My Life


+++++ دبیر دربار سلجوقیان +++++

 

خاطرات دبیرستان شهاب  (8)

     +++++  دبیر دربار سلجوقیان  +++++

     لقب اصلی و دائمی دبیر زبان انگلیسی " آقا محمد خان قاجار " بود . اما در


سالهای آخر تحصیل در دبیرستان شهاب ایشان مفتخر به دریافت لقب دیگری نیز

گشتند . لقب جدید نامبرده  " آقا محمد خان سلجوقی "  بود .

     علت این لقب بلند بالا این بود که آن حضرت یک تنه و به تنهایی تمام خصوصیات و

ویژگی های امرای  دو سلسلۀ  قاجاریان و  سلجوقیان را یکجا در خود جمع داشتند .

البته چند سالی طول کشید تا شاگردانش به این کشف دست یافتند و وی را به دریافت

 این لقب مفتخر نمودند . آقای دبیر مربوطه یک " کُت " و بالا پوش داشتند بسیار آنتیک،


سکه ، اوریجینال و بی همتا که به تمام معنا بی نطیر بود و همیشه هم همین یک کت

را  می پوشیدند. از قضا این بالاپوش به رنگ نوعی تیرۀ قهوه ای بود و می شد به خوبی

 آن را با هر شلوار رنگ دیگری هم پوشید . اکنون که وی را در خاطرم تجسم می کنم

اندام تماشایی و پهلوانانه اش را در آن کت نمونه و بی همتا به یاد می آورم . اصلا


یادم نمی آید که نامبرده را با کت و یا کاپشن دیگری دیده باشم . همیشه همان یک

کت را به تن داشت . همان کت مشهور تاریخی که خدا میداند چند قرن را سپری کرده

و از اعماق کدام تاریخ به دست ایشان رسیده بود  .

آن کت یک عتیقۀ گران قیمت بود و میشد آن را جزو آثار باستانی محسوب کرد . گرچه

برخی زوایا و گوشه و کنار آن نشان از قدمت و دیرینگی آن داشت اما انصافا بسیار

بمباستیک ، خوش فرم و باوقار مینمود و در اندام برازندۀ آقای معلم جایگاه شایسته ای

یافته بود .

     ما همیشه آرزو داشتیم با آن کت تاریخی و باستانی یک عکس یادگاری بگیریم . اما

هیچگاه جرات و جسارت آن را نداشتیم که از حضرتش چنین درخواستی بنمائیم . ابهت

و جبروت آقای دبیر بیش از این حرفها بود .

     برخی از شاگردان شایع کرده بودند  که استاد گرامی این کت خود را از موزه های

انگلیس کِش رفته اند . اما ما باور نمی کردیم و بیشتر حدس میزدیم که آن کت را از

موزه های داخلی کِش رفته باشند .
   
امیواریم که آن کت نفیس و کهنسال هنوز صحیح و سالم مانده باشد و معلم عزیز


ما هم مثل نسل های پیشین با جدیت و مسئولیت تمام در حراست ونگهداری از آن

کوشا بوده و آسیبی به تار و پود و الیاف گرانبهای آن وارد نشده باشد . و همچنین امید

داریم اگر روزی موفق به زیارت حضرت دبیر شویم حتما آن کت را به تن داشته و

    
اجازه بفرمایند که ما نیز با آن عکسی بگیریم . تا ناکام نمانیم و کمی هم به ما احساس

 آقا محمد خانی دست بدهد .

     چند سالی به طول انجامید تا ما توانستیم به قدمت و تاریخچۀ آن کت پی برده و

منشا آن را کشف نمائیم .

در سال های اول گمان ما بر این بود که این کت متعلق به دورانهای اولیۀ زمین شناسی

 است . و در میان توده های برف و یخ، گذر تاریخ را دوام آورده وسپس به دست بزرگان

اولیه رسیده است .چند سال بعد در کتابهای درسی تاریخ تصاویری را مشاهده نمودیم

از اشخاصی با پوشش تقریبا مشابه و دانستیم که آن کت گرانبها متعلق به دوران

سلسلۀ سلجوقیان می باشد . این امر تحسین همگان را برانگیخت . و اینکه


استعمارگران انگلیسی نتوانستند چنان تحفه ای را از چنگ آقای معلم باستانی و

خارجی ما دربیاورند بر اصالت و نجابت و شجاعت و شایستگی  معلم خود آفرین گفتیم .

     از آن زمان به بعد اسم ایشان را گذاشتیم  " آقا محمد خان سلجوقی "  .

     اما لقب اولیۀ ایشان همچنان پا برجا  بوده و هست .

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ گفتگو با استاد ادب +++++

 

                     *****  گفتگویی با دکتر میرزا احمد کرّابی  *****

دبیر ادبیات دبیرستان شهاب خرمشهر و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سبزوار

 

     ........ و آن حمبوس چوبی کوچک در مدار بی پایان خویش بار دیگر به شکوفه

نشست تا گواه جاودانگی انسان و زندگی باشد .

     چهل سال چرخید . اما از پای نیفتاد .

     چهل سال چرخید و دوباره راه خود را به سوی یاران همزاد خود باز یافت .

     چهل سال چرخید و بار دیگر پر از شور و شیدایی ، با ترنمی تازه از راه رسید . و این

 بار رایحۀ دیگری با خود به همراه آورده بود :

     بوی جوی مولیان ، ..... یاد یار مهربان .....

    
++++++++++

     پس از چهل سال

    
     دیداری تازه با استاد ادب

     سفر حجمی در خط  زمان

    
+++++++++++++++

 

    
کودکی هستم دبیرستانی . در صبحی پر طراوت .  شاداب ومشتاق،  راه مدرسه را در

می نوردم . مسیر خانه به دبیرستان شهاب .

     در خیابانهای کاغذ رنگی ، .... بر ساحل ماهی و مروارید ، ... در کوچه های خارَک و

 خِرّاطی ، .... و تبسم گلهای کاغذی از آنسوی پرچین خانۀ همسایه ، ..... 


در دشت آرزوهای داغ ، ..... در هوای پرنده و شبنم ، ..... و رنگین کمان پروانه و

بِزبِزانه .

    
.....  و شادی آغاز روز در دامان پر تپش اسطوره و افسانه ، .... خیمه گاه امیران و

خوالیگران ، ..... در بزم و در رزم نام آوران ، ..... می  و  رود  و آهنگ  رامشگران .

+++++++++++++++

     
همچون چهل سال پیش پای درس او می نشینم و دل به افسانه های کهن پارسی

می سپارم . در اعصار و قرون با بزرگان سفر می کنم و زیبایی های هنر و ادب را در

آغوش خود می گیرم .

     در رکاب او دنیای ناشناخته ها را کشف می کنم و اسرار غیب را . تا آنسوی ستاره

ها میروم و دورترین ابرها را غزل غزل می چکم .

    
یاران به حساب علم  رانی   .........  ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند  ........     ایشان  لغتی  دگر نوشتند

    
یاران ورقی ز علم  خواندند   ....... ایشان لغتی به عشق راندند

    
یاران  صفت  فعال گفتند    .......   ایشان همه وصف حال گفتند

     ( نظامی )

    
++++++++++

    
++++++++++

 

     + با درود بر معلم گرامی و تشکر از اینکه فرصت این گفتگو را فراهم نمودید .....

ابتدا از حال و احوال خودتان بگویید . پس از بیماری اخیر در چه وضعیتی هستید ؟

     _ خدا را شکر . الان که خیلی خوب هستم . دوران بازنشستگی رو طی میکنم .

خدا را شکر .

 

     + چه سالی به دنیا آمدید ؟  از زادگاهتان بگوئید .

     _ در سال 1317 در قریۀ " کراب " از بخش های سبزوار به دنیا اومدم .من سر شب


به دنیا اومدم . صبح روز بعد پدر بزرگ مادری من فوت کرد . نام او " سید احمد " بود . و

همین نام را روی من گذاشتند . و چون مادرم سید بود اسم کوچک من شد

" میرزا احمد " .

    
" کراب " آبادی کوچکی است در نزدیکی سبزوار . با حدود سیصد خانوار چمعیت .

علیرغم کوچکی اما نام و نشان بزرگی دارد . این معروفیت به دورۀ سربداران بر

میگردد . " کراب " از مراکز مهم سربداران بود . در این میان به نامهای بزرگی همچون

" یحیی کرابی " ، " حیدر کرابی " و " ظهیرالدین کرابی " بر میخوریم که از


بزرگان سربداران بودند . سربداران مغولها را شکست دادند و حکومت مستقل خود را


تشکیل دادند . قلمرو زیر فرمان آنها از مشهد تا گرگان گسترش داشت . آنها نیز

سرانجام از تیمور شکست خوردند .

    
البته خاستگاه اصلی سربداران " باشکن " و " نامن " ، دو روستای دیگر سبزوار بوده

است .  

 

     + واژۀ " سربداران " از کجا نشات میگیرد ؟ چرا آنها را به این نام میخوانند ؟

     _ در زمان تسلط مغولها ، آنها غیر از غنائم معمولی مثل پول و اجناس قیمتی ،

غنائم انسانی یعنی زن و دختر هم طلب می کردند که مردم سبزوار با آن مخالفت

میکردند .

    
میگویند روزی سربازان مغول در روستای " باشکن " قصد تسخیر زنی را داشته اند که

این زن از چنگ آنها فرار می کند و در مسیر فرار به عده ای از اهالی که در محلی دور

هم نشسته بودند برمیخورد و تقاضای کمک می نماید . اهالی محل نیز متفقا به

مقابله با مغولان می پردازند و میگویند اگر سرهای ما بالای دار برود این خفت و خواری

را نمی پذیریم . از آن پس واژۀ " سربداران " بر سر زبانها می افتد .

 

     + استاد چه سالی به خرمشهر آمدید ؟ و چرا خرمشهر را برای کار و اشتغال

انتخاب کردید ؟

     _ سال 1340 از دانشسرای عالی لیسانس گرفتم . و همان سال هم به خرمشهر

آمدم . قبلا درخواست کار معلمی کرده بودم . وچون نفر اول بودم حق انتخاب داشتم .

می توانستم از میان مناطقی که نیاز به دبیر ادبیات داشتند خودم یکی را انتخاب کنم .

     علت اینکه خرمشهر را انتخاب کردم در وهلۀ اول این بود که میدیدم  اصفهانی ها

خیلی تمایل دارند برای اشتغال به آن مناطق بروند . پیش خودم حساب میکردم که این

اصفهانی ها شم اقتصادیشان از ما خراسانی ها خیلی بالاتر است . و چون از آن

منطقه یک تقاضا از خرمشهر وجود داشت آنجا را انتخاب کردم  .

     با حقوق 600 تومان در ماه استخدام شدم . حقوق خیلی خوبی بود . تقریبا 80 در

صد بیشتر از میزان حقوق مرکز بود . سال دوم به 1200 تومان رسید و هر سال کمی

افزایش پیدا میکرد .

     در دبیرستانهای بایندر ، هشترودی ، ایراندخت و فرح کلاس داشتم . فکر میکردند

معلم خوبی هستم . همۀ دبیرستانها برای تدریس از من دعوت میکردند . ساعات کارم

خیلی زیاد بود . شبانه هم درس میدادم .

    

     + زندگی در خرمشهر چگونه بود ؟ محیط آنجا و مردمانش را چگونه یافتید ؟

      _ محیط بسیار گرم و صمیمانه ای بود . خرمشهر اتنخاب خیلی خوبی بود . مردم

مهربان و بسیار خونگرمی در اطراف خود داشتم . شاگردانم اکثرا بچه هایی با معرفت و

دوست داشتنی بودند . مثل همۀ مردم جنوب . همین مهر و محبت خالصانۀ مردم و

بچه های جنوب بود که مرا 17 سال در خرمشهر نگه داشت .

 

     + استاد اگر ممکن هست یک خاطره از خرمشهر  تعریف کنید .

     _ چون کارم در خرمشهر زیاد بود و فاصله تا زادگاهم طولانی به زحمت میتوانستم

به مرخصی بروم . یک بار پس از مدتها برنامه ریزی و جلب رضایت رئیس ادارۀ فرهنگ

تقاضای یک مرخصی نسبتا طولانی کردم که چون شرایط مناسبی فراهم آمده بود

رئیس مربوطه با آن موافقت کرد . رئیس اداره فرهنگ در آن زمان شخصی بود به نام

آقای " احمدی نژاد " که با بنده روابط خوبی داشت .

     روز بعد در جلسه ای بودیم به همراه آقای " احمدی نژاد " . در این جلسه آقای


" شیخ محمد طاهر آل شبیر " مجتهد عالیمقام منطقه هم حضور داشتند . ایشان

همیشه لطف و محبت خاصی نسبت به بنده ابراز می نمودند .

    
آقای احمدی نژاد جریان مرخصی بنده را برای ایشان تعریف کردند . شیخ فرمودند
چرا می خواهید فلانی را از ما دور کنید .

     چون احساس کردم که ایشان کمی مکدر شده اند از مرخصی صرفنظر کردم .

    
مدتی بعد شیخ محمد طاهر برای عمل جراحی چشم به انگلستان عزیمت کردند . بنده


هم از فرضت استفاده کرده و به مرخصی رفتم .

 

     + شرایط ادامه تحصیل و کسب مدرک دکتری چگونه فراهم شد ؟

     _ در واقع همیشه به این فکر بودم . اگر از مرکز دور نشده بودم خیلی زودتر این

مهم را انجام میدادم . اساتید دوران لیسانس بارها گفته بودند که در همین نزدیکی ها

مشغول کار شوم تا بتوانم به تحصیلاتم ادامه بدهم . اما با عزیمت به خرمشهر ، به

علت دوری از مرکز و مشغلۀ زیاد شرایط فراهم نگردید .

     در دوران لیسانس از محضر اساتید ارزنده ای همچون " سعید نفیسی " ،

"صادق کیا " و " صفا " بهره بردم .

    
بخصوص دکتر صادق کیا علاقۀ خاصی به من داشت .

     در سال 69 تسهیلاتی فراهم شد و برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و از دانشگاه

آزاد دکترای ادبیات گرفتم .

 

     + به نظر شما مطالعۀ چه کتابهایی بر فارسی زبانان واجب است ؟ کدام کتابها را

بیش از همه می پسندید ؟

     _ از کتابهای شعر " شاهنامه " . از میان نثرها  " گلستان سعدی " .

    
شاهنامه از افتخارات زبان فارسی و حافظ فرهنگ و تاریخ ایران زمین است با


زبانی به غایت زیبا .

    
گلستان کتابی است سراسر حکمت و درس زندگی . مطالعۀ گلستان درست مثل این

است که آدم وارد بهشت  شده باشد . مثل بهشت هم هشت باب دارد . بخصوص باب

هشتم را خیلی دوست دارم که در آداب تربیت است .

    
البته در باب حکمت کتاب " کلیله و دمنه " هم نمونه والایی است .


آداب و رسوم اجتماعی و راه و رسم زندگی مردمان را با تیزبینی به چالش می کشد .

کتاب بسیار حکیمانه ای است . مرحوم حسن زاده آملی هم تصحیحی بر آن نوشته که

 بسیار خوب است .

    

     + بزرگترین دلگرمی و اتکای شما در زندگی چه بوده است ؟ چه منابع یا اشخاصی

الهام بخش شما بوده اند ؟

     _ در یک کلام دین .

     فکر می کنم دین بهتر از همه چیز انسان را دلگرم و نیرومند می کند .

    
همیشه به قرآن علاقمند بودم . آنرا با عشق و علاقه میخواندم و از آن الهام و توان

میگرفتم . در طی چهل سال هر ماه یک بار تمام آن را می خواندم . هزار دور آن را

خواندم . حافظ قرآن شدم و چندین جایزه هدیه گرفتم .

     دو جایزۀ نقدی صدهزارتومانی و یک سفر کربلا .

 

     + آقای کرابی از فرزندانتان بگوئید . چند فرزند دارید ؟

     _ هشت  فرزند دارم . پنج پسر و سه دختر. پسر بزرگم استاد دانشگاه است در

مدرسۀ عالی تحقیقات. دو تا  از دخترانم پزشک هستند . یک پسرم دندانپزشک . یک

پسر دیگر پزشک عمومی است . یکی از پسرانم هم پزشک کاروان حج است .

 

     + استاد چه پیامی برای مردم خرمشهر و آموختگان محضر خود دارید ؟

     _ از خرمشهر خاطرات شیرین و دلچسبی همراه خود بردم .

     از مردم و بچه های این شهر شاد و دلخوش هستم . اگر مهر و دوستی اهالی نبود

 نمیتوانستم این همه مدت آنجا سکونت داشته باشم .

از همۀ آنها سپاسگزارم و برای همگی آرزوی سلامت و سعادت دارم .

 

     + استاد عزیز بنده نیز از جانب تمام اهالی شهر از خدمات و زحمات بی شائبۀ

شما تشکر و امتنان دارم . و از اینکه با ما به گفتگو نشستید سپاسگزارم . 

    
سربلند و پاینده باشید .

 

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0