My Life


***** سالهای دهۀ شصت *****

 

       ++++  در  شبیخون  خنجر  و  کابوس  ++++ 

 

    
در شبیخون خنجر و کابوس

    
کوله بار آوارگی را بستم

    
خالی از لبخند ، .....  خالی از حمبوس .

   

                                 ++++++++++

 

    
غروبی سنگین و سیاه .  اواخر سالهای دهۀ شصت . 

 حوالی میدان انقلاب .

در تلاش برای گشودن دریچه ای ناچیز در سد سترگ تیرگی .

    
در آرزوی معجزه ای که روی نداد . شهر سر خورده و مغموم داغ کهنه را فرو


می خورد . زمین آبستن دردی که از آن فارغ نمی شد و آسمانی بد کار که

بذر یاس و شکست می پاشید .


حکومت انکیزاسیون قلم ها را شکسته و حنجره ها را بریده بود .

    
اما هنوز بر خلاف امروز خانه و کوچه و شهر لقمۀ خاموشی نبود .  هنوز

پاسداران جهل و جنون با جرات و جسارت امروزی در کوچه و خیابان به

 

بهانه های پوج و واهی شهروندان را  مورد تحفیر و تجاوز قرار نمی دادند .

    
حکومتگران از ترس خشم و طغیان جوانان در پناهگاههای بتونی مخفی

بودند . و جلوی ورودی های اماکن دولتی سنگر کیسه های شنی چیده شده

بود . 

حکومت سنگسار به موازات لشکرکشی به شرق و غرب کشور و  اصرار بر

تداوم جنگ و ویرانی ،لشکری از اراذل و اوباش را در تمام شهرها و روستاها

برای سرکوب دگراندیشان به میدان آورده بود .  

در این گذرگاه دهشتناک تاریخی که پنجه های خون آلود دستگاه استبداد 

مذهبی عریان وبی پروا سینه ها را میدرید پیشگامان و پیشاهنگان جامعه

پابرجا و استوار در برابر جهل و جنون اسلامی ایستادند و آنگاه که چارۀ

دیگری نمانده بود به اسلحه دست یازیدند و با خون خود بر تمامی دستگاه

 خلافت با تمام  جناح ها و گروه بندیهای آن خط  بطلان کشیدند .

 آنها در این جنگ نابرابر مرگ را در آغوش کشیدند تا حرف آخر از آن زور و زر  و

تزویر نباشد .

 

          یک گهر بودیم همچون آفتاب  ...... بی گره بودیم و صافی همچو آب

          ( مولوی )

 

 

                            ++++++++++++++

                             ++++++++++++++

 

 

    
اعلامیه ها را از دستش می گیرم و به سرعت و چابکی زیر لباسهایم پنهان

می کنم . ترس و وحشتی کشنده در درونم میریزد . اطرافم را با دقت و

سرعت وارسی می نمایم . سعی می کنم آرام و بی تفاوت بمانم و بر

التهابهای درونی مسلط گردم . بدون حرفی و کلامی از او جدا می شوم .

عرض خیابان انقلاب را طی می کنم .در پیاده روی آنسوی خیابان راهم را

ادامه میدهم . در حالی که عابران و  رهگذران را زیر نظر دارم از کنار درب

اصلی دانشگاه می گذرم . در خیابان شانزده آذر قدمهایم تند تر می شود .

از پشت سر ،صداها و حرکات مشکوکی توجه ام را جلب می کند . صدای

قدمهایی که اینک شتاب بیشتری می گیرند . ضربان قلبم تند تر و نا آرامتر

می شود . به سمت راست می پیجم . وارد خیابان فلسطین می شوم .

صدای قدمهای مشکوک واضحتر و تهدید آمیزتر می شود . اعلامیه ها را بیرون

می آورم ودر پس دیوار یکی از خانه های کنار خیابان در میان شاخ و  برگها 

پنهان می کنم . قدمهای پشت سر اکنون وارد خیابان قلسطین شده اند و به

ظرف من می آیند . می خواهم برگردم و نگاهی به پشت سرم بیندازم  ،

 ناگهان چند نفر دیگر را می بینم که از روبرو با حالتی خصمانه و با همان

قدمهای مشکوک با عجله به سمت من حرکت می کنند .

دیگر راه فرای باقی نمی ماند . نگاهم را از روی آنها می دزدم . سعی می

کنم آهسته تر قدم بردارم و بدون جلب نظر از کنارشان بگذرم . ناگهان از دو

طرف بسویم میدوند و نعره های خشمگین آنها را می شنوم :
  
"  بگیریدش ..... نذارید فرارکنه ..... اعلامیه داره .  "

                    ++++++++++++++

   پیش از آنکه فرصت عکس العملی داشته باشم ضربه ای از پشت بر شانه

ام وارد می شود و همزمان از روبرو ضربۀ دیگری سر و سینه ام  را درهم

می پیچد . پیکرم متلاشی می شود و اندام هایم به هر سو پراکنده میشوند .

تعادلم را از دست میدهم و با دردی جانکاه بر زمین می افتم . و در پی آن 

باران فحش های رکیک و نفرت آمیز مکتبی .

هنوز نمی توانم صدایی از خودم بیرون بدهم . دستم را میگیرم روی سرم .

می خواهم پاهایم را جمع کنم . نمی توانم .ئاز هر طرف بی وفقه لگد کوب

می شوم . در ناحیۀ کمر صدای شکستگی می شنوم .صدای مشابهی از 

 پای راست ، از بازوی چپ ، و باز ارگانهای درونیم جا بجا می شوند .

 آخرین احساس : فروپاشی . وحشتی مرگبار .  دردی بی پایان و دیدار با

جهنم .

ماشین کمیته از راه میرسد . به داخل ماشین تاریک و بی منفذ پرتاب می

شوم . با آخرین ضربه که بر سرم  می نشیند تا پایین تر از جهنم سقوط می

کنم . به محلی در همان نزدیکی منتقل می گردم . بعدها پی میبرم که این

محل کمیتۀ فلسطین بوده است . در انتهای کوچه ای باریک از یک ورودی

بزرگ عبور می کنیم و وارد ساختمانی می شویم . رعب و دلهره در فضای   

درون ملموس و محسوس است . چشمانم به زحمت کمی باز می شود . چیز

زیادی نمی بینم . صداها را گنگ و نامفهوم میشنوم . در فضایی از مه و غبار و

ویرانی شناور می مانم . یک محوطۀ ورودی بزرگ و در سمت چپ چند پله . 

از پله ها بالا میرویم . وارد سالن دیگری می شویم . به جلو هلم میدهند.

ضرباتی یر سرم  می کوبند  تا سریعتر حرکت کنم . در انتهای سالن در سمت

چپ درب کوچکی باز می شود . دو تن دیگر از سربازان امام زمان با

 مشت های گره کرده و هیبت های کریه تحویلم می گیرند . افراد قبلی اتاق
 

 را ترک می کنند . مشتی در هوا می چرخد و مزۀ شور خون دهانم را پر

 

 

می کند . دو نفر تازه آخرین رمق ها و نفس ها را از من می گیرند .  دیگر 

حسی در درونم نیست . همه چیز پایان یافته . از تصور رسیدن به پایان کمی

تسلی می یابم . با آخرین ضربه بار دیگر متلاشی می شوم . نمی دانم اگر

     
همین حالا زیر دست آنها نمیرم کارم به کجا خواهد رسید .

                    +++++++++++++++

 

     _ اون کسی که توی خیابون باهات حرف میزد کی بود ؟

     + نمی شناختمش . خودش اومد باهام حرف زد .

     - پس چرا بهت اعلامیه داد ؟

     + می خواست به زور بده . من نگرفتم .

     - عضو چه گروهی هستی ؟

     + هیچی آقا . من اصلا گروه مروه نمی شناسم .

     - اینقدر می زنمت تا بشناسی .

     + آفا به قرآن ..... به حضرت عباس .... من اصلا تو این چیزا نیستم .

     - اسمت چیه ؟

     + صادق .

     - نام خانوادگی ؟

     + علوی .

     - از کجا میای ؟

     + ماهشهر .

     - اومدی تهران برای چی ؟

     + برای کار اومدم .

     - شغلت چیه ؟

     + لوله کش .

     - چند سال سواد داری ؟

     + تا کلاس نهم رفتم مدرسه .

     - بعدش چکار میکردی ؟

     + گفتم که لوله کش هستم .

     - کجا کار می کردی ؟

     + پیش استا جعفر لوله کش .

     - تهران پیش کی زندگی می کنی ؟

     + پیش دائیم .

     - خونۀ دائیت کجاست ؟

     + شهر ری .

              
+++++++++++++++

 

     - بگیر این فرم رو . با دقت پر کن . نام . نام خانوادگی . آدرس و بقیۀ

سوالات رو درست جواب بده .

     + چشم آقا .

     - این دیگه چه خطیه ؟ یه خورده واضح تر بنویس . حیف اون چند سال که

مدرسه رفتی !

     + چشم آقا .

              
+++++++++++++++

 

     - ببین ..... یا واقعا خیلی شوت و پرتی ..... یا داری خیلی خوب فیلم بازی

می کنی .

     + آقا به قرآن ..... به قمر بنی هاشم  راست می گم . چرا باور نمی کنید !!

     - خیلی شانس داری ..... خودت هم نمی دونی چه شانسی اوردی !!!

     + چه شانسی آقا !!! ..... بی خودی منو گرفتند .... لت و پارم کردند .

     - فقط اینو بدون اگر دروغ گفته باشی دوباره گیرت میارم . از دست ما

نمی تونی فرار کنی...... امروز بیشتر از همیشه دستگیری و زندانی داشتیم .

چند دقیقه قبل از اینکه تو رو بیارن آخرین ماشین به طرف اوین حرکت کرد .

اگر یک کمی زودتر دستگیر شده بودی الان توی اوین بودی . از این شانس ها

دیگه گیرت نمی یاد . اگر یه دفعۀ دیگه پات برسه اینجا خودم خلاصت می

کنم .

    
....................... می تونی بری .

              
+++++++++++++++

 

     به زحمت از روی صندلی بلند می شوم .تمام بدنم میسوزد و تیر 

می کشد . دلم می خواهد بسرعت بدوم و از این لانۀ وحشت بگریزم .

نمیدانم شوخی می کنند یا واقعا مرخص هستم . شاید نقشه ای در سر

دارند . با تردید و ناباوری به سوی درب میروم . از اتاق خارج می شوم .   

اتفاقی نمی افتد  و سرانجام به بیرون ساختمان میرسم .

    
آسمان بالای سر چه نعمتی است !!!

     قدم به خیابان می گذارم . در هوای سبک زیر آسمان نفس کشیدن به

مراتب راحتتر و آسانتراست . دنیای پیرامونم را با قدردانی و امتنان تماشا 

میکنم . هنوز نفس هایم به حالت عادی بازنگشته است . بتدریج درد

    
ضربه های مشت و لگد و باتوم که انگار تا آن زمان درون استخوانها پنهان

مانده بود به بیرون راه می یابد . ارگانهای بدنم به شدت درهم می پیچد و ناله

می کند . از ساختمان بیشتر فاصله میگیرم . به فکرم میرسد  پشت سرم را 

نگاه کنم تا مطمئن شوم کسی به دنبالم نیست . اما وحشتی که هنوز رهایم

نکرده مانع می شود . از دیدن دوبارۀ آن محل نیز ترس و هراس دارم . بهتر

می بینم هر چه بیشتر از آنجا دور شوم .  

    به ساختمانها نگاه می کنم. درختان را می بینم و رهگذرانی که بی خبر از

وقایع آنسوی دیوارها در تکاپوی  روزانۀ خویش غوطه ورند . و اکنون بیگانه تر

از همیشه به نظر میرسند .

    بالای سر چراغی نمی بینم . تاریکی شهر را در خود پوشانده است .

   
ناگهان صدایی از نزدیک در گوشم می پیچد . نگاهم را متمرکز می کنم .

پاسداری اسلحه بدوش روبرویم ایستاده و خطابم می کند .

    

                    +++++++++++++++

 

     چند لحظه مات و سر در گم می مانم .

     _ با تو هستم ! ..... توی اون ساک چه داری ؟؟

    
تازه در می یابم که در اتوبوس نشسته ام . اتوبوسی که به سوی مرز

بازرگان در حرکت است تا ما را به ترکیه برساند . تجربۀ دستگیری یک ماه

پیش تازه و شکننده است و گاه و بیگاه مرا در خود فرو میبرد . آنچنان که

    
نفهمیدم به ایستگاه بازرسی رسیدیم و توقف اتوبوس را نیز متوجه نشدم .

     ساک آوارگی را از بالای سر پایین می آورم و آن را در حضور مامور پاسدار

باز می کنم . تعدادی از کتابهای مطهری ، یک کتاب دعا و نیایش و وسائل

شخصی . چیز دیگری در کیف نیست . برای محکم کاری کیف را در دستش

میگیرد و همه جای آن را لمس می کند . بعد آن را چند بار به سختی تکان

میدهد تا مطمئن شود که چیز دیگری در آن نیست . در تمام مدت سعی

میکنم نگاهم به چهره اش نیفتد و به التهابات درونیم پی نبرد .  مدتی کتابهای

مطهری را ورق میزند و سپس به سراغ دیگران میرود .

              
+++++++++++++++

              
+++++++++++++++

 

     پس از خلاصی ناباورانه از لانۀ وحشت یک هفته در خانه می مانم . به یک

پزشک معتمد معرفی می شوم و او مداوای آسیبهای وارده را به عهده

میگیرد . در اولین معاینه و بررسی کلی با رضایت نسبی می گوید صدمۀ

 جدی و ماندگاری عارض نگردیده است . گرچه تمام بدن دچار ضرب و جرح و

کوفتگی و تورم گردیده اما شکستگی سخت یا نقص عمده ای بروز نکرده . 

اما به هر حال مداوای آسیب ها مدتی به طول خواهد انجامید  و درد و سوز

آنرا باید تحمل کرد . چندین بار اندامهای متحرک را در جهات مختلف  حرکت

میدهد . دستش را بر روی استخوانها می کشد و هر عکس العملی را مطالعه

می کند و سر انجام پس از چند نوبت عکس برداری تنها چند شکستگی

جزئی در انگشتان دست و پا را تشخیص می دهد . جراحات را شستشو و

پانسمان می کند و خودش داروهای لازم را تهیه مینماید . در روزهای بعد چند

بار دیگر اقدامات قبلی را تکرار میکند . برخی   از پانسمانها را تعویض میکند و

دستورات لازم را برای تسریع درمان صادر می نماید .

    
زخمها و تورمها به سرعت رو به بهبود میرود . شکستگی ها و پارگی رگها

زمان بیشتری می طلبد . پس از حدود یک هفته آثار ظاهری حادثه تقریبا از

میان میرود . در هفتۀ بعدی خبر می رسد که ظاهرا امکانی برای خروج از

کشور فراهم گردیده است . شخص رابطی که از ماهها قبل در صدد یافتن

راهی در این زمینه بود در یک تماس تلفنی خبر را اعلام می کند و روز بعد

جزئیات و  شرایط آن را شخصا به تفصیل تشریح می نماید .

     با اصرار و پافشاری ترتیب ملاقات با راننده ای که قرار است ما را همراه

خود به آنسوی مرز برساند داده می شود .

مردی است میانسال ، خوش برخورد ،مصمم وبا ثبات با رفتار و گفتار مناسب

ومعقول . ظاهرا قابل اطمینان به نظر میرسد . شاید هم از آنجا که چارۀ

دیگری نیست مجبوریم چنین برداشتی داشته باشیم . به گفتۀ خودش

گروهی از ماموران مرزی از دوستان دیرینۀ او هستند و تا کنون چند نفر

را با کمک آنها از مرز گذرانده است . گرچه ضمانتی وجود ندارد که مشکل پ

یش بینی نشده ای بروز نکنداما از روی اجبار و ناچاری ریسک و مخاطرات
 

احتمالی را می پذیریم . بخشی از حق العمل را می پردازیم و توافق

میشود  تا مابقی پس از عبور از مرز توسط شخص ثالث پرداخت گردد .

                    +++++++++++++++

 

     برنامۀ خروج از کشور قطعی شده است . گرچه رانندۀ اتوبوس مطمئن و

خوش بین است ولی هنوز جای شک و تردید زیادی باقی است . در نقشۀ او

بوی خطر را به راحتی می توان حس کرد . اما در این روزها بوی خطر همه

جا پراکنده است .

.......... ساک آوارگی را می بندم  .

                    +++++++++++++++

 

     در آخرین روز چند ساعت قبل از زمان حرکت به یکی از خانه هایی که در

روزهای اخیر جزو خانه های امن به شمار میرفت و پناهگاه افراد زیادی بود

میروم تا با تعدادی از یاران خداحافظی کنم . چند خیابان مانده به آن  محل

وضعیتی متشنج و ناآرام حاکم است . خودروهای نیروهای انتظامی با

سرعت و آژیرکشان به هر سو  می رانند . آمد و شد عابرین نیز شتاب زده و

عیر عادی به نظر می آید . صدای شلیک چند گلوله را  می شنوم .

     در فاصله ای دور از محل مورد نظر توقف می کنم . خانه در محاصرۀ

نیروهای انتظامی است . عده ای را  دستگیر کرده اند . شخص مجروحی را

که قادر به حرکت نیست  کشان کشان داخل ماشنی پرتاب  می کنند .

      یکی دیگراز دستگیر شدگان در میان حلقۀ ماموران وسط خیابان در حال

بالا آوردن است . گویا پس از دستگیری مقدار زیادی مایع ظرفشویی در

حلقومش ریخته اند تا قرص سیانور را بالا بیاورد . جنگ و گریز در

    
آن اطراف هنوز ادامه دارد . قاطی جمعیت می شوم و به حرفها و نظرات

مردم با دقت گوش می دهم :

     _ اینها همه جاسوس دشمن هستند .

     _ همشون از آمریکا پول میگیرند .

     _ یک مشت منافق از خدا بی خبر هر روز آشوب به پا می کنند .

     _ نه بابا . می گن کمونیستها بودند ، می خواستند خرابکاری کنند .

     _ خود مردم محل به کمیته خبر دادند .

     _ هر کس به کمیته خبر داده ، کار درستی کرده . همۀ منافقها و ضد

انقلاب ها رو باید  تحویل کمیته داد .

     _ همین ها بودند که انقلاب کردند ...... حالا چوبش رو بخورند .

     _ انقلاب کردید ..... تموم شد ..... شاه رفت ..... بتمرگید سر جاتون دیگه .

                    +++++++++++++++

        

  گمرک مرزی یک سالن کوچک بود .

  و یک دروازۀ کوچک آهنی ، آخرین حصار زندان بزرگی که ایران نام داشت .

دروازه ای که هنوز بسته بود  و دنیا را به روی ما می بست .

     با حسرت و بیم و امید به این درب کوچک و دست نیافتنی که ما را در

هزاره های دور تاریخ میخکوب کرده بود چشم دوختم . و چه نسل های

بیشماری در جستجوی راهی به سوی آنسوی تاریکی در یک قدمی

این دروازه از پای مانده بودند .

     در آنسوی دیوار زندگی حکایت دیگری داشت . و جهان در تباهی و ماتم

خلاصه نمی شد . دنیایی که روز و شب مورد فحاشی و ناسزاگویی

بلندگوهای حکومتی و امت شریعت پناه ما قرار داشت . دنیای محروم از

الطاف الهی و اسلامی . غرقه در فساد و فلاکت و نگونبختی . دنیایی که هر

چه بیشتر فحشش میدادند ، جذبۀ بالاتری می یافت . حتی برای آنها که از

خشم و کینۀ نادانسته به آن کف بر دهانشان جاری می شد .

    
اینک ما پس از عبور از هزاران حصار و بند و دیوار ، تنها یک درب کوچک و

کهنه را روبروی خود داشتیم .

     و در کنار این درب یک گروه نگهبانان غضبناک و ستیزه گر و بدخو که انگار

قسم خورده بودند این آخرین  حصار را به روی کسی نگشایند .

     از دید سران خلافت اسلامی بقیۀ دنیا از ممالکی تشکیل یافته بود که

تمام هم و غم آنها دشمنی با گلستان سرزمین ما بود و در آنسوی دیوار

مردمانی میزیستند که تمام زندگی خود را تعطیل کرده بودند تا در زندگی

    
طلایی ما اخلال و مزاحمت ایجاد کنند .

    
تمام بدیها در جهنم ادعایی آنسوی دیوار جمع بود و همۀ آرزوی ما در فرار از

بهشت چرک آلود خود و گذشتن  از همین دیوار خلاصه می شد .

 

      

 

                    +++++++++++++++

 

     در آنسوی مرز برای اولین بار پس از سالها آشوب و تلاطم و دلهره نفسی به آسودگی می کشم . با چند نفس عمیق و طولانی اضطرابات دیرین را از درونم میرانم .

   به دشت ها و تپه های پشت سرم می نگرم . به افق گسترده ای که سرزمین زادگاه من بود . زادگاهی که  می بایست پناه امن می بود .  زادگاهی که در آن غریبه بودم و اینک مرا از خود میراند .

     به همراه خورشیدی بی رمق که به آرامی در آنسوی تپه ها ناپدید می شود برای همیشه با شهر و دیار خود وداع می کنم .         

     در این لحظه با خود عهد می کنم که دیگر هیچگاه به این سرزمین باز نگردم .

    
هیچگاه ،

    
......................" مگر زمانی که آبادان پایتخت این سرزمین باشد  . "

                                        
                                        +++++++++++++++

                                        +++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0