My Life


+++++ کوچۀ نوبهار +++++

 

 

 


                       *****  خانه ای  چون  ترانه ای   *****

 

     یکی بود یکی نبود

     روزی بود ،  روزگاری بود

     کوچۀ  "  نوبهاری  "  بود  .

    
+++++++++++++++

      
      توی کوچۀ نوبهار درخت سایه داری بود .

     خانۀ بی حصاری بود .

     خانه ای چون ترانه ای

     توی حیاط  آجری

     مرغ و خروس خانگی

     حوض پر آب زندگی

    کنار حوض ، باغچۀ پر نگاری بود .

     یک پشت بام کاهگلی

     صدای با با  عسلی

    پیرهن بی بی  گل گلی

    به روی سقف آسمان ، کبوتر و قناری بود .

    
+++++++++++++++

 

     یک روز آمد ، که روز نبود

     خورشید دلفروز نبود        

     ابر سیاه نکبت

     گرد گناه غفلت

    تباهی و خرابی

    ریخت توی حوض آبی .

     صدا رفت از قضا دور

     بی بی مریض و رنجور .

    

    
+++++++++++++++

      زمین باغچه شد پود

      کوچۀ نوبهار دود

      خانه خراب و نابود .

     هرچه که کاشته بودیم ، انگار نداشته بودیم .

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

            

    

Hamid

+++++ داستان نوروزی +++++

*****  داستان نوروزی  *****

 

         
          "   تنبان مارقاسم ،        
                   ...............  چراغ راه جابر   "

 

          بستنی مهتاب بارزترین و معروفترین نشانی در فلکۀ دروازه بود . کافۀ مهتاب

در گوشۀ جنوب شرقی این منطقه قرارداشت و نام آن با نام این میدان به طرزی جدایی

ناپذیر درآمیخته بود .  آنچنانکه با شنیدن نام این میدان ،فورا عطر و طعم بستنی مهتاب

هوا را پر میکرد و  در زیر دندان شنونده صدای شکستن تکه های خامۀ موجود در

بستنی به نحو سحرآمیزی به گوش میرسید .

+++++++++++++++

 

          همانگونه که شاه غلام سراپا جگر بود .

به اندازۀ همۀ اهل دل ، دل داشت . و دنبلانش پر طرفدار بود . و تمام اراضی زیر پل به

قدرتش بیدار و بارور  گردیده بود .

    
         بهشتی غنوده در آغوش رود دمان  .........  نشستنگه  مردم خوش روان

    
+++++++++++++++

 

     
           و همچنان که " باخسام " سلامی بود به صبح صادق . در گرامیداشت چایی و

چوله . و کنجد در آن به رستگاری می رسید . 

    
+++++++++++++++

           و همانگونه که " حمام جلالی "  بخشی از هویت تاریخی بازارصفا را تشکیل

می داد . و صاحب شریف و نجیب آن آقای " فرخی "  معروف به " کل علی حمومی "

جزو میراث فرهنگی و انسانی بازار صفا به شمار می آمد .   نشان بازار صفا بود و

ضامن نزهت و پاکی مردمان آن .

 

          روبروی حمام جلالی کتابفروشی " مکتب اسلام " قرارداشت که آن هم متعلق

به آقای فرخی بود . این کتابفروشی ادامۀ حمام جلالی و مکمل آن بود .  آقای فرخی و

همفکران در این مرکز اسلامی دست اندر کار تبلیغ و ترویج آموزش ها و ایده های

اسلامی بودند و در کنار پاکی و طهارت تن و پیکر به تزکیۀ نفس می پرداختند .

          در فاصله ای نه چندان دور از این مرکز نشر اسلامی و در همین بازار صفا ،

کنیسۀ مرکزی یهودیان واقع شده بود . به نام " تورات " . آقای " سلیم " و خانواده در

این کنیسه مراسم و آئین های مذهبی یهودیان را برگزار میکردند و همواره پذیرای

جمعیت کثیری از هم کیشان خود بودند . بدینگونه اعلب در بازار صفا فضای تعامل و

بردباری حاکم بود و برخلاف خط و منش دولت مرکزی همۀ ادیان و ملل در کنار یکدیگر

همزیستی مسالمت آمیزی داشتند .

          تنها عنصر غیر دمکرات در بازارصفا " بی بی مارقاسم " بود . او همیشه ما را از

تورات و یهودیان میترسانید . و پیشداوری های سخت و خصمانه ای نسبت به

دیگراندیشان داشت . بخصوص هر گونه تماس و نزدیکی با تورات و ساکنین آن را

ممنوع  اعلام کرده بود و معتقد بود  آنها موجودات خبیث و مرموزی هستند ، با پشکل و

بعرور جادو می سازند ، از جزا و عقوبت نمی ترسند و به جای پپسی کولا و سبع

مایات ، خون بچه ها را می نوشند .

          اما آقای " سلیم " مرد مهربان و خوش قلبی بود . مثل همۀ مردم پپسی کولا و

مای لگاح می نوشید و ما هیچوقت از او نمی ترسیدیم . در حالیکه از خود مارقاسم 

مثل جن و جادو وحشت داشتیم .

          آن زمان که به دبستان و دبیرستان میرفتم ، از آنجا که خانۀ فاضلی ها در کنار

حمام  جلالی قرار داشت و  صمیمی ترین آدرس و نشانی در بازار صفا بود ، اغلب آن

حمام  را " حمام فاضلی " می نامیدم .

          یادمانی  که همچنان گرمی بخش کلبه های ذهن زمستان است .

          و هنوز

          شبانه های خالی نخوت ایام را

          به شط  نگاره های  خواب کودکانه می برد .

   
+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

          و  ابروهای ننۀ  حسن ،

          ابروهای " ننه حسن " یکی از مواردی بود که کنجکاوی کودکانۀ ما را به شدت

بر می انگیخت و تا سالها مایۀ حیرت و شگفتی ما بود . اما از آنجا که " ننه حسن "

شخصیت  کاملا متفاوت و ممتازی بود و برازندگی ها و برجستگی های ویژه ای  داشت

که موجب برتری و سیادت او بر دیگران می گردید، به تدریج با منطق کودکانۀ خود

می پذیرفتیم که او در همۀ مظاهر خود بایستی بالاتر و والاتر از همقطارانش باشد . و

اگر ابروهایش نیز از جنس و نوع دیگری است جای تعجبی نباید باشد زیرا فقط ننه

حسن مثل ننه حسن است .

          " ننه حسن " در واقع اصلا ابرو نداشت . به جای آن دو خط باریک و کشیده به

رنگ سبز رمانتیک بالای چشمانش نقش بسته بود . دو پاره خط سبز کمانی که نوعی

حالت اقتدار و سرافرازی به چهره اش می بخشید . و صد البته که ننه حسن صاحب

اقتدار و اختیار و اعتبار بود :

                سر زورمندان گردنفراز  ..........  به درگاه او بر زمین نیاز

 

          او یک کارگردان حرفه ای ، یک مدیر کاردان و یک فرماندۀ مقتدر بود . تمام

خصوصیات  و ضروریات رهبری در او به وضوح دیده می شد . او هدایت وکنترل یک

خانوادۀ وسیع و پر جمعیت را بر عهده داشت . خانواده ای با قطب ها و نگرش های

متفاوت و متضاد . مملو از حکایات و ماجراهای حیرت انگیز . سرشار از کشمکش ها ،

درگیری ها و  رخدادهای جنجالی . لبریز از تلاطمات و فراز و نشیب های ناشناخته .

خانواده ای که گرچه در آن آرامش و سکون و یکنواختی به چشم  نمی خورد اما با

کفایت و درایت ننه حسن همواره نوعی هماهنگی و سازمان یافتگی در آن جریان

داشت .

          آنها تنها خانوادۀ شهرنشین در میان  بستگان و خویشاوندان خود بودند و خانۀ

آنها به مثابۀ سفارت شادگان بود در خرمشهر .  سایر اقوام آنها در روستاهای اطراف

شهر ساکن بودند . به همین خاطر همیشه مهمانان جالبی از گوشه و کنار در  خانۀ

آنها حضور داشتند . همه روزه عدۀ تازه ای به این خانه وارد شده و گروهی نیز آنجا را

ترک می کردند .همین تحرک و جنب و جوش و جریانات جنبی آن همیشه تماشایی و

سرگرم کننده بود . چیزی بود در حد مثلا " مزرعۀ چاپارل " . و ابروهای ننه حسن

همچون شمشیر عدل و عدالت ضامن برقراری صلح و صفا بر سراسر این مزرعۀ  جاندار

و پر انفاس بود .

      به بازار صفا نُقل هر محفل است .......... که از او بسی قصه ها بر دل است

 

          " ننه حسن " همسر " زایر عبود " بود و زایر عبود پسر خالۀ " بی بی حسنه .

اگر  به فرض بازارصفا را می چلاندی و عصارۀ آن را می گرفتی ، همین خانۀ زایر عبود

به دست می آمد .

          و اگر دیوارهای خانۀ زایر عبود را برمیداشتی و قلمرو آن را از هر طرف ادامه

می دادی ، می شد یک حکومت مدرن فمینیستی را مجسم کرد با صدارت ننه حسن

و با همکاری پیروان وفادارش ، که به مراتب از مدیران و مسئولانی که حکومت مرکزی

از تهران به شهرهای ما اعزام می نمود بسیار مفیدتر و دلسوزتر و کارسازتر بودند .

          یکی از شگفتی های خانۀ زایر عبود این بود که در تمام ساعات شبانه روز از

رادیوی آن فقط آواز خوانندۀ محبوب آن دوران " ناظم غرالی " به گوش می رسید :

   

    
          مِیحانه مِیحانه  ،  مِیحانه مِیحانه

    
          غابِت شَمِسنَا الحَلو ماجانا

    
          غابت شمسنا الحلو ماجانا

 

    
          حَیِّک ،

          حیک  بابا  حیک

          الف رحمه علی بَیِّک

          هذولَ  العَذّبونی

          هذولَ  المَرمُرونی

          علی جَسر المسَیِّب سَیَّبونی

          علی جسر المسیب سیبونی

          ......................................

      
+++++++++++++++

          بسیاری اوقات مانورها و هوشیاری های " آنگلا مرکل " صدراعظم کنونی آلمان

آدم را به یاد ننه حسن می اندازد . در این مواقع با خودم فکر می کنم که " آنگلا مرکل "

هم چیزی از ننه حسن کم ندارد . اما بعد پیش خودم اعتراف می کنم که اگر  " آنگلا "

با دشواری ها و ملزومات خاص بازارصفا مواجه می گردید و چنانچه به جای وزیر خارجۀ

آرام  و بی آزار خود مجبور می شد با نمونۀ پر مشقتی مثل " زایرعبود " کنار بیاید حتما

از کار خود استعفا می داد .هر کسی نمی تواند پا جای پای ننه حسن بگذارد . درود بر

توانایی های بی پایان او .

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          و  " مای بارد سبیل "  ،

          " مای بارد سبیل "  یک ضیافت روحانی بود برای تشنگان غیر روحانی . و در

دست کودکان دبستانی یک فلسفۀ تابستانی .

          فلسفۀ آب و  سیرابی فلسفه .

          فلسفۀ آب و  طراوت و تازگی . که از دل بر می آید و بر دل می نشیند . تا درون

آدمی پاک و مفرح و خالی از  داغ و درد باشد .  که جهان جز جرعه ای آب یخ نیست .

و باید آن را آسوده و فارغ از  غم و غصه نوشید :

          جهانی کجا شربتی آب سرد   ..........  نیرزد دلت را چه داری به درد

 

 

          و  بهار  ،

          بهار با ترنم مرغان و با کرشمۀ گلها می آمد . عطر گل محمدی و دیوارهای

پوشیده از  گلهای کاغذی هدیۀ  بهار بود به بازار صفا . که عشق و زیبایی  عنصر

اصلی هستی ماست .  و زندگی زیباست .

    
+++++++++++++++

 

     
          و نهایت تمامی زیبایی ها ، ..... حمبوس است .

          با رقص دل انگیز و با نگاه مستانه اش .

          و رازی که جز در ناز او نیست ،

          که بی او گل نخندید

          ..........................  ابر نگریست  .

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          اما صحبت اصلی ما در مورد فلکۀ دروازه بود . ما گفتارمان را از فلکۀ دروازه  و

میدان دروازه های آسمانی آغاز کردیم . اما بی اختیار  به بازار صفا رسیدیم  و در

هیاهوی آن رها شدیم .

          گویی برای ما همۀ راهها به بازارصفا ختم می شود .

          ما با دستان ننه علی به دنیا آمدیم

          و بازگشت همۀ ما به سوی اوست .

       

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

    
          نرسیده به فلکۀ دروازه در سمت شمالی خیابان فخررازی کوچه ای بود به نام

کوچۀ عشقی . این کوچه با یک خط مستقیم مجازی به بازار بزازها وصل می شد و

رشته ای نامرئی آن را به لین دوم شاه آباد در آبادان می رساند . اگر برای اهالی شهر

نام فلکۀ دروازه مترادف با بستنی مهتاب بود ، برای  اطرافیان ما نام این میدان یادآور

کوچۀ عشقی نیز بود . در انتهای این کوچه و در ضلع غربی آن خانۀ جابر قرار داشت .

" جابر نعمتی نژادیان " معروف به " جبّوری " ، پسرعمۀ پدر و عموها . مادر او

" رو به خیر " نام داشت که خواهر پدر بزرگ پدری ( حاج محمد ) و عمۀ پدرم بود . و

اهل فامیل او را " ری به خیر " می خواندند .همسر ری به خیر  " یوسف تاریکی " بود .

"یوسف تاریکی " به همراه  خویشاوندان خود در راه سفر کربلا با این منطقه آشنا شده

و سپس در " فیلیه " سکونت می گزیند و به شغل بنایی و نقاشی ساختمان میپردازد.

و از این طریق با " حاج محمد " و " حاج تقی " که آنها هم در فیلیه مشغول کار

ساختمانی بودند آشنا می شود و پیوند دوستی بین آنها برقرار می گردد . او به محض

دیدار  با " ری به خیر "  خواهر " حاج محمد " دلباختۀ او شده و تقاضای وصل او را

می نماید .

          " ری به خیر " دختری بود زیبا و ظریف با اندامی متناسب و موزون . سرشار از

جذابیت و دلربایی . با چشمهای رنگی زیبا و موهای پر پیچ و تاب که زیبایی چهره اش

را در چندان می نمود . او دختری بود خوش رفتار ، خونگرم و دوست داشتنی ، سنجیده

و سبکبال ، با لبخندی همیشگی و نگاهی نافذ و سحر انگیز . رفتار و منش پسندیدۀ  

جابر و موسی میراث ارزشمند او بود .

          اما " ری به خیر " برای یوسف همسر خوبی نبود .  اصلا نمی توانست برای

هیچ مردی همسر خوبی باشد . او بیش از حد دلبسته و دوستدار برادر بزرگ خود  ،

" حاج محمد " بود و تمام  التفات و التزام خود را شش دانگ به نام این برادر انگشت

زده بود . 

    
          یوسف و ری به خیر صاحب دو فرزند پسر و دو فرزند دختر می شوند : موسی ،

جابر ، خدیجه  و  زهرا .

          موسی و جابر بعدها نام فامیل خود را تغییر داده و نام " نعمتی نژادیان " را

بر می گزینند . از میان این فرزندان ، جابر و موسی رابطۀ بسیار نزدیکی با ما داشتند .

موسی ، شوهر عمه " شفیقه " ،  کارگر حرفه ای پالایشگاه آبادان بود و با خانوادۀ خود

در منطقۀ شرکتی " شاه آباد " ساکن بود . جابر در بازار بزازها نبش خیابان باریکی که

روبروی بازار عطارها بود وانتهای دیگر آن به کوچۀ مشکین و بعد از آن به بازار صفا

میرسید ، مغازۀ پارچه فروشی داشت .

          جابر و موسی انسانهایی خوش قلب ، زحمتکش و دوست داشتنی بودند و

برخلاف پسردایی های خود ، مردانی صاف و بی ادعا  و عاری از غرور و تکبر و

خودخواهی و تظاهر . اما  عمرشان کوتاه بود و بسیار زود و غیر مترقبه زندگیشان به

پایان رسید و رخت از جهان بربستند . اما همین عمر کوتاه و زودگذر آنها بسیار پربارتر  و

مفیدتر از بسیاری از دیگر اهالی فامیل بود .

          نهالی همه خاک دارند و خشت  ..........  خنک آنکه جز نام نیکی نکشت

 

          پس از آنکه موسی در اثر سکتۀ قلبی جان سپرد ، خانوادۀ عمه با شرایط

سخت و ناگواری مواجه گردید و ضربات سخت مادی ومعنوی بر افراد آن وارد شد . و اگر

افراد فامیل اندکی همدلی و همیاری نشان میدادند ، می توانستند مرهم موثری بر

جراحات روحی و روانی آنها باشد . اما دیگران خود را کنار کشیدند . رنج و محنت و

نیازمندی بازماندگان را دیدند و بی اعتنا ماندند . و هیچکس از آه سرد کودکان یتیم بر

خود نلرزید  :

          " یتیمان فتاده به خاک ملال  ..........  همه دائیان بی رگ و بی خیال  "

          .

          .

          .

          اما  ،

          خدای جهان را جهان تنگ نیست ،

          دنیا تنها از دائی های بی رگ و بی مایه تشکیل نیافته . عموی دلسوز و نیکو

منشی  نیز هست . هنوز مهربانی هست . همدلی هست . سایه ای و تکیه گاهی

هست . هنوز جابر هست .  و تا جابر هست ،  زندگی خالی و بی معنا نیست .

 

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          " جابر " مردی خوش اخلاق ، شوخ طبع و همیشه خنده رو بود . سخاوتمند و

بزرگوار . خانۀ جابر بوی شربت آب لیمو میداد . درب خانۀ آنها بر عکس خانۀ ما به روی

همگان باز بود . و همیشه یک ظرف بسیار بزرگ شربت آب لیموی خنک و گوارا  برای

پذیرایی از واردین حاضرو آماده دم  دست قرار داشت.

          در روزهای مهمانی خود آّقای جابر با ظاهر آراسته و با دشداشۀ رسمی کنار

درب خانه می ایستاد و با شربت آب لیموی مخصوص به پیشباز مهمانان می آمد .

" سلیمه " همسر جابر در سن سیزده سالگی به عقد او در می آید . پدر او

" محمد سماج زاده " و مادرش " فاطمۀ قلیلیان " نام داشت .

          جابر و همسرش  میزبانان بی نظیری  بودند . بهترین و به یادماندنی ترین

مهمانی ها را در خانۀ خود برگزار  میکردند . مهمانی هایی از جوهرۀ اصیل و نفیس . نه

برای تظاهر و خودنمایی، بلکه با هدف تحکیم و پایداری پیوند و همبستگی خانوادگی .

به علاوه برای ما بچه های سرتاسر و کماتیل یک جذبۀ بزرگ دیگر شیرینی هایی بود

که جابر از قنادی پاکستانی ها در آبادان برای این مراسم تدارک میدید که نوعی خصلت

و جذبۀ اگزوتیش داشت و در مقایسه با خانۀ ما که جز باخسام چیزی در آن یافت

نمی شد بسیار اغواکننده می نمود .

          جابر به افراد خانوادۀ دایی خود بسیار علاقمند بود . بخصوص مارقاسم را خیلی

دوست میداشت . و بیش از هر چیز شیفتۀ تنبان او بود . جابر به تنبان مارقاسم ارادت

خاصی داشت . آن را گرامی میداشت و همچون پرچم شیروخورشید سرخ برای آن

ارزش و احترام قائل بود .

          این علاقه و دلبستگی بی دلیل نبود . تنبان مارقاسم چراغ راه جابر و بهترین

راهنما و راهگشای او بود . جابر با اقتدای به آن همواره راه و مسیر صحیح را می یافت

و به مقصد و هدف خود نائل می گردید .

          زمانی که خانواده های اقوام و بستگان به منزل جدیدی نقل مکان می نمودند و

محل سکونت آنها تغییر می یافت، پیدا کردن آدرس جدید برای جابر مشکل و معضل

بزرگی می شد .این مسأله هنگامی حادتر می گردید که آنها به یک منطقۀ شرکتی  و

یا به خانه های دولتی و سازمانی منتقل می گردیدند . از آنجا که در شهرک های 

دولتی تمام  خانه ها تقریبا  یکسان و مشابه یکدیگر بودند و خیابان ها و معابر نیز

تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند ، پیدا کردن خانه و آدرس جدید در چنین مناطقی به

مراتب مشکل تر بود . اما جابر روش  متد خاص خود  را داشت . در این موارد جابر  به

لباس هایی که جلوی هر خانه بر روی بند لباس ها آویزان بود دقت می کرد و در میان

آنها به جستجوی تنبان چهارمتری مار قاسم می پرداخت تا بدین طریق خانۀ مورد نظر

را بیابد .

          معمولا در کنار هر خانۀ سازمانی چند ردیف طناب کشیده شده بود که 

لباس های شسته شده را بر روی آنها می گستردند تا خشک شوند . و چون تنبان

مار قاسم یکتا و بی همتا بود جستجوی آن روشی مطمئن و موثق برای نیل به

مقصد بود . سال های سال جابر به همین روش موفق شده بود آدرس و محل

سکونت خویشاوندان خود را به راحتی پیدا کند .
 

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          آن سال هم مثل همۀ سال های قبل جابر برای عید دیدنی عازم خانۀ اقوام

خود بود . محل تقریبی خانۀ مورد نظر را میدانست اما طبق معمول شمارۀ پلاک منزل

را به خاطر نداشت . و به ناچار مثل همیشه در میان لباس های آویزان شده بر روی

طناب کنار خانه ها به جستجوی تنبان مارقاسم پرداخت . اما هر چه تلاش کرد اثری از

آن نیافت . تمام منطفه را زیر پا گذاشت و همۀ طناب ها و لباس ها را به دقت از نظر

گذراند اما باز هم نتیجه ای حاصل نگردید و آنچه را می خواست نیافت . خسته و

مستأصل شده بود . نمی دانست چه باید کند . تصمیم گرفت پس از کمی استراحت

یک بار دیگر تمام طناب های منطقه را وارسی نماید .

          به درختی تکیه داد و سیگار اشنو ویژه را از جیب دشداشۀ خود بیرون آورد . 

یک  نخ آن را آتش زد و در افکار خود فرو رفت . در همان حال که مشغول پک زدن به

سیگار  خود بود به یکباره سایه ای بر روی  زمین نظرش را جلب نمود . سایه ای بر روی

تکه زمینی درست وسط دو خانۀ مجاور یکدیگر . سایه ای که با وزش باد تکان می خورد

و  تغییر شکل می داد . با کنجکاوی و دودلی به طرف سایه به راه افتاد  . همینکه به

نزدیک آن رسید تکه پارچۀ پهن و عریضی را بر روی زمین خیس و باران خورده دید که

قسمت هایی از آن خاکی و گل آلود شده بود . آن را از روی زمین برداشت و به وارسی

آن پرداخت . و به ناگاه برقی از خوشحالی و کامیابی در چهره اش درخشیدن گرفت : 

" تنبان مارقاسم " .

          بار دیگر آن را زیر و رو کرد تا مطمئن شود اشتباه نکرده است . بعد نفس راحتی

کشید و یقین یافت که گمشدۀ خود را پیدا کرده است . اما هنوز نمی دانست که این

تنبان از روی کدام بندلباس بر روی زمین افتاده است . فاصلۀ آن محل از خانۀ سمت

راست و خانۀ سمت چپ تقریبا به یک اندازه بود و نمی شد خانۀ مربوطه را به صراحت

تشخیص داد .

          سرانجام  جابر دل به دریا زد ، به سوی خانۀ سمت چپی رفت و زنگ آن را 

فشرد . خانم جوانی با سر و روی آراسته و چهرۀ بزک شده در آستانۀ درب ظاهر شد 

و با شک و بدبینی به شخص غریبه ای که روبروی او ایستاده بود  خیره گردید . جابر که

شدیدا غافلگیر شده بود با دست پاچگی آنچه را دردست داشت روبروی خانم مذکور

گرفته و پس از مکثی طولانی به سخن آمد :

          _ " ...... ببخشید ،  خانم ، ..... این مال شماست ؟؟ .....  نه مال شما ، .....

..... منظورم اینه که مال خونۀ شماست ؟؟ "

          + " زهر مار  ..... مردکۀ بی تربیت !! .... خجالت نمی کشی !! .... تنبون

مادرت رو اوردی میگی مال شماست !! ...بی چشم و رو !!! ...... آهای صادق بیا اینجا

دزد اومده ، .... زود باش بیا تا فرار نکرده !!!

          ناگهان مردی قوی جثه و درشت اندام سراسیمه از خانه بیرون می آید و با جابر

گلاویز می شود . در همین موقع ماشین های پلیس و نگهبانان منطقه که توسط  دیگر

اهالی خانه خبردار شده بودند با صدای آژیر خود در خیابانها به راه می افتند و به زودی

به محل حادثه میرسند . سایر همسایگان و ساکنین محل با شنیدن صدای آژیر و صدای

خودروها از خانه های خود بیرون می آیند و به پرس و جو می پردازند . در این میان

جابر بستگان خود را که از خانۀ سمت راستی خارج می گردند می بیند و آنها را به

سوی خود می خواند .

+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          به زودی قضیه روشن می گردد و بستگان جابر ماجرای او را برای پلیس  و دیگر

همسایگان توضیح میدهند و سوء تفاهمات بر طرف میگردد .

          فردای آن روز به افتخار جابر و تنبان مارقاسم مهمانی بزرگی برگزار می گردد و

همۀ همسایگان در آن شرکت می نمایند .

          هر چه به جابر اصرار می شود که از این پس آدرس دقیق را بر روی یک برگۀ

کاغذ بنویسد و آن را همراه خود داشته باشد ، زیر بار نمیرود و بر روش همیشگی  خود

پافشاری می کند . می گوید این بار تقصیر باد و باران بود . اگر باران نباریده بود این

مشکل هم پیش نمی آمد . اشکال از بارون بود .... بارونِ نادون ، وگرنه :

    
                      "    تنبان مارقاسم هرگز خطا نمی کند .   "

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

                                             ........  پایان  ........   

 


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0