My Life


 

 

به یاد زنده یاد " محمد زهری "

 

 

1)

شبی از شبها،


 چشم شب را دور دیدم


چنگ بر خوشه پروین زدم


قلکی دزدیدم


که پر از سکه خوشبختی بود

 

***

2)

شبی از شبها،


 جرس قافله در پیچ و خم راه شکست


طرقه ای بر سر گلدسته نشست


محتسب بر من و بر قافله شب خندید


شتری بی کوهان


قلکم را دزدید.

 

 

3)

 

شبی از شبها،


رود بهمنشیر را بهمن برد


ماهی شوریده،  شورش کرد


سبزی و آبی به ماهی نرسید


که کران تا به کران

 


 ساحل بوش لمبو بود.

 

***

4)

 

شبی از شبها،


سینما رکس را دیدم، ترسیدم


پیر و بی جان شده بود


پای درگاهی آن شمعی روشن کردم


پیش رویم


سوسماری به دعا مشغول بود

 

***

5)

 

شبی از شبها،


چشم ما را بستند


چشم زیبای تو روشن بادا


که ما،


از پس پردة اندوه


سحر را دیدیم

 

***

6)

 

شبی از شبها،


اختر شیردلی


راه شیری را بست


که سواری نامیمون


رو به سیارة میمون ها بود

 

***

7)

 

شبی از شبها،


شب دلتنگی بود


با دل خود گفتم


جانا طلب یار مکن


قاصد آمد


که یاران سر یاری رفتند.

 

 

***

8)

شبی از شبها


شمعی روشن کن


یاد شمعدانی بی نام و نشان


که شب بی سحری


پرپر باد  سحرگاهان شد.

 

***

9)

شبی از شبها،


زیبای پریشان حالی سفرة دل بگشود


پای آن سفرة درویشی بی رنگ و ریا


که ز هر زنگی و هر آهنگی خالی بود


آه پر دردی و پر آهنگی


در شب ساکت و بی روزنة خانه سرود

 

***

10)

شبی از شبها،


باد با من سر بیتابی داشت


مشت بر پنجره ام  می کوبید


با شکایت چو به او خیره شدم


آه پر دردی و پر آهنگی


در دامن مهتابی داشت.

 

***

11)

شبی از شبها،


تو نبودی


و ندیدی که بر ما چه گذشت


آنقدر تشنه دیدار تو بودم


که به راه قدمت آب شدم

 

***

12)

شبی از شبها،


که رفیقان و شفیقان همه عاشق بودند


تو چرا خسته و دلتنگ شدی


وقتی پیشانی ما رنگین شد


تو چرا سایه بی رنگ شدی.

 

***

13)

شبی از شبها،


دل ما روشن شد


دل دریایی تو روشن باد


که به ناز قدمت


گره دولت دلسوختگان بگشودی

 

***

14)

شبی از شبها،


شب نورانی چشمان تو بود


ای دمت گرم که با ما بودی


راز دل با تو نگفتم


نکند پرده غم


چشم زیبای تو را تار کند.

 

***

15)

شبی از شبها،


به تو ای شب سوگند

 

به طناب و دیوار


و به پرواز و سقوط


به تو و نغمه مستان سوگند


به درفش کاوه


به تاریخ دوباره

 

به پیراهن پاره


و به دمپایی جا مانده به میدان


به گلوی گل سرخ، در گلوگاه خطر


به کلاه بی سر


به خیابان لگدمال سواران سوگند


به طلوع و به غروب


و به شبهای بلند وحشت


به اسیران شب و روز


به درود و به سرود دم صبح


و به همصحبتی  سینه و سرب


به سمندر سوگند


که در آن بزم مکرر


آخرین بوسه همان بود که بر تیر گدازان دادند.

 

***

16)

شبی از شبها،


خلوتی کن به هنگام سحر


که در آن خلوت ماتم


سر یاران


سر داران شد.

 

***

17)

شبی از شبها،


یاد ما باش


در بوسه جانانه دلهای جوان


که ما،


دل و جان را دادیم


لب خونین زمین  بوسیدیم

***

 

18)

شبی از شبها،


چه شب نازی بود


سرشب،


بر لب ایوان خدا پرسه زدم


پری عابد درگاهی را بوسیدم


شدم احساس بلوغ


از ته باغ محبت گل نازی چیدم


نیمه شب،


عاشق حمبوس شدم

 

***

19)

شبی از شبها،


بال و پر بگشودم


سفری کردم تا شهر پرستو


گذری کردم در باغ هوس


پرشی کردم تا اوج غزل


تا صافی نیلوفر رفتم


پای فوارة دلباختگی رقصیدم


سر راه ابری نوشیدم


رفتم تا قامت عشق


تا نگاه جادو


تا غربت آهو رفتم


رفتم، تا به افسانه رسیدم


به گمانم آنشب


یاد حمبوس ملوسم بودم.


***


Hamid

 

 

دمپایی هایم کو؟


دمپایی من توی مسجد گم شد


مؤمنی پای کجش را فرو کرد در آن


و با خود بردش


ملا میگوید، غصه نخور ... اجر ما پا بر جاست


لابد آن را به تبرک بردند


مسجد خانه  و دکان خداست.


دمپایی من،


کهنه و قلابی و چیناوی بود


جای آن در ارض بهشت


کفشکی میگیرم آدیداس


قیمتش هم بالاست


ملا می گوید، اجر ما با زهراست


می دونم،    دمپایی من مالی نیست


کفش آدیداس خیلی عالی است


اما،

من دلم می خواهد


آجری بر سر آن مومن مفلوک بکوبم


که دمپایی را به تبرک دزدید

 

***

 

باز هم بانک اذان می آید


بشتابید به نماز


یشتابید به سوی مسجد


رستگاری بخرید


توشۀ آخرت خود را پر بار کنید


عمل خیر دله دزدی را باز تکرار کنید


بشتابید که به دکان خدا فصل حراجی شد


بشتابید که مسجد پر از نعمت دمپای شد.

 



Hamid

 

زندگی شیرین است


گرم و شاداب و روان و دلچسب


عطر آیینه و آدیه به دامان دارد


زندگی شربت و شیرینی و کاغذ رنگی


تپش صبح در آغوش نسیم


زندگی مزۀ باخسام دارد

 

****

 

زندگی رنگین است


برگ و بارش آباد


رخ و رویش شاداب


حوض آبی است پر از  زورق سبز


سبزه زاری است پر از ماهی سرخ


زندگی رنگ فراوان دارد


 ****

 

زندگی قصۀ ماست


زندگی حرف دلم با دل توست


آنچه ناگفته ولی ملموس است


زندگی شوخی نیست


زندگی قصۀ یک حمبوس است.



Hamid

 

یک روز خواهم آمد


یک روز بی پایان


یک روز صاف و آرام


یک روز روشن و پاک


شاداب و با طراوت                                       خرم تر از بهاران


***


یک روز می گریزم از این چراغ جادو


ار این کنام احزان


تا مقدم گلستان


همچون هزاردستان


سر می دهم سرودی


همراه تارو رودی


رقصان و دامن افشان


***


یک روز  می سپارم دل را به موج رویا


پل میرنم از اینجا بر درۀ جدایی


از هر کجا که باشم بر کوه و دشت و صحرا


تا هر کجا که باشی                                         تا راحت دل و جان


 

***


یک روز خواهم آمد


یک روز مثل هیچ روز                                     هیچ روز درهزاران.



Hamid

 

دوست دارم دوست باشم


با تو در یک پوست باشم


تا به جامت جان بریزم


 بی تو و بی خود نباشم


دوست دارم دوست باشم


در شبت فانوس باشم


 پیش پای تو بسوزم


با رخت مانوس باشم


دوست دارم ساده باشم


ساده با همسایه باشم


کودکی خوش باور و بی لایه باشم


با سلامی خستگی را در کنم


با نگاهی


 هر نگاه تازه را باور کنم


هر دری را بسته دیدم بشکنم


از پس هر دیوار روزنی باز کنم


بار دلتنگی را بر زمین بگذارم


توشۀ عاطفه را بردارم


با تو پرواز کنم.



Hamid

 

واله ای آواره بود

عشق را بیچاره بود

جان و دل بر باد داده

با خیال باغ سبز و پر چمن

بر ره پر خار و سنگ بنشسته بود

گفت من آزاده ام

عاشقی وارسته ام

از زمین و از زمان و رنگ و برق بگسسته ام

تا رخ زیبای او را دیده ام

دیده جان بر جهان دیگری بگشوده ام

مهر او را تا به دل اندوخته ام

در ضمیر خود چراغ باده را افروخته ام

جز غم او من ندارم غصه ای

جز صفات بیشمار او نگویم قصه ای

چون که بیمار تب او بوده ام

دیگر از خواب و خوراک آسوده ام

روزها بگذشت و سامانی ندید

جز عذاب و حیله و تلخی پایانی ندید

عاقلی او را بدید بیمار و بی فرجام و درهم ریخته

بر زمین افتاده و با خاک و گل آمیخته

نقدش از کف رفته و عمرش به بطلان سر شده

چون ضعیفان و غریبان ملعب رندان شده

گفت دریغ از عشق و از نا بخردی

از سر این سستی و از شور این دلدادگی

آب و گاو خود رها کردی و حیران مانده ای

بال خود بشکستی و در چاه ویل افتاده ای

توبه ای بنما و دستی برکشان

شر این شوریدگی را ازسر خود وارهان

این دل جا مانده خود را به دلالش سپر

کوزه ای بردار

عشق را پهلوی آن بگذار

آبش را بخور.


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0