار پدر و مادر به مدرسه می آیند از آدمهای نمازخوان تا افراد بی دین و بی ایمان. قمار باز. ورزشکار. کفتر باز و به اصطلاحی بومی معجون چهارده رقم.

بیش از هر چیز دلبسته دبیر ادبیات می شوم. آقای کرابی معلمی است مسلط به تمام ادب فارسی. خوش برخورد. بشاش. متین و با وقار و ساده و صمیمی. آزاد مردی است از خراسان بزرگ و با عشق و علاقه ای بینظیر تدریس می کند. به کلاس و درس نفس می دهد و جان می بخشد. درس ادب و معرفت می آموزد. از شیرینی غیر قابل وصفی برخوردار است. تمامی حرکاتش کلامش و راه و روش ویژه اش ادم را جذب و مسحور می کند. با اشتیاق تمام سر کلاس درس او حاضر می شوم. هنگام بیماری هم حیفم می اید از کلاس غیبت کنم. دیگری آقای خانچی است. ناظم مدرسه است و دبیر زبان عربی. درس دوستی و جوانمردی می دهد. به تمام امور مدرسه رسیدگی می کند. بیشتر از بقیه به چشم می اید. مدرسه و دانش اموزان را دوست دارد.

برای راهنمائی و مشاورت محصلین همیشه پیشقدم است. بعضی مواقع هم با جدیت و خشونت نشان می دهد که صاحب قدرت و اتوریته است. در اولین امتحانات کلاس هفتم نمراتم از همه بهتر می شود. معلمها از این به بعد اسمم را به خاطر می سپارند. بیش از همه مورد تشوبق اقای خانچی قرار می گیرم. در مسابقات درس زبان انگلیسی که بین دبیرستانهای شهر برگزار می شود از طرف دبیرستان شهاب شرکت می کنم. اما نمی دانم چرا همیشه دوم می شوم. یک دانش آموز دختر از دبیرستان فرحناز هر سال مقام اول را کسب می کند. دلم می خواهد این دختر را بشناسم. ببینم کیست که همیشه روی دستم بلند می شود. اما هیچوقت او را ندیدم و نشناختم. حیف شد.

از دروس جبر و هندسه خوسم می آید. از حل مسایل ان لذت می برم. اما در سالهای اول دبیران مربوطه چندان تعریفی ندارند. شیفته ادبیات فارسی هستم و بیشتر از آن شیفته دبیر مربوطه. با سعدی و حافظ. نظامی. فردوسی. فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی آشنا می شوم... قالبها و سبکهای مختلف شعر فارسی. دنیا رنگی می شود. این دنیای رنگی با لبخند آقای کرابی و همدلی آقای خانچی شیزینتر می شود.از تاریح و جفرافیا بیزارم. سراسر نیرنگ و دروغ است. حوصله آدم را سر می برد. زندگی پوچ و بی معنی شاهان و حاکمان قدیم را مو به مو تعریف می کند. از اشتباهات و ندانم کاری ها وبیعرضگی های آنها با اشاره ای کوتاه می گذرد و کارهای کوچک و نا چبز آنها را به توان صد می رساند. از جلال و جبروت گذشته های دور و دراز بیش از حد تمجید می کند. از وقایع مهم تاریخ جهان خبری نیست اما از آب خوردن حاکمان هم گزارش می دهد. یک اتلاف وقت. یک خودخواهی جاهلانه. ناسیونالیسم کور... شاهانی که با شیر یا خط تصمیم می گیرند و با استخاره قانون وضع می کنند.

یکی سمرقند و بخارا را به خال روی ننه قمر می فروشد. دیگری هرات و قندهار را در شرطبندی می بازد. یکی برای تعیین سرنوشت مردم تاس می اندازد. دیگری برای جنگ یا صلح با حاجیه خانم مشورت می نماید : همه جورش در عطاری تاریخ ما یافت می شود.

سیبی از درخت می افتد روی سر نیوتن. قانون جاذبه را کشف می کند. اما هر چه آقای خدامی معلم فیزیک با خط کش روی سر دانش اموزان می کوبد خبری نمی شود. بعضی ها خودشان با سیب یا حتی با بادمجان هم آزمایش می کنند. اما باز هم کسی چیزی را کشف نمی کند.

دبیرستان شهاب ساختمانی است قدیمی که بنحو خوبی نگه داری و تعمیر شده است. در ضلع جنوبی آن یک زمین خاکی وسیعی قرار دارد که معمولا در آن فوتبال بازی می کنند. ضلع شرقی آن محوطه ای آزاد و کوچکتر است  و درب ورودی در این قسمت است ساختمان اصلی در قسمت شمالی قرار دارد که شامل کلاس های درس و دفاتر اداری است. نسبت به سایر مدارس شهر کوچکتر است ولی برای تعداد دانش آموزان آن بخوبی کفایت می کند و در منطقه آرام و کم رفت و آمد نزدیک استادیوم شهر واقع شده.

 

---

استادیوم شهر در خیابان بهارستان قرار دارد. سرپرست تربیت بدنی از بستگان نزدیک ماست. جزو کسانی است که دوستشان دارم : آقای خیری.

استادیوم را اولین بار با عمو صمد و عمو ستار برادر بزرگتر او و تعدادی از دوستان همسن و سال آنها تجربه می کنم. مسابقه دو تیم رقیب شهر تاج و شاهین است. در یک سمت از جایگاه تماشاچیان طرفداران تیم شاهین جمع شده اند و در طرف دیگر روبروی آنها هواداران تیم تاج.یک گروه آواز عربی می خوانند و کف می زنند و از سوی دیگر سرودی رزمی به زبان شوشتری فضا را پر می کند. دو گروه گاهی به یکدیگر فحشهای ورزشی می دهند و زمانی هم با دست و صورت علایم و اشاراتی به یکدیگر ارسال می کنند. با شروع بازی سر و صدا و تشویق ها شدید تر می شود و به علاوه داور بازی هم مورد عنایت تماشاچیان واقع می شود. در اواسط بازی توپ وارد دروازه شاهین می شود. اوضاع بهم می ریزد. تماشاچیان از کوره در می روند. یک نفر از میان جمعیت به وسط زمین می پرد و بازیکنی را که به تیم شاهین گل زده با اردنگی تنبیه می کند و بر می گردد به سمت جایگاه. در بین راه داور را هم به زمین می اندازد. نیروهای حفاظتی که کاملا غافلگیر شده اند تا به خودشان بیایند طرف برگشته وسط تماشاچیان و ناپدید می شود. بعد معلوم می شود بازیکنی که گل زده شوشتری بوده و طبق قوانین اهالی حیزان حق گل زدن را نداشته. اصلا اجازه نداشته وارد محوطه جریمه خلق عرب بشود. بازی متوقف می شود. داور به رختکن گریخته و حاضر نیست به زمین برگردد. تماشاچیان بی صبرانه منتظر ادامه بازی هستند و با فریاد خود خواستار بر گشت داور به زمین. سر انجام یک لیوان آب قند به داور می دهند و او باز می گردد. بازی را شاهین میبرد وباد کوبه قهرمان روز می شود. معمولا وقتی که تیم محبوب شوشتری ها در بازی فوتبال پیروز می شود فردای آنروز شیر برنج را در خرمشهر ارزان می کنند و هنگامی که عربها تیمشان پیروز می شود آنها آب یخ مجانی به مردم می دهند و همه جا فریاد شادی به گوش می رسد :" مای بارد سبیل"

ملا عطیه سلطان قلبها- روزه خوان بزرگ- همراه همه احوسرایان طرفدار شاهین است و ملا بلبل طرفدار تاج. اکیپ دبیرستان فرح هم طرفدار خوش تیپ های دو تیم.


+++++

...آقا از سر کار به خانه بر می گردد. توی راهرو خانه از کنارم رد می شود. لگدی پرتاب می کند و می گذرد....چرا؟ نمیدانم؟...همینجوری...عشقش کشیده ...مگر کسی حق دارد از آقا بپرسد چرا؟ ... دلش خواسته ... آقاست دیگر ...هوس کرده بود اردنگی بزند....زد...به کسی چه مربوط است ...بزرگ فامیل است و مالک جان و مال همه ...یک روز مادر را کتک می زند ...روز دیگر عمه را می زند...روز بعد هم خاله را کتک می زند ...دیروز پسر عمو را گوشمالی داده ... پریروز هم دختر عمه را تنبیه کرده ... هر روز هم باید به بچه های خودش چنگ و دندان نشان دهد ...استحکام ایل و قبیله باید حفظ شود ...اصلا اگر کتک نزند که آقا نیست ... آقا بدون این کارها اموراتش نمی گذرد ... باید حتما تو سر کسی بزند تا خودش را باور کند : ... عقده حقارت ... سقوط شخصیت... فلسفه بلاهت :
....." من قفا می زنم پس من هستم ..."

 

-----


تورات نام کنیسه مرکزی یهودیان شهر است که در انتهای بازار صفا نرسیده به خیابان ناصر خسرو و در ضلع جنوبی آن قرار دارد. از مدرسه که به خانه بر می گردم از دور انبوه جمعیت را در اطراف تورات می بینم. همچنین نیرو های انتظاهی که بر قراری نظم و امنیت را در طی مراسم به عهده دارند. عید سبت عید بزرگ یهودیان است که هر سال با شرکت گروه کثیری از یهودیان در این کنیسه برگزاز می شود. گر چه همیشه کنجکاو بوده ام بدانم آن داخل چه می گذرد اما از ترس هیچوقت جرات نکرده ام وارد تورات شوم. مادر می گوید یهودیان جانورانی هستند که آدم را نپخته می خورند. از موش و گربه هم نمیگذرند. هنگام سر بریدن مرغ و خروس بسم الله نمی گویند. با پای چپ وارد خلا می شوند. طهارت و نجاست نمی کنند. شکیات و سهویات هم سرشان نمی شود.

مار قاسم می گوید مبادا به یهودیان نزدیک شویم. چون آنها بچه ها را می دزدند. خون انها را می خورند. با خون بچه ها مست می کنند و جوان می شوند. از عقوبت نمی ترسند. با شیطان و اجنه همدستند و با پشکل و بعرور جادو می سازند. خاله جان قسم می خورد که اینها دندانهای بچه ها را با چلاپتین می کشند و با آنها یه قل دو قل بازی می کنند عمه جان به چشم خودش دیده که این یهودیها موی سر بچه ها را با مکینه از ته می تراشند و با ان برای خودشان بند تنبان می بافند و برای همین هم هست که آنها بند تنبان خود را با ختمی می شویند و آنرا با رنگ موی کلستون رنگ می کنند. عمه جان راست می گوید. همه را به چشم خودش دیده. به جان آقا هم قسم می خورد. تازه منیر و مهین و رباب هم شاهدش هستند. این عمه جان منبع موثقی است. دیده ها و شنیده های خود را مو به مو بدون کم و کاست با کمی روغن کرمانشاهی به مادر گزارش می دهد. آنها پشت در های بسته با هم مشورت می کنند و با یکدیگر به یک استراتژی واحد در قبال دشمن مشترک دست می یابند. این عمه جان همیشه راست می گوید و همیشه هم شاهد دارد ... به برادر بزرگوارش رفته ...

پس خدا خیلی رحم کرده که تا حالا از چنگ این جماعت بنی اسرائیل جان سالم بدر برده ام و گرفتار آنها نشده ام. یادم باشه امشب تنگ غروب 56 بار خدا را شکر کنم. باز صد رحمت به مسلمانها. اگر هزار جور عرق سگی و کوفت و زهر مار دیگری نوش جان می کنند ولی لا اقل خون ما را که نمی خورند و موی سرمان را بند تنبان خود نمی کنند ..

پیش خودم مجسم می کنم که اینها باید از نسل داراکولا باشند یا فرانک اشتاین . از دور رفت و آمد آنها را تماشا می کنم و آدمها را زیر نظر می گیرم اما نشانه خاصی که انها را از دیگران متمایز کند به چشم نمی آید. نه دمی نه شاخی نه ... همشان دو پا دارند و دو تا دست و چیزهای معمولی. حالا که همه آنها در کنیسه جمع شده اند و شرارت می کنند  نمی دانم چرا پاسبانهای ما که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را به عهده دارند حمله نمی کنند تا همه انها را یک جا دستکیر کنند. تازه کمک هم می کنند و مواظب هستند که کسی مزاحم آنها نشود. باید به مار قاسم گزارش بدهم تا به این مسئله رسیدگی کند.

 

یک هفته بعد شاهد ماجرای دیگر هستم. در تمام کوچه ها مردم عروسکهائی از پارچه درست کرده اند و آنها را آتش می زنند: جشن عمر سوزان است. نمی دانم این آقای عمر چه کسی بوده و چه گناه کبیره ای مرتکب شده که همه مردم شهر او را می سوزانند و سوختن او را جشن می  گیرند. شاید مشقهایش را ننوشته یا جلوی خانم معلم انگشت در دماغش کرده ... شاید هم کفش های آقایش را واکس نزده. بهر حال باید کار خیلی بدی کرده باشد. عده ای می گویند در انتخابات تقلب کرده. بعضی دیگر می گویند نه. مردم اشتباهی او را انتخاب کرده اند و حق خوری شده است. پیش خودم فکر می کنم اگر مردم اشتباه کرده اند پس باید عروسک مردم را بسوزانند که او را اشتباهی انتخاب کرده اند. لابد قیافه اش مردم را به اشتباه انداخته یا حرفهایش ... یعنی کسی نبوده که جلو مردم را بگیرد؟ سیدی. ملایی؟ دعا نویسی چیزی؟

خوب لابد نبوده است. آخر همشان اینجا روی سر ما خراب شده اند و مواظب هستند که ما اشتباه نکنیم. ما که به اندازه کافی شیخ و ملا و حکیم و مرشد و راهنما و پاسبان و ناتور و منکراتی داریم. خوب بود یکی شان را می فرستادند عربستان سعودی تا مردم اشتباهی انتخاب نکنند. اگرفقط همین مار قاسم خودمان انجا بود و بر امر انتخابات نظارت می کرد حتما اینهمه آش شور نمی شد. انتخابات درست انجام می گرفت و اینهمه دردسر و حق خوری هم پیش نمی امد.

-----

امروز فیلم توسن تماشا کردم. یاد اسب بیچاره ام افتادم. الان چند سالی است که در دفتر منتظر است. دیروز قرار بود آقا آن را بیاورد. مثل همیشه یادش رفت. نمی دانم این اسب زبان بسته تنهائی آنجا چه می کند و چه می خورد. می ترسم تا حالا حمر کرده باشد. دفعه دیگر می گویم موسیو سامری خودش اسبم را بیاورد.

+++++

در وجود آدمی کودکی نهفته است که میل به بازی دارد. در من کودکی است که می نالد. که حمبوسش را می خواهد و کوتاه نمی آید.

در او کودکی است که تازیانه میزند. جنون قدرت دارد. همه چیز را محکوم می کند. بازی ممنوع. خنده ممنوع. صدا ممنوع... سکوت ...سکوت ...سکوت و تاریکی ... سکون و خاموشی. آرامش گورستان.

من دستور میدهم تو اجرا می کنی. من می نشینم تو بر می خیزی. من می زنم تو می خوری. من می آیم تو می روی. من هستم تو نیستی.

در او کودکی است که کودک نیست همچنان که خودش آدم نیست. اما بیچاره نمیداند. او فقط خودش را می بیند و تنها " من " می شناسد... ترا میراند ...او را می زند ... ما را می تاراند ... همه را نفی می کند.

من ...من ... من ... فقط من ... شاه شاهان ... شاه خانه. شاه آشپزخانه. صاحب نی قلیان. شاه گداخانه. تحفه مار قاسم. خسیس دردانه : " سمنو نذر من است "

زندگی در کنار او می لنگد. چیزی کم دارد چیزی غایب است. بیرنگ است. بیمار است. فردا در دیروز گم می شود و امروز سایه ای نا پیداست. چیزی گم شده است. نا پیدا است. جای چیزی خالی است. آنرا خواهم یافت.

جایی زندگی باید جاری باشد :

سر کوچه شاید

پشت بازار عرب ها شاید

لب کارون.....  زیرپل..... کافه سید جواد

در زمین فوتبال.....  وسط بازار سیف..... سینمای مهتاب

در دبیرستان شهاب.....  شاید هم ایراندخت

در صدای نعناعه شاید

که از بام بلند می خواند :

" صمد ماشفت حمد؟ "

پیش حاجی شاید : " گوومت گووی بید "

پشت دیوار بلند چرداغ .......در محرزی شاید

سر پیچ نقدی.....  درخیابان هریسچی شاید...... بغل تانکی ها

در ردیف نخل ها.....  لای برگهای درختان کنار

توی جیب بغلم

..... راست گفتم توی جیب بغلم ..... 

 

+++++

 

امسال دبیر انشاء عوض می شود. معلم جدید سر کلاس می اید نا اشناست. معلم جدید همیشه باعث اضطراب و دلهره است. ادم نمی داند چه چیزی در انتظارش است. چگونه باید با این موجود جدید روبرو شد. چه انتظاراتی دارد. به چه چیزی اهمیت میدهد و چه کار باید کرد تا بتوان از او نمره خوبی گرفت. جلسات اول کمی مضحک است. حرفهای مبهم جدیدی می زند. شاید درس انشا را با چیز دیگری عوضی گرفته و نوعی جسارت و  پرخاشگری که می خواهد از همه چیز ایراد بگیرد. نگاهی منتقدانه دارد. مدتی بحثهای روانشناسی می کند که آدم نمی فهمد منظورش چیست یا شاید هم عقل ناقص ما آنقدر رشد نکرده. مدتی هم به شعر و شاعری می پردازد. اما نه از حافظ و سعدی و عطار نیشاپوری. از نوعی دیگر. به هر حال آدم را می ترساند. هر چند که رفتارش آرام و با وقار است. اما در فاز  دیگری است. فضای جدید را باز می کند که با کلاس های قبلی ما  و قالبهای سنتی انشاء زمین تا آسمان فرق می کند. در موضوعاتی که مطرح می کند از " علم بهتر است یا ثروت " خبری نیست. به وقایع ساده و روزانه زندگی نگاهی دقیقتر می اندازد و به نظرم بیش از حد به انها می پردازد. انتظار دارد پدیده ها را برایش تعبیر و تفسیر کنیم. انگار کار دارد مشکل می شود. بیشتر دوست داشتم بهار را تعریف کنم ولی " تفکرات یک ساعت انشا" را ننویسم. نوشتن در باره ضرب المثل های فولکوریک یا آداب و رسوم و سنتهای رایج به نظرم چندان جالب و خواندنی نیست. بنظرم می اید که این آقا انتظارات زیادی دارد و نوعی مردم آزاری می کند. اما همه اینها زیاد طول نمی کشد. بزودی این معلم تحولی در فکر و ذهنم را ایجاد می کند. و یکی از محبوبترین چهره های دوران تحصیلم می شود. نامش را دیگر فراموش نمی کنم: آقای شکوهی.

 

+++++

امروز سهراب به دست رستم کشته شد. پایان غم انگیز یک داستان شیرین و خواندنی. باورکردنی نبود. چرا باید چنین می شد. از رستم دستان پهلوان ایران زمین بعید بود. بیچاره سهراب. سزاوار نبود که زندگی پر افتخار سرداری که الگوی رشادت و مردانگی بود اینگونه نا فرجام به پایان برسد. دلم میخواست یقه حکیم ابولقاسم را می گرفتم و می گفتم نه آقا جان استاد بزرگ اینطور نبود اشتباه می کنی رستم ما اینقدر نا مرد نیست. چنین کاری نمی کند. برو شاهنامه را تصحیح کن. داستانت را درست بنویس .... اما حکیم ابولقاسم نبود. ما بودیم و آقای کرابی و غم از دست دادن سهراب که رهایمان نمی کرد.....

کسی که در تمام عمرش اشتباهی نکرده بود چرا حالا باید اشتباه می کرد؟ کسی که در مقابل دشمنان همیشه با گذشت بود و جوانمردانه می جنگید. چرا در مقابل جگر گوشهء خود نامردی کرد؟ ... پس سیمرغ کجا بود؟ ...چرا او کاری نکرد؟ ...هزار سوال بی پاسخ ... هزار اما و چرا ... هزار خواهش و تمنا ...

ابولقاسم حال ما را گرفت.

+++++

امروز پنجشنبه است و ما شب های جمعه در خانه مشکل گشا بازی داریم. در چنین مواقعی خانه در تسخیر مادر است. با وسواس هر چه بیشتر مقدمات را فراهم می کند. جارو. آب پاشی. تهیه آجیل و داستان پیر مرد مفلوکی که در بیابانها خار شتر جمع می کرد و از همین طریق که الان مادر انجام می دهد از اوناسیس هم پولدارتر شد.

در این روزها معمولا مادر تعریف می کند. در ضمن داستان موقعی که ما حواسمان نبوده و پسته های آجیل را یواشکی برای خودمان جدا می کردیم. نوری از آسمان بر او نازل می شود و قاصدی از عالم غیب در مقابلش سجده می کند. این قاصد همیشه به مادر یادآوری می کند که او نظر کرده و از ما بهتران است. از همه خواهرها، خواهر شوهرها و همه نساء الفامیل برتری دارد و همه باید در مقابلش سجده کنند و دستوراتش بر همه اهل فامیل مخصوصا بر بچه هایش واجب الاجرا است. گاهی مادر حتی جای پای قاصد مزبور را روی پشت بام به ما نشان میدهد که طرف آمده بود آنجا نشسته بود. به داستان گم شدن انگشتر دختر پادشاه در حمام زنانه که مادر با آب و تاب تعریف می کرد گوش سپرده بود. ما با دیدن چنین رد پایی که جای هیچ شک و تردیدی در آن نبود با ترس و لرز به کرامات مادر ایمان می اوردیم و دمپایی بند انگشتی اش را جلوی پایش جفت می کردیم :.... آهنگ برنادت ....

یک بار که گربه همسایه بوی ماهی به مشامش خورده بود و از روی پشت بام داخل حیاط خانمان را دید می زد و منتظر بود تا در فرصتی مناسب دستبرد بزند. دنبالش دویدم و بیرونش کردم. وقتی جای پایش را خوب نگاه کردم یاد جای پایی افتادم که مادرم به ما نشان می داد. به شیطان لعنت فرستادم و فهمیدم که هنوز ایمان درست حسابی ندارم.
در کتاب معتبر " الچرت و پرت " آمده است که شیخ عنتر ابن میمون به گوش مبارک خود از زبان استاد بزرگوارش ازگل ابن بزمجه شنیده است که وی فرموده هر کس چهل روز و هر روز چهل بار و هر بار چهل دفعه یواشکی با پا راست وارد پشت بام همسایه دست چپی شود و آنرا چهل بار با جارو عربی جارو نماید و با آفتابه مسی آب پاشی کند. چهل گناه او بخشیده می شود. چهل سال جوانتر می گردد، چهل کیلو لاغر می کند و چهل سانتیمتر قد می کشد و چهل بار خوشتیپ تر از آلن دلون و عمر شریف می شود. چهل حوری بهشتی لبنانی الاصل خوش قر و اطوار تر از حیفا و خوش الحان تر از الیسیا به پایش می افتند و چهل بار پولدارتر از ملک فیصل و شیخ صباح الاحمد می شود.
کم کم قاطی می کنم و سر نخ از دستم در می رود. فقط می دانم که برای بدست آوردن دوزار و ده شاهی تنها راه این است که جلوی دکان زایر عبود پودر تک و پودر برف بفروشم. حوری بهشتی که سهل است دختران محرزی الاصل هم نگاهم نمی کنند :
...." چو ایمان نداری سرت بی کلاست ".....



++++

همیشه من به خانه دوستانم می روم. هیچوقت دوستانم به خانه ما نمی آیند. فضای خانه متعلق به آقا و خانم است و تنها مشتی دوست و آشنای عاطل و باطل خودشان و یا بستکان و فامیل کاسه لیس و گردن کج در این خانه راه می یابند. برای کسی که سرش به تنش بیارزد و متملق و چاکر صفت نباشد، در این خانه جایی نیست. با اینکه آقا و خانم هارت و پورتشان از همه بالاتر است و به زمین و زمان فخر می فروشند و حتی حاضر نیستند آسمان را بالای سر خودشان ببینند و هنگام راه رفتن هم منت سر زمین می گذارند، اما در خانه به خاطر دو ریال پول توجیبی مردک چنان تئاتر بازی می کند و آه و ناله سر می دهد و امواتش را زیر و رو می کند و روزهء ابولفضل می خواند که واقعا دلم برایش می سوزد. اگر خود یک ریال پول داشتم می گداشتم کف دستش که اینقدر به صحرای کربلا نزند.

چگونه می توان مهمانی را به خانه آورد وقتی بهترین کلام پدر زشتترین و عقب مانده ترین واژه هاست. وقتی آدمی خود در خانه احساس نفس تنگی و غریبگی دارد چگونه می توان میزبان دیگری باشد.

وقتی رفتار پدر جز نمایشی از بی ادبی و بی مایگیست. کردارش مایه خجالت و شرمساری است و وجودش دشنامی است به تمام معیارهای اخلاقی. چگونه می توان دوستی را به خانه آورد وقتی قلب خانه زیر سایهء سیاهی می گیرد. وقتی مادر به جز آقایش کسی را آدم به حساب نمی آورد. وقتی مادر از تعلیم و تربیت تنها تهدید و ترعیب را می شناسد. وقتی مادر نمیداند کدام بچه در چه کلاسی درس می خواند. وقتی مادر نمی خواهد بفهمد که فرزندش در بیرون از خانه عزت و احترام بیشتری دارد و مورد تحسین همگان است. که سایر پدر و مادرها بخاطر بچه های خود با فرزند او مشورت می کنند. که سایر پدر و مادرها به نظرات فرزند او ارزش می نهند و آنها را بکار می بندند. وقتی مادر یک طلبکار دائمی است و جریمه نه ماهی را طلب می کند که باری را در درون خود حمل کرده است ..............مادر باخسام ها را شماره گذاری می کند ...................

 

+++++++++

 

 

دیروز کلاس آقای شکوهی حرف نداشت. بینظیر بود. سنگ تمام گذاشت. حرف تازه. پیام نو. چشم اندازی زیبا و نگاهی دقیق و تیز به همه چیز. ما را با فروغ آشنا می کند. از زندگی و آثار او حرف می زند. از جسارت و اعتماد بنفس یک بانو آزاده که به باور انسانی خود می رسد و قید و بند های پوشالی را به سخره می گیرد. دیوار سخت و بلند تعصب را می شکند. با صلابت و زیبایی قد می کشد و خودش را به محیطی که لیاقت و گنجایش پذیرش امثال او را ندارد تحمیل می کند. چند شعر او را با تمام وجود خود می خواند. پر از احساس، پر از واقعیت های تلخ و شیرین، خواندنی و شنیدنی. به راحتی در رگهای آدم سرازیر می شود. آنچه را که تا به حال می شناختم و در کتابهای درسی خوانده بودیم زیر سایه بلند خود می برد. گرما می بخشد. می لرزاند. به هوش می آورد و نشعه می سازد. نوعی مستی که تکامل هوشیاری است. بیداری ناب است. خواستنی است. از قلب فروزنده ای جان می گیرد وبر دلهای تشنه مینشیند. تصویر روشنی از روزگار ماست. همه چیز را لخت و بیپرده نمایان میکند. به نمایش میگذارد و جسورانه به انتقاد می کشد. آدمی را به دورها و نورها می برد. فراتر از ستاره ها می نشاند. با بوسه ای به خواب میبرد، با بوسه ای بیدار می کند. پنجره ها را می گشاید. دیدن و دریافت کردن را نشان می دهد و چهره دنیای وارونه ما را عریان می کند. همان روز کتاب تولدی دیگر را می خرم و دیگر از آن جدا نمی شوم. نمیدانم چرا در کتابهای درسی حرفی از فروغ و اندیشه او نیست. نمام هفته را در کنار فروغ و صدای دلنشین او سپری می کنم. صدای او در گوشم میپیچد و هوای او مرا پر می کند.در هر گوشه خلوتی در کنارم می نشیند و دل به آوای دلنواز او می سپارم. همه جا او را می بینم. در خانه. در مدرسه. در خیابان. در آببنه هم صدای او جاری است :

..." که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود" ......

به یاد دارم شبی فریاد زدم : فروغ !! و او عروس خوشه های اقاقی شد.

چشم باز کردم تولدی دیگر را در کنار خود دیدم. آن شب خوشبخت ترین غریبه دنیا بودم...انگار گریسته بودم آنشب :

 ........" آن شب که اصفهان پراز طنین کاشی آبی بود"........

 

--------

در جلسات بعدی که آقای شکوهی از شاملو و آثارش صحبت به زبان می کشد دیگر در پوست خود نمی گنجم. کم کم باور می کنم که جهان خالی از آیینه خوبیها نیست.

در لابلای این شعرها و سروده ها گمشدهء همیشگی را می یابم. موضوعات انشاء هم اغلب از لابلای همین سروده ها انتخاب می شود. دیگر مجبور نیستم کلمات را درشت بنویسم تا حداقل یک یا دو صفحه را پر کنم. حالا دیگر می توان مرغ خیال را تا دور دستها پرواز داد. اما نقطه عطف کلاسهای او در ماه های آینده است، روزی که اقای شکوهی با کتاب کوچکی در دست وارد کلاس می شود و از معلم روستاهای آذربایجان سخن می گوید...

 

+++++

 

از مدرسه خارج می شوم به سمت راست میپیچم و راه خانه را در پیش میگیرم. چند دقیق بعد در خیابان کهنمویی هستم. از کنارچند مغازه بقالی و لبنیاتی رد می شوم. عطر میوه های تازه و بوی انواع پنیرها گرسنکی ام را به یادم می آورد. چند متر جلوتر بوی وسوسه انگیز نان تازه از تنور یک نانوایی. هوا گرم و آفتابی است و لباسی که متناسب هوای صبح پوشیده بودم خفه ام می کند. از کنار یک نعمیرگاه می گذرم که رادیوی آن با صدای بلند روشن است. گویندهء رادیو نفت ملی از نتایج درخشان انقلاب سفید با آب و تاب سخن می گوید و پیوند شاه و مردم را تحسین می کند. از یک مغازه خیاطی صدای یک موسیقی عربی به گوش می رسد که کسی هم همراه آن میخواند. بعد از یک چهار راه کوچک دو نفر به جان هم افتاده اند. از بینی یکی خون می آید. پیراهن دیگری پاره شده است. آنها را از هم جدا میکنند ولی آن دو نفر مرتبا به زبان عربی به یکدیگر فحش میدهند و سعی میکنند دوباره به جنگ و دعوا بپردازند. از میان فحشهایی که بی وقفه و با صدای بلند بین آنها رد و بدل میشود یکی را می شناسم : " منیوچ"

بعد از آن به دبیرستان فرحناز می رسم. چند دختر محصل با روپوش های تیرهء سورمه ای از آن خارج میشوند و انگار نمدانند از کدام طرف باید بروند. روبروی این مدرسه یک فروشگاه ورزشی است و شاید هم تنها فروشگاه ورزشی شهر و بعد از آن مهمترین و پر رونقترین محل شهر : " امام زاده سید معتوق ". به فاصله کوتاهی از این امام زاده درهمان سمت خیابان به طرف شرق یک دبیرستان دخترانه دیگر قرار دارد. دبیرستان ایراندخت. یک امامزادهء خوش سلیقه و خوش فکر که در نزدیکی دو دبیرستان دخترانه منزل کرده است.

امامزاده اصلیترین نهاد مدنی جامعه شهری در مملکت ماست. هیچ شهری نیست که در آن امامزاده ای نباشد. حتی اگر همین امروز تا فردا شهر جدیدی در این سرزمین بنا شود حتما یک امامزاده با اصل و نصب هم در آن تاسیس میکنند. اگر در شهری حتی شهرداری و فرمانداری و کتابخانه و مدرسه و بیمارستان و پست و تلگراف و تلفن و آب و برق هم نباشد ولی امامزاده باید باشد. هم ولایتی های من در شهری که در آن امامزاده نباشد خوابشان نمیبرد. این امامزاده صاحب کرامت و معجزات بسیاری است و همه مردم شهر به او ایمان دارند. می گویند تا بحال معجزات زیادی از این سید سر زده است. حاجات خیلی ها را برآورده کرده و افراد زیادی را شفا داده است. گویا علاوه بر آدمها چندین حیوان بیمار را هم از مرگ نجات داده است. مردم معتقدند برای این امامراده انسان و حیوان تفاوتی با هم ندارند.

بعد از امامزاده سید معتوق به دبیرستان ایراندخت میرسم. در بیرون دبیرستان در امتداد خیابان دختران تین ایجر در روپوشهای زرد و خاکستری گروه گروه جمع شده اند. با هم حرف میزنند و میخندند. گاهی هم فقط میخندند و حرف نمیزنند. نمیدانم این همه بهانه برای خندیدن را از کجا می اورند. خانم امیدی هم مرتب از درب دبیرستان بیرون میآید و به آنها هشدار می دهد و مواظب است که زیاد شیطانی نکنند. آنها را امر به معروف و نهی از منکر میکند.

مدتی آنها را دید میزنم و رد میشوم. فکرم جای دیگری است. به کسی فکر میکنم که مثل هیچکس نیست. که روزی خواهد آمد و سهم ما را هم خواهد داد.

در راه با مسعود برخورد میکنم و همراه او به خانه شان میروم. بعد هم خسرو میآید. حاجیه خانم خوش آمد می گوید و ما را دعوت به نهار می کند. سفره پهن می شود و مشغول خوردن می شویم. اما مزعل برادر بزرگتر مسعود روزنامه را کنار نمیگذارد. روزنامه کیهان را در دست دارد. بنظر میرسد تمام صفحات آنرا از اول تا آخر می خواند. گزارشهای خبری، تفسیرهای سیاسی، آگهی های تجارتی، صفحه های ورزشی، آگهی های ترحیم و تسلیت و ........ بساط چای که آماده می شود او روز نامه را کنار می گذارد. اما سر سفره نمی آید. اینبار روزنامه اطلاعات را بدست می گیرد. خداحافظی می کنیم و بیرون می آییم. مزعل هنوز روزنامه می خواند...

 

 

 

امروز از بازار صفا می گذرم،
نوری را میبینم. مثل همیشه ساکت و تنها گوشه ای ایستاده. کف پای راست را به دیوار تکیه زده. دستها روی سینه جمع. سیگاری در دست راست. با لذت و احتیاط پک می زند. سرش به سوی آسمان است. به جایی در آن بالا در دوردستها خیره مانده. در رویایش غوطه می خورد. متوجه من نمی شود. آدم دلش نمی اید خلوت عرفانی اش را خدشه دار کند. با خانواده خود در خانه قدیمی ما در کوچه مهرداد زندگی می کند. از توی خانه سر و صدا به گوش می رسد. صدای خنده و همهمه های در هم و یک موسیقی شاد. خانه مرعشی ها همیشه شاد و سر زنده است. زنده و پر رفت و آمد. پر از نعمت. دختران با نشاط.

نوری اما بیرون خانه و تنهاست. از دنیای دیگران جداست. بیشتر با خودش حال می کند. فلسفه خاص خودش را دارد. انگار در دور دستها دنبال چیزی می گردد. یا صدایی او را به سوی خود می خواند. آرام و تو دار است. آزارش به کسی نمیرسد. با کسی اختلاف و تضادی پیدا نمی کند. انگار قطب مخالف زمان و مکان است. روح لطیف و نازکش با حال و هوای شهر نمیخواند. بیشتر بایستی در گندمزارها و گشتزار های شمال یا گلزارهای اطراف شیراز باشد تا در محیط خشن و پر آشوب بازار صفا. از جمعیت فاصله می گیرد. تنهایی را بیشتر می پسندد. مخصوصا وقت غروب همیشه کنجی خلوت می کند. مدتی به جست و خیز گنجشکها خیره می ماند. برایشان اسم میگذارد. به آوازشان نمره می دهد و در دعوایشان میانجیگری می کند. گنجشک شماره 1 همیشه با گنجشک شماره 2 رقابت دارد. گنجشک شماره 3 به همشان کلک می زند. شماره 4 از همه سریعتر است . شماره 5 را از همه بیشتر دوست دارد. آرامتر از بقیه است و حرص نمی زند. از بازی آنها لذت می برد. می گوید گنجشک ها را قبول دارم. گنجشکها هم غروب را می فهمند.

گاهی از سر درد شکایت دارد. می گوید علاجش فقط سیگار است. تنهایی و کمی قدم زدن. از همه دارو ها بهتر است. سر درد بیخودی است. مدتها غایب می ماند. تا بیایی فراموشش کنی ناگهان عود می کند و دمار در می اورد. دکتر ها هم چیزی حالی شان نیست.

به نوری نزدیک می شوم. هنوز نگاهش به آسمان است. نمی دانم حواسش را جلب کنم یا نه. با احتیاط سلامی پرتاب می کنم. به خودش می اید و احوالپرسی می کند. می پرسم کجایی نوری؟ اشاره به بالا می کند. تکه ابری را نشان می دهد می گوید : " اونو می بینی پشت اون بودم داشتم دنبال خاکستری ها می گشتم. گفتم شاید گم شده باشند. اما پیدایشان نبود. "

_ خاکستری ها دیگه کی اند؟

_ دو تا کبوتر سفید که خال های قشنگ خاکستری دارند. هر روز همین موقع ها اینجا می ایند. نمی دانم چرا امروز نیامدند. نگران شدم. امروز دیر کردند. اما می ایند.

_ اگر نیامدند چی؟ می خواهی همینطور منتظر بمانی؟

_ حتما می ایند. می دانند منتظر شان هستم. یه جایی توی آسمان کارشان طول کشیده. اما می آیند. هنوز پرنده ها را نمی شناسی....

 از نوری جدا می شوم و بسوی چهل متری راهم را دنبال می کنم. 

 

 چند سال بعد نوری خود در آسمانهاست..... کنار خاکستری ها....... 

 

 

شبی از شبها :  

به تماشا بنشین 

 تیر چالاک شهابی را 

که در انبانهء شب گم گردد 

و به یاد آر که ما نیز شبی 

_ یا روزی _

این چنین در قدم مرگ فرو می افتیم.

 

محمد زهری


+++++

تعطیلات تابستان برای اولین بار به خاطر اشتغال به کار همراه چند نفر از همکلاسی ها به شرکتی در حوالی گمرک مراجعه می کنیم. تعدادی از دوستان هر تابستان در شرکت مذبور بکار می پردازند و درآمد نسبتا خوبی بدست می آورند. مسئول شرکت مرد میانسالی است با ظاهری آراسته. موهای جوگندمی اش با دقت و وسواس زیادی شانه شده و مانند چتری جلوی پیشانی اش را پوشانده است. اتوی شلوارش مثل ساطور قصابی تیز است. روی پیراهنش مارک بزرگ فروت به چشم می خورد. صورتش را دو تیغه اصلاح کرده و بوی تند اودکلن فضای اطرافش را می پوشاند. تا زمانی که به حرف نیامده و آغاز به سخن نکرده است جذبه خاصی دارد، همینکه شروع به صحبت می کند و از شرایط و وضعیت کار می گوید، زبان شوشتری اش فضا را سبک تر و خودمانی تر می کند. کار مورد نظر اصلا مشکل نیست و دستمزد ان هم خوب است و تا اخرین روز تعطیلات هم می توان مشغول بکار بود. فرم های مربوطه را بدستمان می دهد که انرا پر کنیم. فرم های پر شده را یکی یکی از دستمان می گیرد و پایین آنرا امضاء می کند. فرم پر شده مرا که بدست می گیرد و چشمش به اسم و فامیل من می افتد ناگهان در جا می زند :

- شما پسر فلانی هستید؟

- بله پسر فلانی هستم

- آقای مهندس فلانی؟

- بله پسر آقای مهندس فلانی

کمی به فکر فرو می رود. فرم مرا امضاء نمی کند و به کنار می گذارد. می گوید که نمی تواند مرا استخدام کند. ممکن است آقای فلانی راضی نباشد که فرزندش جایی کار کند. بعلاوه فکر می کند که پول توجیبی من دهها برابر پولی است که از این کار بدست می آید. طرف یکسره حرف می زند و من گوش می دهم. از آقای فلانی تعریف و تمجید بسیار می کند و سرانجام استخدام نمی شوم چون پسر فلان خرچسک هستم. چون مردم فقط چشم ظاهربین دارند و عقل و شعورشان غایب است. چون مردم کارکردن را عیب می دانند اما عیب کارهای خودشان را نمی بینند. بعد هم اضافه می کند و می گوید که آقای مهندس به تازگی یک اتومبیل شیک و مدرن و بسیار جادار خریده است و شما حتما تمام تابستان را در سیروسیاحت خواهید بود و اصلا اینجا نمی مانید که بخواهید مشغول به کار شوید......

همچنان حرف می زند و من فقط گوش میدهم و سکوت میکنم. اما واقعا بعضی اوقات تنها سکوت برای پاسخ به ابلهان کافی نیست و یک قفای ملاسی بیشتر بکار می آید. مانند این ابلهی که روبرویم ایستاده و از سیر و سیاحت تابستانی ما در ماشین بزرگ و جاداری که حضرت خرچسک بتازگی خریده داد سخن می گوید. سعی می کنم چانه بزنم اما فایده ای ندارد. طرف اصلا گوش به حرف من نمیدهد. مردم پیشاپیش برایمان صورتحساب صادر می کنند. استخدام نمی شوم و بایستی فکر دیگری برای تابستان بلند و طولانی بکنم.

از شرکت که بیرون می آییم یکی از دوستانم که بیشتر از من دلخور شده می گوید :" باز هم بگو عربها خرند، بقیه که بدترند"

جوابی ندارم بدهم. حرف حساب جواب ندارد. بار دیگر باید تاوان ایل و قبیله را بدهم و ماشین مدرنی که تابحال سوار آن نشده ام و فکر نمیکنم هیچوقت هم سوار آن بشوم. مسافرت تابستانی هم پیشکش. بگذار دیگران حسرت ما را بخورند.

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفرهء خود

یک سرود زشت و مهمل را

با وقاحت می خواند.

 

فروغ فرخزاد

 

+++++

 

امروز زودتر از همیشه به خانه می ایم. بعد از تعطیلی مدرسه فورا و سریع به سمت خانه. کار زیاد دارم. اقدام مهمی در پیش است. امروز قرار است مادر فرنی درست کند. از دو زور پیش خبرش را دارم. معمولا چنین حوادث مهمی را مادر از 48 ساعت قبل اعلام می کند. و از همان موقع هم لافش و نازش هم شروع می شود که می خواهد منت سر بندگان خدا گذاشته و کاری فوق العاده و فوق برنامه انجام دهد. به همین خاطر گوشزد کرده که حتما سریع به خانه برگردیم و به مادر در انجام وظایف خطیرش کمک کنیم تا کم و کسری پیش نیاید و همه چیز بخوبی پیش برود. از ظهر حالت اماده باش اعلام می شود. دستورات مقتضی صادر می شود. هر کسی را دنبال کاری می فرستد. تدارکات و امادگی. خودش و آقایش چون روزه دارند باید از گزند آب و آفتاب و باد و زمین در امان باشند. کودکان همچون کارگران افغانی بکار گرفته می شوند. راه رفتن مادر هم امروز کمی فرق دارد و دماغش را هم کمی کج می کند. خوب حق هم دارد قرار است امروز علاوه بر آبگوشت فرنی هم درست کند. کار ساده ای هم نیست. آدم را به یاد پروژه مانهاتان می اندازد. پیش خودم فکر می کنم حتما فرنی درست کردن حساب و کتاب پیچیده ای دارد یا مثلا محاسباتش بایستی خیلی سخت تر ازمحاسبات آبگوشت و تاس کباب و غیره باشد. از دماغ مامان چیز بیشتری نمی شود فهمید. باید بچه های آدم و مودبی باشیم تا حواس خانم پرت نشود و کارش را به خوبی به پایان برساند. تا حالا شش بار مرا فرستاده دنبال کارهای مختلف خودش نشسته توی آشپزخانه و دارد برنج می کوبد و اب انرا میگیرد که از فلسفه ان سر در نمی اورم. فقط می دانم که کاربسیار مهمی است. دفعه آخری که پس از خریدن نان به خانه برمیگردم می بینم که بالاخره کار سامان گرفته و قابلمه های غذاو فرنی روی اجاق گاز قرار گرفته اند. فکر می کنم دیگر کار تمام شده و زنگ تفریح است. اما باز مادر صدایم می زند. به آشپزخانه بر می گردم. کف گیربزرگی را به دستم می دهد : " وایسا دم دیگ و خوب هم بزن وگرنه فرنی ته می گیره. " و خودش می رود تا پای آقایش را که از فرط بیکاری خواب رفته مالش دهد. بعد از مدت کوتاهی خسته می شوم. دستم درد می گیرد. کار سختی است شیفتم را با یک کارگر افغانی دیگر عوض می کنم. بعد از شیفت چهارم یا پنجم فرنی آماده می شود و مادر آنرا توی بشقابها می ریزد. ده عدد بشقاب فرنی. پنج بشقاب آن برای آقا کنار گذاشته می شود. می ماند پنج بشقاب دیگر. مشکلترین بخش ریاضی ماجرا آغاز می شود. بایستی پنج بشقاب را بین هشت بچه تقسیم کرد. پنج معادله و هشت مجهول. یک سیستم معادلات کمپلکس. در ریاضیات کلاسیک دبیرستانی قابل حل نیست.مادر ساعتها مغزش را به کار می اندازد که چگونه پنج بشقاب را بین هشت بچه تقسیم کند. از نظر من این سیتم قابل حل نیست. سه معادله دیگر کم دارد. با آنکه ریاضیاتم بد نیست نمی توانم آنرا حل کنم. راه حل کلاسیک برای این مسئله موجود نیست. اما مادر راه حل را پیدا می کند. نه در دستگاه کلاسیک  دردستگاه باخسام و به روش خانوادگی. این روش ابتکاری برای هر سوالی جوابی دارد و برای هر مسئله ای راه حلی : یک بشقاب برای دو نفر. به کوچکترها هر دو نفر یک بشقاب میرسد و قضیه به خوبی و خوشی  پایان می یابد....

 

+++++

اما ماجرای پختن فرنی را مقایسه کنید با صحنه ای از سالهای آینده به عنوان شاهدی بر اصل متابولیسم تاریخ :

ملوک السلطنه دوم : پیام جون یک کارد و یک بشقاب میاری برای ماما ن ن ن ن ن ن ن!

دوباره ملوک السلطنه دوم : پویا مادر جون میوه ها رو از آشپزخانه بیار برای مامان ن ن ن ن ن ن !

 باز هم ملوک السلطنه دوم : حمید جون یه ریزه با دستت این میوه ها رو پوست می گیری؟ آفرین ن ن ن ن ن ن!

من : خیلی خوب خانم پوست می گیرم ..... ولی یک موقع از جات تکون نخوری ها ....... همانجا روی مبل کنار نلفن بشین و با تلفن حرف بزن ....... تکان نخوری ها ...... ممکن است تعادل کره زمین بهم بخورد .... یک دفعه دیدی کازرون افتاد روی بوشهر.

ملوک السلطنه دوم : اوا... باز دیدی دارم تلفن حرف می زنم صدات در امد... ززززمینه شد برای تو؟

من : خانم!! تلفن برای قصه هزار و یک شب نیست که. چقدر حرف می زنی؟

ملوک السلطنه دوم : اوا....!!!!!!! تازه سه ساعت و یه ریزه س.

من : خانم اون سه ساعت هیچ این یک ریزه ما رو کشته. بسه دیگه قطعش کن.

ملوک السلطنه دوم : اوا....!!!!!  داداشمه..... خودش هم زنگ زده ... گدا....!!!

من : خوب بگو کار دارم.... بچه دارم ....شوهر دارم.

ملوک السلطنه دوم: چقدر حسودی !!!! تو اصلا نمی تونی ببینی من یه ریزه با داداش حرف می زنم ! از جنس خرابت.

Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0