My Life


 

Heinrich Mann: Der Untertan

 

 

 

 

     هاینریش مان :

"زیر دستان "       

 

دیتریش هلسینگ پسر یچه ای آرام بود. آرام و خجالتی. ازهمه چیز می ترسید و همیشه گوشش درد میکرد. اکثر اوقات با خودش تنها بود و در خواب و خیال فرو می رفت. زمستان ها به ندرت از اتاق گرم و کوچک خود بیرون می آمد.

تابستان را در باغچه کوچکی می گذراند که درختان بلند و قدیمی داشت و بوی پارچه های کهنه کارخانه کاغذسازی در آن می پیچید. دیتریش به خواندن کتابهای افسانه ای علاقه بسیاری داشت.وقت خود را با خواندن این کتابها سپری می کرد و خودش را به افسانه ها می سپرد.

گاهی اوقات که سر از روی کتاب خود بر می داشت ناگهان حیوان عجیبی را در کنار خود می دید. مثلا یک قورباغه به بزرگی خودش یا اینکه روی دیوار روبروی خود جن می دید و به شدت می ترسید.

اما بدتر از جن و ارواح و حیوانات عجیب و غریب و ترسناکتر از همه " آقا " بود. از ان بدتر اینکه مجبور بود " آقا" را دوست داشته باشد.

دیتریش آقا را دوست داشت، هر وقت کار بدی از او سر می زد، مثلا دروغ می گفت یا بی اجازه چیزی می خورد. آنقدر بی تابی می کرد تا دیگران متوجه می شدند. آنوقت آقا چوب خود را از روی دیوار بر می داشت و او را تنبیه می کرد. یکبار که آقا هنگام پایین آمدن از پله ها لیز خورد و افتاد دیتریش بلند خندید و دست زد اما زود به خودش آمد و از آنجا فرار کرد.

هر وقت که دیتریش بعد از کتک خوردن به کارگاه می آمد کارکنان کارگاه به او می خندیدند. او برایشان زبان در می آورد و آنها را مسخره می کرد. بعد به آنها می گفت: من هر چه باشه از آقا کتک خورده ام شما هم خیلی دلتان می خواهد از او کتک بخورید اما لیاقتش را ندارید.

دیتریش مرتب به کارگاه رفت و آمد می کرد سر به سر کارکنان می گذاشت و آنها را تهدید می کرد که کارهای خلافشان را به آقا گزارش خواهد داد. کارگران کارگاه به شدت از آقا می ترسیدند. آقا به تمام رمز و رموز کار آگاهی داشت و کارگران را خوب می شناخت.

سالیان دراز در این کار تجربه داشت و کسی از کارکنان نمی توانست سرش کلاه بگذارد. به علاوه بر آن او آدمی بود بسیار سخت گیر و بیرحم و با کارگران خود بدرفتاری می کرد.

او در جنگ های بسیاری شرکت کرده بود و بعد از آخرین جنگ که پولی بدست آورد یک کارگاه کاغذ سازی خرید.

بعد از مدتی که کارش رونق یافت چند دستگاه برش و ابزار دیگر هم خریداری کرد و کارگاه خود را گسترش داد. آقا همیشه کارگران را به شدت کنترل می کرد. کاغذ ها ی تولید شده را به دقت می شمرد و حساب همه موارد کارگاه را داشت تا مبادا کسی چیزی را برای خود بردارد. در این کارگاه انبار کوچکی وجود داشت که در آن  لباسهای کهنه و قدیمی را نگهداری می کردند تا برای ساخت کاغذ مورد استفاده قرار دهند. قبل از استفاده از لباسها ابتدا دکمه های آنها را می کندند و آنها را جمع می کردند. اقا همیشه تعداد دکمه ها را یادداشت می کرد و مواظب بود چیزی از دکمه ها کم نشود و کسی آنها را با خود بیرون نبرد. با همه اینها بعضی از زنان که در کارگاه کار می کردند اغلب تعدادی از دکمه ها را برای خود بر می داشتند. این خانمها بعضی اوقات چند عدد دکمه هم به دیتریش میدادند تا او چیزی به پدرش نگوید.

به مرور زمان دیتریش صاحب تعداد زیادی دکمه شد. روزی به این فکر افتاد دکمه ها را در مغازه سر کوچه با آب نبات مبادله کند. با وجود اینکه به شدت می ترسید که مبادا آقا پی ببرد و او را مجازات کند اما معادله را انجام داد و تعدادی آب نبات و خروس قندی دریافت کرد.

آن شب از ترس نتوانست خوب بخوابد و در حالیکه خروس قندی ها را می خورد دعا می کرد که کارش لو نرود و آقا چیزی نفهمد.

اما دو روز بعد پدرش از همه چیز خبر داشت. دیتریش از شدت ترس تمام بدنش می لرزید و منتظر بود تا آقا باز هم چوب را از روی دیوار بردارد و بدنش را نقاشی کند. اما اینبار آقا آنقدر ناراحت و خشمگین بود که سراغ چوب نرفت و در حالیکه از شدت خشم به گریه افتاده بود و چشمانش اشک آلود بود با خود می گفت : " پسرم دزدی می کند" و رو به دیتریش گفت : " تو دزدی، تو کلاهبرداری، فقط مانده که آدم هم  بکشی ! "

خانم هلسینگ مادر دیتریش با اصرار از او می خواست که به پای آقا بیفتد و از او معذرت بخواهد. چرا که آقا  به خاطر کار بد او به گریه افتاده است. اما دیتریش معذرت خواهی نکرد. آقای هلسینگ هم اصلا با پیشنهاد خانمش موافق نبود. او معتقد بود که این مادر است که بچه را خراب می کند. آقا اصلا به خانمش هم اعتمادد نداشت. آقا می دانست که خانمش خیلی وقتها به او دروغ می گوید و گاهی اوقات هم مثل دیتریش کتاب می خواند.

اما او نمی دانست که خانمش هم پنهانی به آشپزخانه می رود و غذا می خورد. خانم هلسینگ هیچوقت از ترس آقا جرات نداشت سر سفره به اندازه کافی غذا بخورد و سیربشود، اگر خانم هلسینگ اجازه داشت به کارگاه رفت و آمد کند بی تردید او هم از کارگاه دکمه می دزدید.  

 

 

 

 

 

 


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0