My Life


 

 

زندگی حمبوس است

نرم و چابک به خود می پیچد

دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد

مومنتم دارد

با همه خاموشی سینه اش پر جوش است

گر نچرخد حمبوس، می میرد

دست مگذار بر دست

دست تو

ضامن گردش این حمبوس است.

 

 


Hamid

 

 

هان ای آدمها !

باز پیدایم شد

همه تان جمع بشوید

همه تان خم بشوید

همه تان گم بشوید

 

همه تان خوب به من گوش کنید

هر چه کار هست فراموش کنید

هر صدایی هست خاموش کنید

 

+++++

 

باز پیدایم شد

باز من آمده ام روی زمین

از هوا آمده ام

از باد هوا زاده شدم

بهر امر خیری به زمین داده شدم

 

++++++

 

باز پیدایم شد

من پیامبر هستم

من رسالت دارم، حکم کتبی دارم

با شما اهل زمین کار فوری دارم

باز من آمده ام تا شماها را آدم بکنم

ده و آبادی را وقف آقا بکنم

 

++++++

 

من پیامبر هستم

خوب به من گوش کنید

من آمده ام تا شماها را راحت بکنم

هر که را با من شد

روز آخر شفاعت بکنم

گله امت را

در چراگاه حفاظت بکنم

 

+++++

 

خوب به من گوش بده ای نا  اهل

حرف من گر نرود در سر تو

تیغهء شمشیرم می برد گردن تو.

 

 

 


Hamid

 

- بخواب جانم .... دیره، باید حالا خوابیده باشی.... باز هم دیر بیدار میشی ها .... بخواب دیگه.... بقیه رو فردا شب برات تعریف می کنم...

 

-Ich muss aber nicht schlafen. Es ist noch zu früh. Ich habe mich schon lange hingelegt aber der Schlaf kommt nicht, ich kann nicht schlafen.

 

 

- چشمات رو ببند، خوابت میبره... باید بخوابی وگرنه فردا صبح خسته هستی و هیچی سر کلاس یاد نمی گیری.

-Immer schlafen... immer schlafen. Ich will aber nicht schlafen und ich kann noch nicht. Weiß du was Papa, ich muss noch mal auf Toilette.

- لازم نیست توالت رفتی دیگه بسه .... حالا باید بگیری بخوابی دیگه بهانه هم نیار ... چشمات رو ببندی زود خوابت میبره.

- Ich muss aber mal, ehrlich Papa. Verstehst du nicht. Es ist dringend sonst wird alles naß.

 

- چرا اذیت میکنی بچه- تازه رفتی توالت. بازم فیلم در میاری .. باید بخوابی دیگه. هزار بار گفتم قبل از خواب اینقدر آب نخور .... بخواب.

      - Ok. Papa ich beeile mich ... Ich habe nichts getrunken, glaube mir. Es dauert nicht lange wir sind schnell wieder zurück.

 

 

-خیلی خوب بیا بریم توالت ... ولی زود تمام کنی ها ...

 

++++++

 

- ببین همه خوابیدند فقط ما بیداریم... حالا هم ما می خوابیم ... خوب شب بخیر

 

 

- Papa mein Teddy Bär ist krank. Ich glaube er hat fieber. Er kann nicht schlafen. Er braucht Medikamente vielleicht ein Asprin oder was ähnliches ....

- خیلی هم حالش خوبه ... دوا هم نمی خواد ...خودم نگاهش کردم ... می خواد بخوابه ...

- Du muss mich glauben. Er hat selber mir in Ohren gesagt er muß dringend zum Arzt... Papa kennst du einen Puppenarzt?? ... Ich kenne gar keinen ...kannst du uns zu einem Puppenarzt fahren. Wir mussen schnell weg sonst wird alles schlimmer. Der Teddy hat furchbar viel schmerzen. Er kann nicht schlafen. Er weint ... kannst du hören? Er weint. Ich habe Angst. Er kann nicht bis Morgen warten. Er wird sterben. Er wird sterben verstehst du nicht ... Ich will nicht dass der Teddy stirbt .. Ich will ihn noch lange lange behalten. Ich denke er hat falsch gegessen, nein er hat zwar richtig gegessen aber diese Richtige war falsch und er wußte nicht davon. Heutzutage weiß man gar nicht was richtige ist und was falsch ist ... Papa was machen wir, wenn er Puppenwahnsinn hat?? .. Papa ich will nicht mein Teddy wahnsinnig wird .. Papa weiß du was?... wenn ich groß bin wie du, will ich ein Puppenarzt werden. Ein großer Puppenarzt. Ich werde alle Puppen heilen. Egal welche Tiere und welche Farbe. Ich werde alle Puppen heilen. Alle große und kleine...... Papa was soll ich tun damit ich schnell aufwachse und ein Puppenarzt werde?

Papa !.... hörst du mich überhaupt

 

آره بابا دارم گوش

-می گیرم. اول باید به اندازه کافی بخوابی تا همیشه سالم و سر حال باشی. بجای شیرینی و شکلات هم باید غذا بخوری تا زودتر بزرگ بشی. وقتی هم بزرگ شدی میتونی هر چه که دوست داشته باشی انجام بدهی. می تونی دکتر بشی، پرستار بشی، معلم بشی، هر چی که دلت بخواد. میتونی دکتر عروسک ها هم بشی. اینقدر نباید حرف بزنی. باید بخوابی. اگر خوب نخوابی بزرگ نمی شی. وقتی هم سر کلاس هستی باید حواست رو جمع کنی. ببینی معلم چی می گه و زیاد با همکلاسی هات حرف نزنی. خانم معلم می گفت خیلی با بغل دستیت حرف می زنی و به کلاس و معلم توجه نمی کنی. من بهش گفتم که تو پسر خوبی هستی و از این به بعد ساکت می شینی و به درس گوش میدی. حالا هم چشمات رو ببند که کم کم بخوابی.

 

-Papa! Aber mein Teddy kann nicht schlafen hast du vergessen. Er ist unruhig er braucht einen Arzt oder ein Medikament. Du muß ihm eine Tablette geben.

 

 

- باشه ...باشه ... الان یک آسپیرین بهش می دم. حالش خوب میشه...بده ببینم این عروسک رو... خوب نگاه کن، این آسپیرین رو خورد این هم یه خورده آب... تموم. حالش خوب شد. حالا دیگه می خوابه، می گه تو هم باید بخوابی دیگه حرف نباشه.

 

 

      - ...... Papa !! ...Ich habe nächste Woche Geburtstag!! ...Du muß Einladung schreiben. Ich sage wer eingeladen werden soll. Alle meine Freunde. Die ganze Klasse. Vielleicht ganze Schule. Was sagst du dazu Papa. Du brauchst die Adressen. Ich muß dir helfen. Wir haben nicht viel Zeit, kennst du die Adressen?

 

 

- میدونم، همه آدرسها رو میدونم.

کارت ها رو هم بعد می نویسم کاری نداره.....تمام دوستات رو می شناسم.

 کمک لازم ندارم. خودم تنهایی می نویسم. قبلا هم نوشتم همه آدرس ها رو دارم. تا هفته دیگه وقت زیاد داریم. اینقدر عجله نکن، آخر هفته می نویسم بهشون می دم.

 

      - Ich habe aber neue Freunde. Die kennst du bestimmt nicht. Ich kenne selber ihre Adresse nicht. Ich muß die fragen, komm gehen wir auf den Balkon ich will die dir zeigen.

 

      - اینقدر ادا در نیار فردا صبح بگو هر چی می خوای.

 

      - Aber Papa morgen sind die nicht mehr da. Du kannst die nur nacht sehen. Die sind nicht auf der Erde. Die sind im Himmel. Die sind meine Geheimfreunde. Die sind Sterne. Himmelsterne. Ich will sie alle einladen. Sie freuen sich bestimmt. Da bin ich sicher. Ich will sie alle bei mir zu Hause holen. Du hast nicht dagegen oder??. Die sind so winzig, so klein, sie passen alle in einer kleinen Schalle. Wie konnen sie auch als kerzen benutzen. Sie sind weiße Punkte und leuchten immer, immer ohne Ende, Papa ! ...Weiß du warum die Sterne leuchten? Soll ich dir sagen? Ja? sag, ja oder nein! egal ich verrate es dir. Sie leuchten damit der Himmel bisschen heller wird, damit die Engel im Himmel ihrem weg finden und sich nicht verlaufen... Papa! Hast du schon ein Engel gesehen. Nein? Nein?

      - Aber ich. Aber ich habe gesehen. Ich habe eine echtes Engel gesehen. Weiß du! Ich kenne ein Engel. Sie ist wunderschön. Sie ist schöner als alle andere Frauen. Sie liebt mich Papa. Sie liebt dich auch. Sie liebt auch Mama. Papa! Liebst du Sie auch. Würdest du sie zu meinem Geburtstag einladen?

 

      - آره عزیزم تمام زمین و آسمون رو برات دعوت می کنم همه ستاره ها، همه پرنده ها، همه فرشته ها، دیگه چی می گی. حالا می خوابی یا نه. اگه نخوابی من دیگه میرم ها ... اون فرشته تو هم رفت خوابید اگه حالا نخوابی دیگه تو رو دوست نداره. باهات قهر می کنه، تولدت هم نمیاد. فرشته ها بچه هایی رو که زود می خوابند دوست دارند. ستاره ها هم همینطور. زود باش بخواب، ناراحت می شن دیگه پیش تو نمیان. میرن پیش بچه هایی که زود می خوابند. زود باش بخواب......

 

      - Papa ich will aber zuerst etwas singen. Ich muß singen sonst kann ich nicht schlafen. Nach dem Lied werden wir alle schlafen, einverstanden. Ich singe ein von meinen lieblingslieder:

 

Ich bin Schnappi

 Das kleine Korkodil

 Ich komme aus Egypten. Es liegt direct am Niel.

 

...... Papa! ....Papa!......Wachauf! .... Wachauf! .....Du bist zu laut. Warum schnarchst du! Du darfst jetzt nicht schlafen! Ich singe schon .... Wachauf! ..... Wachauf!.......

 

 

 

 

 

 

 


Hamid

 


سر بالایی


خیابان بی انتها بود. مانند همه خیابانهای بالای شهر. چشم انداز آنسوی خیابان لابلای درختان سرسبز و انبوه پوشیده می ماند. آسفالت تمیز و یکدست شیب تند خیابان را به راحتی و بسوی بالا طی می کرد و از لابلای صف اتومبیلهای پارک شده رد میشد. کسی در خیابان دیده نمیشد. جز ردیف منظم و یکدست درختان سرسبز و پنجره های بسته ویلاهای خوش رنگ و ترکیب و ماشین های شیک و براق چیزی دیده نمیشد و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای چرخش باد در لابلای شاخه های درختان بود و صدای بازی پرنده ها در هوای خالی.

هوای سبک و خوش بوی خیابان را به درون کشید و نگاهی به سر بالایی خیابان انداخت. چهره درختان مثل بچه های مودب بود که لباس پاکیزه برتن داشتند و سرجای خود ایستاده بودند. اما در چهرهء سبز آنها شادمانی نبود. نوعی اندوه. چیزی مانند تنهایی در چهرهء درختها و روی شاخه های آنها دیده می شد. درختهای بی حوصله، درختهای خسته، خسته از سر بالایی، خسته از سکوت، خسته از آرامش. فرو رفته در حسرتی جاویدان، در حسرت دستی که بالا بیاید و برگی به یادگار از آنها بچیند. در حسرت کسی که لحظه ای زیر سایه مطبوع آنها توقف کند و یا شاید اگر بتواند از تنه و شاخه آنها بالا برود. اما خیابان خالی بود. درختها تنها بودند. کسی دیده نمی شد. نظم بود. آرامش بود. سکوت بود. آرامش بود و صدای آواز های پراکنده چند پرنده ناشناس در اعماق قلب خالی درختها و در سنگینی سر بالایی خیابان محو می شد.

بسته روزنامه را زیر بغل گرفت و به راه افتاد. خانه های ابتدای خیابان را با چابکی و زرنگی به اتمام رساند در هر صندوق پست یک عدد روزنامه جای داد. کمی که جلو رفت سر بالایی و شیب خیابان تندتر بود و از سرعت او کم می کرد. این اولین تجربه کاری او بود. کار او پخش روزنامه و آگهی های تبلیغاتی در این خیابان بود و فقط می دانست که بسیاری از دوستان و همسالان او چنین کارهایی را انجام می دهند و از عهده آن هم بر می آیند. او چهارده ساله بود. هوا کم کم بی رنگ می شد. رو به سردی می رفت. نیمی از خیابان را طی کرده بود، نیمی از روزنامه ها را در صندوق های پستی جای داده بود. اما بسته روزنامه ها هنوز مثل اول سنگین بود. هر چه از تعداد آنها کم می شد اما وزن بسته کاهش نمی یافت. خستگی بر چهره او چبره شده بود. اما شوق اولین دستمزد، شادی پولی که از کار خود بدست می آورد او را به پیش میراند. فکر اسکناس ده یورویی که حاصل مستقیم رنج و کار خودش بود احساس غرور و سر بلندی را در او زنده می کرد. باید کمی مقاومت می کرد. باید تاب می آورد. تا انتهای خیابان چیزی نمانده بود. باید کاری را به انجام می رساند، مسؤلیتی را که پذیرفته بود بایستی انجام می داد. باید نشان میداد که او هم مرد میدان زندگی است، که او هم مهره ای با ارزش است و بزرگتر ها بایستی دیگر او را جدی بگیرند. او دیگر چهارده ساله بود.
آیا کا کردن همیشه اینقدر سخت و ناگوار است؟ آیا تمام کسانی که به کار اشتغال دارند همین اندازه خسته و درمانده می شوند. یا جسم کوچک او هنوز آمادگی پذیرش رنج و زحمت را ندارد؟ اما بی شک کارهایی هم هست که با رنج و زحمت همراه نیست وگرنه بایستی همیشه تمام مردم شهر خسته و بی رمق باشند. در حالیکه او بسیاری را می شناسد که همواره شاد و سرحال هستند و مشکل مادی ندارند و بیش از نیازشان هم خرج می کنند فقط باید بداند آنها چه می کنند. شاید وقتی بزرگ شد بتواند مثل آنها درآمدهای کم زحمت تری پیدا کند.
اما تا آن موقع زمان زیادی است و آنچه هم اکنون برای او امکان پذیر است همین کارهای ساده و کم درآمد است. با تمام این وجود یک اسکناس ده یورویی که دستمزد خود او باشد ارزش این مشقت ها را دارد.
روزنامه ای را که دردست دارد در صندوق پستی جا می دهد و روی پله کنار درب ورودی می نشیند و جرعه آبی می نوشد. سرش را به دیوار تکیه می دهد و پلک هایش را بر هم میگذارد....

در آنسوی خیابان از پشت دیواری کوتاه دو چشم نگران او را می پایند.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:15 توسط حمید | نظر بدهید





مانیفست نارنجیسم

خانم نارنجی : یادت باشه از اون قرصها که فرستادم روزی حداکثر سه تا بخوری. بیشتر نخوری ها. زیادیش ضرر داره.

خواهر خانم نارنجی : خواهر جون ما از استاندارد آدمها خیلی وقته خارج شدیم. پانصد تاشوهم که بخوریم آخ نمی گیم. یعنی نمی تونیم بگیم.

خانم نارنجی : باز دیگه چی شده که آخ و اوخت در آمده؟

خواهر خانم نارنجی : خبر نداری که ! نشستی تو آزادی و آبادی، همه جور حق و حقوق داری. کسی هم نمی تونه بهت بگه زیر ابروت چشه!......هزار جور قانون و وکیل و دادگاه و کلیسا و گروه های زنان و نیمه زنان و احزاب سبز و سفید و نارنجی و چی و چی می ریزند روی سر مردها و از حق زن دفاع می کنند، دیگه چی می خواهید؟.... آره دیگه ... همین خودت خواهر هر وقت اراده کنی می تونی این نارنجی از خود راضی رو با اردنگی بندازی بیرون. آب از آب هم تکون نمی خوره. تازه جایزه هم بهت می دن. حقوقت هم بیشتر می شه.

: فعلا که لازمش دارم. خیلی از کارها رو همین بیچاره انجام می ده. هر وقت که تاریخ مصرفش تمام شد میندازمش بیرون. شما هم تقصیر خودتونه. نشستید و میذارید همینجور بهتون زور بگن. کسی که دلش برای شما ها نسوخته. باید خودتون اقدام کنید. باید کاری کنید که به حق و حقوقتون برسید.

: ... آی گفتی ... آی گفتی ... یعنی می رسه روزی که ما هم مثل بقیه دنیا آدم حساب بشیم؟!!
میرسه روزی که دنیا به حرف ما بچرخه؟!! ... میرسه روزی که حکومت دست زن ها بیفته؟!...اونوقت من می دونم و اینها. چنان پدری ازشون در بیارم ... چنان پوستی ازشون بکنم ... تلافی پنح هزار سال مرد سالاری و مردم آزاری رو ازشون در میارم. اول از همه دستور می دم که بعد از این بجای زن ها ، بایستی مرد ها بچه بزایند تا کمی حساب کار دستشون بیاد. بعد هم دستور می دم هر زنی تلافی خودش و مادرش و مادر بزرگ و تمام اجداد مادریش رو سر شوهرش در بیاره. دستور میدم تمام اموال مرد ها رو مصادره کنند و به خانمها تحویل بدهند. هر مردی رو روزی صد ضربه شلاق بزنند. هر مردی بایستی روزی سه بار و هر بار سه ساعت خانم خودش رو حمالباشی کنه و تو شهر بچرخونه. برای همه مرد ها مشق شب تعیین میکنم. هر مرد برای تکلیف شب اول باید صد بار بنویسه " من خرم". برای تکلیف شب دوم صد بار بنویسه " من غلط کردم". برای تکلیف شب سوم صد بار بنویسه " پدرم غلط کرد" . بعدش هم پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ تا آخر همشون غلط کردند. باید همشون رو از اول مثل بچه آدم تربیت کنیم. هر مردی هم که تربیت نشد میدم دادگاه خانم ها فوری اعدامش کنه.
: خواهر جون چرا اینقدربه خودتون زحمت بدین که این مردهای ناقابل رو تربیت کنید. به شما ها چه که بچه های مردم رو تربیت کنید. چرا ننه جون خودشون تربیتشون نکنند. اولا که به زحمتش نمی ارزه، ثانیا هم معلوم نیست که اینها اصلا تربیت یاد بگیرند، ممکنه اصلا قابلیت آدم شدن رو نداشته باشند، باید یه جوری از شرشون خلاص شد...
خواهر خانم نارنجی : یعنی میگی بریزیمشون تو دریا؟؟...

خانم نارنجی : نه جونم می تونیم با مردهای خارجی مبادله کنیم. اگر یه پولی سر بدیم خارجی ها خیلی راحت مردهاشون رو با ما عوض می کنند. اونوقت دیگه هزینه و دردسر تربیت کردن این همه مردهای بی تربیت رو هم نداریم.
یادتون باشه که باید حقوق عقب افتاده خودتون رو هم مطالبه کنید، این خیلی مهمه. تقریبا پنچ هزار ساله که حقوق خانمها پرداخت نشده. همیشه حکومت های مرد سالار حقوق شما رو هپلی هپو کرده اند. باید از حلقشون بکشید بیرون ... سالی دوازده ماه حقوق به اضافه یک ماه پاداش و به اضافه عیدی سالانه با درنظر گرفتن نرخ تورم ضربدر پنج هزار سال. این مبلغ باید فوری و نقدی به همه خانم ها پرداخت بشه. بعد هم تمام مرخصی هایی که خانم ها در این پنح هزار یال استفاده نکرده اند جزو طلبشان نوشته بشه تا بعد از اون ها هم استفاده کنند... به این میگن " دمکراسی نارنجی". فقط در یک دمکراسی نارنجی است که خانم ها به حقوق لگد مال شدهء خودشون میرسند. شما ها باید این چیزها رو مطالبه کنید، دمکراسی نارنجی حق تمام خانم هاست.

خواهر خانم نارنجی: همه اینها که گفتی درست، خیلی هم بجاست، ولی نگفتی که چطور باید به این دمکراسی که میگی برسیم. فکر کردی اگر بریم بگیم آقایون ما دمکراسی نارنجی می خواهیم، اونها هم می گن بفرمایید روی چشم. نه جانم از این خبر ها نیست. اصلا مگه ما اجازه حرف زدن داریم که بخواهیم چیزی بگیم. عوضی گرفتی خواهر، هیچ راهی نداره ....

خانم نارنجی : چطور نداره؟ ... راهش انقلابه ...انقلاب نارنجی ...ناسلامتی ما خودمون نارنجی هستیم. اما انقلاب نارنجی رو باید خارجی ها بکنند. ببین این اوکرایینی ها تقلبی از روی دست ما نگاه کردند و اون انقلاب نارنجی رو راه انداختند. آخرش هم پیروز شدند. شماها هم اگر بخواهید می تونید. ولی به کسی نگید من بهتون گفتم ها !!!! خودم هم از اینطرف همه جور کمکی می کنم، به مردهاتون هم هیچی نباید بگید، کار رو خراب می کنند.

خواهر خانم نارنجی : این مدلیشو دیگه نداشتیم. مگه میشه بدون مردها انقلاب کرد. مردها هم باید باشند. انقلاب زحمت داره خواهر جون، داد و فریاد داره ...دعوا داره....کشته و زخمی داره....چندتا از اونها رو لازم داریم بفرستیم جلو لت و پار بشن. اگه اینها نباشند کی باید بره جلو گرد و خاک راه بندازه؟ بالاخره چند تا از همین ها باید کشته و زخمی بشن دیگه مگه غیر از اینه؟

خانم نارنجی : ای با با تو هم که هیچی سرت نمیشه. ناسلامتی خواهر من هستی و اینقدر خنگ بازی در میاری. مرده شور این مرد ها ببره با کمکشون !!! اگه دست اینها باشه یا وسط راه کم میارند یا راه رو عوضی میرند و همه ما رو میبرند به کشتارگاه. اینها اصلا اهلش نیستند. فراموش کن. گول هارت و پورتشون رو نخور، اینها فقط بلدند بوق بزنند. اما هیچکاری نمی کنند. مگه تا حالا چه غلطی کردند که اینبار بخواهند بکنند.

خواهر خانم نارنجی : آخه این بار فرق می کنه، همه آقایون ناراضی هستند، همشون فحش و بد و بیراه میگن. همشون منتظرند تا یکی بیفته جلو و اونها دنبالش بیفتند.

خانم نارنجی : خواهر جون تو هم انگار زیادی ساده ای ها!!! همه آقایونی که ناراضی اند ببخشید ها همشون غلط کردند. همه فحش می دهند ولی پدرسوخته ها همشون دروغ می گند. همه حقه بازند. همه سیاهکاری می کنند. برای اونها هیچ بساطی از این که الان برقراره بهتر نیست. همه جور حق و حقوق نابجایی دارند. هزار جور راه و چاره نامشروع و غیر قانونی هم جلو پاشون هست. همه جا حق با اونهاست. همه چیز در اختیار دارند. با شیادی و کلاه برداری قانونی و شرعی هم می تونند به همه چیز برسند. دیگه چی می خوان. اگه فحش میدن و ناراضی و مخالف هستند همش تئاتره. همش بازیه. فقط می خواهند رد گم کنند. از این بهتر برای اونها نمیشه. مرگ می خوان برن قصاب خونه !!
اصلا بهتره همه اونها رو نشئه کنید که مزاحم کار شماها نباشند....تازه انقلاب ما نارنجیه، احتیاج به این آدمهای گردن کلفت نداره که بخوان آرتیست بازی در بیارند و خودشون رو به رخ بقیه بکشند. کار ما فقط با عقل و منطق پیش میره. اینها اگه بفهمند ما می خواهیم به دمکراسی نارنجی برسیم، خیلی زود راهشون رو از ما جدا می کنند و مزاحم ما می شند، باید از خیرشون گذشت، مرده شور خودشون و کمکشون.

خواهر خانم نارنجی : میگم اگه صلاح می دونی تا مرگ موش بدیم بهشون یا واجبی خورشون کنیم ... چی می گی؟؟

خانم نارنجی : نخیر مرگ موش ها رو نگهدارید، بعدها لازم میشه. مواد شیمیایی رو هم بیخود حروم نکنید. اگر دیدید خیلی مزاحم شدند تحریمشون کنید تا زرتشون دربیاد ... فعلا باید تا می تونید خانم ها رو بکشید طرف خودتون و اونها رو نارنجی کنید.

خواهر خانم نارنجی : یعنی میگی حزب یا سازمان نارنجی درست کنیم؟

خانم نارنجی : آره با با ... کی به کیه ؟ ...مگه ما کمتر از بقیه هستیم؟ اینهمه چپ و راست حزب های رنگارمگ درست می کنند ....اینهم روش ....مالیات که نداره!!....

خواهر خانم نارنجی : اگه راست میگی خودت بیا درست کن، ما که نمی دونیم از کجا باید شروع کنیم، چه جوری به مردم خبر بدیم. توی رادیو و تلوزیون که نمی تونیم اعلام کنیم.

خانم نارنجی : خواهر جون تو تنهایی از صد تا رادیو تلوزیون هم بهتری، بقیه هم دست کمی از خودت ندارند. بهترین جا برای تبلیغ حمامهای زنانه است. باید هر چه زودتر برید توی حمامهای زنانه و خانم ها را جذب کنید. تو گرمای حمام آدمها خیلی زودتر جذب می شن. باید خانم ها رو با دمکراسی نارنجی آشنا کنید. از حمام زنانه غافل نباشید. در کنارش هم هر هفته سفره بی بی سه شنبه برگزار کنید . عده بیشتری رو بیارید توی کار. بعد هم باید برید هر چه آرایشگاه و زایشگاه تو شهر هست اعلامیه بچسبونید.

خواهر خانم نارنجی : خوب حالا هزینه این کار ها رو از کجا بیاریم؟ .... حق الزحمه خودمون چی می شه؟ ... این کارها هزینه داره. باید یه جوری باشد که واسه ما هم صرف کنه. من که حاضرم هر روز برم آرایشگاه تبلیغ کنم. اما بایستی شماها خرجش رو بدین به اضافه دستمزد خودم، می دونی که دوباره چقدر گرونی شده؟!!

خانم نارنجی : چرا اینقدر چونه می زنی هنوز هیچی نشده؟ می تونی بری به یکی از همین بنیادهای انقلابی وام بگیری. بگو واسه انقلاب می خواهی ... بعد هم که برنده شدید و پولدار شدید دیگه هم لازم نیست وام رو پس بدید. بکشید بالا مثل بقیه.

خواهر خانم نارنجی : نخیر جانم .... من مال کسی رو نمی خورم. درسته که بابام مال مردم خور بود، ولی به من چه ؟ من وام خودم رو پس می دم. از همون حقوق عقب افتاده بهشون پس می دم. به اصلا چرا پول بدم! پنج هزار سال مرخصی طلبکارم، میگم از مرخصی عقب افتاده ام کم کنند ... اینجوری خیلی بهتره. خوب اینهم حل شد. انگار همه چیز داره خوب پیش می ره..... یه شعار استخواندار هم لازم داریم تا اساسنامه تکمیل بشه ... به نظرت چی خوبه بگیم؟؟

- مثلا بگیم : "خانمها بجنبید!!" به نظرت چطوره؟ یا مثلا یگیم : " دمکراسی نارنجی حق مسلم ماست" چطوره ها؟؟!!

- چی بگم؟ ... باید فکر کنم ...بنظرم جالب نیست، آدم باد هسته و تخمه و عن چیچک می افته.

- ها. فهمیدم. بهتره بگیم " خانمها نارنجی شوید " نظرت چیه؟

- خوبه ..... خیلی خوبه... پس اساسنامه هم تکمیل شد. اینهم شعار اصلی ما :

++++ خانمها نارنجی شوید ++++

Hamid

 

خانواده نارنجی

++++ ساخاروف .... باساخوف .... باساخوم ++++++

آقای نارنجی : اینها چیه خانم؟ تا حالا نداشتیم. واسه چی خوب هست اینها؟
خانم نارنجی : یه نوع شیرینی ... یه جور شیرینی مخصوص که با چای می خورند. دوستت رفته بود هلند از آنجا سوغات آورده.
آقای نارنجی : اما چرا نپخته آورده؟ .. بلدی حالا اینها رو بپزی؟ ... دستور پختنش رو گرفتی؟ ... به نظرم اول باید آب پز بشه بعد بذاری توی فر.
خانم نارنجی : باز هم تز دادی ها ؟! می گم شیرینی اند. پختن هم لازم نداره. حاضر و آماده است، خیلی هم خوبه.
آقای نارنجی : شاید غذای سگ و گربه است. از این شیرینی ها که برای حیوونا درست می کنند. آخه خیلی سفت و محکم هستند. دندونها را داغون می کنند.
خانم نارنجی : ساکت باش مرد. شانس آوردی که دوستت اینجا نیست. یه موقع جلوش از این حرفها نزنی ها !! اگه بفهمه اینجوری به غذای جد و آبادش اهانت میکنی دیگه نه تو و نه اون.
آقای نارنجی : مگه نمی گی از هلند آورده. لابد رفته تو فروشگاه از بسته بندی اش خوشش آومده خریده، اون که هلندی بلد نیست روی جعبه ها رو بخونه. غذای حیوونا رو عوضی آورده برای ما .... چه عیبی داره بهش بگو ... بدونه بهتره ... یه موقع خودش مریض نشه با این چیزها !!!
خانم نارنجی : این دوست تو هلندی که هیچ، آفریقایی هم بلده بخونه. بعد هم تمام عمرش داره همین ها رو می خوره ... مثل تو که فقط کله پاچه سیرابی می خوری.
آقای نارنجی : آخه این از تخته سه لایه هم سفت تره. اگر بچه ها با اینها بزنند تو سر همدیگه سرشون میشکنه.
خانم نارنجی : تو نزن تو سر کسی کافیه!! بچه ها تو سر هم نمی زنند. تو هم که تو عمرت شیرینی درست حسابی نخوردی که اینها رو بشناسی. گفتم که باید با چای بخوری ... باید اول غسلش بدی بعد بخوری ...
گوش نمی دی که !! دوستت میگه خیلی مقویه ... همه جور ویتامین توش هست ... پر انرژیه ... هوش آدم رو زیاد می کنه ... بیسکویت مادره برای آدم بزرگها ...
آقای نارنجی : حالا چون گفته هوش و آدم رو زیاد می کنه تو هم هی بخور ! خانم هوش آدم با این چیزها درست نمیشه. اون یه چیزی گفت حالا ....
خانم نارنجی : تو چرا اینقدر از خودت نا امیدی مرد حسابی ! به عقل و هوش خودت هم شک داری ... خوب نخور! بهتر ... همه رو میدم به بچه هام که با هوش بشند. این دوست تو همیشه تو بچگی ش همین ها رو میخوره. تا وقتی هم که غذاش این بوده همیشه عاقل و با هوش و سر براه بود. اگر موقعی که دانشجو بود هم از این چیزها می خورد هوشش خراب نمی شد و کله اش بو نمی گرفت. حیف که توی دانشگاهها از این چیزها به بچه های مردم نمیدن. اگر میدادند همه دانشجوها عاقل و سر براه و پا به راه می شدند.
آقای نارنجی : حالا بگو ببینم خانم جون این شیرینی به این قرص و محکمی اسمش چیه؟
خانم نارنجی : درست نمی دونم ... ساخارین ... ساخاروف ... باساخوف ... باساخوم یه همچی اسمی داره.
آقای نارنجی : اسمش مثل خودش نکره است. از اسمهای خارجیه. حتما ساخت روسیه است که اینقدر گردن کلفته، شاید هم انرژی هسته ای داره که عقل و هوش آدم رو زیاد می کنه.
خانم نارنجی : راست میگی ... حتما انرژی هسته اس توش بکار رفته. آفرین ...آفرین ... ببین هنوز هیچی نشده چقدر باهوش شدی. حالا باور کردی ... اصلا به دلم برات شده بود که باید حکمتی تو کار باشه. باید یه مهمونی بدم و از دوستت تشکر کنیم. یه مهمونی درست و حسابی ... ساخاروف پارتی ...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:21 توسط حمید | 2 نظر





زنگ انشاء


+++++++ تعطیلات تابستان را چگونه گذراندید؟++++++++++

تابستان امسال مثل همیشه به ما خیلی خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی. در این هوای عالی، فصل شیر برنج و باقالی، شرجی بسیار مطبوع و دلپذیر بود و آفتاب گرم و سوزان و جان دار. درجه هوا از پنجاه بالاتر نرفت و از چهل پایینتر نیامد. همین وسط مانده بود و حال میداد. هوای گرم و شرجی بسیار مفید و سودمند است برای انسان و حیوان و دیگران لازم و ضروری است. بهترین فایده اش این است که در هوای گرم کله آدم از کار می افتد. آدمها از عقل معاف می شوند و احساس آرامش می کنند. درعوض جاهای دیگر آدم بیشتر بکار می افتد. به همین خاطر یکسال در میان تابستانها همه زنهای خانه و همسایه بچه می زایند و تیم فوتبال درست می کنند. مادر محمود هم طبق برنامه زایید. اما از بدشانسی اینبار دختر زایید. کفر مارقاسم را درآورد و به جای دست مریزاد یک ته ترسک سفت و محکم از مارقاسم دریافت نمود تا از این به بعد حواسش را جمع کند و دیگر عوضی نزاید و زحمات دیگران را بر باد ندهد. اتفاقا گربهء روی پشت بام هم زاییده و شش بچه گربه به دنیا آورد. مار قاسم با حسرت به گربه می نگریست که با یک ضربه شش عدد تولهء نر زاییده و مرتب به مار محمود نق می زند که اقلا از گربه ها یاد بگیرد. خشم و نارضایتی مار قاسم حد و مرزی نداشت. انگار آتش به یک جایی اش افتاده باشد نا آرام و عصبی بود. پاچهء همه را می گرفت و تمام تابستان لُنجش آویزان بود.
مهمترین سرگرمی بچه های شهر در تابستان بعد از دو گل کوچک گلوله بازی است. همان روز اول تعطیلات تمام گلوله هایمان را به حسن قاچ باختیم. البته زقلی کرد و با کلک برد. بهرحال گلوله بازی برای مدتی تعطیل شد. اما هنوز با خیلی کارهای دیگر می توانستیم وقت خالی را پر کنیم.
یکی از تفریحات سالم و سازنده و بسیار آموزنده در روزهای طولانی تابستان بازی " یه قل دو قل " است که نام دیگر آن ریگ بازی است. اما در این تابستان طبق فتوای مارقاسم ریگ بازی جزو بازیهای ممنوعه اعلام شد و ما اجازه و جرات ریگ بازی نداشتیم. مار قاسم عقیده داشت که این بازی نحوست دارد و همین باعث شده که مار محمود به جای پسر این دفعه اشتباهی دختر بدنیا بیاورد. طبق این تءوری نوعی تشعشعات آنتی پسر از سنگ های یه قل دو قل تابش می شود که حواس زایو را پرت می کند و تولید دختر می نماید. مار قاسم از فیلسوفان " آنتی قلیسم" بود.
تابستان امسال کلاسهای آموزشی مش قاسم مثل همیشه برقرار بود. او با روش علمی شپلاق تمام جدول ضرب را به ما یاد می داد. یک شپلاق طرف راست و یکی طرف چپ باعث می شد که جواب صحیح جدول ضرب برای همیشه در کله آدم باقی بماند ( شش چهارتا بیست و چهارتا ) در شپلاق نیرویی نهفته است که مغز آدم را دوپینگ می کند و توان یادگیری را بالا می برد. ما که جدول ضرب را خوب یاد گرفتیم و به همگان توصیه می کنیم اگر در جبر و حساب و هندسه اشکال دارند این روش را بکار ببرند به امتحانش حتما می ارزد. البته خود مش قاسم جدول ضرب را بهتر و روانتر از همه ما می داند. احتمال می دهم که خودش جدول ضرب را با اردنگی یاد گرفته باشد.
یکی از ماجراهای پر هیجان تابستان گذشته یک کشمکش و درگیری بین پان ایرانیست های سر کوچه با پان عربیست های ته کوچه بود. جریان حادث مثل معمول از بازی دو گل کوچیک شروع شد. داور مسابقه فولی را که روی یکی از بازیکنان کویتی زبان انجام شده بود نادیده گرفت و خشم امت همیشه در صحنه ته کوچه را برانگیخت. آنها به تندی به داور اعتراض کردند. شور حسینی ورشان داشت و فورا آرایش جنگی به خود گرفتند. معتقد بودند که داور باخسامی است و باید تنبیه شود. هر چه دیگران برای حل و فصل مساله میانجیگری کردند و گفتند بابا بی خیال!! سودی نبخشید و کار به مجادله و سر انجام سنگر بندی و سنگ بندی و سنگ پرانی کشید. در این میان " قدّوری" چهره شاخص جیش العرب سنگی پرتاب کرد که مستقیم آمد و بر کله صاف و تاس ما اصابت کرد. قدوری کله ما را شکست تا برای همیشه در خاطرمان بماند که بازی با بعضی ها " اشکنک داره، سر شکستنک داره " .
این بود تابستان ما. بای بای .........................................

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:33 توسط حمید | یک نظر


Hamid

مسافر

 

راه آهن شهر کلن مثل همیشه شلوغ بود.روبروی ساختمان راه آهن،

 کلیسای بزرگ شهر با وقار و شکوه بینظیرش توجه مسافرین و رهگذران را به خود جلب می کرد. در DOM

محوطه باز و وسیع جلوی کلیسا جای خالی دیده نمی شد. گردشگران و گروه های توریستی از ملیت های مختلف در اطراف کلیسا در رفت و آمد بودند. کنار درب ورودی کلیسا نمایشگاه عکسی از تاریخچه کلیسا، مراحل ساخت آن، ویژگیهای نباها، مجسمه ها و شیشه کاری های مربوط به آن بر پا بود. روبروی درب اصلی آن کنار نیمکتهایی که مردم روی آنها نشسته بودند نوازنده ای گیتار می نواخت و آواز می خواند. عده ای دور آن جمع شده بودند و گاهی کسی از میان جمعیت سکه پولی را در جعبه خالی گیتار که جلوی نوازنده پهن شده بود پرتاب می کرد. در گوشه ای دیگر کنار دیوار کلیسا یک تئاتر خیابانی برقرار بود و تماشاچیان ذوق زده مرتب بازیگران را تشویق می کردند. با فاصله کمی از آن گروهی دختر و پسر جوان با صدای موسیقی تند و پر هیجان مشغول رقصیدن بودند. در وسط محوطه یک نفردر لباس و آرایش سربازان قدیم مثل یک مجسمه خشک و بیحرکت روی یک سکوی بلند رو به کلیسا ایستاده بود. در نگاه اول هر بیننده ای آنرا یک مجسمه می پنداشت. با اینکه جمعیت زیادی اطراف او را گرفته بودند و در مورد مجسمه بحث و تبادل نظر می کردند و حتی بعضی در مقابل آن شکلک درمیآوردند ولی او هیچ واکنشی نشان نمی داد. همچنان در یک حالت و یک وضعیت ثابت به تماشاگران چشم دوخته بود. فقط هر وقت که کسی پولی در کلاه کوچکی که در جلو سکوی او قرار داشت می انداخت، به نشان تشکر و سپاس دستش را به آرامی و آهستگی حرکت می داد که ناگاه عده ای را به خنده وامی داشت و تعدادی هم از ترس و هیجان جیغ می کشیدند.

مسافر نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز نیم ساعت دیگر وقت داشت. قطار نیم ساعت دیگر از

راه آهن مرکزی شهر کلن حرکت می کرد. بلیط را از جیب در آورد و بار دیگر آنرا کنترل کرد. ساعت حرکت ، شماره قطار، نوع قطار و زمان رسیدن به مقصد که تقریبا یکساعت و نیم بعد از به راه افتادن قطار بود. نام مقصد را هم دوباره خواند : ویسبادن

این نام را چند بار زیر لب تکرار کرد. یکساعت و نیم او را از ویسبادن جدا می کرد. چرا ویسبادن آنقدر دور شده بود. به نظرش آمد که یک ساعت و نیم از سال هم بیشتر است. سال را پشت سر گذاشته بود اما یکساعت و نیم هنوز پیش روی او بود.... باز هم ویسبادن !!! شهری که اگر می توانست باید او را فراموش می کرد و دیگر به آن باز نمی گشت. شهر ترانه، ترانه شیرین ...ترانه جانسوز ...

آیا ویسبادن پایان راه او بود؟ راهی که پانزده سال پیش از این شهر آغاز شده بود، آیا دوباره به همانجا ختم می شد؟ آیا آنچه را پانزده سال پیش در این شهر از دست داده بود اینک دوباره آنرا آنجا بدست می آورد؟ یکساعت و نیم دیگر پاسخ تمام سوالات خود را می یافت. ویسبادن ایستگاه سرنوشت او بود.....

باز هم سرنوشت او را به سوی ویسبادن می خواند. شهری که ده سال پیش از آن را ترک کرده بود، از آن گریخته بود تا شاید دور از آن در نقطه ای دیگر آرامش یابد. از آن زمان تاکنون دیگر به این شهر باز نگشته بود. چرا که شهر با او مهربان نبود. به نظرش آمد که ویسبادن شهر آرام و زیبای این سرزمین روحی سرد و بی عاطفه دارد. شهر زیبا و سنگدل که باید از آن گریخت. او ده سال پیش از این شهر گریخته بود. ده سال پیش هنگامیکه ترانه از لبهای شهر پرید و به آنسوی اقیانوس ها پرواز کرد و دیگر نشانی از ان نیافت. سکوت و خاموشی زندگی اش را پوشاند و ماندن دیگر برایش قابل تحمل نبود. اما اینک این شهر دوباره او را به سوی خود می خواند. ترانه به لبهای شهر بازگشته بود. ترانه شیرین .....ترانه جانسور ....

قطار مسافربری درست سر موقع با صدایی آرام به راه افتاد و از ایستگاه راه آهن خارج شد. روی یک صندلی کنا ردریچه شیشه ای جای گرفت و به تماشای بیرون پرداخت. خورشید بی رمق به زحمت خودش را از میان ابرها بیرون می کشید و زمین را روشن می کرد. اما گرمای چندانی نداشت. قطار از میان آخرین ردیف های درختان چنار گذشت و در ازدحام شهر فرو رفت. دقیقه ای بعد رود راین نمایان شد. قطار به پل    Eisenbahn Brücke   

 که رسید چشم انداز زیبای رود در دو سوی پل گسترده بود. کشتیهای   

باربری از زیر پل میگذشتند و در کنارۀ رود قایق های کوچک تفریحی لنگر انداخته بودند و با حرکت امواج آب پیچ و تاب می خوردند. در این ساعات اولیه بعد ازظهر نبض شهر به تندی می تپد. خیابانها مملو از ماشین و اتوبوس و ترامبوا بود. چمنزارهای دوسوی راین جمعیت زیادی را در خود جای داده بود. رستورانها و کافه های کنار ساحل مملو از مشتری بودند و رونق هر روزه خود را داشتند. به یادد آورد که مدت مدیدی را در این شهر سپری کرده است. پس از ترک ویسبادن به شهر های مختلفی کوچ کرده بود. اما زمان اقامت در همه آنها بسیار کوتاه بود. در هیچکدام آرام و قرار نمی یافت و آنجا را به زودی پشت سر می گذاشت. چیزی او را به جلو میراند...از چیزی می گریخت. انگار دنبال گوشه ای می کشت که تسلی بخش ناکامی او باشد. تا اینکه حدود ده سال پیش چند ماه پس از ترک ویسبادن و اقامت در چند شهر مختلف سرانجام این کولی سرگردان به دروازه های این شهر رسید و در نزدیکی رود راین کوله بارش را برزمین نهاد. به پیشنهاد دوستی که در این شهر به کار اشتغال داشت به کلن آمد. به زودی در یکی از هتل های شهر به کار پرداخت و از آن پس در کلن ساکن شد. اینجا را شهر خودش می داند. با کلیسای  

 و دنیای رنگارنگ پیرامون آن درآمیخته است. راین همدم صمیمی و دیرینه اوست. تنهایی اش را به جریان پر شتاب آن می سپارد و خستگی هایش را در امواج او می شوید. به یاد آورد که بارها قصه غصه هایش را در گوش آبها زمزمه کرده است. و بی شک بسیاری از آنها که هم اکنون در سکوها و چمن های اطراف رود نشسته اند چه رویاهای پرشکوهی را با آب و باد و درخت درمیان می گذارند. در اعماق این رود چه رازهای مقدسی نهفته است. بتدریج که جهت حرکت قطار از مسیر رودخانه جدا میشد بار دیگر به رودخانه که در پیچ و خمهای دشتها از چشم او ناپدید می شد نگاهی انداخت و زیر لب با خود نجوا کرد : ......برایم دعا کن راین ......

 

+++++

 

آن زمان سالهای آخر دانشگاه را می گذراند. آن روز تا دیر هنگام در لابراتوار در دانشکده مشغول کار بود. از ساختمان که به بیرون آمد هوا تاریک شده بود و برف میبارید. تعدادی از دانشجویان که آنها هم تا دیر وقت در دانشکده مانده بودند اکنون در ایستگاه اتوبوس انتظار می کشیدند. با تاریک شدن هوا رفت و آمد اتوبوس ها کمتر می شد و برنامه آنها تغییر می کرد. در این مواقع زمان بیشتری طول می کشید تا اتوبوسی از ایستگاه بگذرد. به سوی ایستگاه رفت. در گوشه ای ایستاد و برنامه حرکت اتوبوی ها را بررسی کرد. نیمساعت دیگر طول می کشید تا خط بعدی از آنجا بگذرد .... اتومبیلی که از آنجا می گذشت در کنار ایستگاه توقف کرد و پیشنهاد نمود تعدادی از آنها را تا مسافتی با خود ببرد. در مسیر حرکت اتومبیل ابتدا دو تن از آنها پیاده شدند. پس از مدتی او و دختری که آخرین سرنشینان اتومبیل بودند پیاده شدند و راه خانه را پیش گرفتند. مقصد آنها تقریبا یکسان بود و راه را با هم طی کردند. با اولین صحبت ها که بین آنها رد و بدل شد احساس مطبوعی در او زنده شد و برف و سرما را به فراموشی سپرد. از آن به بعد هرگز نتوانست خود را از نفوذ آن نگاههای پر شرر و اغواگر رها سازد، از آن پس بود که آن حضور پر فروغ و پر التهاب او را در زنجیر اسارت خود گرفت و او دیگر خود را باخت. باخت تا بازنده ای دایمی باشد. خود را باخت اما برای مدتی کوتاه زندگی تازه ای یافت، امید و انگیزه تازه ای در او شکل گرفته بود. دنیای پیرامون خود را زیباتر و خواستنی تر می دید. همدمی یافته بود که روزهای یکنواخت و طولانی او را آب و رنگ تازه ای می بخشید و تلاطمات روزمره را سبکتر و آرامتر می ساخت. به همین سادگی و با همین اتفاق ساده رشته پیوندی محکم و ناگسستنی بین آن دو تنیده شد که روز بروز آنها را به هم نزدیکتر و صمیمی تر می کرد. اما درست در اوج مستی و دلباختگی پیشامدی ناگهانی چون زلزله ای مهیب دنیای او را به لرزه در آورد. مهاجرت به آمریکا آنها را از هم جدا کرد.

هنگامی که خود را یافت قطار به ایستگاه مرکزی شهر ماینز رسیده بود. صدایی که از بلندگوی راه آهن ورود و خروج قطارها و مسیر حرگت آنها را اعلام می کرد همراه با جنب و جوش مسافرانی که سوار و پیاده میشدند او را از رویای دراز بیرون کشید. تا ویسبادن چیزی نمانده بود. حدود ده دقیقه حرکت تا مقصد نهایی باقی مانده بود. قطار تقریبا خالی شده بود، فقط مسافرانی که مقصد آنها ویسبادن بود در قطار مانده بودند. با اشاره دست مامور راه آهن درب کوپه ها بسنه شد و قطار مسیر خود را در پیش گرفت. دقایقی بعد دوباره رود راین نمایان شد. پر غرور و پرخروش. با صلابت بی پایان راه خود را بی وقفه می پیمود. آنسوی رودخانه آغاز ویسبادن بود و چند دقیقه بعد قطار به ایستگاه مرکزی شهر می رسید.

ویسبادن .... پایان انتظار، آغاز انفجار .... المپیاد خدایان، قلمرو شیطان .... کاخ زرین، قلعه نفرین .... دشت بلوغ، آسمان بی فروغ .... قبله مناجات، دخمه مجازات .... باغ ترانه، جای بهانه .... شهر من، شهر تو، شهر همه، شهر هیچکس .... تپه معبد مقدس، سرزمین موعود .... اورشلیم ... اورشلیم ... اورشلیم.

از قطار بیرون آمد. لحظه ای چند بر جای خود ماند. به اطراف خود خیره شد. گوشه و کنار را به دقت نگریست، با نفسی عمیق هوای تازه را به درون فرستاد. تشنج و اضطراب را از خود راند و آرام آرام بسوی سالن راه آهن به راه افتاد. در جیتجوی چهره آشنا همه کی را به دقت از زیر نظر می گذراند و به دیگران خیره میشد. ناگهان از میان جمعیت کسی برایش دست تکان داد و بسویش آمد و در همان حال که به او نزدیک میشد لحظه به لحظه خطوط چهره اش نمایان تر می گردید.

زبانش بند آمده بود. نمی توانست چیزی بگوید. در جای خود خشک شده بود، عضلاتش بیحرکت مانده بودند. اندامش در اختیار خودش نبود. ترسی ناشناس او را در خود فرو برده برد. از آمدن خود پشیمان شده بود. خودش را سرزنش میکرد. آرزو میکرد مسلط و امیدوار باشد، اما نمی توانست. دشوار بود، بسیار دشوار. لحظهء دیدار دوباره را این همه دشوار تصور نکرده بود. برداشت دیگری داشت. همه چیز را ساده و آسان انگاشته بود. خیال میکرد درهنگام ضروری کلمات مناسب را خواهد یافت، فکر می کرد چیزی برای گفتن پیدا خواهد شد. اما حالا حرفی نمی یافت، چیز مناسبی به یادش نمی آمد. چه حرفی می توانست به اندازه کافی گویا باشد که یخهای سکوت چندین ساله را بشکند؟ که انتظار بیرحم و بی پایان سالهای تلخ را نشان دهد و شوق بی حد و مرزی را که هم اکنون در او زبانه می کشد. آنچه را می یافت، آنچه اینک به ذهنش می رسید مناسب حال او نبود. سخن توانایی نداشت و کلام نارسا بود.

یادواره های سالهای دور با عطر و بوی دلچسب خود در او انباشته می شد. در حالیکه محو تماشای او بود دریافت که تغییر چندانی نکرده است. جاذبه نیرومند او هنوز بر جای خود بود. در زیر پیراهنش که در شلوار جین روشن فرو شده بود، شانه هایش پیدا بود. شانه هایی که آنها را خوب به یاد داشت، شانه هایی که در این سالهای لعنتی گرمی بخش خبالات او بودند. حضوری خیره کننده داشت، گرم و روشن، گویی تمام آفتاب تابستانها سپری شده را در خود ذخیره داشت. موهایش شاداب و دلفریب بودو نگاهش از ستاره روشنتر، متانت و بالندگی از چهره اش می تابید، زیبا، خواستنی، پر افسوس.

- سلام ترانه ... خوشحالم ترا دوباره می بینم ....

کمی آرامش یافت اما هنوز صدایش می لرزید، سعی کرد برخودش مسلط باشد اما درونش ناآرام بود، موجی سرکش از دوردست ها از سالهای گذشته اوج می گرفت. پیش میآمد و با قدرت بر ساحلی که او بود می کوبید. همچنان که در سردرگمی است و پا می زد.

صدایی او را به خود آورد :

- سلام ... واقعا خودت هستی ...

خودش هم نمی توانست باور کند، اما آهنگ این صدای دل انگیز که همچنان آبشاری در جانش یرازیر شد، جان تازه ای به او بخشید. دریافت که خواب نمی بیند. و دنیای واقعی او اکنون از هزاران رویای شیرین زیباتر است. احساس کرد که به خانه رسیده است. به خانه قدیمی، به آغوش گرم و آشنا. بوی سالها غربت و افسردگی از اندامش زدوده شد. خود را در خانه دید. پایان سردرگمی ..پایان رنج و ملال. عاقبتی خوش. رنگ آشنای خانه در کرانه های آسمان صاف چشمهای او می درخشید. قدمی به جلو برداشت. دیگر زمین زیر پایش نبود. او را در آغوش گرفت ... بر سینه فشرد و پر کشید. زیر خورشید رنگ پریده که آخرین پرتوهایش را برزمین می تاباند. زمان را به عقب برگرداند و سالهای جدایی را از صفحه تاریخ پاک کرد.

در رستورانی در نزدیکی راه آهن

_ کی اومدی اینجا ... چقدر می مونی؟

_ سه روز هامبورگ بودم. پریروز اومدیم اینجا... امروز هم حرگت می کنیم بطرف هامبورگ و فردا پرواز به آمریکا.

_ تلفنم را از کجا پیدا کردی؟

_ یکی از همکارای قدیمی ات را در هتلی که قبلا کار می کردی دیدم. شماره رو از او گرفتم. نمی دانستم کار درستی است یا به. ده یال زمان درازی است. مطمین نبودم هنوز مرا به یاد داشته باشی. اما حیفم آمد اینجا باشم و سراغ ترا نگیرم. آدمها خیلی زور همه چیز را فراموش می کنندو اما فراموشی برای من آسان نبود. سالهای زیادی طول کشید تا پذیرفتم که باید فراموش کنم. چند ماه اول را در انتظار نامه ای از تو بودم. چون خبری از تو نیامد به شماره ای که داشتم زنگ زدم اما شماره عوض شده بود. بعد هم که به شهر دیگری نقل مکان کردیم پذیرفتم که باید فراموش کنم. دیگر سعی نکردم ترا پیدا کنم. می خواستم آنگونه که ترا شناخته بودم در یادم بمانی. نمی خواستم این دلخوشی را هم از دست بدهم. یکبار هم ازدواج کردم اما بی دوام بود و بزودی از هم پاشید.

_ باور کردنی نیست ...نمی توانم باور کنم ... یعنی نامه های من به دست تو نرسید؟ مدتهای طولانی به آدرست نامه می فرستادم ... آن اوایل حداقل هفته ای یکبار ... چطور نامه ها را دریافت نکردی؟ ... بعد از مدتی چون جوابی بدستم نرسید از اینجا رفتم ... نمی توانستم اینجا بمانم ... شهر برایم قابل تحمل نبود، اما هیچوقت فراموش نکردم ... هیچوقت هم فراموش نخواهم کرد. اگر نامه هایم بدست تو نرسیده حتما کسی آنها را از تو مخفی کرده. کسی که نمی خواسته ... کسی که ... نمی دانم ... نمی دانم ...

_ ... چرا نامه هایت بدستم نرسید؟ ... چرا؟ ..؟؟ ... بجز پدر و مادرم چه کسی می توانست باشد؟

آنها از اول هم موافق نبودند ... یک کارمند ساده هتل را شایسته دختر خود نمی دانستند...

_ اما این بیرحمی است ... بیعدالتی است ... کسی حق ندارد اینچنین مرا به بازی بگیرد ... اما باید پیش آمد ها را پذیرفت. آنچه پیش آمد از ارادهء ما خارج بود و راه ما را از هم جدا کرد. دیگر نباید به آن فکر کرد. چاره ای نیست ...

_ اگر می توانستم نمی گذاشتم برگردی ... اما تصمیم با خود توست. بر خلاف خواسته تو نمی توانم کاری بکنم. اما من همیشه چشم براه بودم. هیچگاه امیدم را از دست ندادم و از دست نخواهم داد. باز هم چشم براه می مانم. حتی اگر دیگر هیچوقت ترا نبینم هر روز را به یاد تو خواهم بود. از اینکه روزی ترا شناختم و ایامی را با تو سر کردم خوشحالم. هر چند عمر آن کوتاه بود. شاید روزی سرنوشت با ما بهتر کنار بیاید.

_ دنیا عوض می شود و ما هم تغییر می کنیم. ما دیگر جوانهای سالهای گذشته نیستیم. زندگی را بر پایه های مختلف بنا کردیم و تفاوتهای فاحشی داریم. نادیده نگاشتن واقعیتها فاجعه بار خواهد بود. باید مقاومت کرد. زندگی راه خود را ادامه می دهد و منتظر ما نمی ماند .... ( اتومبیلی کنار خیابان توقف می کند. ترانه از جای بر می خیزد. ماشین شرکت برای بردن او آمده است) .... باید بروم وقت زیادی نمانده است. پدرم منتظر است باید به هامبورگ بروم. در اولین فرصت مجددا با تو تماس می گیرم ... ما را بی خبر نگذار ... خوشحال شدم ترا دوباره دیدم. برایت آرزوی خوشبختی می کنم ...

ماشین به راه افتاد و در ترافیک شهر گم شد.

کنار خیابان ایستاده بود. مات و مبهوت. شاید خواب دیده بود .... شاید فقط خیالات به سراغش آمده بود. اگر بیدار بود نباید اجازه می داد به این آسانی دوباره او را از دست بدهد. حتما خواب دیده بود و آرزوی میکرد هیچگاه از این خواب به بیداری نرسد.

اما صدای رفت و آمدها و همهمه شهر او را بیدار کرد. ساختمان راه آهن را روبروی خود دید و دانست که باید از این شهر بیرون برود. جای او اینجا نبود ... به راه افتاد و خوابی را که دیده بود دوباره به یاد آورد.

...سرنوشت ... سرنوشت ماری  موزی است که گاه و بیگاه ما را نیش میزند و آزار میدهد ....

و خوشبختی ... خوشبختی چون باد می گذرد ... می گذرد و منتظر نمی ماند ....

 

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0