My Life


+++++ گلدان شیشه ای +++++

 

       +++++  گلدان  شیشه ای  +++++

      مادرم یک جفت کفش نو برایم خریده بود .

     یک اتفاق نادر و عجیب .

     به خانه که آمدم قبل از هر چیز کارتن کفش ملی روی میز آشپزخانه نظرم را جلب

     کرد . ابتدا فکر کردم یک کارتن خالی است که لابد وسائل خیاطی اش را در آن

    گذاشته است . احتمال نمیدادم که در آن موقع از سال و خارج از برنامۀ همیشگی

   صاحب کفش تازه ای شده باشم . یک کفش ورنی مشکی از فروشگاه کفش ملی

    در خیابان فردوسی .

    در چهرۀ مادرم حالت دوگانه ای مشهود بود . انگار خودش هم نمی دانست چه

    حالی باید داشته باشد .در حالیکه سعی داشت شادی و رضایتمندی را به نمایش

    بگذارد اما رگه هایی از یک دلتنگی پنهان را در پرتوهای

     چهره اش می دیدم .

     معمولا ما بچه ها سالی یک بار صاحب یک جفت کفش نو می شدیم . و آن هم

     در هنگام عید نوروز بود .

     در این ایام دو فروشگاه بزرگ آن زمان " کفش ملی " و " کفش وین " محصولات

     جدیدی عرضه میکردند و با پوسترهای تبلیغاتی و چراغانی و آذین بندی مشتریان را

     به سوی خود می کشاندند . مادرم همیشه کفش را یک شماره بزرگتر از اندازۀ

    پایمان می خرید تا بتوانیم مدت زمان بیشتری از آن استفاده کنیم . و اگر گاهی

    اعتراض میکردیم که کفش مان بزرگ است و پایمان در آن راحت نیست ، مقداری

    پنبه در آن می گذاشت تا اندازۀ آن با پای ما تنظیم گردد .

     کنجکاو شده بودم که در آن جعبۀ کفش روی میز آشپزخانه چه چیزی می تواند

     باشد . اما هنوز جرات نمی کردم بپرسم . مادرم در حصار خودش فرورفته

     بود .گاهی که چنین حصاری دور خودش می کشید نزدیک شدن به او

     صلاح نبود .

     جعبۀ مربوطه نو و تازه بود . هنوز باز نشده بود . اگر واقعا در آن کفشی می بود

     بایستی کفشی برای بچه ها

     باشد . مادر و آقا کفش هایشان را از جای دیگری می خریدند .

     _ " یه جفت کفش نو برات خریدم . بپوش ببین اگر تنگه تا برم عوضش کنم  ."

     صدای مادرم بود . حضور مرا در خانه به ثبت رسانده بود . حصارش را گشوده و

     خطاب به من به طرف جعبۀ کفش اشاره میکرد . می دانستم که مادرم شمارۀ پای

     مرا بهتر از خودم میداند . جعبه را باز کردم . کفش مشکی رنگ ورنی را بیرون آوردم

     و پوشیدم . دوشماره برای پایم بزرگ بود .

     _ " نبینم دیگه این یکی رو هم فوری پاره کنی ! ..... مثل بچۀ آدم  راه برو .....

     تو یکی انگار که پاهات میخ داره ".

     البته که پاهای من میخ نداشت . برای ما کفش ملی می خریدند و انتظار داشتند

     به اندازۀ کفش آدیداس دوام داشته باشد .

     + این که خیلی بزرگه ..... از همیشه بزرگتر خریدی !

     کفش را پوشیدم و در آشپزخانه به راه افتادم . پایم در کفش لق میزد و تکان

     میخورد . اما هر چه بود کفش نو و قشنگی بود .

     _ از فردا مهمون داریم .... عمه " حبیبه " و بچه هاش از بصره میان پیش ما .

     از شنیدن خبر آمدن اقوام و بستگان ساکن بصره خوشحال شدم . بخصوص که

     حضور " لیلا " و " صباح " دختران عمه حبیبه دلچسب و شیرین بود .

    پرسیدم :

     + پس حتما بی بی " نوریه " هم میاد . نه ؟

     +++++++++++++++

     مادرم از زمانی که دختر بچه ای خردسال بود از مادرش جدا شده بود . بی بی

     " نوریه " در عراق زندگی می کرد . در شهر بصره .

     مادرم هیچگاه جدایی از مادرش را نپذیرفته بود . سایۀ سرد و سنگین این جدایی

     همیشه او را آزار می داد و محبت های بی پایان پدرش هم تسلی بخش او نبود .

     هر وقت بهانۀ مادرش را می گرفت ، دختربچه ای لجوج

     و زودرنج می شد و با ما هم لجبازی میکرد . بعد غمگین و دل شکسته در گوشه

     ای می نشست و آواز غم انگیزی را زیر لب می خواند .

     گاهی به نظرم می آمد که مادرم در همان سن کودکی باقی مانده است . در

     همان سن و سالی که از مادرش جدا شده بود . اما با همان منطق کودکانه

     نمی پذیرفتم که به خاطر نداشته ها ، داشته هایش را ناچیز بشمرد .

     مدتی طول کشید تا جوابم را بدهد .  انگار سوالم بی جا بود و او را آزرده کرد .

     نگاهش تلخ و تاریک شد :

     _ " ..... بی بی نمیاد ..... مریضه .....

     طوری نگاهم کرد که ترسیدم .

     می خواستم بگویم ، مگه تقصیر منه که بی بی مریضه . مگه من مریضش کردم .

     اما چیزی نگفتم . کفش ها را از پا بیرون آوردم و در جعبه گذاشتم . شادی کفش نو

     و شادی دیدار با اقوام دور از وطن با دلتنگی های همیشگی مادرم درآمیخت . به  

     سوی او رفتم تا چیزی بگویم یا چیزی بپرسم .

     ..... اما او از خودش دور بود . حضورش غایب بود ..... و نگاهش دعوتم نمی کرد .

     دانستم که باز هم با مادرش خلوت کرده . مرا به خلوتگاه او راهی نبود . باید اورا با

     خودش تنها می گذاشتم .

     برگشتم . به  سراغ جعبۀ کفش رفتم و با آن مشغول شدم .

     نمی دانم چه مدتی گذشته بود که باملودی آهنگی محزون و پر سوز به خودم

     آمدم . صدا از سوی آشپزخانه می آمد .

     صدای مادرم بود .

     +++++++++++++++

     گلدان شیشه ای قدیمی را که همیشه در گنجۀ اتاق قرار داشت بیرون آورده و

     روی میز گذاشته بود .

     یک گلدان شیشه ای ظریف و زیبا . به ندرت آن را از گنجه بیرون می آورد و کسی

      اجازه نداشت به آن دست بزند . با دقت و وسواس از آن نگهداری میکرد و مراقت

     بود آسیبی به آن نرسد . یک بار به خاطر آن گلدان

     سیلی خوردم و از آن به بعد دیگر به آن دست نزدم .

     این گلدان سوغاتی مادرش بود که در اولین سفر به خرمشهر برایش آورده بود .

     نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن گلدان را به دیوار بکوبم و خردش کنم .

     روی گلدان شیشه ای که با گلهای ظریف رنگارنگ تزئین شده بود منظره ای از

     رودخانۀ " شط العرب " دیده می شد که از مرکز شهر بصره می گذشت و در

     قسمت پائین آن جمله ای نقش بسته بود که در خاطرم نمانده .

     چند شاخه گل رازقی که پیدا بود تازه از باغچۀ خانه چیده  در درون گلدان جا داده

     بود . روبروی گلدان شیشه ای نشسته بود و چشمانش را در امواج شطالعرب

     شستشو می داد .

     از سوی آشپزخانه آهنگ محزونی را تشخیص دادم که به سختی قابل شنیدن بود .

     کمی جلوتر رفتم و به دقت گوش دادم . همان آهنگ آشنای قدیمی را با اندوهی

     عمیق زیر لب می خواند :

     " .....  غریبی من بعد عینی یا یما ، یا یما ..... "

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0