My Life


ترازوی خاندان بالک

Heinrich Böll:

 

                        ++++ Die Waage der Baleks ++++

 

 

 

هاینریش بول : .........ترازوی خاندان بالک ................

 

در زادگاه پدربزرگم اکثر مردم در کارخانه ریسندگی شهر کار می کردند.

پدر و مادرها صبح زود به سر کار می رفتند و انجام کارهای خانه به عهده بچه ها بود. آنها خانه را جارو میکردند، ظرفها را میشستند و سیب زمینی پوست میگرفتند. هنگامیکه بچه ها از مدرسه به خانه برمی گشتند به جنگل می رفتند و بر حسب فصل سال قارچ و گیاهان مختلف می چیدند: آویشن، زیره، نعناع و تابستان ها از زمین های کم محصولی که درو شده بود جوانه جو جمع می کردند.

خریداران هر کیلو جوانه جو را یک فینیگ از بچه ها می خریدند و آنها را در داروخانه شهر به عنوان داروی تقویت اعصاب به قیمت بیست فینیگ به خانمهایی که از ضعف اعصاب رنج می بردند می فروختند و در مغازه های شهر یک مارک و بیست فینیگ قیمت داشت.

در فصل پاییز هنگامیکه در اثر رطوبت قارچ ها از زمین بیرون می آمدند بچه ها در تاریکی جنگل های انبوه مدتها در تقلا بودند و به جستجوی قارچ می پرداختند، معمولا هر قسمتی از جنگل متعلق به یک خانواده بود که می توانستند در آنجا قارچ و گیاهان دیگر بچینند. این مناطق نسل به نسل در خانواده ها منتقل می شد.

جنگل ها متعلق به خاندان بالک بودند و همچنین کارخانه ریسندگی.

در شهر زادگاه پدربزرگم بالک ها در یک قلعه بزرگ و با شکوه زندگی می کردند. در کنار آشپزخانه این قلعه اتاق کوچکی بود که در آن خانم بالک سبزیها، گیاهان، گلها و قارچها را وزن می کرد و از بچه ها می خرید. در این اتاق یک ترازی بزرگ و خیلی قدیمی روی میز قرار گرفته بود که به سبک سنتی تزیین و رنگ آمیزی شده بود.

پدربزرگ و اجداد پدربزرگم هم زمانی که بچه بودند روبروی این ترازو می ایستادند و با اشتیاق و هیجان منتظر می ماندند تا ببینند خانم بالک چقدر وزنه در کفه ترازو باید بگذارد تا شاهین آن درست وسط درجه بندی درست روی خط سیاه قرار بگیرد. این خط سیاه خط عدالت نام داشت و بایستی هر سال تنظیم میشد. خانم بالک پس از توزین اجناس وزن آنها را در کتاب بزرگی که جلد چرمی قهوه ای داشت یادداشت میکرد و پول آن را به بچه ها می پرداخت که معمولا چند فینیگ بیشتر نبود و به ندرت یک مارک می شد.

یکی از قوانینی که بالک ها در آن آبادی پیاده کرده بودند این بود که هیچکس حق نداشت در خانه خود ترازو داشته باشد.

این قانون بسیار قدیمی بود و هیچکس نمدانست چرا و چه زمانی این قانون وضع شده است. اما این قانون بسیار مهم بود و اگر کسی آنرا رعایت نمی کرد فورا از کارخانه اخراج میشد و دیگر کسی از آنها قارچ یا گیاهان دیگر را نمی خرید.

از آن زمان که اجداد پدربزرگم قارچ و گیاه جمع می کردند و می فروختند تا در آشپزخانه خانواده های ثروتمند به مصرف برسد، از آن موقع هیچکس به این فکر نیفتاده بود که این قانون را زیر پا بگذارد.

پدربزرگ من اولین کسی بود که جرات به خرج داد و عدل و انصاف بالک ها را به محک آزمایش کشید.

بالک ها در همان قلعهء بزرگ زندگی می کردند. دو دستگاه درشکه گرانقیمت داشتند. هر ساله به یکی از جوانان منطقه برای تحصیل علوم دینی بورس تحصیلی می پرداختند. کشیش محل هر هفته روزهای چهارشنبه به خانه آنها می آمد و حاکم منطقه که نمایندهء قیصر بود هر سال عید از آنها بازدید می کرد و سرانجام قیصر آلمان در سال 1900 به این خانواده  لقب            Adler

  اهداکرد و آنها جز اشراف و بزرگان شدند.

در عید سال 1900 به مناسبت دریافت لقب      Adler   خانواده بالک ها به تمام خانواده های محل یک چهارم پوند قهوهء اصل برزیل هدیه دادند. آبجو و سیگار مجانی میدادند و جشن بزرگی در قلعه برگزار کردند. به همین خاطر فاصله بین قلعه بالک ها و دروازه ورودی منطقه پر از کالسکه های مهمانان بود.

قهوه های اهدایی را یک شب قبل از جشن در اطاق کوچک کنار آشپزخانه به مردم تحویل می دادند. همان اطاقی که بیش از صد سال بود ترازوی معروف بالک ها در آ ن قرار داشت.

در آن روز پدر بزرگ من در آن اطاق روی نیمکت چوبی نشسته بود تا بسته های قهوه را برای خود و چند خانواده دیگر تحویل بگیرد. در این روز خانم بالک سرگرم تهیه مقدمات جشن روز بعد بود و یکی از دختران مستخدم در آن اطاق کوچک کار می کرد. دختر مزبور چهار عدد قهوهء بسته بندی شده را جلوی پدر بزرگم گذاشت و در شیشهء بزرگی دست کرد تا چند عدد آبنبات به پدر بزرگم بدهد اما شیشه خالی بود. لبخندی زد و به پدربزرگم گفت : " همین جا منتظر باش تا یک شیشی دیگر بیاورم" .

و بدین ترتیب پدربزرگ من در کنار ترازو تنها ماند و چهار بسته قهوه که برای هر کدام یک هشتم کیلو وزن داشتند و قبلا در کارگاه بسته بندی شده بودند هم آنجا کنار ترازو قرار داشتند و بعلاوه وزنه نیم کیلویی هم روی یکی از کفه های ترازو بود. پدربزرگم چهار بسته قهوه ر برداشت و آنها را روی کفه سمت راست که خالی بود قرار داد و در حالیکه قلبش از ترس و اضطراب می تپید مشاهده نمود که شاهین ترازو در طرف چپ خط عدالت بیحرکت مانده است. کفه ای که وزنه نیم کیلویی روی آن بود پایینتر آمده بود و کف دیگر با نیم کیلو قهوه بالاتر ازدر هوا معلق بود. پدر بزرگم همیشه در جیب خود تعدادی سنگ داشت که توسط آنها با تیرکمان خود گنجشکها را میزد. سه، جهار، پنج عدد از سنگها را کنار پاکت های قهوه روی کفه ترازو گذاشت تا اینکه کفه دیگر به آرامی بالا آمد و شاهین ترازو روی خط عدالت قرار گرفت. سپس بسرعت پاکت ها را از روی ترازو برداشت . سنگ ها را هم در جیبش کرد و هنگامی که دختر مستخدم برگشت چیزی تغییر نکرده بود آن پسر بچه با رنگ پریده بیحرکت آنجا ایستاده بود. پدربزرگم فقط سه عدد از بسته های  قهوه را برداشت و آبنباتها را بر زمین ریخت و زیر پا له کرد. سپس با خشم و تندی فریاد زد : " بگویید خانم بالم بیاید می خواهم با او حرف بزنم." اما آن دختر به او خندید و سر به سرش گذاشت. پدربزرگم آنجا را ترک کرد. قهوه های همسایه ها را به آنها تحویل داد و خودش دست خالس به خانه رفت. به همین خاطر در خانه به شدت تنبیه شد و هر چه از او پرسیدند پاکت قهوه چه شد چیزی نگفت.

پدربزرگم تا دیر هنگام در اطاق خود بسر برد. آنچه را که تا کنون به خانم بالک فروخته بود روی کاغذ یادداشت کرده و مشغول حساب و کتاب بود. هنگامیکه نیمه شب فرا رسید و سال نو آغاز شد. صدای رقص و بایکوبی از همه خانه ها به گوش میرسید و در خانه پدربزرگم هم سال نو را جشن گرفته بودند. یکدیگر را می پوسیدند و سال نو را تبریک می گفتند. در این هنگام او آهسته از اطاقش بیرون آمد و رو به دیگران با صدایی آرام گفت: " خانوادهء بالک یک مارک و بیست فینیگ به من بدهکارند." و در افکار خود به یاد کودکان بیشماری بود که در طی سالهای دراز با رنج و زحمت قارچ و گیاهان مختلف را در جنگلهای تاریک و جمع می کردند.

اما اینبار او دیگر گریه نکرد. وسط اطاق ایستاد و با صدای بلند آنچه را دیده و دریافته بود برای اهالی خانواده بازگو کرده. روز بعد که خانواده بالک برای انجام مراسم سال نو با کالسکه آذین بندی شده خود به کلیسا آمدند. مردم شهر با ساکت و بی تفاوت در جای خود ایستاده بودند و تمایلی به بالک ها نشان نمیدادند در حالیکه بالک ها انتظار داشتند مردم با دسته های گل به پیشباز آنها بیایند و اظهار شادمانی کنند اما شهر ساکت و خاموش مانند سرزمین ارواح بود و هنگامی که خانواده بالک به کلیسا وارد شدند همه مردم از آنها روی برگرداندند. پس از انجام مراسم بالک ها کلیسا را ترک کردند و همچنان که از کنار صف مردم می گذشتند خانم بالک روبروی پدربزرگ من ایستاده و از او پرسید :

" پسر جان چرا پاکت قهوه را برای مادرت نبردی؟ " او هم از جای خود برخاست و با صدای بلند گفت:" برای اینکه شما به اندازه پول پنج کیلو قهوه به من بدهکار هستید !". سپس پنج تکه سنگ از جیبش بیرون آورد جلوی خانم بالک گرفت و گفت :

" در ترازوی شما نیم کیلو به اندازه وزن این پنج سنگ کسری دارد! "

قبل از آنکه خانم بالک بتواند پاسخی به او بدهد مردان و زنان حاضر در کلیسا در تایید گفته های آن پسر بچه یکصدا سرود عدالت را خواندند :

آه ای خدای بزرگ

عدالت روی زمین ترا کشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Hamid

افسانه عقل و خرد

 

Erich Kästner

 

                             Das Märchen von der Vernunft

 

 

 

„ اریش کستنر“

 

 

++++++++++++++++++ افسانه عقل و خرد ++++++++++++++++++++++

 

در سالهای دور پیرمرد مهربانی زندگی می کرد که عادت خیلی بدی داشت. همواره افکار و ایده های منطقی و انسانی به مغز او خطور می کرد. اینکه آدم ایده های انساندوستانه در سر داشته باشد به خودی خود اشکالی ندارد. مشکل زمانی پیش میاید که انسان افکار و باورهای خود را باز کو کند و با دیگران درمیان بگذارد.

پیرمرد مذکور هم نمی توانست آنچه را در فکرش می گذشت برای خود نگهدارد و درباره آنها با دیگران هم صحبت میکرد. و همین عادت ناپسند او بود. اما از آنجا که این پیر مرد شخصی ثروتمند و مورد قبول عامه بود. حاکمان و روسای امور خود را مجبور می دیدند که به حرفهای او گوش بدهند، هر چند با اکراه و بی میلی.

روشن است که برای بزرگان و فرمانروایان چیزی زجرآورتر از گوش کردن به حرف حساب نیست، چرا که همگی می دانیم با کمی منطق و انصاف می توان بسیاری ار معضلات را چنان به سادگی حل و فصل نمود که موجب ترس و وحشت پادشاهان و امیران می شود. به نحوی که آنها چنین ایده ها و پیشنهادهایی را فضولی بی جا تلقی می کنند.


روزی در جلسه ای که در آن روسا و نخبگان کشور های مختلف جهان جمع شده بودند تا به مشکلات و نیازمندیهای مردم سراسر زمین رسیدگی کنند. پیر مرد مهربان وارد می شود و تقاضای شرکت در جلسه را می کند. آنها هم با اضطراب و دلخوری ناچار او را به جلسه راه می دهند.

از آن وسط کسی با صدای بلند می گوید: " خدا رحم کند این دفعه دیگر این دانشمند دیوانه چه خوابی برای ما دیده است؟ ". پیرمرد عاقل با حالتی جدی و رسمی وارد سالن می شود، تعظیم می کند و بر جای خود می نشیند، در همان حال لبخندی به دیگران می زند. دیگران هم به او لبخند می زنند و به زودی شروع می کند به صحبت کردن :

" آقایان، پادشاهان، بزرگان، روسا و عظام اقوام و ملتها سلام بر شما" و همچنان که دیگران با حیرت و کنجکاوی او را می نگرند، صحبتهایش را ادامه می دهد: شنیده ام امروز دور هم جمع شده اید تا به گرفتاریهای مردم روی زمین رسیدگی کنید و صلح و امنیت در جهان برقرار نمایید.

در این مورد من یک پیشنهاد بسیار ساده و در عین حال بسیار مفید دارم که به آسانی هم قابل اجرا است. بنابراین لازم است که خوب به پیشنهاد من گوش کنید. البته نه به خاطر من، بلکه به حکم عقل و منطق و به خاطر وظیفه ای که به عهده دارید.

همه شرکت کنند گان در جلسه با لبخندی ظاهری با تکان دادن سر گفته های او را تصدیق کردند و مرد پیر ادامه داد:

" شما تصمیم گرفته اید صلح و امنیت برای مردم خود به ارمغان بیاورید، بنابراین میتوان نتیجه گرفت که شما عالیجنابان به خوشبختی و آسایش مردم خود علاقمندید و به آنها اهمیت می دهید. بهرحال این برداشت من است واگر اشتباه برداشت کرده ام لطفا به من گوشزد کنید."


"احسنت، احسنت، درست می گویی". حاضرین با خرسندی به او جواب دادند. " برداشت تو کاملا درست است مرد خردمند"

پیرمرد خردمند با رضایت خاطر گفت: " بسیار خوب، اکنون که گفته های مرا تصدیق می کنید پس مسآله شما هم دیگر حل شد. به همه شما و به مردم کشورهای شما تبریک می گویم.

اکنون با خیال راحت به خانه هایتان بروید و از دارایی کشورهای خود مبلغی را که با دقت حساب کرده ام و به اطلاعتان خواهم رساند با کمک یکدیگر آماده کنید. با این بودجه ای که شما آقایان با توجه به امکانات خود و با همکاری یکدیگر فراهم می نمایید به ترتیب زیر عمل خواهد شد :


" به هر خانواده در هر جای این زمین یک خانه ویلایی شش اطاقه و یک دستگاه اتومبیل هدیه خواهد شد. و جون یعد از این هنوز بودجه مزبور به پایان نرسیده در هر محلی از کره زمین که جمعیت آن بیش از پنجهزار نفر میباشد یک مدرسه مجهز و یک بیمارستان مدرن ساخته خواهد شد.

من واقعا به شما حضرات حسرت می ورزم که چنین اقدام شایانی از عهده شما ساخته است، هر چند بنده شخصا عقیده دارم که نیازهای مادی بالاتر از احتیاجات بشری نیست اما آنقدر واقع بین هستم که دریابم صلح و تفاهم میان انسانهای روی زمین هنگاهی واقعا برقرار می گردد که مردم همه کشورها از نیازمندیهای اولیه بهره مند بوده و احساس رضایت و دلگرمی داشته باشند.

اینکه می گویم به شما حسادت می ورزم شاید درست نباشد بهتر است بگویم از این اقدام شما احساس خوشبختی می کنم".

حرفهای پیر خردمند به پایان رسید، دست در جیبش کرد سیگاری بیرون آورد و آنرا روشن کرد.

حاضرین در جلسه از حرفهای پیرمرد به خنده افتادند و او را به شوخی گرفتند. سرانجام یکی از عالیجنابان از جا برخاست و پرسید :" ممکن است بفرماید این مبلغی که جنابعالی برای هدف خود منظور داشته اید چقدر است؟"

" برای هدف من " پیرمرد با شگفتی پرسید.

" بالاخره می کوید یا نه، این مبلغ چقدر است؟ " یکی از نخبگان از گوشهء سالن با صدای بلند پرسید

" یک بیلیون دلار "

پیرمرد آرام و خونسرد پلسخ داد و در ادامه گفت : " یک میلیارد برابر است با هزار میلیون و یک بیلیون هزار میلیارد است، یعنی یکعدد یک با دوازده صفر جلوی آن " و پکی به سیگارش زد

- " مگر شما عقلتان را از دست داده اید؟ " یکی از روسای جمهور از میان جمعیت فریاد زد.

پیرمرد به سوی شخص مزبور برگشت و پرسید: چطور؟

و پس از مکث کوتاهی گفت :

- میدانم این مبلغ پول زیادی است، اما جنگ قبلی شماها به گواهی آمار و ارقام دقیقا همین مقدار هزینه برداشت.

پادشاهان و حکمرانان اینبار دیگر از خنده روده بر شدند. یکی از شدت خنده شکم خود را گرفته بود و دیگری دو دستی به پاهای خود می کوبید.

اما پیرمرد دانا ساکت و آرام در جای خود نشسته بود و خندیدن آنها را تماشا می کردو سرانجام پرسید : " ممکن است بفرمایید علت این ابراز احساسات چیست و چه چیزی شما را اینچنین به خنده انداخته؟

اگر یک جنگ طولانی یک بیلیون هزینه برمیدارد، چگونه است که یک صلح پایدار نمی توند همانقدر ارزش داشته باشد؟ "

بزرگان از این سخنان بیشتر به خنده افتادند. یکی از پادشاهان بزرگ از زور خنده نتوانست خود را کنترل کند و در حالیکه دست در پهلوی خود داشت بر روی زمین غلطید و در همان حال در میان خندیدن خود گفت :

" عجب احمقی هستی تو !! جنگ، جنگ است، جنگ فرق می کند ............"

 

+++++

 

این حکایت پرداخته خود من است. اما این ادعا که جنگ پیشین یک بیلیون دلار برای مردم هزینه داشته است و با این مبلغ می توان خدمات شمرده شده را به مردم جهان ارایه کرد طبق برآوردی که توسط روزنامه

 انجام شده است واقعیت دارد.Frankfurter neue Presse

 

Erich Kästner


Hamid

خانواده نارنجی

 


 

+++++ شاخ آفریقا +++++

 

آقای نارنجی : ......سلام شاتزی ....... پدرم دراومده .... کی بر می گردی ..... از دست این بچه ها جنون گرفتم .......

کی بر می گردی؟ ..... اگر می توانی زودتر بیا.

خانم نارنجی: ..... چی شده به این زودی خسته شدی؟! تازه یک هفته است اومدم اینجا ....حالا می فهمی کار خونه چقدر دردسر داره ... حنون گرفتن هم که تو خونواده شما ارثیه لطفا گردن بچه های من ننداز. از مامان جونت ارث بردی ... من هم به این زودی ها برنمی گردم تا بیشتر قدرم رو بدونی.

آقای نارنجی: حالا طلبکار شدی و قیافه میگیری!! بگو ببینم چه خبرا؟ ...کجا رفتی ... کی رو دیدی؟ ...

خانم نارنجی: والا جات خیلی خالیه ..... اینجا خیلی خوبه ... همه سلام میرسونن. خیلی سراغت رو میگیرن ...همش از تو تعریف می کنن. از سوغاتی هایی که فرستادی خیلی خوششون اومده .... میگن کاشکی تو هم اومده بودی ...

آقای نارنجی: از خودم تعریف میکن یا از سوغاتی ها؟؟؟

خانم نارنجی: از خودت هم یه ریزه تعریف میکنن ....دیروز لدری خانم اومده بود دیدن من ... موقعی که من اومدم اینجا نبود ... رفته بود یه هفته دبی ... اونجا وقت دکتر داشت .. بیست کیلو لاغر کرده. لباسی که فرستاده بودی اندازش نبود. ولی خیلی پسندیدش. گفت که خودش درستش میکنه. میدونی که چقدر هنرمنده...... کوتاه میکنه، گشاد میکنه، بلند میکنه .... همه فن حریفه ... عصر هم منو به زور برد سلمانی مو هام رو کوتاه کردم... میگه موی کوتاه بیشتر به من میاد..... رنگ هم کردم ... راست میگه الان هم خیلی یهتر شد وقتی برگردم دیگه منو نمیشناسی. تمام روز با من بود. آخه می خواد پس فردا بره زیارت معلوم نیست دیگه کی بتونه بیاد پیشم .... بعدش هم رفتیم بازار یک لباس ورزشی برات خریدم که دو تا مارک داره. یک طرفش مارکNIKE

  داره، یک طرف دیگه اش هم مارک

     . دیگه چی می خوایPUMA

آقای نارنجی: نفهمیدم .... چطور میشه دو تا مارک داشته باشه؟

خانم نارنجی: خوب چیکارت کنم ... نمی فهمی دیگه !!! آخه این لباسها سفارشی هستند.




و شرکت PUMA ,NIKE

 

دوتایی با هم اینا رو درست می کنن. این که چیزی نیست لباسهایی پیدا میشه که ده بیست تا مارک مختلف داره .... باید خودت بیای ببینی. هر چند تا مارک بخواهی میتونی به فروشنده سفارش بدی. اونهم ایمیل می کنه به کمپانی های بزرگ دنیا که همه با هم لباس درست می کنند. اختر خانم دختر خالهء خودت یه سنگ پا داره با مارک

Calvin Klein 

 

 

 چی دارم میگم این که چیزی نیست، اینجا حتی آفتابه هست با  مارک

 

Christian Dior

دیگه چی می خوای؟؟

آقای نارنجی : ول کن بابا من که لباس مارک دار نخواستم ... همین لباسهای

ALDI

 

برای من کافیه. واسه من لباس نخر..... هیچی نمی خواد بخری ....

خانم نارنجی: راستی یک شیشه" کشک" برات خریدم. این یکی دیگه ردخور نداره. بهترین کشک دنیاست. باروش های پیشرفته علمی درست شده .... با این دستگاه هایی که از روسیه خریداری شده کشک رو با روش " سنتریفیوژ" تولید می کنن. میگن اول ماست رو غنی می کنن بعد با ماست غنی شده کشک با کیفیت عالی درست می کنند. آخر سر هم یه کمی اسانس اورانیم بهش می زنن.

آقای نارنجی: از این چیز های که گفتی من هیچ نفهمیدم. لطفا سوغاتی غنی شده برای من نخر.

خانم نارنجی: ای بابا تو هم که آبروی آدم رو می بری!!! میگم بیسوادی ...میگی نه .... عزیز من اینجا پیشرفت کرده ..... همه با سواد شدن ... توی همه آبادیها و خرابیها دانشگاه درست کردن .. تا دلت بخواد دانشمند درست شده ... دکتر و مهندس هم که دیگه نگو ..... مخصوصا در کیمیا و علم الاشیا از همه دنیا جلوتر هستند ..... یادم رفت بهت بگم یه شیشه ترشی برات خریدم که با " آب سنگین" درست شده، به جای کونهء خیار و بادمجان." دوتریم" توش بکار رفته ... میدونی "دوتریم" چیه؟ .... نه! ..... میدونی اصلا آب سنگین چیه؟ ...... باز هم نه. باید بیای اینجا ببینی چه شق القمریه! .... نشستی داری غاز می چرونی .......

آقای نارنجی: ..... خدا رحم کنه ..... می ترسم تا برگردی آلمان " خانم اتمی" شده باشی یا " خانم شش میلیون دلاری" !

 

خانم نارنجی: ...... پس چی فکر کردی ..... قرار نیست که تا آخر عمر اسیر تو باشم .... اگر چند سال پیش اومده بودم اینجا تا حالا تحصیلاتم تمام شده بود ... حتی مامان کبری خانم هم داره میره دانشگاه ... خیلی به من اصرار میکنه که بمونم و تحصیل بکنم. دیروز اخبار می گفت دولت قراره یه دانشگاه اسلامی در مسکو دایر کنه. آخه میگن خیلی از روس ها مسلمون شدن و می خوان معارف اسلامی رو یاد بگیرن ..... آقای پوتین خودش انگار از قبل مسلمون بوده ما خبر نداشتم ..... حالا که قراره یه دانشگاه اسلامی توی روسیه درست کنن ... نقشه هم کشیدن بعد که همهء روس ها مسلمون شدند با یک حمله گازانبری آمریکا رو هم بگیرن مگه نمی دونی میگن: " راه آمریکا از روسیه می گذرد" اینقدر هم دانشمند زیاد شده که حالا دارند به خارج صادر می کنند. فعلا که یک گروه دانشمند صادر کردن به " بورکینا فاسو" بعد هم می خوان به " جیبوتی" و" شاخ آفریقا" هم صادر کنن. تا اونوقت هم حتما من مدرکی چیزی دست و پا می کنم .... دفعه دیگه اگه با من کار داشتی لطفا زنگ بزن " شاخ آفریقا" .

Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0