My Life


 

تشنه بودم

تشنه بودم، تشنه

آب نوشیدم از حبانه

جه گوارا آبی

بوی بابا می داد

بوی دست بی بی

 

++++

 

سادگی پیدا بود

در هوا می چرخید

روی گیسوی بلند بی بی می پیچید

می پرید بر لب حوض

می دوید تا دم در

با من بازی می کرد.

 

++++

 

آتش روشن منقل می سوخت

کینه ها را دور می کرد

غصه ها را می برد

سیب زمینی می رفت

می نشست لای ذغالها

لقمه من می شد

تره بود، شاهی بود، پرپین بود

چارقد بی بی از بذر محبت پر بود.

 

++++

 

شوق من بیدار بود

در تنم می لولید

پشتک می زد، وارو می شد

همه جا سر می زد

روی سنگفرش حیاط می خوابید

شانه های با با سایه خواب کبوتر ها بود.

 

++++

 

بوی تند زیره از پنجره بالا می رفت

یک عدد نان کلوچه خوردم

دانه ریختم جلوی مرغ و خروس

گربه را بز کردم

بابا می خندید

کام من شیرین بود

کام شما شیرین باد.

Hamid

خانواده نارنجی

                                            ........قطعنامه قورمه سبزی............ 

 

 

دو تا بود. دو تا نبود

آقای نارنجی بود

خانم نارنجی هم اونطرف نشسته بود

دیگه هیچکسی نبود.

صدایی نمی اومد

همه جا ساکت بود

رادیو خاموش بود

نفس ها حبس شده بود

حرف زدن ممنوع بود.

 

++++

 

خانم نارنجی صورتش سرخ شده بود

دیگه نارنجی نبود

رنگ قرمز شده بود

بشکهء باروت بود

می خواست منفجر بشه

فتیله اش خاموش بود.

زیر لب نق می زد و لباشو گاز میگرفت

برای یک ضد حملهء سریع

حاضر و آماده بود

سر جاش نشسته یود.

++++

آقای نارنجی رگهای گردنش بیرون زده بود

چشاش باریک شده بود

ابروهاش پایین بود

دماغش یکوری بود

سر جا بند نمیشد

دعواهاشو کرده بود

هر چه می خواست گفته بود

دیگه فحش ادبی بلد نبود.

سرشو می خواست به دیوار بزنه

اما آخر خودشو کنار کشید

دیوارهای خونه پنبه ای نبود.

با خودش دعوا داشت

غبغبش پر باد بود

اما راستش یه ریزه ناز شده بود.

 

++++

++++

 

آقای نارنجی خواب درهم دیده بود

توی خواب

کیک زرد زعفرانی خورده بود

وقتی که بیدار شد

صورتش رو هم نشست

دیگه عقبر شده بود

با کسی صلح نمی کرد

شیپور جنگ رو دمید

جنگ سوم جهانی شده بود

تو جیبش هسته زردآلو بود

دنیا رو می خواست با هسته قورت بده

ژست احمدی نژاد گرفته بود.

 

++++

++++

 

اما حالا دیگه وقت جنگ سرد رسیده بود

جنگ هسته ای و شیمیایی هم گذشته بود

شکم نارنجی قار و قور می کرد

وقت خوردن نهار رسیده بود

خانم نارنجی وقت رو خوب شناخته بود

جای قطعنامه 598 خالی بود

توی فکرش پلیتیک سوار می کرد

غذا رو آماده کرد

میز رو خوشگل چیده بود

هوای خونه پر از بوی قورمه سبزی بود

آقای نارنجی ضعف دل گرفته بود

دیگه طاقتی براش نمونده بود

بیتابی میکرد، زوارش در رفته بود.

 

++++

++++

 

رفت نشست رو صندلی

کنار دیس پلو

اما اول روش نشد

بکشه اونو جلو

شکم خراب شده بد جوری رسوا شده بود.

خانم زبل باشی طرفو شناخته بود

قاشق حلوا رو کرد تو دهنش

تو گوشش قطعنامه خوند

 598 دیگه امضاء شده بود.


Hamid

خانواده نارنجی

                                          .........در چهار راه استانبول .......

 

آقای نارنجی: مواظب باش....گاز بده.....ترمز بگیر....یواش برو...اینورو بپا....اونور نرو....بپیچ سمت راست.....گفتم بپیچ!!

خانم نارنجی: نمی تونم بپیچم مرد!! مگر نمیبینی چقدر شلوغه؟! اگه بازم حرف بزنی دیگه نمی رونم ها!! ماشین رو ول می کنم همینجا، پیاده می رم!

آقای نارنجی: خوب شلوغ باشه! مگه تو گواهینامه ات فقط بدرد خیابانهای خلوت می خوره؟....یا باید خیابان رو برای خانم خلوت کنند؟!

خانم نارنجی:حالا که گواهینامه ات رو ازت گرفتند دیگه اینقدر روداری نکن! بزار کارم رو بکنم! تو فقط هولم می کنی آخه!!

آقای نارنجی:..... کجا میری؟....چکار می کنی؟....از مسیرت چرا خارج می شی؟ ببین چه جوری مردم پشت سرمون بوق می زنند؟

خانم نارنجی: من که چراغ زدم....چشم کورشون که می بینه!...بیخودی بوق می زنند.

آقای نارنجی: خوب چراغ زدی که زدی، باید صبر کنی تا راه آزاد بشه.......بر شیطون صلوات.......

این گواهینامه رو اصلا کی به تو داده؟.. از کجا گرفتی این گواهینامه رو؟؟

خانم نارنجی: از ALDI خریدم خوبه؟!! تو که همین رو هم نداری..دیگه حرف نزن!!!

 
 

آقای نارنجی: خدا وکیلی آدم محتاج Sozialamt بشه ولی محتاج رانندگی زنش نشه. از درد کچلی هم بدتره!!

 

خانم نارنجی: چه پررو؟!!... دلت هم بخواد!! حالا بیا شوفری آقا رو بکن،...اینهم جای تشکرش!!

آقای نارنجی: بسه دیگه همینجا دور بزن....برو اونور پارک کن.....دور بزن گفتم!!

خانم نارنجی: نمی زنم...جاش کوچیکه..من از این آرتیست بازی ها بلد نیستم...گواهینامه رانندگی دارم...گواهینامه جیمز باند بازی که ندارم!!!

آقای نارنجی: خانم اگه جیمز باند هم پشت سر ما بود تا حالا زهره ترک کرده بود.. با این رانندگی تو....

خانم نارنجی: هزار بار بهت گفتم منو نیار خیابون استانبول!.....توی این دیوونه خونه!!! فقط مونده

از روی سقف ماشین هم رد بشن.....صد رحمت به بازار عباسی!!!

آقای نارنجی: خیلی ببخشید که تو ویلهلم شتراسه مغازه ترکی نیست ببرم ترو پاچهء گوسفند بخری!!

خانم نارنجی: ببخشید حضرت آقا، همه این عروسی ها بخاطر شکم مبارک شماست ها!!!!.....حالا یک روز نون بربری نخوری چی می شه؟....مثلا حضرت شکم با شما قهر می کنه؟!!...یه وری باد می کنه؟!!...یا کجکی گنده می شه؟!!!

آقای نارنجی: ....حواست کجاست؟....مگه خوابی؟......بگیر اینور....برو اونور.....نه...نه....وایسا.....وایسا......یه جا خالی شد.....دنده عقب بگیر زود برو پارک کن تا کسی نیومده!!

خانم نارنجی: ....هولم نکن!....هولم نکن!....خودم بلدم.

آقای نارنجی: ......ای وای.....مالیدی........مالیدی.......کارمون دراومد.....همین روکم داشتیم.....آخه چی بهت بگم؟!

خانم نارنجی:....نمی خواد چیزی بگی....هیچی نشده .....یه ریزه مالیدم .....دنیا خراب نشد که!!!...تازه تقصیر خودشه..... می بینه می خوام پارک بکنم، راه نمی ده.......از جنس خرابش......خاک برسر ایکبیری اگر یه ریزه صبر کرده بود شاید رد می شدم ها !!!

آقای نارنجی: هیچی دیگه.......بدبخت شدم......بیچاره شدم........ماشین رو داغون کردی.........چی چی رو اگر....اگر؟!! اگه ننه خدا بیامرز من هم بجای لواسون تو آمریکا شوهر کرده بود شاید الان من پرزیدنت عبدالبوش بودم!!!!

اگر، نه سبز می شه نه نارنجی......فقط ماشین من بدبخت خراب می شه!!

خانم نارنجی: ....تو هم کشتی ما رو با این ابوطیارت!....انگار تحفه نطنزه!! قربون همون ژیان قراضه های خودمون.....انگار نوبرش رو اورده با این قارقارکش!!!!....ماشین مگه برای چیه؟!!! برای زدن دیگه .....آدم تا نزنه رانندگیش خوب نمیشه.

آقای نارنجی: ...نخیر...پس تو باید تا ابدالدهر به درو دیوار بزنی....چون هیچوقت رانندگیت خوب نمشه. این قار قارک هم که می بینی هنوز قسطش تمام نشده می فهمی زن؟!!

خانم نارنجی: تو که هیچوقت قسطت تمام نمی شه .....نفس کشیدنت هم قسطیه!!....دنیا ممکن تموم بشه اما قسط جنابعالی تمام شدنی نیست، اگر آفتابه دار مسجد آدیس آ بابا هم بودی وضعت بهتر بود.

آقای نارنجی: ....ولم کن بابا ......ببینم چه غلطی باید بکنم......کاشکی خداوند بجای حرف زدن یک کمی رانندگی یاد شماها میداد.

خانم نارنجی: رانندگی یاد ما داده.....کاشکی یک کمی حوصله به شماها میداد....هیچ غلطی هم لازم نیست بکنی اقا، فدای سرت......بیا اینهم یه بوس قسطی.....ولی دیگه پررو نشی ها!!!

Hamid

خانواده نارنجی

                                          ..........نمایش در یک پرده........... 

آقای نارنجی: .....تو نمی فهمی زن .....نامه دادگاه یعنی زندان.....یعنی حبس ... یعنی شکنجه ... یعنی من تمام شدم ...یعنی نقطه بذار آخر من .... چوس ... بای بای .... میان در خونه میبرنم ...اسباب های خونه رو هم میریزن وسط خیابان ....نشستی چایت رو می خوری عین خیالت هم نیست.

خانم نارنجی: آخه مرد حسابی تو که هنوز نمی دونی توی این نامه چی نوشته و اصلا درباره چی هست.

چرا اینقدر فلسله میبافی، خیالات برت می داره، یهو آتش می گیری، می خواهی همه چیزرو بسوزونی، برای ما و خودت فاتحه می خونی. اول نامه را بده دوستت برات بخونه و خوب بهت توضیح بده. شاید چیز دیگه ای باشه، شاید ابدا آنچه تو فکر می کنی نباشد. چرا اینقدر بد بینی. همش فال بد می زنی. مگه اینجا کشور گل و بلبل خودمونه که فوری زندان و شکنجه به ریش کسی ببندند. مگر اینجا اصلا شکنجه هست؟

آقای نارنجی: ...... تو نمی فهمی زن ..... از دست تو دیوونه شدم .....دادگاه که با کسی شوخی نداره ... دادگاه اینجا که رشوه نمی گیره ...نامه دادگاه یعنی زندان، یعنی بدبختی، دیگه تمام شد. چطور حالیت کنم. میان می برندم. نامه به اسم منه. من ریشم گیره. کاری با شما ندارند که. تازه این نامه که هیچ. این یکی رو چی میگی؟ این یکی که دیگه از خود فینانس آمت اومده. میدونی یعنی چی؟ فینانس امت یعنی اعدام ... یعنی تیر باران ...یعنی میذارنت کنار دیوار شکمت رو آبکش می کنند. یعنی میندازنت تو کوره آدم سوزی جزغالت می کنند. یعنی همین. حالا راحت شدی؟ همش تقصیر شماست. همش بخاطر شماها کله معلق می زنم. حالا هم که دیگه باید با کله برم تو تنور این فینانس آمت لعنتی. ای بی ی ی ی ی ی میری. حالا هی باور نکن. حالا هی مسخره کن.

خانم نارنجی: یه خورده کوتاه بیا مرد. آروم بگیر. این حرص و جو شی که تو می خوری از صد تا شکنجه هم بدتره. به خو دت رحم کن. فوری برای خودت حکم اعدام صادر می کنی. مگر تو حاکم شرعی؟ مگر تو رئیس دادگاه انقلابی؟ بیا یه دقیقه بشین اینجا آروم بگیر. آلان یه زنگ می زنم به دوستت. میگم جریان این نامه رو برامون توضیح بده. بعدش اگه خواستی بشین وصیتنامه ات رو بنویس . فاتحه بخون..

.......الو .......حمید آقا سلام....ببخشید دو تا نامه اومده یکی از دادگاه یکی هم از اداره مالیاتی. این دوست شما هم ما رو بیچاره کرده. همینجور نق و نق میکنه و به در و دیوار میزنه که می خواهند بیایند و ببرند و سر به نیستش کنند. نمی دونید چه قیامتی به پا کرده. فقط چون نامه ها از طرف دادگاه و از فینانس امت اومده جگر ما رو خون کرده. همش هذیون می گه. تازه یه شعر نو هم برای خودش گفته آقا..... گوش کنید:

بنگر چگونه جان نارنجی

در چنگال سیاه فینانس آمت

مانند یک صورتحساب خصمانه

پاره پاره می شود.

 

.......خوب حالا نامه رو براتون می خونم ببینید چی نوشته.............

حمید : خانم اصلا صحبت این جیزهایی که شما تعریف می کنید نیست. نامه اولی گفته که مسائل حل شد و دیگر مشکلی نیست. نامه دومی هم گفته که شماره حساب بانکی خودتون رو اطلاع بدید تا بتونیم به حسابتون پول بریزیم. حرف حساب این آفای نارنجی چی هست؟ اگر دلش برای زندان و شکنجه و اینجور حرفها تنگ شده بهشون بگین لطفا تشریف ببرند زابلستان.

اونجا مثل نقل و نبات از این چیزها فراوان هست. شربت شهادت هم به اندازه تمام موجودات جاندار و بی جان هم اونجا پیدا می شه. به آقای نارنجی بگین بیخودی گرد و خاک نکنه. شما خانم ها هم زیادی به این مردها رو ندید. خداحافظ


Hamid

 

 

 

من دروغگو هستم

یک دروغگوی بزرگ

پدرانم همه تاجر بودند

خون زالو را هم می خوردند

در جادهء ابریشم راه کج می رفتند

گربه را می بردند

مار و افعی می آوردند

ابر بارانی را می بردند

باد بدی می آوردند

بر آب و زمین چوب حراج زدند

از شهر فرنگ رنگ می آوردند

 همه خاقان بودند

تاج آفتابه بر سر داشتند

همه زاهد بودند

همگی زاویه شان قایمه بود

سر پیچ تاریخ صد و هشتاد درجه می چرخیدند

پدرانم همگی شیر سماور بودند

++++

++++

من دروغگو هستم

یک دروغگوی هزاران ساله

پنج هزار سال است باد در رودهء من می پیچد

همه رگهای تنم پیچا پیچ .........استخوان هایم پوک

پنج هزار سال است با سایهء خود..........الکی خوش هستم

++++

++++

من دروغگو هستم

یک دروغگوی بزرگ

مادرانم کشک می ساییدند

ماست می انداختند

ترشی می ساختند

بر شاخه بید مجنون دخیل می بستند

پیرو مکتب باخسام بودند

با دیو و پری می جنگیدند

ورد می خواندند.......فوت می کردند

عقل جن را می دزدیدند

در کله من می کردند

مادرانم همگی مار سلیمان بودند

++++

++++

من دروغگو هستم

 یک دروغگوی بزرگ

پنج هزار سال را با دروغ سر کردم

سی سال است با خودم می جنگم

سی سال است از سایه خود بیزارم

پی آبی می گردم

که بشویم همه آلودگیم را در آن

فکر یک سیلابم

که پلشتی مرا با خود ببرد

فکر یک صاعقه هستم

که بسوزاند ریشهء کذب و دروغ را در من

از دروغ بودن خود بیزارم.

+++++








++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++



باز از فکر تو آشفته شدم

باز بیتاب شدم

پر شدم از قصه لالایی یک گهواره

راهی رشته سر در گم یک افسانه

بیخود از خود شدم و

قصه مرا با خود برد

گم شدم در پی تو

پای تو فریاد زدم

++++

باز یاد تو پریشانم کرد

در صحنه پر نقش تو......... بازیچه بیرنگ شدم

عطشی آمد و جانم را سوخت

نیمه جان پر شدم ازخواهش تو

در تمنای تو با یاد تو آواره شدم

++++

باز رویای تو ویرانم کرد

کم کم از دست خودم خسته شدم

دل سپردم به هوای تقدیر

دست به دامان سراب

هوسی برد مرا تا شهر جنون

دست در لانه مار و زنبور

پای در چاله کور

لنگ لنگان ، لرزان ، ناموزون

آب تلخی بود در حوض سراب

و صدایی با من گفت :

" تو ول معطلی "   

 

 

 

 

 


Hamid

My Life


                                                           آغاز سخن

قبض مهمی را گم کرده بودم. داشتم دنبالش می گشتم. تمام خانه را جستجو کردم. اثری نیافتم. دوباره دست به جستجو زدم. کیفم را خالی کردم. زیر میز و صندلی را دوباره گشتم. لای همه کتابها را نگاه کردم. همه پوشه ها را ریختم سر میز. کاغذ ها را دسته بندی کردم. زیر تخت. توی کمد. پشت کمد. جیب لباسها را گشتم. نبود. دوباره به سراغ کاغذها رفتم. روزنامه ها مجله ها یادداشتهای قدیمی. همه چیز پخش و پلا شد. زنگ در به صدا در امد. دوستی امده بود. برای کاری. گوشه ای نشست. نوشیدنی برایش آوردم. دوباره مشغول کند و کاو شدم. راهرو را گشتم. اشپزخانه را زیر و رو کردم. دوستم را فراموش کرده بودم. یکباره به یادش افتادم. به سراغش رفتم. صدایش کردم. متوجه نشد. مشغول خواندن چیزی بود. باز سرگرم کار خودم شدم. دیگر خسته شده بودم. دست از کار کشیدم. کنار میز ایستادم آبی نوشیدم. دست کردم در جیبم. قبض گم شده در جیبم بود. دوستم را صدا کردم. متوخه نشد. چند برگ کاغذ در دست گدفته بود غرق در خواندن بود. چند بار دیگر صدایش کردم تا شنید. سرش را به آرامی از روی کاغذها برداشت. چشمانش خیس بود. پرده نازکی چهره اش را پوشانده بود. اشک به دیده داشت. پرسیدم چی شده؟ گریه می کنی؟ گفت چیزی نیست. نزدیک رفتم. کاغذهائی که در دست داشت نگاه کردم. یادداشتهای قدیمی ام را میخواند. هنوز نمی دانستم کدام را. می پرسم : مگر فیلم هندی دیدی؟ چهره اش کمی باز می شود. ترکیبی از خنده و گریه. خنده های غم انگیز. اندوهی شیرین. لبخند ژوکوند. میگوید.  فیلم خودم را دیدم. این نوشته ها سرگذشت من هم هست. سرگذشت خیلی های دیگر هم. چرا چاپشان نمی کنی؟ می گویم : ول کن حالا بیا به کارمون برسیم. ول نمی کند : جدی میگم اگر این کار را نکنی خودم می کنم. اینها زبان حال خیلی هاست خیلی ها را می شناسم که همه این چیزها را در درون خود دفن کرده اند. نخواسته اند یا نتوانسته اند انها را بیان کنند. خیلی ها را می شناسم که باید این حرفها را بشنوند. باید به گوش انها رساند. سکوت چیز وحشتناکی است باید دیوارها را شکست. باید زشتی ها را عریان کرد. باید دنبال چاره گشت. می گویم برای این حرفها خیلی دیر شده. مشکل به این اسانی حل نمی شود. دیگر تفاوتی هم برایم نمی کند.دست بر نمیدارد : حداقل حاج اقا باید این ها را بخواند یا بگویم کسی با صدای بلند برایش بخواند. میپرسم : حاج اقا دیگر کیست؟ - : حاج اقا کپی همین اقائی است که در این نوشته ها آمده. یک پهلوان پنبه که خودش را از خدا هم بالاتر می داند. می گویم :
- : ببین دوست عزیز پهلوان پنبه ما دیگر پشم و پیله اش ریخته. حالا دیگر کشتی گرفتن با او لطفی ندارد. البته که هنوز آدم نشده اما گرد و خاکش خوابیده. ساطورش فقط برای گردن ما تیز بود. " باز هم ول نمی کند : مسئله فقط حاج آقای تنها نیست. آنهائی که حاجی را حاجی می کنند. آنهائی که در مقابلش کوتاه می آیند. انهائی که انتقاد نمی کنند. ملاحظات بی جا دارند. تسلیم زور می شوند. عقلشان را بکار نمی اندازند. آنها مهمترند. آنها هم باید بدانند. نباید همچنان رفت و لباسهای چرک را زیر تخت و پشت پرده پنهان کرد. باید ریخت وسط اطاق جلو چشم همه. باید به همه نشان داد. با هیجان پرش می کند : " تو اصلا حاجی دیدی که آدم باشد. حاجی دیدی که حقه باز نباشد. همشان کلاهبردارند. همه شان همدست شیطانند. همه را باید ریخت توی دریا. خداوکیلی بگو ببینم حاجی خوب هم هست؟ اصلا حاجی خوب می شناسی؟" یک ریز حرف می زند. احساساتی می شود. صبر می کنم صحبتهایش تمام شود.

- : " آره می شناسم. دو حاجی خوب. دو انسان بزرگوار. اولی گهواره کودکی من بود. الان در دنیا نیست. اما در قلب من زنده است."

 - : دومی چی؟ الان کجاست؟ "

 - : " باید اکباتان باشد. "

- : اینها را کی نوشتی؟

- : نمی دانم خیلی وقت پیش. یادم نیست.

                                                - :" بقیه اش را هم بنویس تا امروز. قول بده."

                                                - : با کدام وقت. با کدام حوصله.فعلا گرفتاری زیاد دارم . نمی رسم.

 

بالاخره کوتاه می ایم برای ختم قضیه نیمچه قولی می دهم. : " خیلی خوب باشه اگر میگی. "


                                                - : قول دادی ها یادت نره حتما بنویسی.

- : "........... غم نان اگر بگذارد ................."


قسمت اول


دوران کودکی


بر جنگل بی بهار می شکفند

بر درختان بی ریشه میوه می اورند

بچه های اعماق

بچه های اعماق

احمد شاملو


+++++

پنج ساله بودم که روحم زخم برداشت .زخمی شدم واعتقادم را به خداوند از دست دادم. سوزش دردناکی درپس گردن به من اموخت که زندگی وحشی است. دستی است که میزند. میکوبد. تنبیه می کند و اندام نحیف کودک خردسال را در هم میشکند. دستی است که ترحم نمی شناسد.از پس گردن . از گونه های نازک کودک تغذیه می کند. بارور می شود. قربانی می طلبد. دستی است که گوش را وحشیانه می پیچاند. دیوانه وار به هر سو می کشد. دستی است که از استین ابلیس بیرون می اید... همه چیز در چنگ شیطان است..........

...به دنیا خو ش امدی..............


+++++

تابستان است. ظهر تابستان. هوا داغ است. داغ و مر طوب. تابستان خرمشهر طاقت فرساست. پدر و مادر در اطا قی کولردار استراحت می کنند. بزرگسالان بر خلاف کودکان احتیاج به ارامش دارند. وقت استراحت انها را باید محترم شمرد. ارامش انها را نباید برهم زد. هنگام استراحت بزرگسالان نفس کشیدن بچه ها ممنوغ است. بر خلاف خردسالان که موجوداتی شرور و موزی هستند روح لطیف بزرگسالان خواب نیمروزی را لازم دارند.

این کودکان هستند که شیطنت می کنند. نظم را به هم می زنند. ارامش سرشان نمیشود. اسایش ندارند. خواب نمی فهمند. بازیگوشند. بی اجازه حرف میزنند. بی اجازه حرکت می کنند. بی اجازه نفس می کشند و صلح را بر هم می زنند. پدر و مادر در اطاقی کولردار در خوابند. خستگی را از تن بدر میکنند. شاید نیرو می گیرنند تا تخلفات بچه ها را بهتر مجازات کنند. در اطاق دیگری که بدون کولر است به همراه خواهر و برادر مشغول بازی و وقت گذرانی هستم. توپ پلاستیکی کوچک را بسوی اسمان پرتاب می کنم. توپ کوچک بدون توقف دست به دست


می شود. خوشحال و بی خیال به پرواز بی وقفه توپ خیره می شوم. خوشحال که پدر و مادر در اطاق دیگری در خواب هستند. خوشحال که صدای اعتراض انها شادی ما را به هم نمی زند. که فارغ از فرمایشات بی امان انها می توانم لحظاتی را به بازی و جست و خیز بپردازم. در بازی غوطه ور می شوم. بجز توپ و دستان کوچکی که توپ را به سویم پرتاب می کنند چیز دیگری نمی بینم. همراه توپ پرواز می کنم. همراه توپ به زمین می خورم. برمی خیزم چابک و سبک پا. در هیجان غوطه ور می شوم. خیس عرق هستم به نفس می افثم. اهنگ بازی را اما کد نمی کنم.توپ را سریعتر و بالاتر پرتاب می کنم. چابکتر به هر سو می پرم. به زمین می افتم. بر می خیزم. نفسی عمیق می کشم. رویم را بر می گردانم اما نفسم دیگر بیرون نمی اید. میان زمین و اسمان میخکوب می شوم. سایه مهیبی را روبروی خود می بینم. انقدر بزرگ و مهیب که چشمم دیگر جایی را نمی بیند. به یکباره سرم سیاهی میرود. سوزش عمیقی در پس گردن احساس میکنم. پس از ان بر گونه راست. بر گونه چپ. تمام سوزن های دنیا در سر و صورتم فرو میروند. از پس گردنم اتش زبانه می کشد. دستم را جلو صورتم می گیرم. اما دستان تنومند و گوشت الودی که بر سر و صورتم سیلی می زنند قویتر هستند. بسیار قوی تر. فریاد می کشم. گریه های دردناک کودکانه ام فضا را پر می کند. دیگر چیزی نمی فهمم. ناله های دلخراش خودم را می شنوم و دیگر هیچ. ایا هنوز زنده هستم؟ نمیدانم. ایا قلب کوچک پنج ساله ام به اسمان رفته؟ هنوز نمیدانم. ارزو می کنم زیر ضربات دست پدر بمیرم تا بجرم قتل من به زندان بیفت.د تا دیگر ازارش به هیچ کودکی نرسد. تا دیگر به چشم هیچ کودکی اشک ننشاند. سردار فاتح سرمست از پیروزی رهایم می کند به تنبیه دیگران میپردازد. خودم را گوشه ای جمع می کنم. ار درد و نفرت ناله میزنم. میلرزم. سردار دوباره به سراغم می اید. پیکر هولناکش را می بینم. به سویم نزدیک می شود. خدایا من دیگر تحمل ضربه های سنگین این جانور را ندارم. به دستهای کوچکم خیره می شوم. خدایا نفرین بر تو. چرا دستهای مرا کوچک و ناتوان افریدی؟ چرا دستهای من توان دفاع از خود را ندارد... نه... این جنگی نابرابر است این بیعدالتی است روزی انتقام این بیعدالتی را خواهم گرفت. بار دیگر به دستهای خود خیره می شوم. کوچک هستند. کوچک و ناتوان. دلم برای خودم می سوزد. بار دیگر در درون فرو می ریزم. اقا به من نزدیک می شود. برای مردن اماده می شوم. لحظه ای در تردید مرگ و زندگی از جای می جهم از میان دستهای اقا می گریزم. بسرعت از در خانه خارج می شوم . همچنان می دوم. می گریم و میدوم. بی انکه پیش پای خود را نگاه کنم. اقا پشت سرم نعره می کشد:" اگر این فنوس را بگیرم خواهم کشت"

با تمام توان همچنان میدوم. مقصدم را می شناسم. با چشم بسته هم میشناسم. به خانه پدر بزرگ پناه میبرم. پدر بزرگ مادری. بابا حاج تقی.

از بازار صفا تا مسجد باب المراد را بسرعت طی می کنم. نفس زنان به خانه پدر بزگ میرسم. درب کوچک چوبی را به شدت می کوبم. بی بی نصرت در را باز می کند. به چهره ام خیره می ماند. در نگاهش دلسوزی و همدردی است. بی کلامی وارد خانه می شوم. پدر بزرگ بر سجاده به نمازنشسته است. سر از سجده بر میدارد. اغوش برویم می گشاید. مرا بسوی خود میخواند. لحظه ای بر جای خود می مانم. باز مرا بسوی خود میخواند. بی اختیار بسویش میدوم. فریاد میزنم: بابا.........در اغوشش در می غلطم. سر به دامانش می نهم. به خواب ابدی فرو میروم.....

+++++

خرمشهر زیباست. زیبا و با نشاط. در کنار خلیج فارس مهمترین بندر بازرگانی کشور. میعادگاه تجار و بازرگانان بزرگ و کوچک. بازار کار بی انتها. محلی ایده ال برای کسب و کار و درامدهای خوب. شهری زنده و دلباز . علی رغم تابستانهای گرم و مرطوب کناره کارون همیشه دل انگیز و با صفاست. غروب خورشید در انسوی شط کارون دیدنی است. درخت خرما و درخت کنار در همه جای شهر به فراوانی دیده می شود. دوچرخه سواری در خیابان پهلوی در امتداد شط کارون لذتبخش است. پارک کودک در منتهی الیه خیابان پهلوی کنار پل کارون یاداور اولین سرسره بازیها و پیک نیک های زندگی است. در انسوی شط زیر پل در مسیر کوت شیخ جگرفروشی معروف و پر اوازه شهر:" شاه غلام". شب های جمعه مرکز کانون. لبریز از مشتری. از گوشه و کنار شهر مردم جمع می شوند.تمام میزها پر است. سیخهای دل و جگر روی زغال کباب می شوند. عطری اشتها اور در هوایی مطبوع. سیخها در هوا میچرخند. به میزها منتقل می شوند میهمانهای منتظر با اشتها نوش جان می کنند. موسیقی ملایمی درفضا پخش می شود. زندگی ارام و بی دغدغه در کنار شط کارون جریان دارد. دور از پدر روی صندلی کوچکی می نشینم. به پرواز پرنده ها بر فراز کارون خیره می شوم. شادی در هوا موج می زند. زندگی چهره زیبای خود را نشان می دهد. دوران صلح. دوران امنیت. دوران رفاه. زمان بیخبری. کسی نمی داند که در اینده ای نه چندان دور جنگی جاهلانه همه چیز را به خاکستر می نشاند شهر را ویران می سازد. زندگی چهره عبوس خود را نشان می دهد.

دیسی پر از جگر به روی میز می اورند. مادر جگرها را تقسیم می کند. هر بچه ای چهار سیخ بقیه برای اقا رزرو می شود. هنوز نصف بیشتر دیس پر است. دستیار و مشاور دیکتاتور وظیفه خود را خوب می داند. همین تقسیم بندی سر میز صبحانه هم برقرار است: باخسام نفری چهار عدد... سیستم کوپنی... سهمیه بندی ارزاق عمومی... گدا منشی در ثروت... رواج کوپن بیست سال جلوتر از زمان...... پیشرفت در انحظاط....................

یک بادکنک فروش به میز ما نزدیک می شود. انبوه بادکنک های رنگارنگ در باد می چرخند. چه زیبا و دوستداشتنی. رنگهای شاد. مناسب شادی های کودکان. با اشاره به مادرم می فهمانم که دلم بادکنک می خواهد: " به تمرگ سر جات حرف نزن" پدر متوجه می شود. ابروهایش در هم می روند. تمام بادکنکهای دنیا را فراموش می کنم. تمام رنگهای دنیا در ذهنم پاک می شود. بعد از شام به همراه بچه های دیگر روی چمن های اطراف مشغول بازی می شوم. اقا با چند دوست و رفیق که همدیگر را در محل یافته اند ویسکی و ودکا می نوشند. مستانه نعره می کشند. شوخی های بیمورد و چندش اور می کنند. در خانه پدر پس از عرق خوری ها و سبکسری های قبلی دست به نماز میگیرد تا با خدایی که همچون خودش قاسم و جبار و مکار است به نیایش بنشیند.


+++++

زبان غالب در کوچه و خیابان شهر عربی است. عربهای بومی اکثریت ساکنین شهر را تشکیل می دهند. در کنار انها افراد بسیاری از سایر شهرها و روستاها برای کار و زندگی در خرمشهر ساکن هستند. بازار در تسخیر شوشتریهاست. شوشتریها در کنار عربها گروههای اکثریت را تشکیل می دهند. دو گروه به شدت مذهبی و خرافاتی.

در اعتقادات و باورهای دینی سر سخت و انعطاف ناپذیر. دشمن سر سخت یکدیگر. نظام حاکم بر زندگی مردم شهر نظام فیودالی است. همگی درگیر روابط عشیره و قبیله. حاکمیت شیخ و اقا در تمام امور زندگی. روابط ناب فیودالی. یادگار گار قرون وسطی. از تمدن جهانی قرنها به دور. در ماههای عزاداری بخصوص در دهه محرم در مساجد مراسم مفصل عزاداری بر قرار است. روزه خوانی و ذکر مصیبت. سینه زنی و زنجیر زنی. دعا خوانی و شب زنده داری. غذاهای نذری. پلو قیمه. شله زرد. حلوا. حلیم. همه در تلاش و تکاپو. تلاش برای نزدیکی به امام. کوشش برای کسب ثواب بیشتر. تضمینی برای اخرت. گناهکاران برای تصفیه گناهانشان سفره میاندازند. روضه می خوانند. بیگناهان از ترس گناهان نکرده اشک میریزند. غوطه ور در جهنمی که خود ساخته اند. امید به بهشتی که وعده کرده اند...

در هفت سالگی به دبستان می روم. دبستان پهلوی خیابان........جنب سینما میهن. پنجاه دانش اموز در یک کلاس. در اولین روز همه در حیاط مدرسه به صف می ایستند. سرود ملی نواخته می شود. محیط جدی است. خشک و جدی. در اولین روز به بچه می اموزند که مدرسه جای شوخی و بازی نیست. جای درس است. درس و مشق. تهدید می کنند که سرپیچی از مقررات تنبیهات شدید در پی دارد. از مدیر و ناظم و معلم و دیگران باید بی چون و چرا اطاعت کرد. می اموزند که ما دیگر بچه نیستیم. دیگر هفت سالمان است. بچگی تمام شد. پایان بازی و سرگرمی. پایان اسودگی و بی خیالی. اغاز مشقت. اغاز ریاضت. اشنایی با خط کش معلم. با چوب ناظم با دعوای مدیر. تنبیهات جدی.د فلک و ضربه به کف پا. حکومت نظامی. روز اول مدرسه روز وحشت. دیکتاتوری دیگر. اقایی دیگر. بعدها به مدریه بیشتر علاقه مند می شوم. خواندن و نوشتن خوب است دنیای جدیدی است. شاید در این دنیای جدید چیزهای جالبی باشد. دنبال چیزهای تازه می گردم. نمیدانم چی؟ چیزهای که در خانه نیست. چیزهایی خوشایند. انچه که از پدر بدست نمی اید. از مادر نمی توان انتظار داشت. فاصله خانه تا دبستان را هر روز پیاده طی می کنم کیفم از خودم سنگینتر است. در مسیر حرکت از بازار صفا رد می شوم. بقالیها را تماشا می کنم. گاری هایی که میوه و سبزی میفروشند. دستفروشانی که کنار مغازه ها بساط خود را پهن کرده اند. قصابی هایی که لاشه ها را آویزان کرده اند. چند پسر بچه سینی بدست شیرینی میفروشند: سرتاسر. کماتیل.

+++++

 

در بازار صفا اغلب معرکه برپاست. چاقوکشها به جان هم افتاده اند. پاسبانها جرات دخالت ندارند. از کسی باج گرفته اند. یکی را چاقو زده اند. گوش دیگری را بریده اند. خون در ازای خون. تنازع بقا. یک فیلم سینمایی. چاقوکشها و جاهل ها هنرپیشه های صحنه های واقعی یک فیلم زنده. محصول استودیو بازار صفا.

از حمام جلالی می گذرم روبرویم منزل فاضلی است. مسعود اینجا زندگی می کند. همبازی دوران کودکی. همنشین سالهای بعد. الفتی شیرین..

 

به سمت چپ می پیچم. چند دقیقه بعد بازار اصناف هستم قنادی های این بازار را خوب می شناسم هر روز از انها برای صبحانه باخسام میخرم. دراین بازار یک نانوایی است که تنور خود را با چوب درخت خرما گرم می کند. نان ان طعم مطبوعی دارد. روبروی ان لبنیاتی کلابی است علاوه بر لبنیات بامیه های بزرگ و خوشمزه دارد. بعد از ان مغازه باغله فروشی است. روزی دو بار صبح و شب باغله می فروشند. بازار اصناف از سوی شمال به خیابان .... منتهی می شود. این خیابان در ضلع شرقی به خیابان ناصر خسرو محدود می گردد و از سوی غرب به خیابان چاسبی. روبروی بازار اصناف در این خیابان مغازه حلیم فروشی است. حلیم و شیر برنج.صنعتی خوردنی. رهاوردی از سرزمین شوشتر. در همین ردیف بسوی غرب با چند متر فاصله مغازه ماشا اله اشی است. هر روز صبح زود لبریز از مشتری است و تمام اش ان همان اوائل صبح به فروش میرسد. روبروی مغازه ماشااله اشی ابرام سبیل را می بینی. کنار دیگ بزرگ کله پاچه مشغول کار است. کفگیر بزرگی در دست کف روی انرا می گیرد. کنار ان در کوچه ای باریک به سمت داخل بازار قلمرو رستم جگری است. در منتهی الیه غربی خیابان اصلی در سمت چپ مسجد جامع شهر قرار دارد. جائی برای عبادت. برای نذر و نیاز. برای پرداخت وجوهات شرعی و همچنین ادای حاجت. در کنار ان یک قنادی است. یک ادرس دیگر برای تهیه باخسام. روبروی قنادی کتابفروشی عراقی را می شناسم. معمولا لوازم مدرسه را از اینجا می خرم. مداد سوسماری کمی گرانتر از سایر مدادها ست و مدادتراش ها بعد از دو بار استفاده کند می شوند. اما خودکار بیک همچنان می نویسد و می نویسد.در ادامه پس از تقاطع چاسبی خیابان فخر رازی اغاز می شود. کودکستان قدیمی شهر در ابتدای این خیابان در سمت چپ قرار دارد و روبروی ان مطب دکتر کلانتر پزشک خانواذگی ما ...اقای رحمتی چهره اشنای همه مذکوران شهر در این مطب کار می کند و وظیفه مهمی به عهده دارد:" الدول و الساطور." این خیابان به فلکه دروازه ختم می شود. نزدیک فلکه سمت چپ بستنی فروشی مهتاب است. بستنی هایش محشر است. خامه دار و پر مایه. نرسیده به فلکه دروازه در سمت راست کوچه ای برایم اشناست. منزل جابر. که شوخ و بذله گو است. بی پرده و بی ملاحظه همه جور جوک می گوید و همه را از خنده روده بر می کند. گاهی هنگام برگشت از مدرسه در مغازه خیاطی توقف می کنم. به دیدار محمد سیاه می روم. مثل همیشه با لبخند تحویلم می گیرد. برایم چای می اورد . خاکی و صمیمی. با صفا. مظهر اخلاص و بی ریایی. پشت چرخ خیاطی می نشیند و مشغول دوختن پیراهن می شود. پارچه ها را با مهارت بالا و پایین می کند. چرخ را به کار می اندازد. حرفهای شیرین و خودمانی می زند. محمد سیاه در نوجوانی برای کار به خرمشهر امد. در مغازه های مختلف به شاگردی پرداخت. پاک و سربلند باقی ماند. با تلاش و پشتکار جای پای محکمی در شهر پیدا کرد و نامی نیک. محمد سیاه و مسعود تنها یادگارهای خوشایند بازار صفا. بسیار اوقات در راه مدرسه دیکتاتور را می بینم سوار بر ماشین از کنارم رد می شود. رد می شود و سوارم نمی کند. علاقه ای هم ندارم راهم را با او قسمت کنم. راه خودم را میروم.

 

+++++

دیکتاتور صاحب شرکت ساختمانی است کارو بارش خوب است صاحب اسم و رسم است. در خارج از خانه چهره دیگری دارد. خوش برخورد است. شوخ است. می خندد. برای خودنمایی بی محابا ولخرجی می کند. مشتری دائمی کاباره ها و قمارخانه هاست. با ادمهایی همچون خودش شبها تا دیرهنگام به عرق خوری و عیاشی میپردازد. همه او را مهندس می نامند. مهندس با کارگر و بنا بد رفتاری می کند. فحش های رکیک و زننده میدهد.ضعیفترها را تنبیه بدنی می کند. در مقابل کارفرما دم می جنباند. گردن کج می کند. چاپلوس است. همیشه دوست دارد که اطرافیان و فامیل محتاج و نیازمند او باشند. در مقابلش تعظیم کنند و ریشش را بمالند. اطرافیان هم این کار را به خوبی انجام می دهند. به امید روزی که اقا به دردشان بخورد... خوابی خوش... خیالی باطل...پنداری واهی... امیدی بر باد...
"هیچ صیادی از جوی حقیری که به گودالی میریزد مرواریدی صید نخواهد کرد."


...و اقا لذت می برد... از تملق گوئی فامیل درباره خود... در مقابلش کرنش میکنند. لذت می برد. خدمتش می کنند. لذت می برد. تائیدش می کنند. لذت می برد. لذت می برد و روزبروز هارتر می شود. تاب دیدن ادمی بهتر از خودش را ندارد. بچه لوس و بی ادب خانواده است. دوستانش را از میان افرادی مثل خودش انتخاب می کند. ادمهای بی کلاس. مشتی لات و بی سرو پا. کلاش و حقه باز. پولدار و خودپرست... تحمل هیچ انتقادر را ندارد. اصلاح ناپذیرست. در محیط او هم کسی نیست که بخواهد یا بتواند او را راهنمائی کند. بشدت تنگ نظر است. خسیس. جاه طلب. مال دوست. در خارج از خانه دست و دلباز. در خانه از بدهکاری و گرفتاری می نالد. اگر کسی در خانه مریض شود برای گریز از پرداخت هزینه درمان انقدر امروز و فردا می کند که بیماری خود به خود برطرف شود یا دندان درد گرفته بپوسد و بیفتد. حسود و چشم باریک است. به هوش و استعداد فرزندانش هم رشک میورزد. انها را تحقیر می کند. ادعا می کند از همه باسوادتر است. افتخار می کند که ذر عرقخوری رقیب ندارد. از ضعف شخصیت رنج می برد. ظرفیت چندانی ندارد. در جایگاهی قرار گرفته که لیاقتش را ندارد. دیگران بیش از حد از او تعریف و تمجید می کنند. بی اندازه هندوانه زیر بغلش می گذارند. بزرگش می کنند. در مجالس خانوادگی حرفهای پوچ و بی محتوا می زند. دیگران به به و چه چه می گویند. فحش و بد و بیراه می گوید. احسنت می شنود. به خودش می بالد. همه تائیدش می کنند. فقط یک بیت شعر می داند که انهم به درد پای منقل می خورد. فهم و شعور درستی ندارد. ترسو و بذدل است. به شجاعتش می بالد. بخیل است از سخاوت خود می گوید اگر درب خانه را بزنند یا زنگ تلفن بصدا در بیاید ابتدا باید پرسید: اقا هستی یا نیستی؟ درغگو است. خود را مظهر راستی میداند. شیاد و حیله گر است. لاف صداقت می زند. بی مایه.... ناجنس.. یک ماکیاولیست کامل... عضو حزب باد...
حقارت اندر حقارت...رذالت اندر رذالت ... خباثت تا مرز ناباوری ..." روح به انچه ندارد تجلی می کند".

حمبوس فرفره کوچکی است از چوب. با تکه چوب بلندی که با پارچه ای در انتهای


ان گره می خورد. بر کناره حمبوس میکوبم. می چرخد و می چرخد. به دنبالش میروم. باز می کوبم. همچنان با سرعت میچرخد. باز میکوبم تا حرکتش کند نشود. لحظه ای بازی. لحظه ای سرگرمی. فرار از واقعیت و ورود به دنیای کودکی. دیکتاتور از راه میرسد. بازی موقوف. جای بچه در کوچه نیست. گوش در دست پدر پیچ می خورد. حمبوس از چرخش می ماند. می غلطد و در جوی اب فرو می رود. گوش پیچ خورده به خانه کشیده می شود. چهار عدد شپلاق مجلسی. دو عدد قفای جانکی. یک مشت فحش بازاری. در خانه ریشخند تمسخر امیز مادر بیشتر عذابم می دهد. به دالان میروم. روی پله ها می نشینم. زانوی غم میگیرم... بیچاره حمبوسم...
ساعتها روی پله ها می نشینم... دستی بر سرم می نشیند از وحشت به خود میلرزم. ایا دوباره به سراغم امده؟ نه. این دست سنگینی نیست. دست کوچکی است. دستی است که نوازش میکند. ارامش می دهد. سرم را بر میدارم. ادامسی به من می دهد. عطر شرینی دهانم را پر میکند.

خسرو است برادر بزرگتر. تگیه گاه همیشگی. چراغی در ایام تاریکی. مشاور و راهنما. ارام قلب. نگین خانواده یک گنج بی نظیر.... تلخی پدر در شیرینی برادر گم می شود...

به خانه نمیروم. شب را پیش بابا حج تقی می مانم. کانون ارامش. پناه امن. نیمه هندوانه را به شیوه خودش شطرنجی میبرد... خوردن هندوانه با قاشق : روش بابا حجی... غذای بی بی نصرت : ضیافتی شاهانه... مادر به سراغم می اید. می خواهد شب به خانه برگردم. نمی خواهم بروم. پدر بزرگ مقاومت می کند. نمی گذارد مادر مرا بر گرداند. اخرین کلامش را می شنوم خطاب به مادر:
" ...بگذارش بابا ..."

روز بعد باید قصاص پس بدهم. دیکتاتور خشمگین است. مادر ناراضی است. تهدیدات مادر پایانی ندارد راه می رود و ایراد میگیرد. بی امان دستور صادر می کند. طبق قانونی که نمی دانم کی و کجا نوشته شده. بچه ای که شب را در خارج از خانه بگذراند فاسد است. خراب است. ناخلف است. بدکار است. دزد است. قاچاقچی است. قاتل است. دیگر چی؟ نمی دانم دیگر چی باید از خود انها پرسید. دنیای عجیبی است و قانونی بس عجیبتر. دیکتاتور مظهر صلح و صفا و پاکی است و کودکی که از شر این پیامبر صلح و پاکی به پدر بزرگ پناه برده حاوی تمام میکروبها و زشتیها. ای اسمان بخندم یا بگریم.... آیا باید خندید ؟ باید گریه کرد؟ نمیدانم. شوخی بیمزه ای است. اما شوخی نیست. بدبختانه در جائی که من بدنیا امده ام و زندگی می کنم قانونی جدی است :
...قانون جنگل... نظام عشیره... فرمول قبیله...... قانون زور...


+++++

پدر بچه دوست ندارد. مادر بچه نمی خواهد. مادر هشت بچه میزاید. شش پسر. دو دختر. من پسر و فرزند دوم هستم. در فرهنگ پدر و مادر دختر ادم حساب نمی شود. دختر ها بیشتر از پسر ها تحقیر و سر کوب می شوند. اقا مادری دارد همچون خودش دیکتاتور. ناظم خانه است. فرمانروائی می کند. بسیار زیرک است و از دختر بیزار.


چون نمک برایش خوب نیست بچه ها هم باید غذای بی نمک بخورند. چون چربی و شرینی برایش ضرر دارد. روغن غذا به شدت کنترل می شود. خرید شرینی هم ممنوع است. نامش هم بچه ها را می ترسا ند: " مار قاسم "

مادر بچه میزاید بی انکه فرصتی برای رسیدگی به بچه ها داشته باشد. تمام وقتش صرف اقا می شود. لوسی و تنبلی اقا حال ادم را بهم میزند. مادر دربست در اختیار اوست. بچه های بزرگتر باید از بچه های کوچکتر نگهداری کنند. یک تکلیف اضافی برای بچه ها. بچه ها نباید بیکار بمانند. باید به پدر و مادر خدمت کنند. از مدرسه که به خانه بر میگردم اول باید بروم نانوائی نان بخرم. بعد ماست بخرم. سبزی بخرم. باید کفش های اقا را واکس بزنم. یک جاکفشی پر از کفش. باید لباسهای اقا را اتو بزنم. باید اقا را ماساز بدهم. انقدر ماساز بدهم که دستهایم بی حس شود. بعد هم باید از بچه شیرخواره خانه نگهداری کنم. یک پروگرام دقیق و کامل. همه چیز حساب شده است. بچه نباید وقت به بطالت بگذراند. اقا از کار امده. مادر اشپزی کرده. طبیعی است که بچه هم باید کاری انجام دهد. یک سرباز خانه تمام عیار... اصول تربیتی مادر... مرام پرورشی پدر :" به بچه اگر رو بدهی پر رو می شود."
پدر بچه دوست ندارد. مادر بچه نمی خواهد. یکسال در میان در خانه ما بچه بدنیا می اید... پدر بچه را میچشد. به دهانش مزه نمی کند... به مذاقش خوش نمی اید... ان را بر زمین تف می کند... "تفی بودیم بر خاک "...

+++++

امروز از معلم جایزه گرفتم. یک بسته شکلات مینو. بعد از مدرسه جلو سینما میهن می ایستم و عکسها را تماشا می کنم. فیلمی از فردین. قیمت بلیط شش ریال و دوازده ریال. ظهر جمعه می توان با یک بلیط دو فیلم تماشا کرد پشت سر هم. روبروی سینما یک بستنی فروشی است. سمبوسه های خوبی هم دارد. دست در جیبم می کنم. خالی است. از جیبهای خالی خوشم نمی اید. اما جیبم اکثرا خالی است. رد میشوم. نزدیک باب المراد صدای بابا حج تقی را از بلندگو مسجد می شنوم. اذان ظهر می گوید. کمی به صدای اذان گوش می دهم. راهم را کج می کنم وارد بازارعطاری می شوم و به سمت بازار بزازان حرکت می کنم. سر نبش بازار بزازان جابر را می بینم. کنار مغازه نشسته سیگار می کشد با دست دیگر شکمش را می خاراند. عباس در مغازه پارچه ها را مرتب می کند. جابر عموی عباس است و عباس پسر عمه من. امروز مدرسه ندارد. به کمک جابر امده. عباس با خانواده اش در ابادان زندگی می کند در پیروز آباد. منطقه کارگری. پدرش کارگر شرکت نفت است. موسی ادم شریفی است. از تبار زحمتکشان. عمه زنی است ساده و سطحی انگار از زندگی چیزی نمی خواهد. شاید هم نمیتواند بخواهد. نمی دانم. انگار بدنیا آمده تا به جای همه ادمها مشقت بکشد. زندگی کوچک انها آرام و بی دغدغه میگذرد. هنوز تا سالهای بدبختی چند صباحی فاصله است.
معمولا همراه خسرو و بی بی حسنه به خانه عمه در شاه آباد آبادان می روم. بی بی حسنه نامادری آقا و زن دوم پدر بزرگ پدری است که همه با هم در یک خانه زندگی می کنیم. از این پدر بزرگ چیز زیادی به یادم نمانده است. بیشتر کارها ی خانه بدوش این بی بی است. همیشه در حرکت و تکاپوست. علاوه بر کارهای خانه خیاطی هم می کند. بی بی حسنه بیشتر عربی حرف می زند تا فارسی. وقتی هیجان زده یا عصبانی می شود همین مقدار ناچیز فارسی را هم فراموش می کند . می افتد روی کانال دوم بصره. دیالوگش با ننه حسن زن حج عبود را از همه بیشتر دوست دارم. الان هم که گاهی به او فکر می کنم و جر و بحث هایش با زنان معیدی را می شنوم به یاد گفتگوی تمدن ها می افتم. برای رفتن به خانه عمه همیشه آماده ام و بی بی هم دریغ ندارد. کودکی ده ساله هستم. آماده می شوم تا همراه بی بی و برادر به آبادان بروم. بسرعت لباسم را می پوشم. خسرو هم کمکم می کند. خودش هم آماده می شود. شاد و خوشحال آماده رفتن می شوم. بی بی دستم را می گیرد. از خانه بیرون می رویم.


از در خانه تا لب شط را پیاده طی می کنیم. کنار کارون صف بلم ها را می بینم که مرتب پر و خالی می شوند. بعضی ها مسافر سوار می کنند و به انسوی شط میبرند. برخی دیگر از انسوی شط به کنار ساحل می رسند و مسافران را پیاده می کنند. چند بلمران کنار ساحل در آب شنا می کنند. از روی یک درخت کنار یک نفر در آب شیرجه می زند. چند نفر قلاب به دست در حال ماهیگیری هستند. کنار دستشان روی زمین چند بوش لمبو می بینم. بلم ها قایق های ساده ایی هستند به طول 5 یا 6 متر و پهنای 1.5 تا 2 متر و توسط دو بلمران با پارو به حرکت در می ایند کرایه بلم نفری یک ریال. بلمران ما یک پا دارد. می گویند یک پایش را کوسه زده.


در انسوی آب ماشین های بنز سیاه رنگ مسافران را بین خرمشهر و آبادان جابجا می کنند. نفری ده ریال علاوه بر آن مینی بوس های مسافربری هم در کارند : نفری 5 ریال. برای رفتن به شاه آباد مسیر مینی بوس ها مناسبتر است. ما را مستقیم به مقصدمان می رساند.


عمه مثل همیشه سنگ تمام می گذارد. به محض ورود با شربت آبلیموی خنکی پذیرای ما می شود. بعد از آن فورا هندوانه و خربزه. آرام نمی گیرد. بیش از اندازه جنب و جوش دارد. زیادی پذیرائی می کند. دست بر سر و صورتمان می کشد. شربت را می نوشم. حوصله میوه نیست. توپ پلاستیکی را بر می دارم و می زنم به کوچه.چند روزی مهمان عمه و موسی هستم. کنار امیره و مرضیه می نشینم. با عباس و مندل در لین دو فوتبال و سگ لولک بازی می کنم. در کوچه های پیروز آباد می گردم و از بازار تریلی ...می خرم.

آفتاب زندگی می تابد

خانه بیدار است

ابری و برگی و بادی.

+++++

کنار عباس می نشینم و جایزه ام را نشان میدهم. جابر خوشحال است و تشویقم می کند. تحسینم می کند. یک شکلات برای عباس یک شکلات برای خودم. بقیه را می گذارم نوی کیفم. جابر برایم چای ترش سفارش می دهد. از قهوه خانه بازار عطارها...


...هنوز زندگی زیبا است هنوز لباس عید امیره و مرضیه را موسی می خرد... هنوز جابر مشتری قنادی پاکستانی هاست... هنوز باغچه خانه گل می دهد...
عباس جوان ساده ای است. ساده و ضعیف. به تنهائی هرگز نمی تواند گلیمش را از اب بیرون بکشد. زندگی را نمی شناسد. احتیاج به راهنمائی دارد. احتیاج به دلسوزی دارد. دریغا اگر موسی نباشد.


عباس به دائی هایش افتخار می کند. هنوز زمان بی پدری فرا نرسیده. هنوز نمی داند در روز مبادا هیچکس به درد ادم نمی خورد. نه دائی نه عمو نه خاله. هیچکس. هنوز نمی داند که اقا و امید قبیله در اینده نیم نگاهی هم به بچه های یتیم خواهرش نخواهد انداخت. ادم ضعیف را همه از خود می رانند. تعارفات خشک و خالی و دوستیهای ظاهری فقط برای ایام خوشی است. دردوران تنگی ادم تنها ست. لخت و تنها... خدا هم از ادم فرار می کند... اگر ضعف نشان دهی خورد می شوی. خوردت می کنند:
...جامعه ای پوچ... طایفه ای پوچ تر... شهر هرت... جنگل مولا... اگر آدمی از اینده خبر میداشت. تمام سالهای زندگی سالهای سیاه بدبختی می شد.

به در خانه می رسم. از توی خانه سروصدا می اید. توقف می کنم. اقا مست کرده. مادر را کتک زده. خواهرم گریه می کند. وارد خانه نمی شوم..................

بر می گردم طرف بازار. علی کور کنار بسته اش نشسته فریاد میزند : " کازو بخر کشتی بگیر". رد می شوم. دو ریال پول دارم. پول توجیبی دو روز. از یک گاری فروش یک کاسه نخود داغ میخرم : ..." لب لبی مرهم سینه"... هنوز یک ریال دیگر باقی است. چند متر جلوتر انرا هم خرج می کنم :"... خراطی..."

. به طرف خانه بر می گردم. عمو صمد را می بینم. جوانترین عموها. شخصیت مستقل و متکی بخود. پاک و بی الایش. دلسوز و قابل اعتماد. زحمتکش و قانع. غنی از معنویت. کارگر. افتخار اردوی کار. با دوچرخه می اید. شوق می کنم. به طرفش میروم. روی رکاب دوچرخه می نشینم. دوچرخه را می راند. بران عمو. بران. هر چه دورتر. هر چه تندتر. بادی دلپذیر در هوای آزاد. دوچرخه سواری در رکاب عمو : تجربه ای شیرین.....

 

+++++

سالهای کودکی با زخمی که التیام نیافت به پایان می رسد. در کوچه های گل آلود. در خیابانهای پر گرد و خاک. در خانه ائی بی روح. در وحشت دائمی از قهر و غضب. و در هراس از تنبیه هائی که دلیل و موجبی لازم ندارد. در انتظار یک تبسم شیرین. در حسرت یک اغوش مهر پرور. در آرزوی یک کلام گرمی بخش ... که در خانه نبود... که نمی آمد... که نمی دیدی... که قحطی انسانیت بود... که تسلط جاهلیت... تسمه زور بود و گرده بردگان ...

..........پیامبران در گور خود آرمیده اند ...

کودکی میگذرد. در کوچه های گل آلود. در خیابان های پر گرد و خاک. در فضای گرفته خانه. در غیبت لبخند پدر. در ناتوانی دستهای مادر.

کودکی می گذرد و تاریخ می شود. اما جای پای آن می ماند. مجلسی ها و جانکی ها اجزا جدائی نا پذیر این ایامند. نی قلیان هم که غریبه نیست. دیری است آنرا می شناسم و از اشنائی آن بیزارم.

ژمستان پوست ترک بر می دارد. وازلین مشکل راحل نمی کند. بارانهای سیل آسا دیوارهای گاهگلی را آسیب میرساند. سقف خانه چکه می کند. کوچه و بازار پر از گل و شل است. جائی برای گلوله بازی نیست. کنار چراغ علاالدین روی زمین پهن می شوم. مشقهای مدرسه را می نویسم :" کوکب خانم زن با سلیقه ای بود. " مشقهایم تمام می شود. می خواهم تلوزیون تماشا کنم. نمی توانم. اقا

جلو تلوزیون نشسته کانال عربی تماشا می کند. تا وقتی اقا هست نمی توان به تلوزیون نزدیک شد. وقتی هم از جلو تلوزیون بر می خیزد دیگر برنامه های آن به پایان رسیده.

حق همیشه با قویتر است.

تابستان بدن عرق سوز می زند: خاک شیر و تخم شربتی. پودر بچه هم تجویز می شود. عصرها پشت بامهای خشتی آب پاشی میشود... کاهشی در گرما....

پشت بام محل خواب شب و محل به هوا فرستادن طیاره... آسمان به زمین نزدیک است ...

امشی حریف مگس ها نیست. موش ها پروار می شوند. گربه ها می زایند. پشت دست دانه می زند. بزرگان فتوا می دهند : خودت مقصری حتما آب به گربه پاشیدی.

کارون سخاوتمند است. سماچه پر از ماهی می شود. خباط. شبوط. زبیدی. شوریده. راشگو... صبور ارزان می شود. بورس صبور پر رونق است. حشو فراهم می گردد. صبور ها را شکم می گیرند. به سیخ می کشند. تنور را داغ می کنند. پلو باقالی با صبور... نفت در چوله می ریزیم. ان را روشن می کنم. کنار بساط غذا مادر قوری چای را روی چوله می گذارد. از درخت لیمو چند برگ می چینم برای رفع بوی تند ماهی. دستم بوی خوش می گیرد.

چای می نوشم. با لذت

"... چای بی بی نصرت اما چیز دیگری است... "

+++++


ماه می گذرد

در انتهای مدار سردش

ما مانده ایم و

نمی آید.

احمد شاملو

 

  


پایان کودکی



Hamid

قسمت دوم

دوران دبیرستان


اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم.

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

پائیز 1349 وارد دوره دبیرستان می شوم. در دبیرستان ملی شهاب ثبت نام می کنم. در خیابان ششم بهمن نزدیک استادیوم

شهر. در خرداد 1349 کلاس پنجم ابتدایی را به پایان می رسانم. در فاصله خرداد تا شهریور دروس کلاس ششم را در خانه نزد یک معلم خصوصی آقای ... در شهریور ماه همانسال در امتحانات متفرقه ششم ابتدایی شرکت می کنم. امتحانات متفرقه در دبیرستان امیر کبیر آبادان برگزار می شود. پس از قبولی در امتحانات دوره دبیرستان را آغاز می کنم. در دبیرستان شهاب خرمشهر. خیابان ششم بهمن نزدیک استادیوم ورزشی شهر. یک هفته بعد از اغاز سال تحصیلی به سر کلاسهای درس می روم. نتیجه امتحانات ششم دبیرستان یک هفته بعد مهر گذشته اعلام می شود. خسرو کلاس نهم است و در همان دبیرستان درس می خواند. در این دبیرستان کسی را نمی شناسم. دانش آموزان و دبیران همه جدید و نا آشنا. محیط غریبه و بزرگتر و پیچیده تر می شود. روز ها و هفته های اول به سختی می گذرد. فاصله خانه تا مدرسه زیاد است. چند سالی است در خیابان چهل متری زندگی می کنیم. در کوچه ای بن بست نزدیک محله ای عرب نشین بنام دره. خیابان چهل متری بلوار پهن و عریضی است که از غرب به ... و از شرق به پل خرمشهر و پارک کودک منتهی می گردد. روبروی کوچه بن بست ما نمایشگاه مبل مرادی است. کلاسهای مدرسه هر روز در دو نوبت صبح و بعدازظهر برگزار می گردد. 4 ساعت صبح و 2 ساعت بعدازظهر. بتدریج در دبیرستان جا می افتم. دوستان جدید پیدا می کنم. با معلمان آشنا می شوم. بعضی از آنها بعدها محبوبترین دبیران دوران تحصیلی ام می شوند. دنیا را از زاویه پهنتر و وسیعتری می بینم. با خانواده های جدید آشنا می شوم. روابط و ضوابط بسیاری از آنها را با آنچه از خانواده خود و اهل فامیل میدانم بسیار متفاوت است. همچنین با مشکلات جدید روبرو می شوم. از راهنمائی ها و همفکری های برادر بزرگتر استفاده های فراوان می کنم. همه جور آدم در کلاس ما پیدا می شود. از بچه های درس خوان و جدی تا آنهائی که از درس و مشق بیزارند و به اجبار پدر و مادر به مدرسه می آیند از آدمهای نمازخوان تا افراد بی دین و بی ایمان. قمار باز. ورزشکار. کفتر باز و به اصطلاحی بومی معجون چهارده رقم.

بیش از هر چیز دلبسته دبیر ادبیات می شوم. آقای کرابی معلمی است مسلط به تمام ادب فارسی. خوش برخورد. بشاش. متین و با وقار و ساده و صمیمی. آزاد مردی است از خراسان بزرگ و با عشق و علاقه ای بینظیر تدریس می کند. به کلاس و درس نفس می دهد و جان می بخشد. درس ادب و معرفت می آموزد. از شیرینی غیر قابل وصفی برخوردار است. تمامی حرکاتش کلامش و راه و روش ویژه اش ادم را جذب و مسحور می کند. با اشتیاق تمام سر کلاس درس او حاضر می شوم. هنگام بیماری هم حیفم می اید از کلاس غیبت کنم. دیگری آقای خانچی است. ناظم مدرسه است و دبیر زبان عربی. درس دوستی و جوانمردی می دهد. به تمام امور مدرسه رسیدگی می کند. بیشتر از بقیه به چشم می اید. مدرسه و دانش اموزان را دوست دارد.

برای راهنمائی و مشاورت محصلین همیشه پیشقدم است. بعضی مواقع هم با جدیت و خشونت نشان می دهد که صاحب قدرت و اتوریته است. در اولین امتحانات کلاس هفتم نمراتم از همه بهتر می شود. معلمها از این به بعد اسمم را به خاطر می سپارند. بیش از همه مورد تشوبق اقای خانچی قرار می گیرم. در مسابقات درس زبان انگلیسی که بین دبیرستانهای شهر برگزار می شود از طرف دبیرستان شهاب شرکت می کنم. اما نمی دانم چرا همیشه دوم می شوم. یک دانش آموز دختر از دبیرستان فرحناز هر سال مقام اول را کسب می کند. دلم می خواهد این دختر را بشناسم. ببینم کیست که همیشه روی دستم بلند می شود. اما هیچوقت او را ندیدم و نشناختم. حیف شد.

از دروس جبر و هندسه خوسم می آید. از حل مسایل ان لذت می برم. اما در سالهای اول دبیران مربوطه چندان تعریفی ندارند. شیفته ادبیات فارسی هستم و بیشتر از آن شیفته دبیر مربوطه. با سعدی و حافظ. نظامی. فردوسی. فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی آشنا می شوم... قالبها و سبکهای مختلف شعر فارسی. دنیا رنگی می شود. این دنیای رنگی با لبخند آقای کرابی و همدلی آقای خانچی شیزینتر می شود.از تاریح و جفرافیا بیزارم. سراسر نیرنگ و دروغ است. حوصله آدم را سر می برد. زندگی پوچ و بی معنی شاهان و حاکمان قدیم را مو به مو تعریف می کند. از اشتباهات و ندانم کاری ها وبیعرضگی های آنها با اشاره ای کوتاه می گذرد و کارهای کوچک و نا چبز آنها را به توان صد می رساند. از جلال و جبروت گذشته های دور و دراز بیش از حد تمجید می کند. از وقایع مهم تاریخ جهان خبری نیست اما از آب خوردن حاکمان هم گزارش می دهد. یک اتلاف وقت. یک خودخواهی جاهلانه. ناسیونالیسم کور... شاهانی که با شیر یا خط تصمیم می گیرند و با استخاره قانون وضع می کنند.

یکی سمرقند و بخارا را به خال روی ننه قمر می فروشد. دیگری هرات و قندهار را در شرطبندی می بازد. یکی برای تعیین سرنوشت مردم تاس می اندازد. دیگری برای جنگ یا صلح با حاجیه خانم مشورت می نماید : همه جورش در عطاری تاریخ ما یافت می شود.

سیبی از درخت می افتد روی سر نیوتن. قانون جاذبه را کشف می کند. اما هر چه آقای خدامی معلم فیزیک با خط کش روی سر دانش اموزان می کوبد خبری نمی شود. بعضی ها خودشان با سیب یا حتی با بادمجان هم آزمایش می کنند. اما باز هم کسی چیزی را کشف نمی کند.

دبیرستان شهاب ساختمانی است قدیمی که بنحو خوبی نگه داری و تعمیر شده است. در ضلع جنوبی آن یک زمین خاکی وسیعی قرار دارد که معمولا در آن فوتبال بازی می کنند. ضلع شرقی آن محوطه ای آزاد و کوچکتر است  و درب ورودی در این قسمت است ساختمان اصلی در قسمت شمالی قرار دارد که شامل کلاس های درس و دفاتر اداری است. نسبت به سایر مدارس شهر کوچکتر است ولی برای تعداد دانش آموزان آن بخوبی کفایت می کند و در منطقه آرام و کم رفت و آمد نزدیک استادیوم شهر واقع شده.

 

---

استادیوم شهر در خیابان بهارستان قرار دارد. سرپرست تربیت بدنی از بستگان نزدیک ماست. جزو کسانی است که دوستشان دارم : آقای خیری.

استادیوم را اولین بار با عمو صمد و عمو ستار برادر بزرگتر او و تعدادی از دوستان همسن و سال آنها تجربه می کنم. مسابقه دو تیم رقیب شهر تاج و شاهین است. در یک سمت از جایگاه تماشاچیان طرفداران تیم شاهین جمع شده اند و در طرف دیگر روبروی آنها هواداران تیم تاج.یک گروه آواز عربی می خوانند و کف می زنند و از سوی دیگر سرودی رزمی به زبان شوشتری فضا را پر می کند. دو گروه گاهی به یکدیگر فحشهای ورزشی می دهند و زمانی هم با دست و صورت علایم و اشاراتی به یکدیگر ارسال می کنند. با شروع بازی سر و صدا و تشویق ها شدید تر می شود و به علاوه داور بازی هم مورد عنایت تماشاچیان واقع می شود. در اواسط بازی توپ وارد دروازه شاهین می شود. اوضاع بهم می ریزد. تماشاچیان از کوره در می روند. یک نفر از میان جمعیت به وسط زمین می پرد و بازیکنی را که به تیم شاهین گل زده با اردنگی تنبیه می کند و بر می گردد به سمت جایگاه. در بین راه داور را هم به زمین می اندازد. نیروهای حفاظتی که کاملا غافلگیر شده اند تا به خودشان بیایند طرف برگشته وسط تماشاچیان و ناپدید می شود. بعد معلوم می شود بازیکنی که گل زده شوشتری بوده و طبق قوانین اهالی حیزان حق گل زدن را نداشته. اصلا اجازه نداشته وارد محوطه جریمه خلق عرب بشود. بازی متوقف می شود. داور به رختکن گریخته و حاضر نیست به زمین برگردد. تماشاچیان بی صبرانه منتظر ادامه بازی هستند و با فریاد خود خواستار بر گشت داور به زمین. سر انجام یک لیوان آب قند به داور می دهند و او باز می گردد. بازی را شاهین میبرد وباد کوبه قهرمان روز می شود. معمولا وقتی که تیم محبوب شوشتری ها در بازی فوتبال پیروز می شود فردای آنروز شیر برنج را در خرمشهر ارزان می کنند و هنگامی که عربها تیمشان پیروز می شود آنها آب یخ مجانی به مردم می دهند و همه جا فریاد شادی به گوش می رسد :" مای بارد سبیل"

ملا عطیه سلطان قلبها- روزه خوان بزرگ- همراه همه احوسرایان طرفدار شاهین است و ملا بلبل طرفدار تاج. اکیپ دبیرستان فرح هم طرفدار خوش تیپ های دو تیم.


+++++

...آقا از سر کار به خانه بر می گردد. توی راهرو خانه از کنارم رد می شود. لگدی پرتاب می کند و می گذرد....چرا؟ نمیدانم؟...همینجوری...عشقش کشیده ...مگر کسی حق دارد از آقا بپرسد چرا؟ ... دلش خواسته ... آقاست دیگر ...هوس کرده بود اردنگی بزند....زد...به کسی چه مربوط است ...بزرگ فامیل است و مالک جان و مال همه ...یک روز مادر را کتک می زند ...روز دیگر عمه را می زند...روز بعد هم خاله را کتک می زند ...دیروز پسر عمو را گوشمالی داده ... پریروز هم دختر عمه را تنبیه کرده ... هر روز هم باید به بچه های خودش چنگ و دندان نشان دهد ...استحکام ایل و قبیله باید حفظ شود ...اصلا اگر کتک نزند که آقا نیست ... آقا بدون این کارها اموراتش نمی گذرد ... باید حتما تو سر کسی بزند تا خودش را باور کند : ... عقده حقارت ... سقوط شخصیت... فلسفه بلاهت :
....." من قفا می زنم پس من هستم ..."

 

-----


تورات نام کنیسه مرکزی یهودیان شهر است که در انتهای بازار صفا نرسیده به خیابان ناصر خسرو و در ضلع جنوبی آن قرار دارد. از مدرسه که به خانه بر می گردم از دور انبوه جمعیت را در اطراف تورات می بینم. همچنین نیرو های انتظاهی که بر قراری نظم و امنیت را در طی مراسم به عهده دارند. عید سبت عید بزرگ یهودیان است که هر سال با شرکت گروه کثیری از یهودیان در این کنیسه برگزاز می شود. گر چه همیشه کنجکاو بوده ام بدانم آن داخل چه می گذرد اما از ترس هیچوقت جرات نکرده ام وارد تورات شوم. مادر می گوید یهودیان جانورانی هستند که آدم را نپخته می خورند. از موش و گربه هم نمیگذرند. هنگام سر بریدن مرغ و خروس بسم الله نمی گویند. با پای چپ وارد خلا می شوند. طهارت و نجاست نمی کنند. شکیات و سهویات هم سرشان نمی شود.

مار قاسم می گوید مبادا به یهودیان نزدیک شویم. چون آنها بچه ها را می دزدند. خون انها را می خورند. با خون بچه ها مست می کنند و جوان می شوند. از عقوبت نمی ترسند. با شیطان و اجنه همدستند و با پشکل و بعرور جادو می سازند. خاله جان قسم می خورد که اینها دندانهای بچه ها را با چلاپتین می کشند و با آنها یه قل دو قل بازی می کنند عمه جان به چشم خودش دیده که این یهودیها موی سر بچه ها را با مکینه از ته می تراشند و با ان برای خودشان بند تنبان می بافند و برای همین هم هست که آنها بند تنبان خود را با ختمی می شویند و آنرا با رنگ موی کلستون رنگ می کنند. عمه جان راست می گوید. همه را به چشم خودش دیده. به جان آقا هم قسم می خورد. تازه منیر و مهین و رباب هم شاهدش هستند. این عمه جان منبع موثقی است. دیده ها و شنیده های خود را مو به مو بدون کم و کاست با کمی روغن کرمانشاهی به مادر گزارش می دهد. آنها پشت در های بسته با هم مشورت می کنند و با یکدیگر به یک استراتژی واحد در قبال دشمن مشترک دست می یابند. این عمه جان همیشه راست می گوید و همیشه هم شاهد دارد ... به برادر بزرگوارش رفته ...

پس خدا خیلی رحم کرده که تا حالا از چنگ این جماعت بنی اسرائیل جان سالم بدر برده ام و گرفتار آنها نشده ام. یادم باشه امشب تنگ غروب 56 بار خدا را شکر کنم. باز صد رحمت به مسلمانها. اگر هزار جور عرق سگی و کوفت و زهر مار دیگری نوش جان می کنند ولی لا اقل خون ما را که نمی خورند و موی سرمان را بند تنبان خود نمی کنند ..

پیش خودم مجسم می کنم که اینها باید از نسل داراکولا باشند یا فرانک اشتاین . از دور رفت و آمد آنها را تماشا می کنم و آدمها را زیر نظر می گیرم اما نشانه خاصی که انها را از دیگران متمایز کند به چشم نمی آید. نه دمی نه شاخی نه ... همشان دو پا دارند و دو تا دست و چیزهای معمولی. حالا که همه آنها در کنیسه جمع شده اند و شرارت می کنند  نمی دانم چرا پاسبانهای ما که وظیفه امر به معروف و نهی از منکر را به عهده دارند حمله نمی کنند تا همه انها را یک جا دستکیر کنند. تازه کمک هم می کنند و مواظب هستند که کسی مزاحم آنها نشود. باید به مار قاسم گزارش بدهم تا به این مسئله رسیدگی کند.

 

یک هفته بعد شاهد ماجرای دیگر هستم. در تمام کوچه ها مردم عروسکهائی از پارچه درست کرده اند و آنها را آتش می زنند: جشن عمر سوزان است. نمی دانم این آقای عمر چه کسی بوده و چه گناه کبیره ای مرتکب شده که همه مردم شهر او را می سوزانند و سوختن او را جشن می  گیرند. شاید مشقهایش را ننوشته یا جلوی خانم معلم انگشت در دماغش کرده ... شاید هم کفش های آقایش را واکس نزده. بهر حال باید کار خیلی بدی کرده باشد. عده ای می گویند در انتخابات تقلب کرده. بعضی دیگر می گویند نه. مردم اشتباهی او را انتخاب کرده اند و حق خوری شده است. پیش خودم فکر می کنم اگر مردم اشتباه کرده اند پس باید عروسک مردم را بسوزانند که او را اشتباهی انتخاب کرده اند. لابد قیافه اش مردم را به اشتباه انداخته یا حرفهایش ... یعنی کسی نبوده که جلو مردم را بگیرد؟ سیدی. ملایی؟ دعا نویسی چیزی؟

خوب لابد نبوده است. آخر همشان اینجا روی سر ما خراب شده اند و مواظب هستند که ما اشتباه نکنیم. ما که به اندازه کافی شیخ و ملا و حکیم و مرشد و راهنما و پاسبان و ناتور و منکراتی داریم. خوب بود یکی شان را می فرستادند عربستان سعودی تا مردم اشتباهی انتخاب نکنند. اگرفقط همین مار قاسم خودمان انجا بود و بر امر انتخابات نظارت می کرد حتما اینهمه آش شور نمی شد. انتخابات درست انجام می گرفت و اینهمه دردسر و حق خوری هم پیش نمی امد.

-----

امروز فیلم توسن تماشا کردم. یاد اسب بیچاره ام افتادم. الان چند سالی است که در دفتر منتظر است. دیروز قرار بود آقا آن را بیاورد. مثل همیشه یادش رفت. نمی دانم این اسب زبان بسته تنهائی آنجا چه می کند و چه می خورد. می ترسم تا حالا حمر کرده باشد. دفعه دیگر می گویم موسیو سامری خودش اسبم را بیاورد.

+++++

در وجود آدمی کودکی نهفته است که میل به بازی دارد. در من کودکی است که می نالد. که حمبوسش را می خواهد و کوتاه نمی آید.

در او کودکی است که تازیانه میزند. جنون قدرت دارد. همه چیز را محکوم می کند. بازی ممنوع. خنده ممنوع. صدا ممنوع... سکوت ...سکوت ...سکوت و تاریکی ... سکون و خاموشی. آرامش گورستان.

من دستور میدهم تو اجرا می کنی. من می نشینم تو بر می خیزی. من می زنم تو می خوری. من می آیم تو می روی. من هستم تو نیستی.

در او کودکی است که کودک نیست همچنان که خودش آدم نیست. اما بیچاره نمیداند. او فقط خودش را می بیند و تنها " من " می شناسد... ترا میراند ...او را می زند ... ما را می تاراند ... همه را نفی می کند.

من ...من ... من ... فقط من ... شاه شاهان ... شاه خانه. شاه آشپزخانه. صاحب نی قلیان. شاه گداخانه. تحفه مار قاسم. خسیس دردانه : " سمنو نذر من است "

زندگی در کنار او می لنگد. چیزی کم دارد چیزی غایب است. بیرنگ است. بیمار است. فردا در دیروز گم می شود و امروز سایه ای نا پیداست. چیزی گم شده است. نا پیدا است. جای چیزی خالی است. آنرا خواهم یافت.

جایی زندگی باید جاری باشد :

سر کوچه شاید

پشت بازار عرب ها شاید

لب کارون.....  زیرپل..... کافه سید جواد

در زمین فوتبال.....  وسط بازار سیف..... سینمای مهتاب

در دبیرستان شهاب.....  شاید هم ایراندخت

در صدای نعناعه شاید

که از بام بلند می خواند :

" صمد ماشفت حمد؟ "

پیش حاجی شاید : " گوومت گووی بید "

پشت دیوار بلند چرداغ .......در محرزی شاید

سر پیچ نقدی.....  درخیابان هریسچی شاید...... بغل تانکی ها

در ردیف نخل ها.....  لای برگهای درختان کنار

توی جیب بغلم

..... راست گفتم توی جیب بغلم ..... 

 

+++++

 

امسال دبیر انشاء عوض می شود. معلم جدید سر کلاس می اید نا اشناست. معلم جدید همیشه باعث اضطراب و دلهره است. ادم نمی داند چه چیزی در انتظارش است. چگونه باید با این موجود جدید روبرو شد. چه انتظاراتی دارد. به چه چیزی اهمیت میدهد و چه کار باید کرد تا بتوان از او نمره خوبی گرفت. جلسات اول کمی مضحک است. حرفهای مبهم جدیدی می زند. شاید درس انشا را با چیز دیگری عوضی گرفته و نوعی جسارت و  پرخاشگری که می خواهد از همه چیز ایراد بگیرد. نگاهی منتقدانه دارد. مدتی بحثهای روانشناسی می کند که آدم نمی فهمد منظورش چیست یا شاید هم عقل ناقص ما آنقدر رشد نکرده. مدتی هم به شعر و شاعری می پردازد. اما نه از حافظ و سعدی و عطار نیشاپوری. از نوعی دیگر. به هر حال آدم را می ترساند. هر چند که رفتارش آرام و با وقار است. اما در فاز  دیگری است. فضای جدید را باز می کند که با کلاس های قبلی ما  و قالبهای سنتی انشاء زمین تا آسمان فرق می کند. در موضوعاتی که مطرح می کند از " علم بهتر است یا ثروت " خبری نیست. به وقایع ساده و روزانه زندگی نگاهی دقیقتر می اندازد و به نظرم بیش از حد به انها می پردازد. انتظار دارد پدیده ها را برایش تعبیر و تفسیر کنیم. انگار کار دارد مشکل می شود. بیشتر دوست داشتم بهار را تعریف کنم ولی " تفکرات یک ساعت انشا" را ننویسم. نوشتن در باره ضرب المثل های فولکوریک یا آداب و رسوم و سنتهای رایج به نظرم چندان جالب و خواندنی نیست. بنظرم می اید که این آقا انتظارات زیادی دارد و نوعی مردم آزاری می کند. اما همه اینها زیاد طول نمی کشد. بزودی این معلم تحولی در فکر و ذهنم را ایجاد می کند. و یکی از محبوبترین چهره های دوران تحصیلم می شود. نامش را دیگر فراموش نمی کنم: آقای شکوهی.

 

+++++

امروز سهراب به دست رستم کشته شد. پایان غم انگیز یک داستان شیرین و خواندنی. باورکردنی نبود. چرا باید چنین می شد. از رستم دستان پهلوان ایران زمین بعید بود. بیچاره سهراب. سزاوار نبود که زندگی پر افتخار سرداری که الگوی رشادت و مردانگی بود اینگونه نا فرجام به پایان برسد. دلم میخواست یقه حکیم ابولقاسم را می گرفتم و می گفتم نه آقا جان استاد بزرگ اینطور نبود اشتباه می کنی رستم ما اینقدر نا مرد نیست. چنین کاری نمی کند. برو شاهنامه را تصحیح کن. داستانت را درست بنویس .... اما حکیم ابولقاسم نبود. ما بودیم و آقای کرابی و غم از دست دادن سهراب که رهایمان نمی کرد.....

کسی که در تمام عمرش اشتباهی نکرده بود چرا حالا باید اشتباه می کرد؟ کسی که در مقابل دشمنان همیشه با گذشت بود و جوانمردانه می جنگید. چرا در مقابل جگر گوشهء خود نامردی کرد؟ ... پس سیمرغ کجا بود؟ ...چرا او کاری نکرد؟ ...هزار سوال بی پاسخ ... هزار اما و چرا ... هزار خواهش و تمنا ...

ابولقاسم حال ما را گرفت.

+++++

امروز پنجشنبه است و ما شب های جمعه در خانه مشکل گشا بازی داریم. در چنین مواقعی خانه در تسخیر مادر است. با وسواس هر چه بیشتر مقدمات را فراهم می کند. جارو. آب پاشی. تهیه آجیل و داستان پیر مرد مفلوکی که در بیابانها خار شتر جمع می کرد و از همین طریق که الان مادر انجام می دهد از اوناسیس هم پولدارتر شد.

در این روزها معمولا مادر تعریف می کند. در ضمن داستان موقعی که ما حواسمان نبوده و پسته های آجیل را یواشکی برای خودمان جدا می کردیم. نوری از آسمان بر او نازل می شود و قاصدی از عالم غیب در مقابلش سجده می کند. این قاصد همیشه به مادر یادآوری می کند که او نظر کرده و از ما بهتران است. از همه خواهرها، خواهر شوهرها و همه نساء الفامیل برتری دارد و همه باید در مقابلش سجده کنند و دستوراتش بر همه اهل فامیل مخصوصا بر بچه هایش واجب الاجرا است. گاهی مادر حتی جای پای قاصد مزبور را روی پشت بام به ما نشان میدهد که طرف آمده بود آنجا نشسته بود. به داستان گم شدن انگشتر دختر پادشاه در حمام زنانه که مادر با آب و تاب تعریف می کرد گوش سپرده بود. ما با دیدن چنین رد پایی که جای هیچ شک و تردیدی در آن نبود با ترس و لرز به کرامات مادر ایمان می اوردیم و دمپایی بند انگشتی اش را جلوی پایش جفت می کردیم :.... آهنگ برنادت ....

یک بار که گربه همسایه بوی ماهی به مشامش خورده بود و از روی پشت بام داخل حیاط خانمان را دید می زد و منتظر بود تا در فرصتی مناسب دستبرد بزند. دنبالش دویدم و بیرونش کردم. وقتی جای پایش را خوب نگاه کردم یاد جای پایی افتادم که مادرم به ما نشان می داد. به شیطان لعنت فرستادم و فهمیدم که هنوز ایمان درست حسابی ندارم.
در کتاب معتبر " الچرت و پرت " آمده است که شیخ عنتر ابن میمون به گوش مبارک خود از زبان استاد بزرگوارش ازگل ابن بزمجه شنیده است که وی فرموده هر کس چهل روز و هر روز چهل بار و هر بار چهل دفعه یواشکی با پا راست وارد پشت بام همسایه دست چپی شود و آنرا چهل بار با جارو عربی جارو نماید و با آفتابه مسی آب پاشی کند. چهل گناه او بخشیده می شود. چهل سال جوانتر می گردد، چهل کیلو لاغر می کند و چهل سانتیمتر قد می کشد و چهل بار خوشتیپ تر از آلن دلون و عمر شریف می شود. چهل حوری بهشتی لبنانی الاصل خوش قر و اطوار تر از حیفا و خوش الحان تر از الیسیا به پایش می افتند و چهل بار پولدارتر از ملک فیصل و شیخ صباح الاحمد می شود.
کم کم قاطی می کنم و سر نخ از دستم در می رود. فقط می دانم که برای بدست آوردن دوزار و ده شاهی تنها راه این است که جلوی دکان زایر عبود پودر تک و پودر برف بفروشم. حوری بهشتی که سهل است دختران محرزی الاصل هم نگاهم نمی کنند :
...." چو ایمان نداری سرت بی کلاست ".....



++++

همیشه من به خانه دوستانم می روم. هیچوقت دوستانم به خانه ما نمی آیند. فضای خانه متعلق به آقا و خانم است و تنها مشتی دوست و آشنای عاطل و باطل خودشان و یا بستکان و فامیل کاسه لیس و گردن کج در این خانه راه می یابند. برای کسی که سرش به تنش بیارزد و متملق و چاکر صفت نباشد، در این خانه جایی نیست. با اینکه آقا و خانم هارت و پورتشان از همه بالاتر است و به زمین و زمان فخر می فروشند و حتی حاضر نیستند آسمان را بالای سر خودشان ببینند و هنگام راه رفتن هم منت سر زمین می گذارند، اما در خانه به خاطر دو ریال پول توجیبی مردک چنان تئاتر بازی می کند و آه و ناله سر می دهد و امواتش را زیر و رو می کند و روزهء ابولفضل می خواند که واقعا دلم برایش می سوزد. اگر خود یک ریال پول داشتم می گداشتم کف دستش که اینقدر به صحرای کربلا نزند.

چگونه می توان مهمانی را به خانه آورد وقتی بهترین کلام پدر زشتترین و عقب مانده ترین واژه هاست. وقتی آدمی خود در خانه احساس نفس تنگی و غریبگی دارد چگونه می توان میزبان دیگری باشد.

وقتی رفتار پدر جز نمایشی از بی ادبی و بی مایگیست. کردارش مایه خجالت و شرمساری است و وجودش دشنامی است به تمام معیارهای اخلاقی. چگونه می توان دوستی را به خانه آورد وقتی قلب خانه زیر سایهء سیاهی می گیرد. وقتی مادر به جز آقایش کسی را آدم به حساب نمی آورد. وقتی مادر از تعلیم و تربیت تنها تهدید و ترعیب را می شناسد. وقتی مادر نمیداند کدام بچه در چه کلاسی درس می خواند. وقتی مادر نمی خواهد بفهمد که فرزندش در بیرون از خانه عزت و احترام بیشتری دارد و مورد تحسین همگان است. که سایر پدر و مادرها بخاطر بچه های خود با فرزند او مشورت می کنند. که سایر پدر و مادرها به نظرات فرزند او ارزش می نهند و آنها را بکار می بندند. وقتی مادر یک طلبکار دائمی است و جریمه نه ماهی را طلب می کند که باری را در درون خود حمل کرده است ..............مادر باخسام ها را شماره گذاری می کند ...................

 

+++++++++

 

 

دیروز کلاس آقای شکوهی حرف نداشت. بینظیر بود. سنگ تمام گذاشت. حرف تازه. پیام نو. چشم اندازی زیبا و نگاهی دقیق و تیز به همه چیز. ما را با فروغ آشنا می کند. از زندگی و آثار او حرف می زند. از جسارت و اعتماد بنفس یک بانو آزاده که به باور انسانی خود می رسد و قید و بند های پوشالی را به سخره می گیرد. دیوار سخت و بلند تعصب را می شکند. با صلابت و زیبایی قد می کشد و خودش را به محیطی که لیاقت و گنجایش پذیرش امثال او را ندارد تحمیل می کند. چند شعر او را با تمام وجود خود می خواند. پر از احساس، پر از واقعیت های تلخ و شیرین، خواندنی و شنیدنی. به راحتی در رگهای آدم سرازیر می شود. آنچه را که تا به حال می شناختم و در کتابهای درسی خوانده بودیم زیر سایه بلند خود می برد. گرما می بخشد. می لرزاند. به هوش می آورد و نشعه می سازد. نوعی مستی که تکامل هوشیاری است. بیداری ناب است. خواستنی است. از قلب فروزنده ای جان می گیرد وبر دلهای تشنه مینشیند. تصویر روشنی از روزگار ماست. همه چیز را لخت و بیپرده نمایان میکند. به نمایش میگذارد و جسورانه به انتقاد می کشد. آدمی را به دورها و نورها می برد. فراتر از ستاره ها می نشاند. با بوسه ای به خواب میبرد، با بوسه ای بیدار می کند. پنجره ها را می گشاید. دیدن و دریافت کردن را نشان می دهد و چهره دنیای وارونه ما را عریان می کند. همان روز کتاب تولدی دیگر را می خرم و دیگر از آن جدا نمی شوم. نمیدانم چرا در کتابهای درسی حرفی از فروغ و اندیشه او نیست. نمام هفته را در کنار فروغ و صدای دلنشین او سپری می کنم. صدای او در گوشم میپیچد و هوای او مرا پر می کند.در هر گوشه خلوتی در کنارم می نشیند و دل به آوای دلنواز او می سپارم. همه جا او را می بینم. در خانه. در مدرسه. در خیابان. در آببنه هم صدای او جاری است :

..." که مثل آیینه پاکیزه بود و روشن بود" ......

به یاد دارم شبی فریاد زدم : فروغ !! و او عروس خوشه های اقاقی شد.

چشم باز کردم تولدی دیگر را در کنار خود دیدم. آن شب خوشبخت ترین غریبه دنیا بودم...انگار گریسته بودم آنشب :

 ........" آن شب که اصفهان پراز طنین کاشی آبی بود"........

 

--------

در جلسات بعدی که آقای شکوهی از شاملو و آثارش صحبت به زبان می کشد دیگر در پوست خود نمی گنجم. کم کم باور می کنم که جهان خالی از آیینه خوبیها نیست.

در لابلای این شعرها و سروده ها گمشدهء همیشگی را می یابم. موضوعات انشاء هم اغلب از لابلای همین سروده ها انتخاب می شود. دیگر مجبور نیستم کلمات را درشت بنویسم تا حداقل یک یا دو صفحه را پر کنم. حالا دیگر می توان مرغ خیال را تا دور دستها پرواز داد. اما نقطه عطف کلاسهای او در ماه های آینده است، روزی که اقای شکوهی با کتاب کوچکی در دست وارد کلاس می شود و از معلم روستاهای آذربایجان سخن می گوید...

 

+++++

 

از مدرسه خارج می شوم به سمت راست میپیچم و راه خانه را در پیش میگیرم. چند دقیق بعد در خیابان کهنمویی هستم. از کنارچند مغازه بقالی و لبنیاتی رد می شوم. عطر میوه های تازه و بوی انواع پنیرها گرسنکی ام را به یادم می آورد. چند متر جلوتر بوی وسوسه انگیز نان تازه از تنور یک نانوایی. هوا گرم و آفتابی است و لباسی که متناسب هوای صبح پوشیده بودم خفه ام می کند. از کنار یک نعمیرگاه می گذرم که رادیوی آن با صدای بلند روشن است. گویندهء رادیو نفت ملی از نتایج درخشان انقلاب سفید با آب و تاب سخن می گوید و پیوند شاه و مردم را تحسین می کند. از یک مغازه خیاطی صدای یک موسیقی عربی به گوش می رسد که کسی هم همراه آن میخواند. بعد از یک چهار راه کوچک دو نفر به جان هم افتاده اند. از بینی یکی خون می آید. پیراهن دیگری پاره شده است. آنها را از هم جدا میکنند ولی آن دو نفر مرتبا به زبان عربی به یکدیگر فحش میدهند و سعی میکنند دوباره به جنگ و دعوا بپردازند. از میان فحشهایی که بی وقفه و با صدای بلند بین آنها رد و بدل میشود یکی را می شناسم : " منیوچ"

بعد از آن به دبیرستان فرحناز می رسم. چند دختر محصل با روپوش های تیرهء سورمه ای از آن خارج میشوند و انگار نمدانند از کدام طرف باید بروند. روبروی این مدرسه یک فروشگاه ورزشی است و شاید هم تنها فروشگاه ورزشی شهر و بعد از آن مهمترین و پر رونقترین محل شهر : " امام زاده سید معتوق ". به فاصله کوتاهی از این امام زاده درهمان سمت خیابان به طرف شرق یک دبیرستان دخترانه دیگر قرار دارد. دبیرستان ایراندخت. یک امامزادهء خوش سلیقه و خوش فکر که در نزدیکی دو دبیرستان دخترانه منزل کرده است.

امامزاده اصلیترین نهاد مدنی جامعه شهری در مملکت ماست. هیچ شهری نیست که در آن امامزاده ای نباشد. حتی اگر همین امروز تا فردا شهر جدیدی در این سرزمین بنا شود حتما یک امامزاده با اصل و نصب هم در آن تاسیس میکنند. اگر در شهری حتی شهرداری و فرمانداری و کتابخانه و مدرسه و بیمارستان و پست و تلگراف و تلفن و آب و برق هم نباشد ولی امامزاده باید باشد. هم ولایتی های من در شهری که در آن امامزاده نباشد خوابشان نمیبرد. این امامزاده صاحب کرامت و معجزات بسیاری است و همه مردم شهر به او ایمان دارند. می گویند تا بحال معجزات زیادی از این سید سر زده است. حاجات خیلی ها را برآورده کرده و افراد زیادی را شفا داده است. گویا علاوه بر آدمها چندین حیوان بیمار را هم از مرگ نجات داده است. مردم معتقدند برای این امامراده انسان و حیوان تفاوتی با هم ندارند.

بعد از امامزاده سید معتوق به دبیرستان ایراندخت میرسم. در بیرون دبیرستان در امتداد خیابان دختران تین ایجر در روپوشهای زرد و خاکستری گروه گروه جمع شده اند. با هم حرف میزنند و میخندند. گاهی هم فقط میخندند و حرف نمیزنند. نمیدانم این همه بهانه برای خندیدن را از کجا می اورند. خانم امیدی هم مرتب از درب دبیرستان بیرون میآید و به آنها هشدار می دهد و مواظب است که زیاد شیطانی نکنند. آنها را امر به معروف و نهی از منکر میکند.

مدتی آنها را دید میزنم و رد میشوم. فکرم جای دیگری است. به کسی فکر میکنم که مثل هیچکس نیست. که روزی خواهد آمد و سهم ما را هم خواهد داد.

در راه با مسعود برخورد میکنم و همراه او به خانه شان میروم. بعد هم خسرو میآید. حاجیه خانم خوش آمد می گوید و ما را دعوت به نهار می کند. سفره پهن می شود و مشغول خوردن می شویم. اما مزعل برادر بزرگتر مسعود روزنامه را کنار نمیگذارد. روزنامه کیهان را در دست دارد. بنظر میرسد تمام صفحات آنرا از اول تا آخر می خواند. گزارشهای خبری، تفسیرهای سیاسی، آگهی های تجارتی، صفحه های ورزشی، آگهی های ترحیم و تسلیت و ........ بساط چای که آماده می شود او روز نامه را کنار می گذارد. اما سر سفره نمی آید. اینبار روزنامه اطلاعات را بدست می گیرد. خداحافظی می کنیم و بیرون می آییم. مزعل هنوز روزنامه می خواند...

 

 

 

امروز از بازار صفا می گذرم،
نوری را میبینم. مثل همیشه ساکت و تنها گوشه ای ایستاده. کف پای راست را به دیوار تکیه زده. دستها روی سینه جمع. سیگاری در دست راست. با لذت و احتیاط پک می زند. سرش به سوی آسمان است. به جایی در آن بالا در دوردستها خیره مانده. در رویایش غوطه می خورد. متوجه من نمی شود. آدم دلش نمی اید خلوت عرفانی اش را خدشه دار کند. با خانواده خود در خانه قدیمی ما در کوچه مهرداد زندگی می کند. از توی خانه سر و صدا به گوش می رسد. صدای خنده و همهمه های در هم و یک موسیقی شاد. خانه مرعشی ها همیشه شاد و سر زنده است. زنده و پر رفت و آمد. پر از نعمت. دختران با نشاط.

نوری اما بیرون خانه و تنهاست. از دنیای دیگران جداست. بیشتر با خودش حال می کند. فلسفه خاص خودش را دارد. انگار در دور دستها دنبال چیزی می گردد. یا صدایی او را به سوی خود می خواند. آرام و تو دار است. آزارش به کسی نمیرسد. با کسی اختلاف و تضادی پیدا نمی کند. انگار قطب مخالف زمان و مکان است. روح لطیف و نازکش با حال و هوای شهر نمیخواند. بیشتر بایستی در گندمزارها و گشتزار های شمال یا گلزارهای اطراف شیراز باشد تا در محیط خشن و پر آشوب بازار صفا. از جمعیت فاصله می گیرد. تنهایی را بیشتر می پسندد. مخصوصا وقت غروب همیشه کنجی خلوت می کند. مدتی به جست و خیز گنجشکها خیره می ماند. برایشان اسم میگذارد. به آوازشان نمره می دهد و در دعوایشان میانجیگری می کند. گنجشک شماره 1 همیشه با گنجشک شماره 2 رقابت دارد. گنجشک شماره 3 به همشان کلک می زند. شماره 4 از همه سریعتر است . شماره 5 را از همه بیشتر دوست دارد. آرامتر از بقیه است و حرص نمی زند. از بازی آنها لذت می برد. می گوید گنجشک ها را قبول دارم. گنجشکها هم غروب را می فهمند.

گاهی از سر درد شکایت دارد. می گوید علاجش فقط سیگار است. تنهایی و کمی قدم زدن. از همه دارو ها بهتر است. سر درد بیخودی است. مدتها غایب می ماند. تا بیایی فراموشش کنی ناگهان عود می کند و دمار در می اورد. دکتر ها هم چیزی حالی شان نیست.

به نوری نزدیک می شوم. هنوز نگاهش به آسمان است. نمی دانم حواسش را جلب کنم یا نه. با احتیاط سلامی پرتاب می کنم. به خودش می اید و احوالپرسی می کند. می پرسم کجایی نوری؟ اشاره به بالا می کند. تکه ابری را نشان می دهد می گوید : " اونو می بینی پشت اون بودم داشتم دنبال خاکستری ها می گشتم. گفتم شاید گم شده باشند. اما پیدایشان نبود. "

_ خاکستری ها دیگه کی اند؟

_ دو تا کبوتر سفید که خال های قشنگ خاکستری دارند. هر روز همین موقع ها اینجا می ایند. نمی دانم چرا امروز نیامدند. نگران شدم. امروز دیر کردند. اما می ایند.

_ اگر نیامدند چی؟ می خواهی همینطور منتظر بمانی؟

_ حتما می ایند. می دانند منتظر شان هستم. یه جایی توی آسمان کارشان طول کشیده. اما می آیند. هنوز پرنده ها را نمی شناسی....

 از نوری جدا می شوم و بسوی چهل متری راهم را دنبال می کنم. 

 

 چند سال بعد نوری خود در آسمانهاست..... کنار خاکستری ها....... 

 

 

شبی از شبها :  

به تماشا بنشین 

 تیر چالاک شهابی را 

که در انبانهء شب گم گردد 

و به یاد آر که ما نیز شبی 

_ یا روزی _

این چنین در قدم مرگ فرو می افتیم.

 

محمد زهری


+++++

تعطیلات تابستان برای اولین بار به خاطر اشتغال به کار همراه چند نفر از همکلاسی ها به شرکتی در حوالی گمرک مراجعه می کنیم. تعدادی از دوستان هر تابستان در شرکت مذبور بکار می پردازند و درآمد نسبتا خوبی بدست می آورند. مسئول شرکت مرد میانسالی است با ظاهری آراسته. موهای جوگندمی اش با دقت و وسواس زیادی شانه شده و مانند چتری جلوی پیشانی اش را پوشانده است. اتوی شلوارش مثل ساطور قصابی تیز است. روی پیراهنش مارک بزرگ فروت به چشم می خورد. صورتش را دو تیغه اصلاح کرده و بوی تند اودکلن فضای اطرافش را می پوشاند. تا زمانی که به حرف نیامده و آغاز به سخن نکرده است جذبه خاصی دارد، همینکه شروع به صحبت می کند و از شرایط و وضعیت کار می گوید، زبان شوشتری اش فضا را سبک تر و خودمانی تر می کند. کار مورد نظر اصلا مشکل نیست و دستمزد ان هم خوب است و تا اخرین روز تعطیلات هم می توان مشغول بکار بود. فرم های مربوطه را بدستمان می دهد که انرا پر کنیم. فرم های پر شده را یکی یکی از دستمان می گیرد و پایین آنرا امضاء می کند. فرم پر شده مرا که بدست می گیرد و چشمش به اسم و فامیل من می افتد ناگهان در جا می زند :

- شما پسر فلانی هستید؟

- بله پسر فلانی هستم

- آقای مهندس فلانی؟

- بله پسر آقای مهندس فلانی

کمی به فکر فرو می رود. فرم مرا امضاء نمی کند و به کنار می گذارد. می گوید که نمی تواند مرا استخدام کند. ممکن است آقای فلانی راضی نباشد که فرزندش جایی کار کند. بعلاوه فکر می کند که پول توجیبی من دهها برابر پولی است که از این کار بدست می آید. طرف یکسره حرف می زند و من گوش می دهم. از آقای فلانی تعریف و تمجید بسیار می کند و سرانجام استخدام نمی شوم چون پسر فلان خرچسک هستم. چون مردم فقط چشم ظاهربین دارند و عقل و شعورشان غایب است. چون مردم کارکردن را عیب می دانند اما عیب کارهای خودشان را نمی بینند. بعد هم اضافه می کند و می گوید که آقای مهندس به تازگی یک اتومبیل شیک و مدرن و بسیار جادار خریده است و شما حتما تمام تابستان را در سیروسیاحت خواهید بود و اصلا اینجا نمی مانید که بخواهید مشغول به کار شوید......

همچنان حرف می زند و من فقط گوش میدهم و سکوت میکنم. اما واقعا بعضی اوقات تنها سکوت برای پاسخ به ابلهان کافی نیست و یک قفای ملاسی بیشتر بکار می آید. مانند این ابلهی که روبرویم ایستاده و از سیر و سیاحت تابستانی ما در ماشین بزرگ و جاداری که حضرت خرچسک بتازگی خریده داد سخن می گوید. سعی می کنم چانه بزنم اما فایده ای ندارد. طرف اصلا گوش به حرف من نمیدهد. مردم پیشاپیش برایمان صورتحساب صادر می کنند. استخدام نمی شوم و بایستی فکر دیگری برای تابستان بلند و طولانی بکنم.

از شرکت که بیرون می آییم یکی از دوستانم که بیشتر از من دلخور شده می گوید :" باز هم بگو عربها خرند، بقیه که بدترند"

جوابی ندارم بدهم. حرف حساب جواب ندارد. بار دیگر باید تاوان ایل و قبیله را بدهم و ماشین مدرنی که تابحال سوار آن نشده ام و فکر نمیکنم هیچوقت هم سوار آن بشوم. مسافرت تابستانی هم پیشکش. بگذار دیگران حسرت ما را بخورند.

 

گوش دادم

گوش دادم به همه زندگیم

موش منفوری در حفرهء خود

یک سرود زشت و مهمل را

با وقاحت می خواند.

 

فروغ فرخزاد

 

+++++

 

امروز زودتر از همیشه به خانه می ایم. بعد از تعطیلی مدرسه فورا و سریع به سمت خانه. کار زیاد دارم. اقدام مهمی در پیش است. امروز قرار است مادر فرنی درست کند. از دو زور پیش خبرش را دارم. معمولا چنین حوادث مهمی را مادر از 48 ساعت قبل اعلام می کند. و از همان موقع هم لافش و نازش هم شروع می شود که می خواهد منت سر بندگان خدا گذاشته و کاری فوق العاده و فوق برنامه انجام دهد. به همین خاطر گوشزد کرده که حتما سریع به خانه برگردیم و به مادر در انجام وظایف خطیرش کمک کنیم تا کم و کسری پیش نیاید و همه چیز بخوبی پیش برود. از ظهر حالت اماده باش اعلام می شود. دستورات مقتضی صادر می شود. هر کسی را دنبال کاری می فرستد. تدارکات و امادگی. خودش و آقایش چون روزه دارند باید از گزند آب و آفتاب و باد و زمین در امان باشند. کودکان همچون کارگران افغانی بکار گرفته می شوند. راه رفتن مادر هم امروز کمی فرق دارد و دماغش را هم کمی کج می کند. خوب حق هم دارد قرار است امروز علاوه بر آبگوشت فرنی هم درست کند. کار ساده ای هم نیست. آدم را به یاد پروژه مانهاتان می اندازد. پیش خودم فکر می کنم حتما فرنی درست کردن حساب و کتاب پیچیده ای دارد یا مثلا محاسباتش بایستی خیلی سخت تر ازمحاسبات آبگوشت و تاس کباب و غیره باشد. از دماغ مامان چیز بیشتری نمی شود فهمید. باید بچه های آدم و مودبی باشیم تا حواس خانم پرت نشود و کارش را به خوبی به پایان برساند. تا حالا شش بار مرا فرستاده دنبال کارهای مختلف خودش نشسته توی آشپزخانه و دارد برنج می کوبد و اب انرا میگیرد که از فلسفه ان سر در نمی اورم. فقط می دانم که کاربسیار مهمی است. دفعه آخری که پس از خریدن نان به خانه برمیگردم می بینم که بالاخره کار سامان گرفته و قابلمه های غذاو فرنی روی اجاق گاز قرار گرفته اند. فکر می کنم دیگر کار تمام شده و زنگ تفریح است. اما باز مادر صدایم می زند. به آشپزخانه بر می گردم. کف گیربزرگی را به دستم می دهد : " وایسا دم دیگ و خوب هم بزن وگرنه فرنی ته می گیره. " و خودش می رود تا پای آقایش را که از فرط بیکاری خواب رفته مالش دهد. بعد از مدت کوتاهی خسته می شوم. دستم درد می گیرد. کار سختی است شیفتم را با یک کارگر افغانی دیگر عوض می کنم. بعد از شیفت چهارم یا پنجم فرنی آماده می شود و مادر آنرا توی بشقابها می ریزد. ده عدد بشقاب فرنی. پنج بشقاب آن برای آقا کنار گذاشته می شود. می ماند پنج بشقاب دیگر. مشکلترین بخش ریاضی ماجرا آغاز می شود. بایستی پنج بشقاب را بین هشت بچه تقسیم کرد. پنج معادله و هشت مجهول. یک سیستم معادلات کمپلکس. در ریاضیات کلاسیک دبیرستانی قابل حل نیست.مادر ساعتها مغزش را به کار می اندازد که چگونه پنج بشقاب را بین هشت بچه تقسیم کند. از نظر من این سیتم قابل حل نیست. سه معادله دیگر کم دارد. با آنکه ریاضیاتم بد نیست نمی توانم آنرا حل کنم. راه حل کلاسیک برای این مسئله موجود نیست. اما مادر راه حل را پیدا می کند. نه در دستگاه کلاسیک  دردستگاه باخسام و به روش خانوادگی. این روش ابتکاری برای هر سوالی جوابی دارد و برای هر مسئله ای راه حلی : یک بشقاب برای دو نفر. به کوچکترها هر دو نفر یک بشقاب میرسد و قضیه به خوبی و خوشی  پایان می یابد....

 

+++++

اما ماجرای پختن فرنی را مقایسه کنید با صحنه ای از سالهای آینده به عنوان شاهدی بر اصل متابولیسم تاریخ :

ملوک السلطنه دوم : پیام جون یک کارد و یک بشقاب میاری برای ماما ن ن ن ن ن ن ن!

دوباره ملوک السلطنه دوم : پویا مادر جون میوه ها رو از آشپزخانه بیار برای مامان ن ن ن ن ن ن !

 باز هم ملوک السلطنه دوم : حمید جون یه ریزه با دستت این میوه ها رو پوست می گیری؟ آفرین ن ن ن ن ن ن!

من : خیلی خوب خانم پوست می گیرم ..... ولی یک موقع از جات تکون نخوری ها ....... همانجا روی مبل کنار نلفن بشین و با تلفن حرف بزن ....... تکان نخوری ها ...... ممکن است تعادل کره زمین بهم بخورد .... یک دفعه دیدی کازرون افتاد روی بوشهر.

ملوک السلطنه دوم : اوا... باز دیدی دارم تلفن حرف می زنم صدات در امد... ززززمینه شد برای تو؟

من : خانم!! تلفن برای قصه هزار و یک شب نیست که. چقدر حرف می زنی؟

ملوک السلطنه دوم : اوا....!!!!!!! تازه سه ساعت و یه ریزه س.

من : خانم اون سه ساعت هیچ این یک ریزه ما رو کشته. بسه دیگه قطعش کن.

ملوک السلطنه دوم : اوا....!!!!!  داداشمه..... خودش هم زنگ زده ... گدا....!!!

من : خوب بگو کار دارم.... بچه دارم ....شوهر دارم.

ملوک السلطنه دوم: چقدر حسودی !!!! تو اصلا نمی تونی ببینی من یه ریزه با داداش حرف می زنم ! از جنس خرابت.

Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
امرداد ٩٤
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0