My Life


+++++ خاطرات دبیرستان شهاب (9) +++++

 

     خاطرات دبیرستان شهاب 9

+++++  روزنامۀ  دیواری  +++++

 

     در دوران تحصیل در دبیرستان شهاب یک روزنامۀ دیواری داشتیم که در طی سال

تنها چند شمارۀ محدود از آن منتشر می شد و در ویترین محوطۀ دبیرستان نصب

می گردید .  " شهاب  بنی هاشمی " وظیفۀ طراحی و صفحه بندی را بر عهده داشت

و با طرحهای مینیاتوری ظریف و دقیق که دقت و حوصلۀ زیادی می طلبید روزنامه را

در کادری زیبا و چشمگیر قرار میداد . و در واقع نتیجۀ کار ما را رنگ می کرد و به

جای قناری می فروخت . کامران خطاط  روزنامه بود . یکی از دوستان که نامش به

خاطرم نمانده مسئولیت طرح و تهیۀ جدول را به عهده داشت . بنده و جناب " غلامرضا

ایرانپور " نیز  نویسندگان مطالب نشریه بودیم .

     +++++++++++++++

 

     در خرمشهر دو آدرس و نشانی وجود داشت که بی بی مارقاسم همیشه ما را از

آنها میترسانید . دو محل مرموز و مشکوک که از نظر مارقاسم نزدیک شدن به آنها

ممنوع بود . گویا ساکنین آن موجوداتی بودند غیرآدمیزاد و  می توانستند در یک چشم

به هم زدن آدم را قورت بدهند و غیب کنند . و لازم بود که ما از این دو محل و مکان

 بترسیم و از آنها دوری کنیم .

 یکی از آنها " تورات " بود . کنیسۀ یهودیان در بازار صفا . 

 و دیگری " دبیرستان ایراندخت " در خیابان میلانیان .

     +++++++++++++++

 

     تا زمانی که در خرمشهر بودیم پایمان به تورات نرسید . و فرصتی دست نداد تا آن

را از درون تماشا کنیم و  چند و چون درون آن بر ما پوشیده ماند . اما ساکنین آن را به

خوبی می شناختیم و ارتباط خوب و حسنه ای با آنها داشتیم و تمام شایعاتی را که

دربارۀ  آنها رایج بود بی اساس میدانستیم . اصلا باور نمی کردیم که آنها مثلا خون

بچه ها را بنوشند ،یا با چلاپتین دندان بچه ها را بکشند ، یا از موی سر بچه ها برای

خودشان بند تنبان درست کنند .    

     بدینترتیب عامل بیم و هراس نهفته در درون تورات بر ما روشن نشد .اما دروازه های

دبیرستان ایراندخت چندین بار به روی ما گشوده شد و هر بار با بیم و تردید و هراس از

مرزهای غیر مجاز آن گذشتیم و پای به درون   شهر ممنوعه گذاشتیم .

     با تجربۀ ورود به دبیرستان ایراندخت به روشنی دریافتیم که احادیث و روایات

هولناک مرویه چندان هم بیمورد نبوده و دانستیم که باید از این مکان و ساکنین آن

بترسیم . و خداییش هم ترسیدیم .

     دفعۀ اول برای شرکت در مسابقۀ زبان انگلیسی بود که در فضایی مالیخولیایی و به

شدت غیر زمینی برگزار می گردید . ارواح و اشباح کینه توز با روپوش های خاکستری و

خنده های زهرآلود از شکاف دیوارها سر می کشیدند و بر ما می تاختند تا دیگر جرات

نکنیم به حریم آنها نزدیک شویم . همین طلسم و جادو همیشه باعث می شد که تنها

به رتبۀ دوم نائل شویم. رتبۀ اول هر سال نصیب یکی از آبی پوشان" دبیرستان فرحناز "

می گردید . ظاهرا طلسم و جادوی ارواح خاکستری بر او اثری نداشت .   

     معلمان و مسئولین دبیرستان ایراندخت هم حال و روزشان بهتر از خود ما نبود . هر

سال که به همین مناسبت به آنجا میرفتیم متوجه میگردیدیم که این افراد به اندازۀ

دهها سال پیر و شکسته شده اند . بی شک سر و کله زدن با اشباح خاکستری پوش

کار چندان ساده ای نبود و رمق آنها را می گرفت . البته این موضوع همان موقع بر ما

 روشن نشد بلکه سالها بعد به این نتیچه دست یافتیم . زمانی که رمق خودمان

گرفته شد .

     +++++++++++++++

 

     سال سوم دبیرستان مسابقات روزنامه نگاری مدارس شهر در دبیرستان ایراندخت

برگزار گردید . در این رقابتها روزنامۀ ما به مقام اول دست یافت و تیم دبیرستان شهاب

به عنوان نمایندۀ مدارس خرمشهر برای شرکت در مسابقات روزنامه نگاری استان که

آن سال در شهر دزفول برگزار می گردید برگزیده شد . در این روز بود که برای اولین بار

با پدیدۀ شگفت انگیزی روبرو شدیم . دریافتیم که دختران دانش آموز برای شرکت در

این رقابتها مدتها تمرین و ممارست کرده اند و اصولا آنها برای امتحان انشا نیز مثل بقیۀ

امتحانات درس می خوانند و خود  را آماده می کنند . ولی هر چه به خودمان فشار

می آوردیم نمی توانستیم پی ببریم که چگونه خودشان را آماده  می کنند و اصلا چه

چیزی می خوانند .  یاد حرفهای بی بی مارقاسم افتادیم .

در این روز برای اولین بار به بی بی مارقاسم یک امتیاز دادیم .

     +++++++++++++++

 

     سرانجام همراه کاروان فرهنگی راهی دزفول شدیم و شگفتی های این شهر را

دیدیم .

     سفر به دزفول مانند گذشتن از تونل زمان بود . آدم به یکباره بازمی گشت به اعصار

و قرون فراموش شده ، به عهد و عصر قصه ها و روایات باستانی ، دوران آل بابویه .

آنچه را که دیگران تنها در کتابها و فیلم های  تاریخی می بینند ما توانستیم زنده و بی

واسطه با چشم خود شاهد باشیم .

تصویر شهر خیره کننده بود .

     در تمام خیابانها و معابر به جای اتومبیل و سایر وسائل نقلیۀ موتوری ، حیوانات باربر

در رفت و آمد بودند . مردم عموما سوار بر مادیان به این سو و آن سو می رفتند . کنار

فروشگاهها و قهوه خانه ها نرده های چوبی  نصب گردیده بود که نقش پارکینگ را

داشت و مشتریان حیوانات سواری خود را به آنها می بستند . همانگونه که در

شهرهای دیگر اهالی و ساکنین شهر و حومه از وانت های نیسان و تویوتا برای حمل

اجناس و کالاهای   خود استفاده می کردند در دزفول این وظیفه به عهدۀ گاریهایی بود

که با نیروی همین حیوانات به حرکت در می آمد . همان موقع آرزو کردم هر چه زودتر

برگردیم به شهر خودمان .

     +++++++++++++++

     در میان خرها  و الاغ هایی که در سطح شهر در حرکت بودند ، تعدادی از آنها که

تکه پارچه هایی سیاه و تیره به دور گردنشان پیچیده شده بود بیش از بقیه جلب توجه

می نمودند . وقتی علت  را پرسیدیم پاسخ آمد که این پارچه ها نقش پلاک و شمارۀ

شهربانی را دارند و شاخص آنها هستند . زیرا این حیوانات از سایر همنوعان خود

باارزشتر و قیمتی تر هستند و متعلق به افراد متمول و سرشناس می باشند . و در

پاسخ این سوال که چرا بقیۀ حیوانات باری و مسافری چنین علائم و نشانه هایی

ندارند ، گفتند ، بقیه را اصلا آدم حساب نمیکنند  که بخواهند برای آنها پلاک بگیرند .

     +++++++++++++++

 

     مدت اقامت در دزفول حدود یک هفته و شاید کمی کمتر به طول انجامید و عموما در

همان محیط اقامتگاه با برنامه های هنری و فرهنگی سپری گردید . علاوه بر آن چند

برنامۀ دید و بازدید ازمناطق و مناطر شهرهای دزفول و شوشتر توسط برگذارکنندگان

تدارک دیده شده بود که از لحاظی نیز جالب و دیدنی بود . روزی که برای گردش و

بازدید از مناطق مرکزی این شهرها رفته بودیم پی بردیم که مثلا هزار سال پیش مردم

دنیا به چه شکلی زندگی می کردند . هر لحظه ممکن بود با " جعفر طیار " و یا

" ابوموسی اشعری " روبرو شویم .

     +++++++++++++++

     اغلب مدیران و مسئولین شهر از مناطق دیگر کشور به این شهر اعزام گردیده

بودند . در میان آنها تعداد زیادی تهرانی و اصفهانی به چشم می خورد .

     مدیر برنامه ها و میزبان اصلی اهل اصفهان بود . یک چارلی تمام عیار . جالب ترین

و تماشایی ترین چهره در  میان مقامات  شهر . یک تازه وارد و تازه به دوران رسیده که

بدون آمادگی و آموزش پله های ترقی را به سرعت طی کرده و پست و مقامی در

سلسله مراتب شهری کسب نموده بود . با ظاهری آراسته و پیراسته که به شدت 

مصنوعی و ساختگی می نمود . و رفتار و کرداری نمایشی ، که پیدا بود برای انجام آنها

به شدت خودش را زحمت میدهد و می آزارد . رفتارش با اندامش بیگانه بود . لبخندی

بر لب داشت که با چهره اش جور  نمی آمد . و آرایشی که با طبیعت او در تضاد بود .

در پوست خودش راحت نبود و ادا و اطوارهای متمدنانه و مد روز او انگار به زور در قالب

او جای گرفته بود و هر لحظه امکان داشت در خودش متلاشی شود . اغلب

     رسمی ، شمرده و کوتاه حرف میزد و مراقب بود گویش اصفهانی خود را مخفی کند

و به جای اصطلاحات روزمره ، واژه های برتر ادبی را بکار ببرد .

     پیدا بود که در صحبت کردن معمولی هم راحت نیست و خودش را آزار میدهد . یک

کت و شلوار مشکی شیک و مجلسی به تن داشت با تعداد زیادی دکمه که همۀ آن

دکمه ها را همیشه می بست . مطمئن بودم اگر دکمه ها را باز کند بی شک آن کت

از تنش فرار می کند و خودش را از دست صاحبش نجات میدهد .

      تمام تلاش و ماموریت رسمی او ارائۀ تصویر یک شهروند مدرن و امروزی به

میهمانان و شرکت کنندگان بود . و الغای این امر که  شهر مزبور در آن سالهای اخیر در

سایۀ خدمات وی و دیگر دلسوزان مملکتی پیشرفت و توسعۀ چشمگیری داشته و

ساکنین آن همگام با تمدن و نوآوری به پیش میروند . این فشارها و تکلیف های چند

جانبه از او شخصیتی ساخته بود سرگرم کننده و کمدی .  تمام مدت مجذوب حرکات و

رفتارش بودم .  سوژۀ بسیار جالبی بود برای بحث و نکته پرانی و جوکهای رنگارنگ .  

     +++++++++++++++

     یک شب ما را به سینما دعوت کردند .

     در تمام شهر دزفول یک سینما وجود داشت که از مظاهر توسعه و آبادانی آنجا بود

و از دستاوردهای جنبش مدرنیزاسیون . مسئولین شهر و برگزارکنندگان برنامه با اشاره

به تاسیس کتابخانه ، باشگاه ، مدارس و اخیرا سینما در این شهر پیش بینی میکردند

که تا رسیدن به دروازه های تمدن راه چندانی باقی نمانده است . آن شب برای

سانس آخر همراه میزبانان خود دسته جمعی به سینما رفتیم .

     سینمای شهر به شکل یک سالن انبار بود . مثل انبارهای بازار تره بار . از جلوی

پردۀ سینما تا حدود نیمه های سالن ردیف های صندلی های فلزی چیده شده بود .

نیمۀ دیگر خالی بود . زمانی که وارد سینما شدیم جای نشستن  نبود . تمام صندلی

ها پر بود و عده ای نیز سرپا ایستاده بودند . انتهای سالن تبدیل شده بود به بازار مکارۀ

 کفتربازان . عده ای دور هم جمع شده بودند و آخرین کبوترهای باقیمانده را معامله

میکردند .

     ما نیز بناچار کنار سایر تماشاچیان سرپا ایستادیم و با حیرت و تعجب صحنه های

اطراف را تماشا میکردیم .  وضعیت ناخوشایندی بود . میزبانان ما با حالت شرمندگی به

تکاپو افتادند . پس از گفتگو با مقامات سینما و  تقاضاهای مکرر ، راه حل داهیانه ای

یافتند و با خوشحالی مژده دادند که اسباب رفاه میهمانان فراهم میگردد .

 در گوشه ای از سالن تعدادی صندوق خالی نوشابه چیدند و ما را دعوت به

نشستن کردند .

     +++++++++++++++

     در روز برگزاری مسابقه با آقا رضا ( غلامرضا ایرانپور از احترام خاصی برخوردار بود و

چون از ما بزرگتر هم بود او را آقا رضا خطاب میکردیم .) قرار گذاشتیم که ایشان نوشتن

مقاله را به عهده بگیرند و بنده موضوع  طنز را بنویسم . قبلا به او گفته بودم که اگر

موصوع طنز آزاد باشد دو موضوع را در نظر دارم . یا در بارۀ قیافۀ مدیر برنامه می نویسم

و یا در مورد سیستم حمل و نقل شهری و منطرۀ رفت و آمد گاریها و الاغ سواران

در خیابان های شهر دزفول .

     از قضا موضوع طنز آزاد اعلام شد . هر کس در هر زمینه ای که مایل بود میتوانست

مطلبی بنویسد . موضوع  مقاله  یکی از بحث های روز آن دوران بود . پس از اعلام

موضوع طنز ، آقا رضا اصرار میکرد که کاری به صورت و قیافۀ آقای مدیر برنامه نداشته

باشم و الاغ سواری در خیابانهای شهر را هم فراموش کنم . اظهار نگرانی شدیدی

میکرد که ممکن است این مطالب باعث رنجش و آزردگی برخی افراد گردد و باعث شود

نمره و امتیاز کمتری نصیبمان گردد . هر چه او بیشتر اصرار میکرد ، من هم شیفتگی

بیشتری نسبت به چهره و حرکات سوژۀ مربوطه ابراز میکردم . سرانجام رضایت داد اما

مدام تذکر میداد که سنجیده و  محتاط باشم و  مطالب را طوری بیان کنم که موجب

دلخوری دیگران نگردد .  سر جلسه فرصت خوبی بود تا بار دیگر از نزدیک و اینبار بطور

فشرده و متمرکز قیافۀ تابلوی  طرف را  مورد ارزیابی و موشکافی قرار دهم و زیرذره بین

ببرم . هر چه بیشتر طرف را مورد مطالعه قرار میدادم ، خصوصیات و ویژگیهای بیشتری

در قد و قوارۀ سکۀ او کشف میکردم .

     در پایان جلسه از نتیجۀ کار خود راضی بودم . تحت عنوان " تجربۀ اولین سفر به

دزفول " آنچه را دیده بودم و به نظرم جالب آمده بود تا آنجا که میتوانستم شرح دادم .

بخش اعظم مطلب طنز شرح فضایل ، سجایا ، جذابیت و شگفتی های شخص مورد

نظر بود و کمی هم در بارۀ مناظر و معابر شهر . آقا رضا هم معتقد بود   که مطلب

محکم و مقبولی را ارائه کرده است . ولی همچنان نگران مطلب طنز بود . 

     آن سال در آن رقابت ها موفقیتی حاصل نشد . در طنز و مقاله رتبه ای کسب

نکردیم .

     اگر فرض کنیم که در آن سالها هم مثل امروز وهمیشه قضاوت ها عادلانه بوده و

سفارش و پارتی و اعمال نظر نقشی نداشته است میتوان چندین نتیجه گیری مختلف

داشت .

     اولین نتیجه گیری منطقی ، معقول و سالم اینکه حتما دیگران از ما بهتر بودند .

همانگونه که از ما بهتران همیشه از ما بهترند . نتیجه  گیری دیگر اینکه با انقلاب

نمیشود شوخی کرد . انقلاب همیشه جدی است و طنز را

    بر نمی تابد . چه انقلاب  سفید باشد و چه انقلاب رنگی . مخصوصا با مدیران و

ماموران انقلابی نباید طرف شد . به ویژه اگر تهرانی یا اصفهانی باشند .

     و بالاخره این نتیجۀ غیرمنطقی و غیرمعقول و ناسالم ، که تا وقتی  دفتر و دستک

در اختیار تهرانی ها و اصفهانی ها باشد و تقسیم  نان و آب را آنها انجام دهند ، نه نان

به ما  میرسد و نه آب . و ما همچنان گرسنه و تشنه می مانیم . زیرا مرکزنشینان

کثیرالاکل سیری ناپذیرند و بیش از نیازشان نیازمند آب . لذا مختارند نان  دیگران را

بخورند و آب آنها را بنوشند . و مجازند اگر لازم بدانند  آب آشامیدنی ما را هم از

حلقوممان بیرون کشند . حتی اگر مجبور شوند بدین خاطر از سرچشمه های کارون تا

فلات مرکزی کیلومترها تونل بکشند و رنج بسیار برند .

 

    +++++++++++++++

    +++++++++++++++

 

     


Hamid

+++++ اول نوامبر ++++++

 

    

---  اول نوامبر به دنیا آمدم  ---

+++++    همین جوری  .....  الکی    +++++

 

          سال هاست که هی بیخودی دوباره به دنیا می آیم . بدون هیچگونه دلیل منطقی . همین جوری ، ...... الکی .

          سال هاست که تولدم دیگر سکسی نیست . سیاسی – عبادی هم نیست . حماسی هم نیست . ..... الکی است ،

     همین جوری ، ..... بیخودکی .

     ..........  سال هاست جای ننه علی خالی است .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست وقتی به دنیا می آیم او را نمی بینم .

          گمرک بازار صفا برچیده شده . به جای آن یک پست کنترل و بازرسی گذاشته اند با ماموران اخمو و بد

     کنش که تمام سوراخ سنبه های آدم را وارسی می کنند و دنبال بهانه ای میگردند تا دروازه های ورودی را به

     روی آدمها ببندند .   اما ویزای ما هنوز معتبر است . همان ویزای مولتی پل که روز اول ننه علی در پاسپورت

     ما وارد کرد . ویزای ما هنوز معتبر است ، اما خودمان دیگر اعتباری نداریم . حالا دیگر به جای گلاب اسید به

     رویمان می پاشند .

     اعتبار ما همراه ننه علی رفت .

     او ضامن صدق و ثبات ما بود . او رفت و ما پا در هوا آویزان ماندیم . او دیگر آنجا نیست . سال ها پیش او را

     از ما گرفتند .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست که انگار زورکی به دنیا می آیم . تولدم دیگر مجلسی نیست . ملاسی هم نیست ...... فس فسی

     است . فس فسی و پر از دلواپسی .

           مثل اینکه دلم می خواهد از جای دیگری وارد شوم . یا اینکه به دنبال راه تازه ای میگردم . به گمانم

     دیگر شوق آمدن ندارم . زیاد فس و فس می کنم . شاید هم تولدهای امروزی همه زورکی شده است . به یاد

     دارم که روز اول هم به زور به دنیا آمدم . به زور مادرم . بیچاره چقدر زور زد .....  چه زور بیهوده ای !

     اگر می دانست اصلا زور نمیزد . شاید هم می دانست ، اما از ترس مار قاسم زور می زد .

     ++++++++++++++++++++

 

          نُه ماه قبل از اینکه به دنیا بیایم ، توی کافۀ سورن نشسته بودم ..... لب شط کارون . ..... توی بشکۀ آبجو .

     به گمانم آبجو درست تخمیر نشده بود . شاید هم من زیادی تخمیر شده بودم . کسی چه می داند . همین قدر است

     که دو تا اشکال فنی دارم که بی شک مربوط می شود به همین آبجو و پروسۀ تخمیر آن . یکی اینکه نافم به

     شکل حمبوس است و دیگری دماغم است که مثل فنوس است .

          آن روز عدۀ زیادی در کافۀ سورن جمع بودند . تا توانستند نوشیدند و خیرات کردند . بعد هم مست و لول

     به خانه هاشان رفنتد و چرخۀ حیات را چرخاندند و چرخاندند . و بدینگونه ما وارد حیات شدیم .

          برای همین است که همیشه و هنوز بلاتکلیف مانده ام .

          صاحب کافۀ سورن ترکیبات مرا به زبان ارمنی آماده کرد . ..... به فارسی مرا نوشیدند ..... در گوشم به

     زبان عربی دعا خواندند ...... بعد از آن به زبان شوشتری بد و بیراه شنیدم ...... و دست آخر هم با ریتم بابا

     کرم  زبان انگلیسی را آموختم ...... و هنوز نمی دانم " عزیه گراد " تشویق است یا تنبیه . و چگونه آن را

     می نویسند .

     ++++++++++++++++++++

 

          آخرین بار که دوباره به دنیا آمدم پارسال بود .

          پارسال نیز طبق قرار همیشگی دوباره به دنیا آمدم . اما کسی برایم غش نکرد . حلوا حلوا نشدم . اصلا

     اکشن نداشت . کسی به گردن مار محمود مدال نینداخت . کسی به پادوها و مجلس گرم کن ها مشتلق نداد .

     صدای سنج و دمام هم برنخاست . انگار نه انگار یک نره آدم دیگر به طایفه و ایل و قبیلۀ آنها اضافه شده است .

     تنها حُسن و مزیت تولد پارسال و سالهای اخیر در این خلاصه می شد که دیگر مار قاسم مثل اجل بالای سرم

     نبود .

     ++++++++++++++++++++

 

          امسال نیز دوباره به دنیا آمدم .

          چشم که باز کردم ، بازار صفا ویران بود .

          و کودکان آنجا هنوز میان خار و خاشاک می بالند ..... هنوز الفبای بیداد و بینوایی را هجی می کنند ..... و

     در چاله های معابر جان می بازند .

          در بازار صفا دیگر از بوی کعک تازه خبری نیست . کسی نان سعف نمی پزد . ماشاالله آشی را سر به

     نیست کردند و برایمان آشی پخته اند که به جانمان آتش میزند .

          امسال دوباره به دنیا آمدم ،

          و در کوچه های بازار صفا به راه افتادم .  نه از تورات خبری بود ، نه از عباسیه ...... دیگر در بازار

     صفا خانه ای به جا نمانده که از دیواره های آن گلهای کاغذی به سوی کوچه سرازیر شود . گنجشک ها و

     بزبزانه ها از کوچه های قدیمی هجرت کرده اند . و موش ها هنوز جنازۀ علی کور را می درند . شهر در

     سکوت اسارت می سوزد ...... در اسارت استعمارگران غارتگر ..... ما هنوز مستعمره ای بیش نیستیم ......

     مستعمرۀ تهران و قم ..... بردۀ جماران و جمکران .

     ..... کاش می شد خواب اسپارتاکوس را ببینم .

     ++++++++++++++++++++

          دلم می خواهد اینبار در خواب به دنیا بیایم .

          دلم می خواهد شب که می خوابم ، هنگام خواب به دنیا بیایم . ببینم بازار صفا چراغانی شده و دنیا را در

     خود گنجانده است ،

     ببینم کارون می خروشد و دست حرامیان از دامان آن کوتاه است ،

     ببینم سماچه خوان نعمت گسترده و ضیافت صبور و زبیدی برپا است ،

     ببینم خورشید جنوب دوباره داغ و عاشقانه زمین را  می بوسد ،

     ........... و کوچه پر از حمبوس های کوچک خوشبختی است .

     بعد با یک خیز بلند پرواز کنم تا آنسوی آب ..... از کوتشیخ تا آبادان را یک نفس بدوم ..... در سه گوش بریم

     بستنی ایتالیایی بخورم . بعد بدوم تا بواردۀ جنوبی ....از  رادیو نفت ملی بگذرم ،

        ..........  و شیرجه بزنم توی استخر .

     ++++++++++++++++++++

 

     روح و روانت قرین رحمت ننه علی !

     ما که هیچوقت عمو نوروزمان را ندیدیم .

     شاید بهتر باشد امسال برای " وای ناخت من " نامه ای بنویسم .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0