My Life


 

 

+++++++++++++++++++++++

به جلفا یکی  بد گهر شیخ  فرمانده  بود

به فرجام زهرش به هر سو پراکنده بود.

+++++++++++++++++++++++

 

     نمی دانم آنجا چه می گذرد .

     و هیچ نمی خواهم بدانم . ..... اما این فکر درد آلود دست بر نمی دارد . گویی رشته ای لجوج و نامرئی از آن

     مرز زهرآلود تا بدینسو پر می کشد تا فساد و تباهی و درماندگی را به یادم بیاورد. ... و گریزی از این فرجام

     خود ساخته نیست .

     لاجرم قلم بر میدارم تا بر این زشتی ها خط بطلان بکشم.

     خط بطلانی می کشم بر حکومت شوت علی شاه و گوز علی شاه .

     همان بختک های نکبت باری که هنوز بساط زور و ستم آنها در گوشه و کنار این سرزمین لعنت خورده

     برپاست . در این میان چه بسیار انجمن ها که در این فضای جانسوز و نفس گیر دست و پا میزنند و چه

     بیشمار غنچه های امید در این منجلاب مهلک ناشکفته  پر پر میشوند.

     تنها می توان سری به تاسف تکان داد و آهی سرد و سوزان از دل برآورد . بی شک این پرده ای است از

     حکایت سقوط و زوال انسانی . نشان انحطاط خفت بار و رشد افسار گسیختۀ فساد و نیرنگ و تباهی در جامعۀ

     اخلاقی . در جامعه ای که حرص و طمع و حسادت و رخوت و خودبینی را پشت پردۀ اخلاق دروغین پنهان

   ساخته و با دروغ و حیله وتظاهر خو گرفته است . حاصل آنکه عناصر پوچ و نابکار و نابخرد بر مناصب و

     مدارج بالا نشانده میشوند و دیگر سقوط را چاره ای نیست .

     شاهان و امیران خانگی با سرسختی و انعطاف ناپذیری اخلاق را تنها برای گلۀ مومنان و زیر دستان موعظه

     می کنند اما خود از هیچ منکر و ممنوعی ابا ندارند .  و مادام  که زیردستان و رعایا بی وقفه برایشان هورا

     می کشند و در برابرشان تعظیم و تکریم می نمایند در این توهم ویرانگر خود مصرانه باقی می مانند. خود را

    مالک جان و مال دیگران می دانند . به هر سو مینگرند چون دلالان و کاسبکاران حریص تنها حساب سود و

     زیان خود را دارند و انسانها را نیز چون کالای تجارتی می بینند و برای پیوند دست ها و قلب ها نیز چرتکه

     می اندازند. جای تعجبی نیست که در ابعاد بالاتر و در سطوح مملکتی نیز شوت علی شاهان و عنترهایشان بر

     مسند قدرت تکیه زده و فرمان می رانند .

     ابعاد فاجعه آنگاه به روشنی نمایان می گردد که دریابیم در این سرزمین در اعصار و قرون گذشته انسانها از چه

     فضیلت و کرامت و سر بلندی تحسین برانگیزی برخوردار بودند و جامعۀ متمدن و مترقی آن اعصار چه 

    هوشمندانه وسنجیده راه تجربه و شناخت و تکامل انسانی را به روی شهروندان خود گشوده بود.

     حکیم نظامی سخنور بی نظیر ادب پارسی در منظومۀ خسرو و شیرین نمونۀ غرور انگیزی ارائه می دهد :

     شیرین شاهزادۀ ارمنستان هنگامی که دلباختۀ خسرو ولیعهد ایران زمین میشود ، نه شک و تردیدی به خود راه

     میدهد و نه از تمناهای قلب شیفتۀ خود شرمگین میگردد. نه از کسی اجازه می گیرد . و نه اجازه می دهد کسی

     برایش تعیین تکلیف کند.

     جامۀ سفر بر تن کرده ، بر اسب می نشیند و فاصلۀ ارمنستان تا مدائن را یک نفس می تازد تا به وصال دلدار

     محبوب خود نائل شود . او حتی در یک بازی شورانگیز عشق و قدرت به ولیعهد هوس باز و قدرتمند سرزمین

     راه و رسم دلدادگی می آموزد و بزرگی و منش زن ایرانی به رخ او می کشد.

     اکنون پس از گذشت بیش از یک هزاره و نیم باید شاهد و ناظر باشیم که شوت علی شاهان و گوز علی شاهان

     و سپید ریشان و سیه کیشان نابکار برای سرنوشت دیگران دست به معاملات خفت بار کاسبکارانه میزنند .

     ..... به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را .

 

     +++++++++++++++++++++++++++++++

 


Hamid

++++++ در ستایش کعک ++++++


صبح با سهراب 

 

بامدادی فرا روی زمین 

صبح ، شاداب و لطیف در بستر من می لولید

پشت بام خشتی نفسش روشن بود

کفتری از دور دست 

روز را با خودش می آورد

باغچه ها ؛ باغ موسیقی بود

پیک بیداری روز

پنجه بر پنجره رویایم می کوبید 

پرتو نازک خورشید به نرمی

دست بر پیکر من می مالید

و نعال سردم , پر از خواهش پاهایم بود

بوی کعک تازه مرا بیدار کرد

 

*      *       *                   

از محجر به حیاط خانه خیره شدم 

سه ستاره دیدم

آسمانی در آغوش زمین 

چوله ای روشن بود

که در شعله آن زندگی می جوشید

یاد سهراب افتادم

میگفت:

زندگی جیره مختصری است , مثل یک فنجان چای

من به سهراب گفتم 

عشق ما هم چیزی است مثل کعک تازه و ترد

چای را با کعک باید خورد.


Hamid

+++++ بهار را درست شرح دهید ++++++

 

----  زنگ انشاء  ----

++++++  بهار  را  درست  شرح  دهید  ++++++

 

     ما بهار را شرح میدهیم . خیلی هم خوب شرح میدهیم . همانگونه که وظیفۀ ملی

و مکتبی ماست شرح میدهیم.

     خیلی هم درست و معقول و مقبول شرح میدهیم . آنطور که باید و شاید شرح

میدهیم .ما بهار را شرح میدهیم تا پرده از شرارت های بدخواهان برداریم و توطئۀ 

اجانب را افشا نمائیم . ما بنا به وظیفۀ دینی و الهی و اوینی خود بهار را شرح

میدهیم . چشممان کور ، دنده مان نرم ، گردنمان کج ، دست و پایمان هم فلج .

     ما دانش آموزان کلاس چهارم اعتراف می کنیم که همگی دربست عناصر فریب

خوردۀ بهاری و وابسته به شیطان بزرگ و شیاطین کوچک و متوسط در سایزهای

مختلف می باشیم . ما اعتراف می نمائیم که چندین مرتبه  از بهار و گل و بلبل ، مقادیر

هنگفتی پول و وجه نقد دریافت نموده ایم تا برای آنها و بر ضد اینها تبلیغات نمائیم.

     ما اعتراف می کنیم که فصل بهار ساخته و پرداختۀ آمریکای جهانخوار و صهیونیزم

تبهکار است  . تهاجم  فرهنگی استکبار جهانی است به آرمانهای امام راحل . و هدف 

اصلی آن به انحراف کشاندن اذهان جوانان ما و  دور ساختن آنها از دامان نظام مقدس و

رهبر معظم است . گلها و بلبل ها و سبزه های بهاری جملگی مزدوران  بهاری آمریکا و

عامل صهیونیزم بین المللی می باشند   . . این فصل از مسکرات و  نشئه جات هم

زیانبارتر و خطرناکتر است .  هوش و حواس مردم را از بین میبرد . جوانان ما را سر به

هوا  می کند و آنها را به سوی منکرات می کشاند . آنوقت سربازان امام زمان مجبور

می شوند آنها را ببرند کمیته  و ارشاد اسلامی / انقلابی / پپسی کولایی بنمایند .

     هر بار با شروع سال نو آقا معلم ما نیز هوایی می شود و گیر میدهد به دختر بهار .

و با کمال وقاحت و  پررویی شرح گل و بلبل و سبزه و چمن  را می خواهد . کسی

نیست به این آقا بگوید آخه فلان فلان شده مگه  خودت خوارمادر نداری !! شرح این

دخترک شیطان  را چرا می خواهی ؟!  برو شرح عمه ات را بده ! 

 

   آن زمانها که شاگردان مدارس ، شرح درست بهار را نمی دانستند دیگر سپری شده

است. آن زمان هنوز انقلاب   اسلامی رخ نداده بود . و کسی از توطئه های اجانب خبر

نداشت . اما بعد که امت سابقا ناآگاه ما به آگاهی  انقلابی / اسلامی دست یافت ،

دانستیم که سال نو و گل و بلبل و سنبل را آمریکایی ها و اسرائیلی ها درست

     کرده اند تا ایمان و اعتقادات ما را نیست و نابود کنند .  زیرا همۀ گلها و سبزه ها و

پرنده ها ماموران اسرائیل هستند و بلبل ها فقط ترانه های  جکسونی را می خوانند .

بعد هم معلمها خوش خوشانشان می شود و شرح دختر مردم را می خواهند .

     بنا براین لازم است که برای حفظ امنیت شهروندان ومصونیت از شر دسیسه ها ی

بدخواهان فتنه انگیز فصل  بهار ممنوع اعلام گردد . همۀ بلبلها باید ممنوع الترانه شوند

و هر سبزه ای که  بخواهد سبز شود بایستی تحویل  کمیته داده شود .

     و لازم است به جای این فصل سبز و خرم یک فصل بی رنگ و بو ایجاد شود در

راستای اهداف والای امام و  انقلاب و مطابق با قیافۀ انقلابی اسلامی امام جمعۀ

قزوین .

     ++++++++++

    


Hamid

++++++ بهار را شرح دهید ++++++

 

-----  زنگ انشاء  -----

++++++  بهار  را  شرح  دهید  ++++++

 

     نمی دهیم .

     شرح نمی دهیم . ..... مگه زوره !

     بهار دخترکی معصوم و زیبا است و شرحش غم انگیز است.

     بهار زیبا و دل انگیز تنها خاطره ای در دلهاست . بهار سرخوش و شاداب را

     سالهاست ندیده ایم. دیری است تا بهار دل آزرده از ما دوری جسته است.

     سی و هفت سال پیش دختر زیبای بهار قهر کرد و رفت .سی و هفت سال پیش

     او را رنجاندیم و در نشئه ای روحانی قلب پر احساسش را شکستیم .

     بهار آزرده دل پر کشید و رفت . از کابوس خود که بیرون آمدیم ،

     دشت سبز بهاری خشک و بی حاصل بود . و کوچه هایمان خالی و بی برکت . در

     آن سال قحطی بر خود لرزیدیم و هنوز هم میلرزیم .

     سی و هفت سال است چشم بر در دوخته ایم و رسیدن بهار را انتظار می کشیم.

     هر چه آرزو می کنیم بهار بر نمی گردد . هر چه میکوشیم نشانی از او نمی یابیم .

     بهار روح نواز همچنان غایب است و زمستان خشک و وحشتزا ، سخت و بیرحمانه

     نعلین خود را بر گردۀ ما کوبیده و از جای خود تکان نمی خورد .

     ما در خلسۀ بی معنای خود بهار را رنجاندیم و از او جدا شدیم .

     بهار بی حجاب بود . بی پرده و بی ریا . و نیازی به حجاب اجباری نداشت .

     همانگونه که بود جلوه میکرد .

     چیزی برای پنهان کردن نداشت . در کوله بارش سبزی و خرمی بود . و در دستانش

     مهر و عاطفه . مسجد و کلیسا و کنیسه را به یکسان می نگریست و چتر کرامتش

     بر سر همگان گسترده بود .

     هنوز فسیل های عهد بربریت در گورستان تاریخ مدفون بودند . هنوز دروازه های

     زمان  به روی درندگان ماقبل تاریخ بسته بود . هنوز دیو قصه سربازان تاریکی را در

     گهوارۀ خباثت خود نپرورانده بود .

     هنوز دختر زیبای بهاری عروس شهر بود . و هوای بی حجاب بهاری طراوت و

     شادکامی بر بام خانه ها می پاشید .

     اما ناگهان حدیث آمد که بهار ممنوع است و شرع مقدس آن را نمی پذیرد . بعد

     چادر بر سرش کردند و بر

     چهره اش اسید پاشیدند تا برادرخوانده های تحریک پذیر و زودرنج از عطر بهاری

     سرمست نگردند . و احادیث دیگری آمد که ما بهار نمی خواهیم . ما اصلا برای بهار

     قیام نکردیم . ما چیز دیگری می خواهیم .

     ..... و بدینگونه به تدریج تبدیل شدیم به پیرمردهای خنزرپنزری در آغوش لکاته ها .

     از ما نخواهید بهار را شرح دهیم .

     نمی توانیم شرح بدهیم .  کار دشواری است .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++

    


Hamid

++++++ بهار و سال نو مبارک ++++++

 

     عید بود ، بچه بودم

     روز عید تشنه بودم

     تشنه بودم ، تشنه

     آب نوشیدم

     آب نوشیدم از حُبانه

     چه گوارا آبی

     بوی بابا میداد

     بوی دست بی بی .

     ++++++++++++++++++++

     سادگی پیدا بود

     در هوا می چرخید

     روی گیسوی بلند بی بی می پیچید

     میدوید تا دم در

     می پرید تا لب حوض

     با من بازی میکرد

     آتش روشن منقل می سوخت

     کینه ها را دود میکرد ، غصه ها را میبرد

     سیب زمینی میرفت می نشست لای زغال ها

     لقمۀ من می شد

     تره بود ، شاهی بود، پرپین بود

     سفرۀ هفت سین بود

     روی سفره ،

     چند عدد سکۀ نو ،

     سیب و سیر و سمنو

     سبزه و سنجد و سنبل،

     توی جیبم سقز و کندر بود

    

     چارقد بی بی از بذر محبت پر بود.

     ++++++++++++++++++++

 

     شوق من بیدار بود

     در تنم می لولید

     پشتک میزد ، وارو میشد

     همه جا سر میزد

     روی سنگفرش حیاط می خوابید

     شانه های بابا ،

     سایۀ خواب کبوترها بود .

     بوی تند زیره از پنجره بالا میرفت

     یک عدد نان کلوچه خوردم

     دانه ریختم جلوی مرغ و خروس

     گربه را بِز کردم

     بابا می خندید

     عید من زیبا بود .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ بهاران خجسته باد +++++

 

     سالی دیگر گذشت .

     برگی دیگر از دفتر ایام ورق خورد.

     سال کهنه هر چه بود و هر چه داشت از دروازه های زمان گذشت و به تاریخ پیوست .

     سال کهنه رفت و ما را جا گذاشت .

     که جان آدمی کهنگی ندارد. همواره تازه و تپنده و پویا است.

     سال کهنه دیگر بار تازگی و نشاط میگیرد تا شایستۀ زندگی و جوشش جان آدمی باشد.

     سال کهنه با تمام فراز و نشیب ، هر چه بود و نبود ، شادی و غم ، شکست و پیروزی ، تلخی و شیرینی به پایان

     میرسد تا نوید تولدی دیگر باشد. تا بگوید که راز هستی تو در حرکت و تحول و دگرگونی و نوآوری است.

     .... که تو یک حمبوس چرخانی . و تو در چرخش و کاوش و تلاش معنا میگیری .

     و این سرود زیبای " پابلو نرودا " خطاب به تو ست :

     "  به آرامی آغاز به مردن می کنی

     اگر بردۀ عادات خود شوی

     اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

     اگر روز مرگی را تغییر ندهی

     اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

     یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی."

     ++++++++++++++++++++

     سال کهنه رفت و  شاداب و پر طراوت باز آمد . با پیام آشتی و همدلی . تا تو دیگر بار و پیوسته با جهان خود

     از در آشتی درآیی . زمین را با تمام ناسازگاریش در آغوش بگیری و رندگی را در همین لحطۀ کنونی دریابی .

     فارغ از حسرت گذشته ها و ناداشته ها ، و رها از خوف و هراس فردای نامعلوم . بهار می آید تا تو را به

     لحظۀ کنونی پیوند دهد . دست بهار را به گرمی در دست بگیر و شادی بهاری را در جام جانت سرریز کن .

     امروز زندگی را آغاز کن

     امروز مخاطره کن

     نگذار به آرامی بمیری

     شادی را فراموش نکن .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ بچه های شهر من +++++

 

 

 

 

 تو خرابی های شهرم

یه پسر بچۀ کم سال

با پوکه های بمب خونه می سازه .

یه پسر بچه که وقت بچگی کردن نداره

یه پسر بچۀ کم سال

که بچه نیست دیگه یه مرد کاره

با پوکۀ بمب و تکه پاره های رنگی

با لاشۀ ماشین های جنگی

سرش گرمه برا یه کار تازه .

+++++++++++++++

چه بمب هایی که روزش  رو سیاه کرد

تو جنگی که  دیارش رو تباه کرد

یکی کشته  ، یکی اسیر جنگی

یکی حیران و اواره

یکی قربانی آوار سنگی

به جز زاری تو بیداری ندیده

همیشه غرقه تو خوابهای رنگی

یه سقف تازه با بمب ها میسازه

چه سقف محکمی ،  بمب  قشنگی

ره آورد قدیسان فرنگی

+++++++++++++++

همون جایی که بعد از اولین بمب هوایی

زمین کوچه شد پر چاله چوله

تو هر چاله امیدی شد مچاله

بهار و کودکی غارت شد و رفت

هنوز خاکش اسیر و خاطرش غیر مجازه

همون خاکی که سوخت ، اما هنوز مهمون نوازه

+++++++++++++++

 

توی بازار شهرم

یه پسر بچۀ کاری

با ترکش بمب های شکاری

همه روز مشغول کاره ،

یه دوچرخه ، دو تا گاری ، چند تا ماشین سواری

یه شمعدون و یه منقل ، چند تا قاب عکس دیواری

توی شهر بی کس و کار

رو زمینی  که غنی تر از طلای پر عیاره

رو خاکی که هنوز منتظر بذر و بهاره

یه پسر بچه که صد آرزو داره

پول نونش رو از آشغال در میاره .

+++++++++++++++

زیر پاش معدن ثروت

روبروش چشمۀ نعمت

اما او سهمی نداره

سهم او جنگ و خرابی است

چون پناهگاهی نداره

 حقشو خوردند یه باره .

 

+++++++++++++++++

 

تو شهر بی کس و کار

یه پسر بچۀ کم سال

نمیدونه همۀ رنگها چرا اینجا سیاهه

چرا دنیا براش قحط و تباهه

چراغ کوچه رو دزدیده ظلمت

اجاق خونه خالی مونده از نفت

نمیدونه که حمبوسش کجا رفت

پسر بچه دلش پر سوز و سازه

+++++++++++++++++

 

یه پسر بچۀ کم سال

تو شهر بی کس و کار

سرش انبار پرسش های نابه

سوال جرم و همیشه بی جوابه

چرا ماهی تو آب از تشنگی مرد ؟

چرا مهتاب زمین افتاد و پژمرد ؟

تموم غصه هاش انباشته میشه توی سینه

یه بچه ،

پشت به سوی شط می شینه

نمی تونه مرگ ماهیهای کارون رو ببینه .

++++++++++++++++++++

 

یه هیئت پر از هیبت و شوکت

از وزیران و وکیلان و مدیران

از برادران مومن مسلمان

در حقارت و وقاحت یکه تازند

تو اقلیم قباحت

برا  دشمنان او

خونه و مسجد و کارخونه میسازند .

++++++++++++++++++++

 

تو خرابه های شهرم

یه پسربچۀ کم سال

هنوزم درگیر جنگه

هنوزم راه امیدش  پر سنگه

با نگاه بی گناهش

به همه دنیا می تازه

برا هیئت وزیران تابوت جمعی میسازه .

++++++++++++++++++++

++++++++++++++++++++

 

 


Hamid

+++++ خاطرات دبیرستان شهاب (9) +++++

 

     خاطرات دبیرستان شهاب 9

+++++  روزنامۀ  دیواری  +++++

 

     در دوران تحصیل در دبیرستان شهاب یک روزنامۀ دیواری داشتیم که در طی سال

تنها چند شمارۀ محدود از آن منتشر می شد و در ویترین محوطۀ دبیرستان نصب

می گردید .  " شهاب  بنی هاشمی " وظیفۀ طراحی و صفحه بندی را بر عهده داشت

و با طرحهای مینیاتوری ظریف و دقیق که دقت و حوصلۀ زیادی می طلبید روزنامه را

در کادری زیبا و چشمگیر قرار میداد . و در واقع نتیجۀ کار ما را رنگ می کرد و به

جای قناری می فروخت . کامران خطاط  روزنامه بود . یکی از دوستان که نامش به

خاطرم نمانده مسئولیت طرح و تهیۀ جدول را به عهده داشت . بنده و جناب " غلامرضا

ایرانپور " نیز  نویسندگان مطالب نشریه بودیم .

     +++++++++++++++

 

     در خرمشهر دو آدرس و نشانی وجود داشت که بی بی مارقاسم همیشه ما را از

آنها میترسانید . دو محل مرموز و مشکوک که از نظر مارقاسم نزدیک شدن به آنها

ممنوع بود . گویا ساکنین آن موجوداتی بودند غیرآدمیزاد و  می توانستند در یک چشم

به هم زدن آدم را قورت بدهند و غیب کنند . و لازم بود که ما از این دو محل و مکان

 بترسیم و از آنها دوری کنیم .

 یکی از آنها " تورات " بود . کنیسۀ یهودیان در بازار صفا . 

 و دیگری " دبیرستان ایراندخت " در خیابان میلانیان .

     +++++++++++++++

 

     تا زمانی که در خرمشهر بودیم پایمان به تورات نرسید . و فرصتی دست نداد تا آن

را از درون تماشا کنیم و  چند و چون درون آن بر ما پوشیده ماند . اما ساکنین آن را به

خوبی می شناختیم و ارتباط خوب و حسنه ای با آنها داشتیم و تمام شایعاتی را که

دربارۀ  آنها رایج بود بی اساس میدانستیم . اصلا باور نمی کردیم که آنها مثلا خون

بچه ها را بنوشند ،یا با چلاپتین دندان بچه ها را بکشند ، یا از موی سر بچه ها برای

خودشان بند تنبان درست کنند .    

     بدینترتیب عامل بیم و هراس نهفته در درون تورات بر ما روشن نشد .اما دروازه های

دبیرستان ایراندخت چندین بار به روی ما گشوده شد و هر بار با بیم و تردید و هراس از

مرزهای غیر مجاز آن گذشتیم و پای به درون   شهر ممنوعه گذاشتیم .

     با تجربۀ ورود به دبیرستان ایراندخت به روشنی دریافتیم که احادیث و روایات

هولناک مرویه چندان هم بیمورد نبوده و دانستیم که باید از این مکان و ساکنین آن

بترسیم . و خداییش هم ترسیدیم .

     دفعۀ اول برای شرکت در مسابقۀ زبان انگلیسی بود که در فضایی مالیخولیایی و به

شدت غیر زمینی برگزار می گردید . ارواح و اشباح کینه توز با روپوش های خاکستری و

خنده های زهرآلود از شکاف دیوارها سر می کشیدند و بر ما می تاختند تا دیگر جرات

نکنیم به حریم آنها نزدیک شویم . همین طلسم و جادو همیشه باعث می شد که تنها

به رتبۀ دوم نائل شویم. رتبۀ اول هر سال نصیب یکی از آبی پوشان" دبیرستان فرحناز "

می گردید . ظاهرا طلسم و جادوی ارواح خاکستری بر او اثری نداشت .   

     معلمان و مسئولین دبیرستان ایراندخت هم حال و روزشان بهتر از خود ما نبود . هر

سال که به همین مناسبت به آنجا میرفتیم متوجه میگردیدیم که این افراد به اندازۀ

دهها سال پیر و شکسته شده اند . بی شک سر و کله زدن با اشباح خاکستری پوش

کار چندان ساده ای نبود و رمق آنها را می گرفت . البته این موضوع همان موقع بر ما

 روشن نشد بلکه سالها بعد به این نتیچه دست یافتیم . زمانی که رمق خودمان

گرفته شد .

     +++++++++++++++

 

     سال سوم دبیرستان مسابقات روزنامه نگاری مدارس شهر در دبیرستان ایراندخت

برگزار گردید . در این رقابتها روزنامۀ ما به مقام اول دست یافت و تیم دبیرستان شهاب

به عنوان نمایندۀ مدارس خرمشهر برای شرکت در مسابقات روزنامه نگاری استان که

آن سال در شهر دزفول برگزار می گردید برگزیده شد . در این روز بود که برای اولین بار

با پدیدۀ شگفت انگیزی روبرو شدیم . دریافتیم که دختران دانش آموز برای شرکت در

این رقابتها مدتها تمرین و ممارست کرده اند و اصولا آنها برای امتحان انشا نیز مثل بقیۀ

امتحانات درس می خوانند و خود  را آماده می کنند . ولی هر چه به خودمان فشار

می آوردیم نمی توانستیم پی ببریم که چگونه خودشان را آماده  می کنند و اصلا چه

چیزی می خوانند .  یاد حرفهای بی بی مارقاسم افتادیم .

در این روز برای اولین بار به بی بی مارقاسم یک امتیاز دادیم .

     +++++++++++++++

 

     سرانجام همراه کاروان فرهنگی راهی دزفول شدیم و شگفتی های این شهر را

دیدیم .

     سفر به دزفول مانند گذشتن از تونل زمان بود . آدم به یکباره بازمی گشت به اعصار

و قرون فراموش شده ، به عهد و عصر قصه ها و روایات باستانی ، دوران آل بابویه .

آنچه را که دیگران تنها در کتابها و فیلم های  تاریخی می بینند ما توانستیم زنده و بی

واسطه با چشم خود شاهد باشیم .

تصویر شهر خیره کننده بود .

     در تمام خیابانها و معابر به جای اتومبیل و سایر وسائل نقلیۀ موتوری ، حیوانات باربر

در رفت و آمد بودند . مردم عموما سوار بر مادیان به این سو و آن سو می رفتند . کنار

فروشگاهها و قهوه خانه ها نرده های چوبی  نصب گردیده بود که نقش پارکینگ را

داشت و مشتریان حیوانات سواری خود را به آنها می بستند . همانگونه که در

شهرهای دیگر اهالی و ساکنین شهر و حومه از وانت های نیسان و تویوتا برای حمل

اجناس و کالاهای   خود استفاده می کردند در دزفول این وظیفه به عهدۀ گاریهایی بود

که با نیروی همین حیوانات به حرکت در می آمد . همان موقع آرزو کردم هر چه زودتر

برگردیم به شهر خودمان .

     +++++++++++++++

     در میان خرها  و الاغ هایی که در سطح شهر در حرکت بودند ، تعدادی از آنها که

تکه پارچه هایی سیاه و تیره به دور گردنشان پیچیده شده بود بیش از بقیه جلب توجه

می نمودند . وقتی علت  را پرسیدیم پاسخ آمد که این پارچه ها نقش پلاک و شمارۀ

شهربانی را دارند و شاخص آنها هستند . زیرا این حیوانات از سایر همنوعان خود

باارزشتر و قیمتی تر هستند و متعلق به افراد متمول و سرشناس می باشند . و در

پاسخ این سوال که چرا بقیۀ حیوانات باری و مسافری چنین علائم و نشانه هایی

ندارند ، گفتند ، بقیه را اصلا آدم حساب نمیکنند  که بخواهند برای آنها پلاک بگیرند .

     +++++++++++++++

 

     مدت اقامت در دزفول حدود یک هفته و شاید کمی کمتر به طول انجامید و عموما در

همان محیط اقامتگاه با برنامه های هنری و فرهنگی سپری گردید . علاوه بر آن چند

برنامۀ دید و بازدید ازمناطق و مناطر شهرهای دزفول و شوشتر توسط برگذارکنندگان

تدارک دیده شده بود که از لحاظی نیز جالب و دیدنی بود . روزی که برای گردش و

بازدید از مناطق مرکزی این شهرها رفته بودیم پی بردیم که مثلا هزار سال پیش مردم

دنیا به چه شکلی زندگی می کردند . هر لحظه ممکن بود با " جعفر طیار " و یا

" ابوموسی اشعری " روبرو شویم .

     +++++++++++++++

     اغلب مدیران و مسئولین شهر از مناطق دیگر کشور به این شهر اعزام گردیده

بودند . در میان آنها تعداد زیادی تهرانی و اصفهانی به چشم می خورد .

     مدیر برنامه ها و میزبان اصلی اهل اصفهان بود . یک چارلی تمام عیار . جالب ترین

و تماشایی ترین چهره در  میان مقامات  شهر . یک تازه وارد و تازه به دوران رسیده که

بدون آمادگی و آموزش پله های ترقی را به سرعت طی کرده و پست و مقامی در

سلسله مراتب شهری کسب نموده بود . با ظاهری آراسته و پیراسته که به شدت 

مصنوعی و ساختگی می نمود . و رفتار و کرداری نمایشی ، که پیدا بود برای انجام آنها

به شدت خودش را زحمت میدهد و می آزارد . رفتارش با اندامش بیگانه بود . لبخندی

بر لب داشت که با چهره اش جور  نمی آمد . و آرایشی که با طبیعت او در تضاد بود .

در پوست خودش راحت نبود و ادا و اطوارهای متمدنانه و مد روز او انگار به زور در قالب

او جای گرفته بود و هر لحظه امکان داشت در خودش متلاشی شود . اغلب

     رسمی ، شمرده و کوتاه حرف میزد و مراقب بود گویش اصفهانی خود را مخفی کند

و به جای اصطلاحات روزمره ، واژه های برتر ادبی را بکار ببرد .

     پیدا بود که در صحبت کردن معمولی هم راحت نیست و خودش را آزار میدهد . یک

کت و شلوار مشکی شیک و مجلسی به تن داشت با تعداد زیادی دکمه که همۀ آن

دکمه ها را همیشه می بست . مطمئن بودم اگر دکمه ها را باز کند بی شک آن کت

از تنش فرار می کند و خودش را از دست صاحبش نجات میدهد .

      تمام تلاش و ماموریت رسمی او ارائۀ تصویر یک شهروند مدرن و امروزی به

میهمانان و شرکت کنندگان بود . و الغای این امر که  شهر مزبور در آن سالهای اخیر در

سایۀ خدمات وی و دیگر دلسوزان مملکتی پیشرفت و توسعۀ چشمگیری داشته و

ساکنین آن همگام با تمدن و نوآوری به پیش میروند . این فشارها و تکلیف های چند

جانبه از او شخصیتی ساخته بود سرگرم کننده و کمدی .  تمام مدت مجذوب حرکات و

رفتارش بودم .  سوژۀ بسیار جالبی بود برای بحث و نکته پرانی و جوکهای رنگارنگ .  

     +++++++++++++++

     یک شب ما را به سینما دعوت کردند .

     در تمام شهر دزفول یک سینما وجود داشت که از مظاهر توسعه و آبادانی آنجا بود

و از دستاوردهای جنبش مدرنیزاسیون . مسئولین شهر و برگزارکنندگان برنامه با اشاره

به تاسیس کتابخانه ، باشگاه ، مدارس و اخیرا سینما در این شهر پیش بینی میکردند

که تا رسیدن به دروازه های تمدن راه چندانی باقی نمانده است . آن شب برای

سانس آخر همراه میزبانان خود دسته جمعی به سینما رفتیم .

     سینمای شهر به شکل یک سالن انبار بود . مثل انبارهای بازار تره بار . از جلوی

پردۀ سینما تا حدود نیمه های سالن ردیف های صندلی های فلزی چیده شده بود .

نیمۀ دیگر خالی بود . زمانی که وارد سینما شدیم جای نشستن  نبود . تمام صندلی

ها پر بود و عده ای نیز سرپا ایستاده بودند . انتهای سالن تبدیل شده بود به بازار مکارۀ

 کفتربازان . عده ای دور هم جمع شده بودند و آخرین کبوترهای باقیمانده را معامله

میکردند .

     ما نیز بناچار کنار سایر تماشاچیان سرپا ایستادیم و با حیرت و تعجب صحنه های

اطراف را تماشا میکردیم .  وضعیت ناخوشایندی بود . میزبانان ما با حالت شرمندگی به

تکاپو افتادند . پس از گفتگو با مقامات سینما و  تقاضاهای مکرر ، راه حل داهیانه ای

یافتند و با خوشحالی مژده دادند که اسباب رفاه میهمانان فراهم میگردد .

 در گوشه ای از سالن تعدادی صندوق خالی نوشابه چیدند و ما را دعوت به

نشستن کردند .

     +++++++++++++++

     در روز برگزاری مسابقه با آقا رضا ( غلامرضا ایرانپور از احترام خاصی برخوردار بود و

چون از ما بزرگتر هم بود او را آقا رضا خطاب میکردیم .) قرار گذاشتیم که ایشان نوشتن

مقاله را به عهده بگیرند و بنده موضوع  طنز را بنویسم . قبلا به او گفته بودم که اگر

موصوع طنز آزاد باشد دو موضوع را در نظر دارم . یا در بارۀ قیافۀ مدیر برنامه می نویسم

و یا در مورد سیستم حمل و نقل شهری و منطرۀ رفت و آمد گاریها و الاغ سواران

در خیابان های شهر دزفول .

     از قضا موضوع طنز آزاد اعلام شد . هر کس در هر زمینه ای که مایل بود میتوانست

مطلبی بنویسد . موضوع  مقاله  یکی از بحث های روز آن دوران بود . پس از اعلام

موضوع طنز ، آقا رضا اصرار میکرد که کاری به صورت و قیافۀ آقای مدیر برنامه نداشته

باشم و الاغ سواری در خیابانهای شهر را هم فراموش کنم . اظهار نگرانی شدیدی

میکرد که ممکن است این مطالب باعث رنجش و آزردگی برخی افراد گردد و باعث شود

نمره و امتیاز کمتری نصیبمان گردد . هر چه او بیشتر اصرار میکرد ، من هم شیفتگی

بیشتری نسبت به چهره و حرکات سوژۀ مربوطه ابراز میکردم . سرانجام رضایت داد اما

مدام تذکر میداد که سنجیده و  محتاط باشم و  مطالب را طوری بیان کنم که موجب

دلخوری دیگران نگردد .  سر جلسه فرصت خوبی بود تا بار دیگر از نزدیک و اینبار بطور

فشرده و متمرکز قیافۀ تابلوی  طرف را  مورد ارزیابی و موشکافی قرار دهم و زیرذره بین

ببرم . هر چه بیشتر طرف را مورد مطالعه قرار میدادم ، خصوصیات و ویژگیهای بیشتری

در قد و قوارۀ سکۀ او کشف میکردم .

     در پایان جلسه از نتیجۀ کار خود راضی بودم . تحت عنوان " تجربۀ اولین سفر به

دزفول " آنچه را دیده بودم و به نظرم جالب آمده بود تا آنجا که میتوانستم شرح دادم .

بخش اعظم مطلب طنز شرح فضایل ، سجایا ، جذابیت و شگفتی های شخص مورد

نظر بود و کمی هم در بارۀ مناظر و معابر شهر . آقا رضا هم معتقد بود   که مطلب

محکم و مقبولی را ارائه کرده است . ولی همچنان نگران مطلب طنز بود . 

     آن سال در آن رقابت ها موفقیتی حاصل نشد . در طنز و مقاله رتبه ای کسب

نکردیم .

     اگر فرض کنیم که در آن سالها هم مثل امروز وهمیشه قضاوت ها عادلانه بوده و

سفارش و پارتی و اعمال نظر نقشی نداشته است میتوان چندین نتیجه گیری مختلف

داشت .

     اولین نتیجه گیری منطقی ، معقول و سالم اینکه حتما دیگران از ما بهتر بودند .

همانگونه که از ما بهتران همیشه از ما بهترند . نتیجه  گیری دیگر اینکه با انقلاب

نمیشود شوخی کرد . انقلاب همیشه جدی است و طنز را

    بر نمی تابد . چه انقلاب  سفید باشد و چه انقلاب رنگی . مخصوصا با مدیران و

ماموران انقلابی نباید طرف شد . به ویژه اگر تهرانی یا اصفهانی باشند .

     و بالاخره این نتیجۀ غیرمنطقی و غیرمعقول و ناسالم ، که تا وقتی  دفتر و دستک

در اختیار تهرانی ها و اصفهانی ها باشد و تقسیم  نان و آب را آنها انجام دهند ، نه نان

به ما  میرسد و نه آب . و ما همچنان گرسنه و تشنه می مانیم . زیرا مرکزنشینان

کثیرالاکل سیری ناپذیرند و بیش از نیازشان نیازمند آب . لذا مختارند نان  دیگران را

بخورند و آب آنها را بنوشند . و مجازند اگر لازم بدانند  آب آشامیدنی ما را هم از

حلقوممان بیرون کشند . حتی اگر مجبور شوند بدین خاطر از سرچشمه های کارون تا

فلات مرکزی کیلومترها تونل بکشند و رنج بسیار برند .

 

    +++++++++++++++

    +++++++++++++++

 

     


Hamid

+++++ اول نوامبر ++++++

 

    

---  اول نوامبر به دنیا آمدم  ---

+++++    همین جوری  .....  الکی    +++++

 

          سال هاست که هی بیخودی دوباره به دنیا می آیم . بدون هیچگونه دلیل منطقی . همین جوری ، ...... الکی .

          سال هاست که تولدم دیگر سکسی نیست . سیاسی – عبادی هم نیست . حماسی هم نیست . ..... الکی است ،

     همین جوری ، ..... بیخودکی .

     ..........  سال هاست جای ننه علی خالی است .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست وقتی به دنیا می آیم او را نمی بینم .

          گمرک بازار صفا برچیده شده . به جای آن یک پست کنترل و بازرسی گذاشته اند با ماموران اخمو و بد

     کنش که تمام سوراخ سنبه های آدم را وارسی می کنند و دنبال بهانه ای میگردند تا دروازه های ورودی را به

     روی آدمها ببندند .   اما ویزای ما هنوز معتبر است . همان ویزای مولتی پل که روز اول ننه علی در پاسپورت

     ما وارد کرد . ویزای ما هنوز معتبر است ، اما خودمان دیگر اعتباری نداریم . حالا دیگر به جای گلاب اسید به

     رویمان می پاشند .

     اعتبار ما همراه ننه علی رفت .

     او ضامن صدق و ثبات ما بود . او رفت و ما پا در هوا آویزان ماندیم . او دیگر آنجا نیست . سال ها پیش او را

     از ما گرفتند .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست که انگار زورکی به دنیا می آیم . تولدم دیگر مجلسی نیست . ملاسی هم نیست ...... فس فسی

     است . فس فسی و پر از دلواپسی .

           مثل اینکه دلم می خواهد از جای دیگری وارد شوم . یا اینکه به دنبال راه تازه ای میگردم . به گمانم

     دیگر شوق آمدن ندارم . زیاد فس و فس می کنم . شاید هم تولدهای امروزی همه زورکی شده است . به یاد

     دارم که روز اول هم به زور به دنیا آمدم . به زور مادرم . بیچاره چقدر زور زد .....  چه زور بیهوده ای !

     اگر می دانست اصلا زور نمیزد . شاید هم می دانست ، اما از ترس مار قاسم زور می زد .

     ++++++++++++++++++++

 

          نُه ماه قبل از اینکه به دنیا بیایم ، توی کافۀ سورن نشسته بودم ..... لب شط کارون . ..... توی بشکۀ آبجو .

     به گمانم آبجو درست تخمیر نشده بود . شاید هم من زیادی تخمیر شده بودم . کسی چه می داند . همین قدر است

     که دو تا اشکال فنی دارم که بی شک مربوط می شود به همین آبجو و پروسۀ تخمیر آن . یکی اینکه نافم به

     شکل حمبوس است و دیگری دماغم است که مثل فنوس است .

          آن روز عدۀ زیادی در کافۀ سورن جمع بودند . تا توانستند نوشیدند و خیرات کردند . بعد هم مست و لول

     به خانه هاشان رفنتد و چرخۀ حیات را چرخاندند و چرخاندند . و بدینگونه ما وارد حیات شدیم .

          برای همین است که همیشه و هنوز بلاتکلیف مانده ام .

          صاحب کافۀ سورن ترکیبات مرا به زبان ارمنی آماده کرد . ..... به فارسی مرا نوشیدند ..... در گوشم به

     زبان عربی دعا خواندند ...... بعد از آن به زبان شوشتری بد و بیراه شنیدم ...... و دست آخر هم با ریتم بابا

     کرم  زبان انگلیسی را آموختم ...... و هنوز نمی دانم " عزیه گراد " تشویق است یا تنبیه . و چگونه آن را

     می نویسند .

     ++++++++++++++++++++

 

          آخرین بار که دوباره به دنیا آمدم پارسال بود .

          پارسال نیز طبق قرار همیشگی دوباره به دنیا آمدم . اما کسی برایم غش نکرد . حلوا حلوا نشدم . اصلا

     اکشن نداشت . کسی به گردن مار محمود مدال نینداخت . کسی به پادوها و مجلس گرم کن ها مشتلق نداد .

     صدای سنج و دمام هم برنخاست . انگار نه انگار یک نره آدم دیگر به طایفه و ایل و قبیلۀ آنها اضافه شده است .

     تنها حُسن و مزیت تولد پارسال و سالهای اخیر در این خلاصه می شد که دیگر مار قاسم مثل اجل بالای سرم

     نبود .

     ++++++++++++++++++++

 

          امسال نیز دوباره به دنیا آمدم .

          چشم که باز کردم ، بازار صفا ویران بود .

          و کودکان آنجا هنوز میان خار و خاشاک می بالند ..... هنوز الفبای بیداد و بینوایی را هجی می کنند ..... و

     در چاله های معابر جان می بازند .

          در بازار صفا دیگر از بوی کعک تازه خبری نیست . کسی نان سعف نمی پزد . ماشاالله آشی را سر به

     نیست کردند و برایمان آشی پخته اند که به جانمان آتش میزند .

          امسال دوباره به دنیا آمدم ،

          و در کوچه های بازار صفا به راه افتادم .  نه از تورات خبری بود ، نه از عباسیه ...... دیگر در بازار

     صفا خانه ای به جا نمانده که از دیواره های آن گلهای کاغذی به سوی کوچه سرازیر شود . گنجشک ها و

     بزبزانه ها از کوچه های قدیمی هجرت کرده اند . و موش ها هنوز جنازۀ علی کور را می درند . شهر در

     سکوت اسارت می سوزد ...... در اسارت استعمارگران غارتگر ..... ما هنوز مستعمره ای بیش نیستیم ......

     مستعمرۀ تهران و قم ..... بردۀ جماران و جمکران .

     ..... کاش می شد خواب اسپارتاکوس را ببینم .

     ++++++++++++++++++++

          دلم می خواهد اینبار در خواب به دنیا بیایم .

          دلم می خواهد شب که می خوابم ، هنگام خواب به دنیا بیایم . ببینم بازار صفا چراغانی شده و دنیا را در

     خود گنجانده است ،

     ببینم کارون می خروشد و دست حرامیان از دامان آن کوتاه است ،

     ببینم سماچه خوان نعمت گسترده و ضیافت صبور و زبیدی برپا است ،

     ببینم خورشید جنوب دوباره داغ و عاشقانه زمین را  می بوسد ،

     ........... و کوچه پر از حمبوس های کوچک خوشبختی است .

     بعد با یک خیز بلند پرواز کنم تا آنسوی آب ..... از کوتشیخ تا آبادان را یک نفس بدوم ..... در سه گوش بریم

     بستنی ایتالیایی بخورم . بعد بدوم تا بواردۀ جنوبی ....از  رادیو نفت ملی بگذرم ،

        ..........  و شیرجه بزنم توی استخر .

     ++++++++++++++++++++

 

     روح و روانت قرین رحمت ننه علی !

     ما که هیچوقت عمو نوروزمان را ندیدیم .

     شاید بهتر باشد امسال برای " وای ناخت من " نامه ای بنویسم .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ گلدان شیشه ای +++++

 

       +++++  گلدان  شیشه ای  +++++

      مادرم یک جفت کفش نو برایم خریده بود .

     یک اتفاق نادر و عجیب .

     به خانه که آمدم قبل از هر چیز کارتن کفش ملی روی میز آشپزخانه نظرم را جلب

     کرد . ابتدا فکر کردم یک کارتن خالی است که لابد وسائل خیاطی اش را در آن

    گذاشته است . احتمال نمیدادم که در آن موقع از سال و خارج از برنامۀ همیشگی

   صاحب کفش تازه ای شده باشم . یک کفش ورنی مشکی از فروشگاه کفش ملی

    در خیابان فردوسی .

    در چهرۀ مادرم حالت دوگانه ای مشهود بود . انگار خودش هم نمی دانست چه

    حالی باید داشته باشد .در حالیکه سعی داشت شادی و رضایتمندی را به نمایش

    بگذارد اما رگه هایی از یک دلتنگی پنهان را در پرتوهای

     چهره اش می دیدم .

     معمولا ما بچه ها سالی یک بار صاحب یک جفت کفش نو می شدیم . و آن هم

     در هنگام عید نوروز بود .

     در این ایام دو فروشگاه بزرگ آن زمان " کفش ملی " و " کفش وین " محصولات

     جدیدی عرضه میکردند و با پوسترهای تبلیغاتی و چراغانی و آذین بندی مشتریان را

     به سوی خود می کشاندند . مادرم همیشه کفش را یک شماره بزرگتر از اندازۀ

    پایمان می خرید تا بتوانیم مدت زمان بیشتری از آن استفاده کنیم . و اگر گاهی

    اعتراض میکردیم که کفش مان بزرگ است و پایمان در آن راحت نیست ، مقداری

    پنبه در آن می گذاشت تا اندازۀ آن با پای ما تنظیم گردد .

     کنجکاو شده بودم که در آن جعبۀ کفش روی میز آشپزخانه چه چیزی می تواند

     باشد . اما هنوز جرات نمی کردم بپرسم . مادرم در حصار خودش فرورفته

     بود .گاهی که چنین حصاری دور خودش می کشید نزدیک شدن به او

     صلاح نبود .

     جعبۀ مربوطه نو و تازه بود . هنوز باز نشده بود . اگر واقعا در آن کفشی می بود

     بایستی کفشی برای بچه ها

     باشد . مادر و آقا کفش هایشان را از جای دیگری می خریدند .

     _ " یه جفت کفش نو برات خریدم . بپوش ببین اگر تنگه تا برم عوضش کنم  ."

     صدای مادرم بود . حضور مرا در خانه به ثبت رسانده بود . حصارش را گشوده و

     خطاب به من به طرف جعبۀ کفش اشاره میکرد . می دانستم که مادرم شمارۀ پای

     مرا بهتر از خودم میداند . جعبه را باز کردم . کفش مشکی رنگ ورنی را بیرون آوردم

     و پوشیدم . دوشماره برای پایم بزرگ بود .

     _ " نبینم دیگه این یکی رو هم فوری پاره کنی ! ..... مثل بچۀ آدم  راه برو .....

     تو یکی انگار که پاهات میخ داره ".

     البته که پاهای من میخ نداشت . برای ما کفش ملی می خریدند و انتظار داشتند

     به اندازۀ کفش آدیداس دوام داشته باشد .

     + این که خیلی بزرگه ..... از همیشه بزرگتر خریدی !

     کفش را پوشیدم و در آشپزخانه به راه افتادم . پایم در کفش لق میزد و تکان

     میخورد . اما هر چه بود کفش نو و قشنگی بود .

     _ از فردا مهمون داریم .... عمه " حبیبه " و بچه هاش از بصره میان پیش ما .

     از شنیدن خبر آمدن اقوام و بستگان ساکن بصره خوشحال شدم . بخصوص که

     حضور " لیلا " و " صباح " دختران عمه حبیبه دلچسب و شیرین بود .

    پرسیدم :

     + پس حتما بی بی " نوریه " هم میاد . نه ؟

     +++++++++++++++

     مادرم از زمانی که دختر بچه ای خردسال بود از مادرش جدا شده بود . بی بی

     " نوریه " در عراق زندگی می کرد . در شهر بصره .

     مادرم هیچگاه جدایی از مادرش را نپذیرفته بود . سایۀ سرد و سنگین این جدایی

     همیشه او را آزار می داد و محبت های بی پایان پدرش هم تسلی بخش او نبود .

     هر وقت بهانۀ مادرش را می گرفت ، دختربچه ای لجوج

     و زودرنج می شد و با ما هم لجبازی میکرد . بعد غمگین و دل شکسته در گوشه

     ای می نشست و آواز غم انگیزی را زیر لب می خواند .

     گاهی به نظرم می آمد که مادرم در همان سن کودکی باقی مانده است . در

     همان سن و سالی که از مادرش جدا شده بود . اما با همان منطق کودکانه

     نمی پذیرفتم که به خاطر نداشته ها ، داشته هایش را ناچیز بشمرد .

     مدتی طول کشید تا جوابم را بدهد .  انگار سوالم بی جا بود و او را آزرده کرد .

     نگاهش تلخ و تاریک شد :

     _ " ..... بی بی نمیاد ..... مریضه .....

     طوری نگاهم کرد که ترسیدم .

     می خواستم بگویم ، مگه تقصیر منه که بی بی مریضه . مگه من مریضش کردم .

     اما چیزی نگفتم . کفش ها را از پا بیرون آوردم و در جعبه گذاشتم . شادی کفش نو

     و شادی دیدار با اقوام دور از وطن با دلتنگی های همیشگی مادرم درآمیخت . به  

     سوی او رفتم تا چیزی بگویم یا چیزی بپرسم .

     ..... اما او از خودش دور بود . حضورش غایب بود ..... و نگاهش دعوتم نمی کرد .

     دانستم که باز هم با مادرش خلوت کرده . مرا به خلوتگاه او راهی نبود . باید اورا با

     خودش تنها می گذاشتم .

     برگشتم . به  سراغ جعبۀ کفش رفتم و با آن مشغول شدم .

     نمی دانم چه مدتی گذشته بود که باملودی آهنگی محزون و پر سوز به خودم

     آمدم . صدا از سوی آشپزخانه می آمد .

     صدای مادرم بود .

     +++++++++++++++

     گلدان شیشه ای قدیمی را که همیشه در گنجۀ اتاق قرار داشت بیرون آورده و

     روی میز گذاشته بود .

     یک گلدان شیشه ای ظریف و زیبا . به ندرت آن را از گنجه بیرون می آورد و کسی

      اجازه نداشت به آن دست بزند . با دقت و وسواس از آن نگهداری میکرد و مراقت

     بود آسیبی به آن نرسد . یک بار به خاطر آن گلدان

     سیلی خوردم و از آن به بعد دیگر به آن دست نزدم .

     این گلدان سوغاتی مادرش بود که در اولین سفر به خرمشهر برایش آورده بود .

     نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن گلدان را به دیوار بکوبم و خردش کنم .

     روی گلدان شیشه ای که با گلهای ظریف رنگارنگ تزئین شده بود منظره ای از

     رودخانۀ " شط العرب " دیده می شد که از مرکز شهر بصره می گذشت و در

     قسمت پائین آن جمله ای نقش بسته بود که در خاطرم نمانده .

     چند شاخه گل رازقی که پیدا بود تازه از باغچۀ خانه چیده  در درون گلدان جا داده

     بود . روبروی گلدان شیشه ای نشسته بود و چشمانش را در امواج شطالعرب

     شستشو می داد .

     از سوی آشپزخانه آهنگ محزونی را تشخیص دادم که به سختی قابل شنیدن بود .

     کمی جلوتر رفتم و به دقت گوش دادم . همان آهنگ آشنای قدیمی را با اندوهی

     عمیق زیر لب می خواند :

     " .....  غریبی من بعد عینی یا یما ، یا یما ..... "

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
فروردین ٩٤
اسفند ٩۳
بهمن ٩۳
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0