My Life


+++ اول نوامبر +++

 

 

                +++++  اول نوامبر ، ... ننه علی  ، ... و ضربه ای  بر عَزّ  +++++

 

         
تولدم  سکسی بود .

         
لخت و پتی به دنیا آمدم . بی حجب و بی حیا !!

         
لخت لخت !

         
وسط عدۀ زیادی زن و دختر و پیرزن . یک گردان ویژۀ هواداران و دلباختگان که


با دیدن من انگار قند در دلشان آب شده بود . مثل اینکه مدتها بود در آرزوی

وصالم  میسوختند و برای دیدنم بیتابی می کردند . این زبون بسته ها انگار

در تمام عمرشان آدم لخت ندیده بودند . چه حالی میکردند از  اینکه یک آدم

لخت و برهنه به چنگشان افتاده است . همگی آنها مشتاق و مصر بودند

که هر چه زودتر بغلم کنند و هر چه بیشتر مرا در آغوش خود نگهدارند .

 رقابت سختی بین آنها درگرفته بود که برای من خوشایند و دلپذیر بود . از

         
آغوش یکی به آغوش دیگری حواله میشدم و بی وقفه ناز و نوازش میدیدم و

از محبوبیت و مقبولیت سرخوش و سرمست بودم . از داشتن این همه

عاشقان سینه چاک زبانم بند آمده بود .

         
درست مثل اینکه آدم وارد بهشت برین بشود و در یابد که جز او هیچ مرد

دیگری در میان انبوه حوریان مشتاق و آتشین مزاج بهشتی وجود ندارد و

تمام این روضۀ رضوان را تنها برای شخص او ساخته و پرداخته کرده اند .

چیزی نمانده بود که به خاطر من بین حوریان و خوبرویان جنگ و خونریزی

 راه بیفتد . که هر بار با وساطت و دخالت ننه علی موضوع به خوبی و

خوشی فیصله می یافت و خودم را در آغوش ننه علی می یافتم . به همین

خاطر بیش از بقیه در آغوش ننه علی بودم . اما به گمانم خودم بیشتر مایل

بودم در بغل دختر ننه علی باشم .

         
دفعۀ اولم بود که به دنیا می آمدم . تجربه و شناختی نداشتم . فکر میکردم

دنیا واقعا همین است که هم اکنون در پیرامون خودم می بینم . یک محفل

شادی و سرور بی پایان . مردمانی خرم و خندان . آغوش باز و پر سخاوت

زنان و دختران . باران ماچ و بوسه و معاشقه های بی وقفه . حوریان و

پریان نیکومنش که در لطف و عطوفت و خدمتگزاری دریغ ندارند و برای جلب

رضایت و خوشنودی آدم سنگ تمام میگذارند . همین استقبال گرم و نرم و

دلنشین عقل و هوشم را ربود و دنیای واقعی را وارونه در ذهنم منعکس

نمود .

         
برهنگی حال میداد و می چسبید. نه تنها خودم از برهنگی و عریانی پروایی

نداشتم واحساس آزادی و سبکی بیمانندی میکردم بلکه دیگران هم ازاین

برهنگی ممنون و مسرور بودند و  در پیکر کوچک وناچیزم محاسن و خوبیهای

بیشماری کشف میکردند . گرچه در برهنگی اشکالات و ایرادات فنی آدم

بدجوری نمایان میگردد اما اصلا به این اشکالات فکر نمی کردم . نه به دماغم

که شکل فنوس بود و نه به نافم که مثل د نبوس  بود . محو ننه علی بودم و

دختر جوانش که شکل حمبوس بود .

         
نمیدانم از چه چیزمن یا از کجای من خوششان آمده بود که آنهمه ذوق نشان

میدادند و سر از پا نمی شناختند. هیچ چیز خاصی نداشتم .آنچه هم داشتم

از مال دیگران ناچیزتر و بی رمق تر بود . تازه  کچل هم بودم. خیلی

         
کچل تر از حالا . دماغم هم دوبرابر اندازۀ کنونی آن بزرگ و وحشتناک بود .

نیم وجب آدم لخت و مفلس بدقواره و بد آب و گل که من بودم چه بر و بیایی

داشت . با این وجود هیچکدامشان را تحویل نمی گرفتم . و خونسرد و بی

تفاوت میان آنها می پلکیدم و این خوش اشتهایی و هوسبازی پایانی

نداشت .

         
اما همین افزون طلبی و خودخواهی کفران نعمت بزرگی بود . آن روز هنوز

نمیدانستم که فقط همین یکبار است و دیگر تکرار نمی شود . آن روز فکر

میکردم که آدم تا آخر عمر هر سال به همین ترتیب به دنیا می آید و همیشه

هم به همین صورت از آدم پذیرایی میشود .

         
واقعا چه اشکالی دارد اگر آدم هر سال در همان سن خودش به دنیا بیاید .

مثلا  در بیست سالگی در قوارۀ یک آدم بیست ساله و در سی سالگی مثل

یک آدم سی ساله و هر بار هم مثل بار اول حلوا حلوایش کنند .

         
اما این خواب و خیال های دل انگیز و این وعده های شیرین و بهشتی مدت

چندان زیادی دوام نیاورد . همچنان که دراین افکار ممنوعه سیر و سیاحت

میکردم به ناگاه ننه علی از پا آویزانم کرد و ضربۀ محکمی بر عَزّ برهنه ام 

نواخت .

         
با این ضربه بود که چشمانم باز شد و با فریاد دلخراشی قدم به این دنیای پر

شور و شر نهادم . این ضربه تلنگر بیداری بود . و حکایت از سختی و دشواری

راه تازه داشت که قدم به آن نهاده بودم و ازاین پس باید تنها و با مسولیت

خود آن را می پیمودم . با این ضربۀ بر عز، دنیای کاذب امن و آرام بی خیالی و

راحتی طلبی که آدمی را فریفتۀ خود میسازد فرو ریخت و رشته های

وابستگی و آسوده طلبی از هم گسیخت .

         
از این دیدگاه ضربۀ بیدارکنندۀ ننه علی بر عزّ نوزادان مفهوم و معنای

نمادین عمیقی می یابد . این ضربه همان نیروی زاینده ای است که آدمی را

از وابستگی ها و دلبستگی های کوچک و ناچیز و در نهایت از دنیای بی خبری

و بی خیالی بیرون می آورد و به او امکان میدهد تا جهان پیرامون خود را با

دیدی روشن و کاوشگر بنگرد و به سوی آزادی و استقلال رای و عمل خویش

گام بردارد .

         
و بدینسان میتوان و باید از کلیۀ نهادهای اجتماعی ، از کانون خانوادگی تا

مدارس و موسسات آموزشی و سرانجام از دین و آیین های اجتماعی انتظار

داشت که در مسیر تکامل و نبوغ فردی ،انسان را برای نیل به استقلال

انسانی و گسستن زنجیرهای وابستگی و غلبه بر طفولیت و نادانی آماده

و مجهز سازد .

         
همانگونه که تولد به معنای رهایی از وابستگی جسمی به مادر است ، نبوغ

فردی نیز به معنای عبور از تنگنای محیط خانواده و قبیله و در نتیجه توانایی

رویارویی با جهان بزرگتر و پیچیده تر و دیدار هوشمندانه با آن است . در این

مرحله است که انسان از پیوندهای بازدارنده و سترون می گذرد و قادر

میگردد در مواجهه  با جهان بزرگتر ارتباطی زاینده و پویا برقرار نماید . آنگاه

میتوان با تکیه بر تجربیات فکری و عاطفی به شناخت و یقین دست یافت و در

پروسه ای همیشگی ، مدام  تفسیر و تعبیری برتر و والاتر از خود و دنیای خود

ارائه داد .

         
با چنین نگاهی به رشد و نبوغ و آگاهی ، افسانۀ راندن آدم و حوا از بهشت

موعود توضیح و تفسیری منطقی می یابد . تا زمانی که آدم و حوا از عرفان و

شناخت بهره ای نداشتند و بر خوب و بد عمل خود آگاه نبودند  در سایۀ خدای

خود در بهشت در ناز و نعمت میزیستند و روزگار آنها از هر گونه هراس و

دغدغه و نگرانی عاری بود . اما هنوز در دوران جهل و طفولیت به سر میبردند

و بار مسولیت بر دوش آنها سنگینی نمیکرد . برای رسیدن به دانش و عرفان

بایستی بهای آن را می پرداختند . تا زمانی که آنها در باغ بهشت خانه داشتند

کودکانی بودند زیر چتر حمایت دیگری و برخوردار از محبوبیت و مصونیت .

بهای دست یابی به بلوغ و دانایی همانا چشم پوشیدن از این کانون امن و

آسوده و پذیرش مسولیت دشوار زندگی پر فراز و نشیب و پر تلاطم زمینی

بود . گرچه آنها در سرای بهشتی از رفاه و بی نیازی کامل برخوردار بودند

اما نیل به بلوغ و سربلندی انسانی در گرو رهایی از وابستگی و تجربۀ آزادی

و استقلال انسانی است ، که ارج و قربی برتر و بالاتر از آن متصور نیست .

         
اما افسوس که جهان بینی حاکم بر جامعه و مردمان ما یک بینش مذهبی

منسوخ و بی پایه است که مصرانه میخواهد افراد را در طفولیت ابدی

محبوس نگاه دارد و آنها را به بردگان و بندگان مفلوک و رقت انگیز بدل سازد .

         
در حالی که امروزه کشورهای نوبنیاد یکی پس از دیگری با جد و جهد و شتاب

به سرافرازی ملی و ارج و منزلت جهانی دست می یابند جای بسی تاسف

است که کشوری کهن و باستانی گرفتار در تار عنکبوت مهلک خرافات و تاریک

اندیشی در مرداب نکبت و فلاکتی بی مانند دست و پا میزند و تلف میشود .

         
ناگفته پیداست که ما امروز در سطحی وسیع و همگانی در ابعاد ملت و

مملکت به تلنگر و تکانی از جوهرۀ ننه علی بیش از پیش نیازمندیم .

         
تکانه ای که بتواند در روح و روان فردی و جمعی ما به یک تحول عمیق

اجتماعی و فرهنگی دامن بزند و به رکود و درماندگی و درجا زدن و عقب گرد

به دوران توحش و بربریت پایان دهد .

         
تکانه ای که سبب گردد ما به خودمان بازگردیم و پس از دوران مدید خفت و

خاکساری پای در شاهراه ترقی و تجدد نهیم و سرانجام به گردونۀ تمدن

بشری ملحق شویم  و  تولدی دیگر بیابیم .

         
..........  تولدم مبارک  !   

         
+++++++++++++++

         
+++++++++++++++

       

 


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0