My Life


+++++ خاطرات دبیرستان شهاب (9) +++++

 

     خاطرات دبیرستان شهاب 9

+++++  روزنامۀ  دیواری  +++++

 

     در دوران تحصیل در دبیرستان شهاب یک روزنامۀ دیواری داشتیم که در طی سال

تنها چند شمارۀ محدود از آن منتشر می شد و در ویترین محوطۀ دبیرستان نصب

می گردید .  " شهاب  بنی هاشمی " وظیفۀ طراحی و صفحه بندی را بر عهده داشت

و با طرحهای مینیاتوری ظریف و دقیق که دقت و حوصلۀ زیادی می طلبید روزنامه را

در کادری زیبا و چشمگیر قرار میداد . و در واقع نتیجۀ کار ما را رنگ می کرد و به

جای قناری می فروخت . کامران خطاط  روزنامه بود . یکی از دوستان که نامش به

خاطرم نمانده مسئولیت طرح و تهیۀ جدول را به عهده داشت . بنده و جناب " غلامرضا

ایرانپور " نیز  نویسندگان مطالب نشریه بودیم .

     +++++++++++++++

 

     در خرمشهر دو آدرس و نشانی وجود داشت که بی بی مارقاسم همیشه ما را از

آنها میترسانید . دو محل مرموز و مشکوک که از نظر مارقاسم نزدیک شدن به آنها

ممنوع بود . گویا ساکنین آن موجوداتی بودند غیرآدمیزاد و  می توانستند در یک چشم

به هم زدن آدم را قورت بدهند و غیب کنند . و لازم بود که ما از این دو محل و مکان

 بترسیم و از آنها دوری کنیم .

 یکی از آنها " تورات " بود . کنیسۀ یهودیان در بازار صفا . 

 و دیگری " دبیرستان ایراندخت " در خیابان میلانیان .

     +++++++++++++++

 

     تا زمانی که در خرمشهر بودیم پایمان به تورات نرسید . و فرصتی دست نداد تا آن

را از درون تماشا کنیم و  چند و چون درون آن بر ما پوشیده ماند . اما ساکنین آن را به

خوبی می شناختیم و ارتباط خوب و حسنه ای با آنها داشتیم و تمام شایعاتی را که

دربارۀ  آنها رایج بود بی اساس میدانستیم . اصلا باور نمی کردیم که آنها مثلا خون

بچه ها را بنوشند ،یا با چلاپتین دندان بچه ها را بکشند ، یا از موی سر بچه ها برای

خودشان بند تنبان درست کنند .    

     بدینترتیب عامل بیم و هراس نهفته در درون تورات بر ما روشن نشد .اما دروازه های

دبیرستان ایراندخت چندین بار به روی ما گشوده شد و هر بار با بیم و تردید و هراس از

مرزهای غیر مجاز آن گذشتیم و پای به درون   شهر ممنوعه گذاشتیم .

     با تجربۀ ورود به دبیرستان ایراندخت به روشنی دریافتیم که احادیث و روایات

هولناک مرویه چندان هم بیمورد نبوده و دانستیم که باید از این مکان و ساکنین آن

بترسیم . و خداییش هم ترسیدیم .

     دفعۀ اول برای شرکت در مسابقۀ زبان انگلیسی بود که در فضایی مالیخولیایی و به

شدت غیر زمینی برگزار می گردید . ارواح و اشباح کینه توز با روپوش های خاکستری و

خنده های زهرآلود از شکاف دیوارها سر می کشیدند و بر ما می تاختند تا دیگر جرات

نکنیم به حریم آنها نزدیک شویم . همین طلسم و جادو همیشه باعث می شد که تنها

به رتبۀ دوم نائل شویم. رتبۀ اول هر سال نصیب یکی از آبی پوشان" دبیرستان فرحناز "

می گردید . ظاهرا طلسم و جادوی ارواح خاکستری بر او اثری نداشت .   

     معلمان و مسئولین دبیرستان ایراندخت هم حال و روزشان بهتر از خود ما نبود . هر

سال که به همین مناسبت به آنجا میرفتیم متوجه میگردیدیم که این افراد به اندازۀ

دهها سال پیر و شکسته شده اند . بی شک سر و کله زدن با اشباح خاکستری پوش

کار چندان ساده ای نبود و رمق آنها را می گرفت . البته این موضوع همان موقع بر ما

 روشن نشد بلکه سالها بعد به این نتیچه دست یافتیم . زمانی که رمق خودمان

گرفته شد .

     +++++++++++++++

 

     سال سوم دبیرستان مسابقات روزنامه نگاری مدارس شهر در دبیرستان ایراندخت

برگزار گردید . در این رقابتها روزنامۀ ما به مقام اول دست یافت و تیم دبیرستان شهاب

به عنوان نمایندۀ مدارس خرمشهر برای شرکت در مسابقات روزنامه نگاری استان که

آن سال در شهر دزفول برگزار می گردید برگزیده شد . در این روز بود که برای اولین بار

با پدیدۀ شگفت انگیزی روبرو شدیم . دریافتیم که دختران دانش آموز برای شرکت در

این رقابتها مدتها تمرین و ممارست کرده اند و اصولا آنها برای امتحان انشا نیز مثل بقیۀ

امتحانات درس می خوانند و خود  را آماده می کنند . ولی هر چه به خودمان فشار

می آوردیم نمی توانستیم پی ببریم که چگونه خودشان را آماده  می کنند و اصلا چه

چیزی می خوانند .  یاد حرفهای بی بی مارقاسم افتادیم .

در این روز برای اولین بار به بی بی مارقاسم یک امتیاز دادیم .

     +++++++++++++++

 

     سرانجام همراه کاروان فرهنگی راهی دزفول شدیم و شگفتی های این شهر را

دیدیم .

     سفر به دزفول مانند گذشتن از تونل زمان بود . آدم به یکباره بازمی گشت به اعصار

و قرون فراموش شده ، به عهد و عصر قصه ها و روایات باستانی ، دوران آل بابویه .

آنچه را که دیگران تنها در کتابها و فیلم های  تاریخی می بینند ما توانستیم زنده و بی

واسطه با چشم خود شاهد باشیم .

تصویر شهر خیره کننده بود .

     در تمام خیابانها و معابر به جای اتومبیل و سایر وسائل نقلیۀ موتوری ، حیوانات باربر

در رفت و آمد بودند . مردم عموما سوار بر مادیان به این سو و آن سو می رفتند . کنار

فروشگاهها و قهوه خانه ها نرده های چوبی  نصب گردیده بود که نقش پارکینگ را

داشت و مشتریان حیوانات سواری خود را به آنها می بستند . همانگونه که در

شهرهای دیگر اهالی و ساکنین شهر و حومه از وانت های نیسان و تویوتا برای حمل

اجناس و کالاهای   خود استفاده می کردند در دزفول این وظیفه به عهدۀ گاریهایی بود

که با نیروی همین حیوانات به حرکت در می آمد . همان موقع آرزو کردم هر چه زودتر

برگردیم به شهر خودمان .

     +++++++++++++++

     در میان خرها  و الاغ هایی که در سطح شهر در حرکت بودند ، تعدادی از آنها که

تکه پارچه هایی سیاه و تیره به دور گردنشان پیچیده شده بود بیش از بقیه جلب توجه

می نمودند . وقتی علت  را پرسیدیم پاسخ آمد که این پارچه ها نقش پلاک و شمارۀ

شهربانی را دارند و شاخص آنها هستند . زیرا این حیوانات از سایر همنوعان خود

باارزشتر و قیمتی تر هستند و متعلق به افراد متمول و سرشناس می باشند . و در

پاسخ این سوال که چرا بقیۀ حیوانات باری و مسافری چنین علائم و نشانه هایی

ندارند ، گفتند ، بقیه را اصلا آدم حساب نمیکنند  که بخواهند برای آنها پلاک بگیرند .

     +++++++++++++++

 

     مدت اقامت در دزفول حدود یک هفته و شاید کمی کمتر به طول انجامید و عموما در

همان محیط اقامتگاه با برنامه های هنری و فرهنگی سپری گردید . علاوه بر آن چند

برنامۀ دید و بازدید ازمناطق و مناطر شهرهای دزفول و شوشتر توسط برگذارکنندگان

تدارک دیده شده بود که از لحاظی نیز جالب و دیدنی بود . روزی که برای گردش و

بازدید از مناطق مرکزی این شهرها رفته بودیم پی بردیم که مثلا هزار سال پیش مردم

دنیا به چه شکلی زندگی می کردند . هر لحظه ممکن بود با " جعفر طیار " و یا

" ابوموسی اشعری " روبرو شویم .

     +++++++++++++++

     اغلب مدیران و مسئولین شهر از مناطق دیگر کشور به این شهر اعزام گردیده

بودند . در میان آنها تعداد زیادی تهرانی و اصفهانی به چشم می خورد .

     مدیر برنامه ها و میزبان اصلی اهل اصفهان بود . یک چارلی تمام عیار . جالب ترین

و تماشایی ترین چهره در  میان مقامات  شهر . یک تازه وارد و تازه به دوران رسیده که

بدون آمادگی و آموزش پله های ترقی را به سرعت طی کرده و پست و مقامی در

سلسله مراتب شهری کسب نموده بود . با ظاهری آراسته و پیراسته که به شدت 

مصنوعی و ساختگی می نمود . و رفتار و کرداری نمایشی ، که پیدا بود برای انجام آنها

به شدت خودش را زحمت میدهد و می آزارد . رفتارش با اندامش بیگانه بود . لبخندی

بر لب داشت که با چهره اش جور  نمی آمد . و آرایشی که با طبیعت او در تضاد بود .

در پوست خودش راحت نبود و ادا و اطوارهای متمدنانه و مد روز او انگار به زور در قالب

او جای گرفته بود و هر لحظه امکان داشت در خودش متلاشی شود . اغلب

     رسمی ، شمرده و کوتاه حرف میزد و مراقب بود گویش اصفهانی خود را مخفی کند

و به جای اصطلاحات روزمره ، واژه های برتر ادبی را بکار ببرد .

     پیدا بود که در صحبت کردن معمولی هم راحت نیست و خودش را آزار میدهد . یک

کت و شلوار مشکی شیک و مجلسی به تن داشت با تعداد زیادی دکمه که همۀ آن

دکمه ها را همیشه می بست . مطمئن بودم اگر دکمه ها را باز کند بی شک آن کت

از تنش فرار می کند و خودش را از دست صاحبش نجات میدهد .

      تمام تلاش و ماموریت رسمی او ارائۀ تصویر یک شهروند مدرن و امروزی به

میهمانان و شرکت کنندگان بود . و الغای این امر که  شهر مزبور در آن سالهای اخیر در

سایۀ خدمات وی و دیگر دلسوزان مملکتی پیشرفت و توسعۀ چشمگیری داشته و

ساکنین آن همگام با تمدن و نوآوری به پیش میروند . این فشارها و تکلیف های چند

جانبه از او شخصیتی ساخته بود سرگرم کننده و کمدی .  تمام مدت مجذوب حرکات و

رفتارش بودم .  سوژۀ بسیار جالبی بود برای بحث و نکته پرانی و جوکهای رنگارنگ .  

     +++++++++++++++

     یک شب ما را به سینما دعوت کردند .

     در تمام شهر دزفول یک سینما وجود داشت که از مظاهر توسعه و آبادانی آنجا بود

و از دستاوردهای جنبش مدرنیزاسیون . مسئولین شهر و برگزارکنندگان برنامه با اشاره

به تاسیس کتابخانه ، باشگاه ، مدارس و اخیرا سینما در این شهر پیش بینی میکردند

که تا رسیدن به دروازه های تمدن راه چندانی باقی نمانده است . آن شب برای

سانس آخر همراه میزبانان خود دسته جمعی به سینما رفتیم .

     سینمای شهر به شکل یک سالن انبار بود . مثل انبارهای بازار تره بار . از جلوی

پردۀ سینما تا حدود نیمه های سالن ردیف های صندلی های فلزی چیده شده بود .

نیمۀ دیگر خالی بود . زمانی که وارد سینما شدیم جای نشستن  نبود . تمام صندلی

ها پر بود و عده ای نیز سرپا ایستاده بودند . انتهای سالن تبدیل شده بود به بازار مکارۀ

 کفتربازان . عده ای دور هم جمع شده بودند و آخرین کبوترهای باقیمانده را معامله

میکردند .

     ما نیز بناچار کنار سایر تماشاچیان سرپا ایستادیم و با حیرت و تعجب صحنه های

اطراف را تماشا میکردیم .  وضعیت ناخوشایندی بود . میزبانان ما با حالت شرمندگی به

تکاپو افتادند . پس از گفتگو با مقامات سینما و  تقاضاهای مکرر ، راه حل داهیانه ای

یافتند و با خوشحالی مژده دادند که اسباب رفاه میهمانان فراهم میگردد .

 در گوشه ای از سالن تعدادی صندوق خالی نوشابه چیدند و ما را دعوت به

نشستن کردند .

     +++++++++++++++

     در روز برگزاری مسابقه با آقا رضا ( غلامرضا ایرانپور از احترام خاصی برخوردار بود و

چون از ما بزرگتر هم بود او را آقا رضا خطاب میکردیم .) قرار گذاشتیم که ایشان نوشتن

مقاله را به عهده بگیرند و بنده موضوع  طنز را بنویسم . قبلا به او گفته بودم که اگر

موصوع طنز آزاد باشد دو موضوع را در نظر دارم . یا در بارۀ قیافۀ مدیر برنامه می نویسم

و یا در مورد سیستم حمل و نقل شهری و منطرۀ رفت و آمد گاریها و الاغ سواران

در خیابان های شهر دزفول .

     از قضا موضوع طنز آزاد اعلام شد . هر کس در هر زمینه ای که مایل بود میتوانست

مطلبی بنویسد . موضوع  مقاله  یکی از بحث های روز آن دوران بود . پس از اعلام

موضوع طنز ، آقا رضا اصرار میکرد که کاری به صورت و قیافۀ آقای مدیر برنامه نداشته

باشم و الاغ سواری در خیابانهای شهر را هم فراموش کنم . اظهار نگرانی شدیدی

میکرد که ممکن است این مطالب باعث رنجش و آزردگی برخی افراد گردد و باعث شود

نمره و امتیاز کمتری نصیبمان گردد . هر چه او بیشتر اصرار میکرد ، من هم شیفتگی

بیشتری نسبت به چهره و حرکات سوژۀ مربوطه ابراز میکردم . سرانجام رضایت داد اما

مدام تذکر میداد که سنجیده و  محتاط باشم و  مطالب را طوری بیان کنم که موجب

دلخوری دیگران نگردد .  سر جلسه فرصت خوبی بود تا بار دیگر از نزدیک و اینبار بطور

فشرده و متمرکز قیافۀ تابلوی  طرف را  مورد ارزیابی و موشکافی قرار دهم و زیرذره بین

ببرم . هر چه بیشتر طرف را مورد مطالعه قرار میدادم ، خصوصیات و ویژگیهای بیشتری

در قد و قوارۀ سکۀ او کشف میکردم .

     در پایان جلسه از نتیجۀ کار خود راضی بودم . تحت عنوان " تجربۀ اولین سفر به

دزفول " آنچه را دیده بودم و به نظرم جالب آمده بود تا آنجا که میتوانستم شرح دادم .

بخش اعظم مطلب طنز شرح فضایل ، سجایا ، جذابیت و شگفتی های شخص مورد

نظر بود و کمی هم در بارۀ مناظر و معابر شهر . آقا رضا هم معتقد بود   که مطلب

محکم و مقبولی را ارائه کرده است . ولی همچنان نگران مطلب طنز بود . 

     آن سال در آن رقابت ها موفقیتی حاصل نشد . در طنز و مقاله رتبه ای کسب

نکردیم .

     اگر فرض کنیم که در آن سالها هم مثل امروز وهمیشه قضاوت ها عادلانه بوده و

سفارش و پارتی و اعمال نظر نقشی نداشته است میتوان چندین نتیجه گیری مختلف

داشت .

     اولین نتیجه گیری منطقی ، معقول و سالم اینکه حتما دیگران از ما بهتر بودند .

همانگونه که از ما بهتران همیشه از ما بهترند . نتیجه  گیری دیگر اینکه با انقلاب

نمیشود شوخی کرد . انقلاب همیشه جدی است و طنز را

    بر نمی تابد . چه انقلاب  سفید باشد و چه انقلاب رنگی . مخصوصا با مدیران و

ماموران انقلابی نباید طرف شد . به ویژه اگر تهرانی یا اصفهانی باشند .

     و بالاخره این نتیجۀ غیرمنطقی و غیرمعقول و ناسالم ، که تا وقتی  دفتر و دستک

در اختیار تهرانی ها و اصفهانی ها باشد و تقسیم  نان و آب را آنها انجام دهند ، نه نان

به ما  میرسد و نه آب . و ما همچنان گرسنه و تشنه می مانیم . زیرا مرکزنشینان

کثیرالاکل سیری ناپذیرند و بیش از نیازشان نیازمند آب . لذا مختارند نان  دیگران را

بخورند و آب آنها را بنوشند . و مجازند اگر لازم بدانند  آب آشامیدنی ما را هم از

حلقوممان بیرون کشند . حتی اگر مجبور شوند بدین خاطر از سرچشمه های کارون تا

فلات مرکزی کیلومترها تونل بکشند و رنج بسیار برند .

 

    +++++++++++++++

    +++++++++++++++

 

     


Hamid

+++++ اول نوامبر ++++++

 

    

---  اول نوامبر به دنیا آمدم  ---

+++++    همین جوری  .....  الکی    +++++

 

          سال هاست که هی بیخودی دوباره به دنیا می آیم . بدون هیچگونه دلیل منطقی . همین جوری ، ...... الکی .

          سال هاست که تولدم دیگر سکسی نیست . سیاسی – عبادی هم نیست . حماسی هم نیست . ..... الکی است ،

     همین جوری ، ..... بیخودکی .

     ..........  سال هاست جای ننه علی خالی است .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست وقتی به دنیا می آیم او را نمی بینم .

          گمرک بازار صفا برچیده شده . به جای آن یک پست کنترل و بازرسی گذاشته اند با ماموران اخمو و بد

     کنش که تمام سوراخ سنبه های آدم را وارسی می کنند و دنبال بهانه ای میگردند تا دروازه های ورودی را به

     روی آدمها ببندند .   اما ویزای ما هنوز معتبر است . همان ویزای مولتی پل که روز اول ننه علی در پاسپورت

     ما وارد کرد . ویزای ما هنوز معتبر است ، اما خودمان دیگر اعتباری نداریم . حالا دیگر به جای گلاب اسید به

     رویمان می پاشند .

     اعتبار ما همراه ننه علی رفت .

     او ضامن صدق و ثبات ما بود . او رفت و ما پا در هوا آویزان ماندیم . او دیگر آنجا نیست . سال ها پیش او را

     از ما گرفتند .

     ++++++++++++++++++++

 

          سال هاست که انگار زورکی به دنیا می آیم . تولدم دیگر مجلسی نیست . ملاسی هم نیست ...... فس فسی

     است . فس فسی و پر از دلواپسی .

           مثل اینکه دلم می خواهد از جای دیگری وارد شوم . یا اینکه به دنبال راه تازه ای میگردم . به گمانم

     دیگر شوق آمدن ندارم . زیاد فس و فس می کنم . شاید هم تولدهای امروزی همه زورکی شده است . به یاد

     دارم که روز اول هم به زور به دنیا آمدم . به زور مادرم . بیچاره چقدر زور زد .....  چه زور بیهوده ای !

     اگر می دانست اصلا زور نمیزد . شاید هم می دانست ، اما از ترس مار قاسم زور می زد .

     ++++++++++++++++++++

 

          نُه ماه قبل از اینکه به دنیا بیایم ، توی کافۀ سورن نشسته بودم ..... لب شط کارون . ..... توی بشکۀ آبجو .

     به گمانم آبجو درست تخمیر نشده بود . شاید هم من زیادی تخمیر شده بودم . کسی چه می داند . همین قدر است

     که دو تا اشکال فنی دارم که بی شک مربوط می شود به همین آبجو و پروسۀ تخمیر آن . یکی اینکه نافم به

     شکل حمبوس است و دیگری دماغم است که مثل فنوس است .

          آن روز عدۀ زیادی در کافۀ سورن جمع بودند . تا توانستند نوشیدند و خیرات کردند . بعد هم مست و لول

     به خانه هاشان رفنتد و چرخۀ حیات را چرخاندند و چرخاندند . و بدینگونه ما وارد حیات شدیم .

          برای همین است که همیشه و هنوز بلاتکلیف مانده ام .

          صاحب کافۀ سورن ترکیبات مرا به زبان ارمنی آماده کرد . ..... به فارسی مرا نوشیدند ..... در گوشم به

     زبان عربی دعا خواندند ...... بعد از آن به زبان شوشتری بد و بیراه شنیدم ...... و دست آخر هم با ریتم بابا

     کرم  زبان انگلیسی را آموختم ...... و هنوز نمی دانم " عزیه گراد " تشویق است یا تنبیه . و چگونه آن را

     می نویسند .

     ++++++++++++++++++++

 

          آخرین بار که دوباره به دنیا آمدم پارسال بود .

          پارسال نیز طبق قرار همیشگی دوباره به دنیا آمدم . اما کسی برایم غش نکرد . حلوا حلوا نشدم . اصلا

     اکشن نداشت . کسی به گردن مار محمود مدال نینداخت . کسی به پادوها و مجلس گرم کن ها مشتلق نداد .

     صدای سنج و دمام هم برنخاست . انگار نه انگار یک نره آدم دیگر به طایفه و ایل و قبیلۀ آنها اضافه شده است .

     تنها حُسن و مزیت تولد پارسال و سالهای اخیر در این خلاصه می شد که دیگر مار قاسم مثل اجل بالای سرم

     نبود .

     ++++++++++++++++++++

 

          امسال نیز دوباره به دنیا آمدم .

          چشم که باز کردم ، بازار صفا ویران بود .

          و کودکان آنجا هنوز میان خار و خاشاک می بالند ..... هنوز الفبای بیداد و بینوایی را هجی می کنند ..... و

     در چاله های معابر جان می بازند .

          در بازار صفا دیگر از بوی کعک تازه خبری نیست . کسی نان سعف نمی پزد . ماشاالله آشی را سر به

     نیست کردند و برایمان آشی پخته اند که به جانمان آتش میزند .

          امسال دوباره به دنیا آمدم ،

          و در کوچه های بازار صفا به راه افتادم .  نه از تورات خبری بود ، نه از عباسیه ...... دیگر در بازار

     صفا خانه ای به جا نمانده که از دیواره های آن گلهای کاغذی به سوی کوچه سرازیر شود . گنجشک ها و

     بزبزانه ها از کوچه های قدیمی هجرت کرده اند . و موش ها هنوز جنازۀ علی کور را می درند . شهر در

     سکوت اسارت می سوزد ...... در اسارت استعمارگران غارتگر ..... ما هنوز مستعمره ای بیش نیستیم ......

     مستعمرۀ تهران و قم ..... بردۀ جماران و جمکران .

     ..... کاش می شد خواب اسپارتاکوس را ببینم .

     ++++++++++++++++++++

          دلم می خواهد اینبار در خواب به دنیا بیایم .

          دلم می خواهد شب که می خوابم ، هنگام خواب به دنیا بیایم . ببینم بازار صفا چراغانی شده و دنیا را در

     خود گنجانده است ،

     ببینم کارون می خروشد و دست حرامیان از دامان آن کوتاه است ،

     ببینم سماچه خوان نعمت گسترده و ضیافت صبور و زبیدی برپا است ،

     ببینم خورشید جنوب دوباره داغ و عاشقانه زمین را  می بوسد ،

     ........... و کوچه پر از حمبوس های کوچک خوشبختی است .

     بعد با یک خیز بلند پرواز کنم تا آنسوی آب ..... از کوتشیخ تا آبادان را یک نفس بدوم ..... در سه گوش بریم

     بستنی ایتالیایی بخورم . بعد بدوم تا بواردۀ جنوبی ....از  رادیو نفت ملی بگذرم ،

        ..........  و شیرجه بزنم توی استخر .

     ++++++++++++++++++++

 

     روح و روانت قرین رحمت ننه علی !

     ما که هیچوقت عمو نوروزمان را ندیدیم .

     شاید بهتر باشد امسال برای " وای ناخت من " نامه ای بنویسم .

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ گلدان شیشه ای +++++

 

       +++++  گلدان  شیشه ای  +++++

      مادرم یک جفت کفش نو برایم خریده بود .

     یک اتفاق نادر و عجیب .

     به خانه که آمدم قبل از هر چیز کارتن کفش ملی روی میز آشپزخانه نظرم را جلب

     کرد . ابتدا فکر کردم یک کارتن خالی است که لابد وسائل خیاطی اش را در آن

    گذاشته است . احتمال نمیدادم که در آن موقع از سال و خارج از برنامۀ همیشگی

   صاحب کفش تازه ای شده باشم . یک کفش ورنی مشکی از فروشگاه کفش ملی

    در خیابان فردوسی .

    در چهرۀ مادرم حالت دوگانه ای مشهود بود . انگار خودش هم نمی دانست چه

    حالی باید داشته باشد .در حالیکه سعی داشت شادی و رضایتمندی را به نمایش

    بگذارد اما رگه هایی از یک دلتنگی پنهان را در پرتوهای

     چهره اش می دیدم .

     معمولا ما بچه ها سالی یک بار صاحب یک جفت کفش نو می شدیم . و آن هم

     در هنگام عید نوروز بود .

     در این ایام دو فروشگاه بزرگ آن زمان " کفش ملی " و " کفش وین " محصولات

     جدیدی عرضه میکردند و با پوسترهای تبلیغاتی و چراغانی و آذین بندی مشتریان را

     به سوی خود می کشاندند . مادرم همیشه کفش را یک شماره بزرگتر از اندازۀ

    پایمان می خرید تا بتوانیم مدت زمان بیشتری از آن استفاده کنیم . و اگر گاهی

    اعتراض میکردیم که کفش مان بزرگ است و پایمان در آن راحت نیست ، مقداری

    پنبه در آن می گذاشت تا اندازۀ آن با پای ما تنظیم گردد .

     کنجکاو شده بودم که در آن جعبۀ کفش روی میز آشپزخانه چه چیزی می تواند

     باشد . اما هنوز جرات نمی کردم بپرسم . مادرم در حصار خودش فرورفته

     بود .گاهی که چنین حصاری دور خودش می کشید نزدیک شدن به او

     صلاح نبود .

     جعبۀ مربوطه نو و تازه بود . هنوز باز نشده بود . اگر واقعا در آن کفشی می بود

     بایستی کفشی برای بچه ها

     باشد . مادر و آقا کفش هایشان را از جای دیگری می خریدند .

     _ " یه جفت کفش نو برات خریدم . بپوش ببین اگر تنگه تا برم عوضش کنم  ."

     صدای مادرم بود . حضور مرا در خانه به ثبت رسانده بود . حصارش را گشوده و

     خطاب به من به طرف جعبۀ کفش اشاره میکرد . می دانستم که مادرم شمارۀ پای

     مرا بهتر از خودم میداند . جعبه را باز کردم . کفش مشکی رنگ ورنی را بیرون آوردم

     و پوشیدم . دوشماره برای پایم بزرگ بود .

     _ " نبینم دیگه این یکی رو هم فوری پاره کنی ! ..... مثل بچۀ آدم  راه برو .....

     تو یکی انگار که پاهات میخ داره ".

     البته که پاهای من میخ نداشت . برای ما کفش ملی می خریدند و انتظار داشتند

     به اندازۀ کفش آدیداس دوام داشته باشد .

     + این که خیلی بزرگه ..... از همیشه بزرگتر خریدی !

     کفش را پوشیدم و در آشپزخانه به راه افتادم . پایم در کفش لق میزد و تکان

     میخورد . اما هر چه بود کفش نو و قشنگی بود .

     _ از فردا مهمون داریم .... عمه " حبیبه " و بچه هاش از بصره میان پیش ما .

     از شنیدن خبر آمدن اقوام و بستگان ساکن بصره خوشحال شدم . بخصوص که

     حضور " لیلا " و " صباح " دختران عمه حبیبه دلچسب و شیرین بود .

    پرسیدم :

     + پس حتما بی بی " نوریه " هم میاد . نه ؟

     +++++++++++++++

     مادرم از زمانی که دختر بچه ای خردسال بود از مادرش جدا شده بود . بی بی

     " نوریه " در عراق زندگی می کرد . در شهر بصره .

     مادرم هیچگاه جدایی از مادرش را نپذیرفته بود . سایۀ سرد و سنگین این جدایی

     همیشه او را آزار می داد و محبت های بی پایان پدرش هم تسلی بخش او نبود .

     هر وقت بهانۀ مادرش را می گرفت ، دختربچه ای لجوج

     و زودرنج می شد و با ما هم لجبازی میکرد . بعد غمگین و دل شکسته در گوشه

     ای می نشست و آواز غم انگیزی را زیر لب می خواند .

     گاهی به نظرم می آمد که مادرم در همان سن کودکی باقی مانده است . در

     همان سن و سالی که از مادرش جدا شده بود . اما با همان منطق کودکانه

     نمی پذیرفتم که به خاطر نداشته ها ، داشته هایش را ناچیز بشمرد .

     مدتی طول کشید تا جوابم را بدهد .  انگار سوالم بی جا بود و او را آزرده کرد .

     نگاهش تلخ و تاریک شد :

     _ " ..... بی بی نمیاد ..... مریضه .....

     طوری نگاهم کرد که ترسیدم .

     می خواستم بگویم ، مگه تقصیر منه که بی بی مریضه . مگه من مریضش کردم .

     اما چیزی نگفتم . کفش ها را از پا بیرون آوردم و در جعبه گذاشتم . شادی کفش نو

     و شادی دیدار با اقوام دور از وطن با دلتنگی های همیشگی مادرم درآمیخت . به  

     سوی او رفتم تا چیزی بگویم یا چیزی بپرسم .

     ..... اما او از خودش دور بود . حضورش غایب بود ..... و نگاهش دعوتم نمی کرد .

     دانستم که باز هم با مادرش خلوت کرده . مرا به خلوتگاه او راهی نبود . باید اورا با

     خودش تنها می گذاشتم .

     برگشتم . به  سراغ جعبۀ کفش رفتم و با آن مشغول شدم .

     نمی دانم چه مدتی گذشته بود که باملودی آهنگی محزون و پر سوز به خودم

     آمدم . صدا از سوی آشپزخانه می آمد .

     صدای مادرم بود .

     +++++++++++++++

     گلدان شیشه ای قدیمی را که همیشه در گنجۀ اتاق قرار داشت بیرون آورده و

     روی میز گذاشته بود .

     یک گلدان شیشه ای ظریف و زیبا . به ندرت آن را از گنجه بیرون می آورد و کسی

      اجازه نداشت به آن دست بزند . با دقت و وسواس از آن نگهداری میکرد و مراقت

     بود آسیبی به آن نرسد . یک بار به خاطر آن گلدان

     سیلی خوردم و از آن به بعد دیگر به آن دست نزدم .

     این گلدان سوغاتی مادرش بود که در اولین سفر به خرمشهر برایش آورده بود .

     نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن گلدان را به دیوار بکوبم و خردش کنم .

     روی گلدان شیشه ای که با گلهای ظریف رنگارنگ تزئین شده بود منظره ای از

     رودخانۀ " شط العرب " دیده می شد که از مرکز شهر بصره می گذشت و در

     قسمت پائین آن جمله ای نقش بسته بود که در خاطرم نمانده .

     چند شاخه گل رازقی که پیدا بود تازه از باغچۀ خانه چیده  در درون گلدان جا داده

     بود . روبروی گلدان شیشه ای نشسته بود و چشمانش را در امواج شطالعرب

     شستشو می داد .

     از سوی آشپزخانه آهنگ محزونی را تشخیص دادم که به سختی قابل شنیدن بود .

     کمی جلوتر رفتم و به دقت گوش دادم . همان آهنگ آشنای قدیمی را با اندوهی

     عمیق زیر لب می خواند :

     " .....  غریبی من بعد عینی یا یما ، یا یما ..... "

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++


Hamid

 

 

 

     مادرم یک جفت کفش نو برایم خریده بود .

     یک اتفاق نادر و عجیب .

     به خانه که آمدم قبل از هر چیز کارتون کفش ملی روی میز آشپزخانه نظرم را جلب

     کرد . ابتدا فکر کردم یک کارتن خالی است که لابد وسائل خیاطی اش را در آن

    گذاشته است . احتمال نمیدادم که در آن موقع از سال و خارج از برنامۀ همیشگی

   صاحب کفش تازه ای شده باشم . یک کفش ورنی مشکی از فروشگاه کفش ملی

    در خیابان فردوسی .

    در چهرۀ مادرم حالت دوگانه ای مشهود بود . انگار خودش هم نمی دانست چه

    حالی باید داشته باشد .در حالیکه سعی داشت شادی و رضایتمندی را به نمایش

    بگذارد اما رگه هایی از یک دلتنگی پنهان را در پرتوهای

     چهره اش می دیدم .

     معمولا ما بچه ها سالی یک بار صاحب یک جفت کفش نو می شدیم . و آن هم

     در هنگام عید نوروز بود .

     در این ایام دو فروشگاه بزرگ آن زمان " کفش ملی " و " کفش وین " محصولات

     جدیدی عرضه میکردند و با پوسترهای تبلیغاتی و چراغانی و آذین بندی مشتریان را

     به سوی خود می کشاندند . مادرم همیشه کفش را یک شماره بزرگتر از اندازۀ

    پایمان می خرید تا بتوانیم مدت زمان بیشتری از آن استفاده کنیم . و اگر گاهی

    اعتراض میکردیم که کفش مان بزرگ است و پایمان در آن راحت نیست ، مقداری

    پنبه در آن می گذاشت تا اندازۀ آن با پای ما تنظیم گردد .

     کنجکاو شده بودم که در آن جعبۀ کفش روی میز آشپزخانه چه چیزی می تواند

     باشد . اما هنوز جرات نمی کردم بپرسم . مادرم در حصار خودش فرورفته

     بود .گاهی که چنین حصاری دور خودش می کشید نزدیک شدن به او

     صلاح نبود .

     جعبۀ مربوطه نو و تازه بود . هنوز باز نشده بود . اگر واقعا در آن کفشی می بود

     بایستی کفشی برای بچه ها

     باشد . مادر و آقا کفش هایشان را از جای دیگری می خریدند .

     _ " یه جفت کفش نو برات خریدم . بپوش ببین اگر تنگه تا برم عوضش کنم  ."

     صدای مادرم بود . حضور مرا در خانه به ثبت رسانده بود . حصارش را گشوده و

     خطاب به من به طرف جعبۀ کفش اشاره میکرد . می دانستم که مادرم شمارۀ پای

     مرا بهتر از خودم میداند . جعبه را باز کردم . کفش مشکی رنگ ورنی را بیرون آوردم

     و پوشیدم . دوشماره برای پایم بزرگ بود .

     _ " نبینم دیگه این یکی رو هم فوری پاره کنی ! ..... مثل بچۀ آدم باش راه برو .....

     تویکی انگار که پاهات میخ داره ".

     البته که پاهای من میخ نداشت . برای ما کفش ملی می خریدند و انتظار داشتند

     به اندازۀ کفش آدیداس دوام داشته باشد .

     + این که خیلی بزرگه ..... از همیشه بزرگتر خریدی !

     کفش را پوشیدم و در آشپزخانه به راه افتادم . پایم در کفش لق میزد و تکان

     میخورد . اما هر چه بود کفش نو و قشنگی بود .

     _ از فردا مهمون داریم .... عمه " حبیبه " و بچه هاش از بصره میان پیش ما .

     از شنیدن خبر آمدن اقوام و بستگان ساکن بصره خوشحال شدم . بخصوص که

     حضور " لیلا " و " صباح " دختران عمه حبیبه دلچسب و شیرین بود .

    پرسیدم :

     + پس حتما بی بی " نوریه " هم میاد . نه ؟

     +++++++++++++++

     مادرم از زمانی که دختر بچه ای خردسال بود از مادرش جدا شده بود . بی بی

     " نوریه " در عراق زندگی می کرد . در شهر بصره .

     مادرم هیچگاه جدایی از مادرش را نپذیرفته بود . سایۀ سرد و سنگین این جدایی

     همیشه او را آزار می داد و محبت های بی پایان پدرش هم تسلی بخش او نبود .

     هر وقت بهانۀ مادرش را می گرفت ، دختربچه ای لجوج

     و زودرنج می شد و با ما هم لجبازی میکرد . بعد غمگین و دل شکسته در گوشه

     ای می نشست و آواز غم انگیزی را زیر لب می خواند .

     گاهی به نظرم می آمد که مادرم در همان سن کودکی باقی مانده است . در

     همان سن و سالی که از مادرش جدا شده بود . اما با همان منطق کودکانه

     نمی پذیرفتم که به خاطر نداشته ها ، داشته هایش را ناچیز بشمرد .

     مدتی طول کشید تا جوابم را بدهد .  انگار سوالم بی جا بود و او را آزرده کرد .

     نگاهش تلخ و تاریک شد :

     _ " ..... بی بی نمیاد ..... مریضه .....

     طوری نگاهم کرد که ترسیدم .

     می خواستم بگویم ، مگه تقصیر منه که بی بی مریضه . مگه من مریضش کردم .

     اما چیزی نگفتم . کفش ها را از پا بیرون آوردم و در جعبه گذاشتم . شادی کفش نو

     و شادی دیدار با اقوام دور از وطن با دلتنگی های همیشگی مادرم درآمیخت . به  

     سوی او رفتم تا چیزی بگویم یا چیزی بپرسم .

     ..... اما او از خودش دور بود . حضورش غایب بود ..... و نگاهش دعوتم نمی کرد .

     دانستم که باز هم با مادرش خلوت کرده . مرا به خلوتگاه او راهی نبود . باید اورا با

     خودش تنها می گذاشتم .

     برگشتم . به  سراغ جعبۀ کفش رفتم و با آن مشغول شدم .

     نمی دانم چه مدتی گذشته بود که باملودی آهنگی محزون و پر سوز به خودم

     آمدم . صدا از سوی آشپزخانه می آمد .

     صدای مادرم بود .

     +++++++++++++++

     گلدان شیشه ای قدیمی را که همیشه در گنجۀ اتاق قرار داشت بیرون آورده و

     روی میز گذاشته بود .

     یک گلدان شیشه ای ظریف و زیبا . به ندرت آن را از گنجه بیرون می آورد و کسی

      اجازه نداشت به آن دست بزند . با دقت و وسواس از آن نگهداری میکرد و مراقت

     بود آسیبی به آن نرسد . یک بار به خاطر آن گلدان

     سیلی خوردم و از آن به بعد دیگر به آن دست نزدم .

     این گلدان سوغاتی مادرش بود که در اولین سفر به خرمشهر برایش آورده بود .

     نمی دانم چرا همیشه دلم می خواست آن گلدان را به دیوار بکوبم و خردش کنم .

     روی گلدان شیشه ای که با گلهای ظریف رنگارنگ تزئین شده بود منظره ای از

     رودخانۀ " شط العرب " دیده می شد که از مرکز شهر بصره می گذشت و در

     قسمت پائین آن جمله ای نقش بسته بود که در خاطرم نمانده .

     چند شاخه گل رازقی که پیدا بود تازه از باغچۀ خانه چیده  در درون گلدان جا داده

     بود . روبروی گلدان شیشه ای نشسته بود و چشمانش را در امواج شطالعرب

     شستشو می داد .

     از سوی آشپزخانه آهنگ محزونی را تشخیص دادم که به سختی قابل شنیدن بود .

     کمی جلوتر رفتم و به دقت گوش دادم . همان آهنگ آشنای قدیمی را با اندوهی

     عمیق زیر لب می خواند :

     " .....  غریبی من بعد عینی یا یما ، یا یما ..... "

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++


Hamid

+++ اول نوامبر +++

 

 

                +++++  اول نوامبر ، ... ننه علی  ، ... و ضربه ای  بر عَزّ  +++++

 

         
تولدم  سکسی بود .

         
لخت و پتی به دنیا آمدم . بی حجب و بی حیا !!

         
لخت لخت !

         
وسط عدۀ زیادی زن و دختر و پیرزن . یک گردان ویژۀ هواداران و دلباختگان که


با دیدن من انگار قند در دلشان آب شده بود . مثل اینکه مدتها بود در آرزوی

وصالم  میسوختند و برای دیدنم بیتابی می کردند . این زبون بسته ها انگار

در تمام عمرشان آدم لخت ندیده بودند . چه حالی میکردند از  اینکه یک آدم

لخت و برهنه به چنگشان افتاده است . همگی آنها مشتاق و مصر بودند

که هر چه زودتر بغلم کنند و هر چه بیشتر مرا در آغوش خود نگهدارند .

 رقابت سختی بین آنها درگرفته بود که برای من خوشایند و دلپذیر بود . از

         
آغوش یکی به آغوش دیگری حواله میشدم و بی وقفه ناز و نوازش میدیدم و

از محبوبیت و مقبولیت سرخوش و سرمست بودم . از داشتن این همه

عاشقان سینه چاک زبانم بند آمده بود .

         
درست مثل اینکه آدم وارد بهشت برین بشود و در یابد که جز او هیچ مرد

دیگری در میان انبوه حوریان مشتاق و آتشین مزاج بهشتی وجود ندارد و

تمام این روضۀ رضوان را تنها برای شخص او ساخته و پرداخته کرده اند .

چیزی نمانده بود که به خاطر من بین حوریان و خوبرویان جنگ و خونریزی

 راه بیفتد . که هر بار با وساطت و دخالت ننه علی موضوع به خوبی و

خوشی فیصله می یافت و خودم را در آغوش ننه علی می یافتم . به همین

خاطر بیش از بقیه در آغوش ننه علی بودم . اما به گمانم خودم بیشتر مایل

بودم در بغل دختر ننه علی باشم .

         
دفعۀ اولم بود که به دنیا می آمدم . تجربه و شناختی نداشتم . فکر میکردم

دنیا واقعا همین است که هم اکنون در پیرامون خودم می بینم . یک محفل

شادی و سرور بی پایان . مردمانی خرم و خندان . آغوش باز و پر سخاوت

زنان و دختران . باران ماچ و بوسه و معاشقه های بی وقفه . حوریان و

پریان نیکومنش که در لطف و عطوفت و خدمتگزاری دریغ ندارند و برای جلب

رضایت و خوشنودی آدم سنگ تمام میگذارند . همین استقبال گرم و نرم و

دلنشین عقل و هوشم را ربود و دنیای واقعی را وارونه در ذهنم منعکس

نمود .

         
برهنگی حال میداد و می چسبید. نه تنها خودم از برهنگی و عریانی پروایی

نداشتم واحساس آزادی و سبکی بیمانندی میکردم بلکه دیگران هم ازاین

برهنگی ممنون و مسرور بودند و  در پیکر کوچک وناچیزم محاسن و خوبیهای

بیشماری کشف میکردند . گرچه در برهنگی اشکالات و ایرادات فنی آدم

بدجوری نمایان میگردد اما اصلا به این اشکالات فکر نمی کردم . نه به دماغم

که شکل فنوس بود و نه به نافم که مثل د نبوس  بود . محو ننه علی بودم و

دختر جوانش که شکل حمبوس بود .

         
نمیدانم از چه چیزمن یا از کجای من خوششان آمده بود که آنهمه ذوق نشان

میدادند و سر از پا نمی شناختند. هیچ چیز خاصی نداشتم .آنچه هم داشتم

از مال دیگران ناچیزتر و بی رمق تر بود . تازه  کچل هم بودم. خیلی

         
کچل تر از حالا . دماغم هم دوبرابر اندازۀ کنونی آن بزرگ و وحشتناک بود .

نیم وجب آدم لخت و مفلس بدقواره و بد آب و گل که من بودم چه بر و بیایی

داشت . با این وجود هیچکدامشان را تحویل نمی گرفتم . و خونسرد و بی

تفاوت میان آنها می پلکیدم و این خوش اشتهایی و هوسبازی پایانی

نداشت .

         
اما همین افزون طلبی و خودخواهی کفران نعمت بزرگی بود . آن روز هنوز

نمیدانستم که فقط همین یکبار است و دیگر تکرار نمی شود . آن روز فکر

میکردم که آدم تا آخر عمر هر سال به همین ترتیب به دنیا می آید و همیشه

هم به همین صورت از آدم پذیرایی میشود .

         
واقعا چه اشکالی دارد اگر آدم هر سال در همان سن خودش به دنیا بیاید .

مثلا  در بیست سالگی در قوارۀ یک آدم بیست ساله و در سی سالگی مثل

یک آدم سی ساله و هر بار هم مثل بار اول حلوا حلوایش کنند .

         
اما این خواب و خیال های دل انگیز و این وعده های شیرین و بهشتی مدت

چندان زیادی دوام نیاورد . همچنان که دراین افکار ممنوعه سیر و سیاحت

میکردم به ناگاه ننه علی از پا آویزانم کرد و ضربۀ محکمی بر عَزّ برهنه ام 

نواخت .

         
با این ضربه بود که چشمانم باز شد و با فریاد دلخراشی قدم به این دنیای پر

شور و شر نهادم . این ضربه تلنگر بیداری بود . و حکایت از سختی و دشواری

راه تازه داشت که قدم به آن نهاده بودم و ازاین پس باید تنها و با مسولیت

خود آن را می پیمودم . با این ضربۀ بر عز، دنیای کاذب امن و آرام بی خیالی و

راحتی طلبی که آدمی را فریفتۀ خود میسازد فرو ریخت و رشته های

وابستگی و آسوده طلبی از هم گسیخت .

         
از این دیدگاه ضربۀ بیدارکنندۀ ننه علی بر عزّ نوزادان مفهوم و معنای

نمادین عمیقی می یابد . این ضربه همان نیروی زاینده ای است که آدمی را

از وابستگی ها و دلبستگی های کوچک و ناچیز و در نهایت از دنیای بی خبری

و بی خیالی بیرون می آورد و به او امکان میدهد تا جهان پیرامون خود را با

دیدی روشن و کاوشگر بنگرد و به سوی آزادی و استقلال رای و عمل خویش

گام بردارد .

         
و بدینسان میتوان و باید از کلیۀ نهادهای اجتماعی ، از کانون خانوادگی تا

مدارس و موسسات آموزشی و سرانجام از دین و آیین های اجتماعی انتظار

داشت که در مسیر تکامل و نبوغ فردی ،انسان را برای نیل به استقلال

انسانی و گسستن زنجیرهای وابستگی و غلبه بر طفولیت و نادانی آماده

و مجهز سازد .

         
همانگونه که تولد به معنای رهایی از وابستگی جسمی به مادر است ، نبوغ

فردی نیز به معنای عبور از تنگنای محیط خانواده و قبیله و در نتیجه توانایی

رویارویی با جهان بزرگتر و پیچیده تر و دیدار هوشمندانه با آن است . در این

مرحله است که انسان از پیوندهای بازدارنده و سترون می گذرد و قادر

میگردد در مواجهه  با جهان بزرگتر ارتباطی زاینده و پویا برقرار نماید . آنگاه

میتوان با تکیه بر تجربیات فکری و عاطفی به شناخت و یقین دست یافت و در

پروسه ای همیشگی ، مدام  تفسیر و تعبیری برتر و والاتر از خود و دنیای خود

ارائه داد .

         
با چنین نگاهی به رشد و نبوغ و آگاهی ، افسانۀ راندن آدم و حوا از بهشت

موعود توضیح و تفسیری منطقی می یابد . تا زمانی که آدم و حوا از عرفان و

شناخت بهره ای نداشتند و بر خوب و بد عمل خود آگاه نبودند  در سایۀ خدای

خود در بهشت در ناز و نعمت میزیستند و روزگار آنها از هر گونه هراس و

دغدغه و نگرانی عاری بود . اما هنوز در دوران جهل و طفولیت به سر میبردند

و بار مسولیت بر دوش آنها سنگینی نمیکرد . برای رسیدن به دانش و عرفان

بایستی بهای آن را می پرداختند . تا زمانی که آنها در باغ بهشت خانه داشتند

کودکانی بودند زیر چتر حمایت دیگری و برخوردار از محبوبیت و مصونیت .

بهای دست یابی به بلوغ و دانایی همانا چشم پوشیدن از این کانون امن و

آسوده و پذیرش مسولیت دشوار زندگی پر فراز و نشیب و پر تلاطم زمینی

بود . گرچه آنها در سرای بهشتی از رفاه و بی نیازی کامل برخوردار بودند

اما نیل به بلوغ و سربلندی انسانی در گرو رهایی از وابستگی و تجربۀ آزادی

و استقلال انسانی است ، که ارج و قربی برتر و بالاتر از آن متصور نیست .

         
اما افسوس که جهان بینی حاکم بر جامعه و مردمان ما یک بینش مذهبی

منسوخ و بی پایه است که مصرانه میخواهد افراد را در طفولیت ابدی

محبوس نگاه دارد و آنها را به بردگان و بندگان مفلوک و رقت انگیز بدل سازد .

         
در حالی که امروزه کشورهای نوبنیاد یکی پس از دیگری با جد و جهد و شتاب

به سرافرازی ملی و ارج و منزلت جهانی دست می یابند جای بسی تاسف

است که کشوری کهن و باستانی گرفتار در تار عنکبوت مهلک خرافات و تاریک

اندیشی در مرداب نکبت و فلاکتی بی مانند دست و پا میزند و تلف میشود .

         
ناگفته پیداست که ما امروز در سطحی وسیع و همگانی در ابعاد ملت و

مملکت به تلنگر و تکانی از جوهرۀ ننه علی بیش از پیش نیازمندیم .

         
تکانه ای که بتواند در روح و روان فردی و جمعی ما به یک تحول عمیق

اجتماعی و فرهنگی دامن بزند و به رکود و درماندگی و درجا زدن و عقب گرد

به دوران توحش و بربریت پایان دهد .

         
تکانه ای که سبب گردد ما به خودمان بازگردیم و پس از دوران مدید خفت و

خاکساری پای در شاهراه ترقی و تجدد نهیم و سرانجام به گردونۀ تمدن

بشری ملحق شویم  و  تولدی دیگر بیابیم .

         
..........  تولدم مبارک  !   

         
+++++++++++++++

         
+++++++++++++++

       

 


Hamid

+++++ نخلی که قد برافراشت به پستی نگراید +++++

 

     در پاسخ به  :

         واکنش خبرگزاری ایسنا اصفهان به زنجیرۀ انسانی رود کارون  ، تحت عنوان :

                                     چرا شاخ و شانه میکشید ؟!

     ...........................................................................................................

 

                   +++++  نخلی که قد برافراشت به پستی نگراید  +++++

    
     تراژدی حیرت انگیزی است .

     در باور خودمان هم نمی گنجد .

     در سرزمینی که از خشت و خاک آن طلا می بارد ، مردمی که بر روی

     ذخایر عظیم ثروت و مکنت نشسته اند ، هنوز محروم از نیازهای اولیه در

     حرمان و حسرت روزگار  می گذرانند و اینک با دسیسه ای روبرو گشته اند 

     که سرزمین کهن آبا و اجدادی  آنها را تهدید به خشکسالی و نابودی

     می نماید .

     و عجبا که فریاد دادخواهی محرومان و ستمدیدگان این خطۀ زرخیز که

     سالیان درازی است شاهد غارت و چپاول منابع طبیعی و خدادادی خود

     می باشند ، مرکز نشینان و گردنکشان را برآشفته می سازد و قهر و

     خشم آنها را برمی انگیزد .

     شما سخنگویان و نمایندگان اصفهان که اکنون دیار سرسبز و خرمتان با

     معضل کم آبی روبرو گردیده ، با چه جسارتی به خود اجازه میدهید برای

     رفع این تنگنا خواستار تخریب و ویرانی مناطق دیگر باشید .یادتان باشد

     اگر در این مملکت جایی و  منجمله شهر و دیار شما به درجه ای از رونق و

     شکوفایی نائل گردیده ، از برکت خوان گستردۀ مردم خوزستان بوده است

     که همواره هزینۀ انواع طرحها و برنام های عمرانی را که خود از آنها

     محروم مانده ، تامین کرده است . سالیان بس طولانی است که دارایی

     این خطه از مملکت با خط لوله های قطور از میان شهرها و روستاهای

     ویران و ماتم زدۀ ما می گذرد تا در مرکز و برخی شهرهای بزرگ  

     پیشرفت و توسعه ، و رفاه اجتماعی و اقتصادی آنها را فراهم نماید .

     سالهای سال است که دستهای شما برادران و خواهران اصفهانی و همۀ

     قدرتمندان و برگزیدگان این سرزمین در جیب  ماست . و دست های خالی

     مردم ما صبورانه و نجیبانه با انواع  کمبودها و نارسایی ها کنار می آید و

     تحمل می کند . از برکت همین سفرۀ  بزرگ و بیدریغ خوزستان است که

     شهرهایی از قبیل شهر شما بی وقفه توسعه یافته  و طرحهای زیربنایی

     آن تحقق می یابد . و گرنه شهر شاداب و پرآوازۀ شما  اکنون نصف علی

     آباد هم نبود .

    
     مشکل پدید آمدۀ کنونی نیز شاهد دیگری است از برتری طلبی و تمامیت

     خواهی مرکزنشینان و مدعیان که همواره خود را تافتۀ جدابافته میدانند و

     ساکنین نقاط دیگر را به دیدۀ تحقیر می نگرند و همۀ نعمت ها و امکانات

     ترقی و آبادانی را برای خود  می خواهند . تاسیس واحدهای صنعتی

     عظیم در مراکز و نقاط مورد التفات مقامات اینک بار دیگر بی خردی و تنگ

     نظری قطب های قدرت را از پرده بیرون می افکند . و بی خردتر از آنهایی

     که عامل این اشتباه و اجحاف و کج اندیشی بوده اند ، شما نمایندگان 

     کنونی هستید که اصرار دارید اشتباهات گذشته را با اشتباه جاهلانه تری

     بپوشانید . پیشکسوتان شما به خوبی میدانستند که ملزومات و پیش

     زمینه های واحدهای بزرگ صنعتی با کارگاه پشمک سازی و دکان گز پزی

     یکسان نیست و مثلا یک مجتمع صنایع فولاد نیاز به حجم بالایی از منابع

     آب دارد که زاینده رود شما قادر  به تامین آن نبوده و نیست .

     نمیدانم شما هموطن اصفهانی افسانۀ بذل و کرم و دست و دلبازی

     اصفهان عزیزتان را از از کدام صندوقچۀ تاریخی بیرون آورده اید و اکنون

     اینچنین از نمک نشناسی و کم لطفی دیگران آزرده خاطر و مکدر گشته

     اید !

     شما هموطن اصفهانی از شرایط زندگی مردم خوزستان در هوای داغ و

     سینه سوز و گرد و غبار کشنده و تنگناهای بی پایان آن چه می دانید ؟

      هنوز ویرانه های جنگ و زخم های عسرت و محرومیت تمام اندام استان

     ما را  پوشانده است . مردم خوزستان در چنان شرایط نامطلوب و

     ناسزایی زندگی می کنند که برای شما اصفهانی های عزیز با آن طبیعت

     چهار فصل و دل انگیز ، پل های بی نظیر ، معماری های بی همتا ، گردش

     گاههای دلگشا ، آب و هوای پاک و معتدل ، و چه و چه ، به هیچ وجه فابل

     تحمل و تصور هم نمی باشد .

     شما می توانید هر چه که دلتان می خواهد از فضائل و کرامات و بزرگواری

     خود و  دیار خود سخن بگویید . شما می توانید عظمت و جاه و جلال خود

     را به رخ همگان  بکشید و طلبکار همۀ میهمانان و همسایگان دور و نزدیک

      خود باشید . شما  هموطن اصفهانی می توانید هزاران بار بیش از این

     آسمان و ریسمان را به هم ببافید و صغری و کبری بچینید . اما یک نکته را

     هیچگاه فراموش نکنید : "  کارون از آن کارونیان است ".  نه شما و نه

     هیچکس دیگر حق دست اندازی به کارون ما را  ندارد .

    
     اینک دست اندرکاران و برنامه ریزان حکومتی با تجاوز به حریم کارون ،قلب

      پر خون کارونیان را نشانه رفته اند . بدیهی است که کارونیان از هر طیف و

      گروه و دسته یکپارچه و متحد در مقابل این تجاوز و چپاول  با تمام توان

     مقابله خواهند  کرد . همانگونه که با ایثار و اقتدار ، متجاوزین بعثی را از

     خاک خود بیرون انداختند، به هیچ قدرت داخلی و خارجی اجازۀ تصرف آب

     و خاک خود را نخواهند داد . 
     امروز فریاد دادخواهی مردم محروم خوزستان را از گلوی پر درد و سینه

     های جریحه دار آنها می شنوید . و نبایستی تعجب کرد که در فردای بی

     توجهی و زور  گویی صدای خشم فروخوردۀ آنها از کانال ها و مجراهای

     انفجاری برخیزد .

      ..........  نخلی که قد برافراشت ، به پستی نگراید .

 

                           +++++  ما کارون را نجات می دهیم  +++++

    
حمید قیلاو


Hamid

+++++ دبیر دربار سلجوقیان +++++

 

خاطرات دبیرستان شهاب  (8)

     +++++  دبیر دربار سلجوقیان  +++++

     لقب اصلی و دائمی دبیر زبان انگلیسی " آقا محمد خان قاجار " بود . اما در


سالهای آخر تحصیل در دبیرستان شهاب ایشان مفتخر به دریافت لقب دیگری نیز

گشتند . لقب جدید نامبرده  " آقا محمد خان سلجوقی "  بود .

     علت این لقب بلند بالا این بود که آن حضرت یک تنه و به تنهایی تمام خصوصیات و

ویژگی های امرای  دو سلسلۀ  قاجاریان و  سلجوقیان را یکجا در خود جمع داشتند .

البته چند سالی طول کشید تا شاگردانش به این کشف دست یافتند و وی را به دریافت

 این لقب مفتخر نمودند . آقای دبیر مربوطه یک " کُت " و بالا پوش داشتند بسیار آنتیک،


سکه ، اوریجینال و بی همتا که به تمام معنا بی نطیر بود و همیشه هم همین یک کت

را  می پوشیدند. از قضا این بالاپوش به رنگ نوعی تیرۀ قهوه ای بود و می شد به خوبی

 آن را با هر شلوار رنگ دیگری هم پوشید . اکنون که وی را در خاطرم تجسم می کنم

اندام تماشایی و پهلوانانه اش را در آن کت نمونه و بی همتا به یاد می آورم . اصلا


یادم نمی آید که نامبرده را با کت و یا کاپشن دیگری دیده باشم . همیشه همان یک

کت را به تن داشت . همان کت مشهور تاریخی که خدا میداند چند قرن را سپری کرده

و از اعماق کدام تاریخ به دست ایشان رسیده بود  .

آن کت یک عتیقۀ گران قیمت بود و میشد آن را جزو آثار باستانی محسوب کرد . گرچه

برخی زوایا و گوشه و کنار آن نشان از قدمت و دیرینگی آن داشت اما انصافا بسیار

بمباستیک ، خوش فرم و باوقار مینمود و در اندام برازندۀ آقای معلم جایگاه شایسته ای

یافته بود .

     ما همیشه آرزو داشتیم با آن کت تاریخی و باستانی یک عکس یادگاری بگیریم . اما

هیچگاه جرات و جسارت آن را نداشتیم که از حضرتش چنین درخواستی بنمائیم . ابهت

و جبروت آقای دبیر بیش از این حرفها بود .

     برخی از شاگردان شایع کرده بودند  که استاد گرامی این کت خود را از موزه های

انگلیس کِش رفته اند . اما ما باور نمی کردیم و بیشتر حدس میزدیم که آن کت را از

موزه های داخلی کِش رفته باشند .
   
امیواریم که آن کت نفیس و کهنسال هنوز صحیح و سالم مانده باشد و معلم عزیز


ما هم مثل نسل های پیشین با جدیت و مسئولیت تمام در حراست ونگهداری از آن

کوشا بوده و آسیبی به تار و پود و الیاف گرانبهای آن وارد نشده باشد . و همچنین امید

داریم اگر روزی موفق به زیارت حضرت دبیر شویم حتما آن کت را به تن داشته و

    
اجازه بفرمایند که ما نیز با آن عکسی بگیریم . تا ناکام نمانیم و کمی هم به ما احساس

 آقا محمد خانی دست بدهد .

     چند سالی به طول انجامید تا ما توانستیم به قدمت و تاریخچۀ آن کت پی برده و

منشا آن را کشف نمائیم .

در سال های اول گمان ما بر این بود که این کت متعلق به دورانهای اولیۀ زمین شناسی

 است . و در میان توده های برف و یخ، گذر تاریخ را دوام آورده وسپس به دست بزرگان

اولیه رسیده است .چند سال بعد در کتابهای درسی تاریخ تصاویری را مشاهده نمودیم

از اشخاصی با پوشش تقریبا مشابه و دانستیم که آن کت گرانبها متعلق به دوران

سلسلۀ سلجوقیان می باشد . این امر تحسین همگان را برانگیخت . و اینکه


استعمارگران انگلیسی نتوانستند چنان تحفه ای را از چنگ آقای معلم باستانی و

خارجی ما دربیاورند بر اصالت و نجابت و شجاعت و شایستگی  معلم خود آفرین گفتیم .

     از آن زمان به بعد اسم ایشان را گذاشتیم  " آقا محمد خان سلجوقی "  .

     اما لقب اولیۀ ایشان همچنان پا برجا  بوده و هست .

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ گفتگو با استاد ادب +++++

 

                     *****  گفتگویی با دکتر میرزا احمد کرّابی  *****

دبیر ادبیات دبیرستان شهاب خرمشهر و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سبزوار

 

     ........ و آن حمبوس چوبی کوچک در مدار بی پایان خویش بار دیگر به شکوفه

نشست تا گواه جاودانگی انسان و زندگی باشد .

     چهل سال چرخید . اما از پای نیفتاد .

     چهل سال چرخید و دوباره راه خود را به سوی یاران همزاد خود باز یافت .

     چهل سال چرخید و بار دیگر پر از شور و شیدایی ، با ترنمی تازه از راه رسید . و این

 بار رایحۀ دیگری با خود به همراه آورده بود :

     بوی جوی مولیان ، ..... یاد یار مهربان .....

    
++++++++++

     پس از چهل سال

    
     دیداری تازه با استاد ادب

     سفر حجمی در خط  زمان

    
+++++++++++++++

 

    
کودکی هستم دبیرستانی . در صبحی پر طراوت .  شاداب ومشتاق،  راه مدرسه را در

می نوردم . مسیر خانه به دبیرستان شهاب .

     در خیابانهای کاغذ رنگی ، .... بر ساحل ماهی و مروارید ، ... در کوچه های خارَک و

 خِرّاطی ، .... و تبسم گلهای کاغذی از آنسوی پرچین خانۀ همسایه ، ..... 


در دشت آرزوهای داغ ، ..... در هوای پرنده و شبنم ، ..... و رنگین کمان پروانه و

بِزبِزانه .

    
.....  و شادی آغاز روز در دامان پر تپش اسطوره و افسانه ، .... خیمه گاه امیران و

خوالیگران ، ..... در بزم و در رزم نام آوران ، ..... می  و  رود  و آهنگ  رامشگران .

+++++++++++++++

     
همچون چهل سال پیش پای درس او می نشینم و دل به افسانه های کهن پارسی

می سپارم . در اعصار و قرون با بزرگان سفر می کنم و زیبایی های هنر و ادب را در

آغوش خود می گیرم .

     در رکاب او دنیای ناشناخته ها را کشف می کنم و اسرار غیب را . تا آنسوی ستاره

ها میروم و دورترین ابرها را غزل غزل می چکم .

    
یاران به حساب علم  رانی   .........  ایشان به حساب مهربانی

یاران سخن از لغت سرشتند  ........     ایشان  لغتی  دگر نوشتند

    
یاران ورقی ز علم  خواندند   ....... ایشان لغتی به عشق راندند

    
یاران  صفت  فعال گفتند    .......   ایشان همه وصف حال گفتند

     ( نظامی )

    
++++++++++

    
++++++++++

 

     + با درود بر معلم گرامی و تشکر از اینکه فرصت این گفتگو را فراهم نمودید .....

ابتدا از حال و احوال خودتان بگویید . پس از بیماری اخیر در چه وضعیتی هستید ؟

     _ خدا را شکر . الان که خیلی خوب هستم . دوران بازنشستگی رو طی میکنم .

خدا را شکر .

 

     + چه سالی به دنیا آمدید ؟  از زادگاهتان بگوئید .

     _ در سال 1317 در قریۀ " کراب " از بخش های سبزوار به دنیا اومدم .من سر شب


به دنیا اومدم . صبح روز بعد پدر بزرگ مادری من فوت کرد . نام او " سید احمد " بود . و

همین نام را روی من گذاشتند . و چون مادرم سید بود اسم کوچک من شد

" میرزا احمد " .

    
" کراب " آبادی کوچکی است در نزدیکی سبزوار . با حدود سیصد خانوار چمعیت .

علیرغم کوچکی اما نام و نشان بزرگی دارد . این معروفیت به دورۀ سربداران بر

میگردد . " کراب " از مراکز مهم سربداران بود . در این میان به نامهای بزرگی همچون

" یحیی کرابی " ، " حیدر کرابی " و " ظهیرالدین کرابی " بر میخوریم که از


بزرگان سربداران بودند . سربداران مغولها را شکست دادند و حکومت مستقل خود را


تشکیل دادند . قلمرو زیر فرمان آنها از مشهد تا گرگان گسترش داشت . آنها نیز

سرانجام از تیمور شکست خوردند .

    
البته خاستگاه اصلی سربداران " باشکن " و " نامن " ، دو روستای دیگر سبزوار بوده

است .  

 

     + واژۀ " سربداران " از کجا نشات میگیرد ؟ چرا آنها را به این نام میخوانند ؟

     _ در زمان تسلط مغولها ، آنها غیر از غنائم معمولی مثل پول و اجناس قیمتی ،

غنائم انسانی یعنی زن و دختر هم طلب می کردند که مردم سبزوار با آن مخالفت

میکردند .

    
میگویند روزی سربازان مغول در روستای " باشکن " قصد تسخیر زنی را داشته اند که

این زن از چنگ آنها فرار می کند و در مسیر فرار به عده ای از اهالی که در محلی دور

هم نشسته بودند برمیخورد و تقاضای کمک می نماید . اهالی محل نیز متفقا به

مقابله با مغولان می پردازند و میگویند اگر سرهای ما بالای دار برود این خفت و خواری

را نمی پذیریم . از آن پس واژۀ " سربداران " بر سر زبانها می افتد .

 

     + استاد چه سالی به خرمشهر آمدید ؟ و چرا خرمشهر را برای کار و اشتغال

انتخاب کردید ؟

     _ سال 1340 از دانشسرای عالی لیسانس گرفتم . و همان سال هم به خرمشهر

آمدم . قبلا درخواست کار معلمی کرده بودم . وچون نفر اول بودم حق انتخاب داشتم .

می توانستم از میان مناطقی که نیاز به دبیر ادبیات داشتند خودم یکی را انتخاب کنم .

     علت اینکه خرمشهر را انتخاب کردم در وهلۀ اول این بود که میدیدم  اصفهانی ها

خیلی تمایل دارند برای اشتغال به آن مناطق بروند . پیش خودم حساب میکردم که این

اصفهانی ها شم اقتصادیشان از ما خراسانی ها خیلی بالاتر است . و چون از آن

منطقه یک تقاضا از خرمشهر وجود داشت آنجا را انتخاب کردم  .

     با حقوق 600 تومان در ماه استخدام شدم . حقوق خیلی خوبی بود . تقریبا 80 در

صد بیشتر از میزان حقوق مرکز بود . سال دوم به 1200 تومان رسید و هر سال کمی

افزایش پیدا میکرد .

     در دبیرستانهای بایندر ، هشترودی ، ایراندخت و فرح کلاس داشتم . فکر میکردند

معلم خوبی هستم . همۀ دبیرستانها برای تدریس از من دعوت میکردند . ساعات کارم

خیلی زیاد بود . شبانه هم درس میدادم .

    

     + زندگی در خرمشهر چگونه بود ؟ محیط آنجا و مردمانش را چگونه یافتید ؟

      _ محیط بسیار گرم و صمیمانه ای بود . خرمشهر اتنخاب خیلی خوبی بود . مردم

مهربان و بسیار خونگرمی در اطراف خود داشتم . شاگردانم اکثرا بچه هایی با معرفت و

دوست داشتنی بودند . مثل همۀ مردم جنوب . همین مهر و محبت خالصانۀ مردم و

بچه های جنوب بود که مرا 17 سال در خرمشهر نگه داشت .

 

     + استاد اگر ممکن هست یک خاطره از خرمشهر  تعریف کنید .

     _ چون کارم در خرمشهر زیاد بود و فاصله تا زادگاهم طولانی به زحمت میتوانستم

به مرخصی بروم . یک بار پس از مدتها برنامه ریزی و جلب رضایت رئیس ادارۀ فرهنگ

تقاضای یک مرخصی نسبتا طولانی کردم که چون شرایط مناسبی فراهم آمده بود

رئیس مربوطه با آن موافقت کرد . رئیس اداره فرهنگ در آن زمان شخصی بود به نام

آقای " احمدی نژاد " که با بنده روابط خوبی داشت .

     روز بعد در جلسه ای بودیم به همراه آقای " احمدی نژاد " . در این جلسه آقای


" شیخ محمد طاهر آل شبیر " مجتهد عالیمقام منطقه هم حضور داشتند . ایشان

همیشه لطف و محبت خاصی نسبت به بنده ابراز می نمودند .

    
آقای احمدی نژاد جریان مرخصی بنده را برای ایشان تعریف کردند . شیخ فرمودند
چرا می خواهید فلانی را از ما دور کنید .

     چون احساس کردم که ایشان کمی مکدر شده اند از مرخصی صرفنظر کردم .

    
مدتی بعد شیخ محمد طاهر برای عمل جراحی چشم به انگلستان عزیمت کردند . بنده


هم از فرضت استفاده کرده و به مرخصی رفتم .

 

     + شرایط ادامه تحصیل و کسب مدرک دکتری چگونه فراهم شد ؟

     _ در واقع همیشه به این فکر بودم . اگر از مرکز دور نشده بودم خیلی زودتر این

مهم را انجام میدادم . اساتید دوران لیسانس بارها گفته بودند که در همین نزدیکی ها

مشغول کار شوم تا بتوانم به تحصیلاتم ادامه بدهم . اما با عزیمت به خرمشهر ، به

علت دوری از مرکز و مشغلۀ زیاد شرایط فراهم نگردید .

     در دوران لیسانس از محضر اساتید ارزنده ای همچون " سعید نفیسی " ،

"صادق کیا " و " صفا " بهره بردم .

    
بخصوص دکتر صادق کیا علاقۀ خاصی به من داشت .

     در سال 69 تسهیلاتی فراهم شد و برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و از دانشگاه

آزاد دکترای ادبیات گرفتم .

 

     + به نظر شما مطالعۀ چه کتابهایی بر فارسی زبانان واجب است ؟ کدام کتابها را

بیش از همه می پسندید ؟

     _ از کتابهای شعر " شاهنامه " . از میان نثرها  " گلستان سعدی " .

    
شاهنامه از افتخارات زبان فارسی و حافظ فرهنگ و تاریخ ایران زمین است با


زبانی به غایت زیبا .

    
گلستان کتابی است سراسر حکمت و درس زندگی . مطالعۀ گلستان درست مثل این

است که آدم وارد بهشت  شده باشد . مثل بهشت هم هشت باب دارد . بخصوص باب

هشتم را خیلی دوست دارم که در آداب تربیت است .

    
البته در باب حکمت کتاب " کلیله و دمنه " هم نمونه والایی است .


آداب و رسوم اجتماعی و راه و رسم زندگی مردمان را با تیزبینی به چالش می کشد .

کتاب بسیار حکیمانه ای است . مرحوم حسن زاده آملی هم تصحیحی بر آن نوشته که

 بسیار خوب است .

    

     + بزرگترین دلگرمی و اتکای شما در زندگی چه بوده است ؟ چه منابع یا اشخاصی

الهام بخش شما بوده اند ؟

     _ در یک کلام دین .

     فکر می کنم دین بهتر از همه چیز انسان را دلگرم و نیرومند می کند .

    
همیشه به قرآن علاقمند بودم . آنرا با عشق و علاقه میخواندم و از آن الهام و توان

میگرفتم . در طی چهل سال هر ماه یک بار تمام آن را می خواندم . هزار دور آن را

خواندم . حافظ قرآن شدم و چندین جایزه هدیه گرفتم .

     دو جایزۀ نقدی صدهزارتومانی و یک سفر کربلا .

 

     + آقای کرابی از فرزندانتان بگوئید . چند فرزند دارید ؟

     _ هشت  فرزند دارم . پنج پسر و سه دختر. پسر بزرگم استاد دانشگاه است در

مدرسۀ عالی تحقیقات. دو تا  از دخترانم پزشک هستند . یک پسرم دندانپزشک . یک

پسر دیگر پزشک عمومی است . یکی از پسرانم هم پزشک کاروان حج است .

 

     + استاد چه پیامی برای مردم خرمشهر و آموختگان محضر خود دارید ؟

     _ از خرمشهر خاطرات شیرین و دلچسبی همراه خود بردم .

     از مردم و بچه های این شهر شاد و دلخوش هستم . اگر مهر و دوستی اهالی نبود

 نمیتوانستم این همه مدت آنجا سکونت داشته باشم .

از همۀ آنها سپاسگزارم و برای همگی آرزوی سلامت و سعادت دارم .

 

     + استاد عزیز بنده نیز از جانب تمام اهالی شهر از خدمات و زحمات بی شائبۀ

شما تشکر و امتنان دارم . و از اینکه با ما به گفتگو نشستید سپاسگزارم . 

    
سربلند و پاینده باشید .

 

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++


Hamid

***** سالهای دهۀ شصت *****

 

       ++++  در  شبیخون  خنجر  و  کابوس  ++++ 

 

    
در شبیخون خنجر و کابوس

    
کوله بار آوارگی را بستم

    
خالی از لبخند ، .....  خالی از حمبوس .

   

                                 ++++++++++

 

    
غروبی سنگین و سیاه .  اواخر سالهای دهۀ شصت . 

 حوالی میدان انقلاب .

در تلاش برای گشودن دریچه ای ناچیز در سد سترگ تیرگی .

    
در آرزوی معجزه ای که روی نداد . شهر سر خورده و مغموم داغ کهنه را فرو


می خورد . زمین آبستن دردی که از آن فارغ نمی شد و آسمانی بد کار که

بذر یاس و شکست می پاشید .


حکومت انکیزاسیون قلم ها را شکسته و حنجره ها را بریده بود .

    
اما هنوز بر خلاف امروز خانه و کوچه و شهر لقمۀ خاموشی نبود .  هنوز

پاسداران جهل و جنون با جرات و جسارت امروزی در کوچه و خیابان به

 

بهانه های پوج و واهی شهروندان را  مورد تحفیر و تجاوز قرار نمی دادند .

    
حکومتگران از ترس خشم و طغیان جوانان در پناهگاههای بتونی مخفی

بودند . و جلوی ورودی های اماکن دولتی سنگر کیسه های شنی چیده شده

بود . 

حکومت سنگسار به موازات لشکرکشی به شرق و غرب کشور و  اصرار بر

تداوم جنگ و ویرانی ،لشکری از اراذل و اوباش را در تمام شهرها و روستاها

برای سرکوب دگراندیشان به میدان آورده بود .  

در این گذرگاه دهشتناک تاریخی که پنجه های خون آلود دستگاه استبداد 

مذهبی عریان وبی پروا سینه ها را میدرید پیشگامان و پیشاهنگان جامعه

پابرجا و استوار در برابر جهل و جنون اسلامی ایستادند و آنگاه که چارۀ

دیگری نمانده بود به اسلحه دست یازیدند و با خون خود بر تمامی دستگاه

 خلافت با تمام  جناح ها و گروه بندیهای آن خط  بطلان کشیدند .

 آنها در این جنگ نابرابر مرگ را در آغوش کشیدند تا حرف آخر از آن زور و زر  و

تزویر نباشد .

 

          یک گهر بودیم همچون آفتاب  ...... بی گره بودیم و صافی همچو آب

          ( مولوی )

 

 

                            ++++++++++++++

                             ++++++++++++++

 

 

    
اعلامیه ها را از دستش می گیرم و به سرعت و چابکی زیر لباسهایم پنهان

می کنم . ترس و وحشتی کشنده در درونم میریزد . اطرافم را با دقت و

سرعت وارسی می نمایم . سعی می کنم آرام و بی تفاوت بمانم و بر

التهابهای درونی مسلط گردم . بدون حرفی و کلامی از او جدا می شوم .

عرض خیابان انقلاب را طی می کنم .در پیاده روی آنسوی خیابان راهم را

ادامه میدهم . در حالی که عابران و  رهگذران را زیر نظر دارم از کنار درب

اصلی دانشگاه می گذرم . در خیابان شانزده آذر قدمهایم تند تر می شود .

از پشت سر ،صداها و حرکات مشکوکی توجه ام را جلب می کند . صدای

قدمهایی که اینک شتاب بیشتری می گیرند . ضربان قلبم تند تر و نا آرامتر

می شود . به سمت راست می پیجم . وارد خیابان فلسطین می شوم .

صدای قدمهای مشکوک واضحتر و تهدید آمیزتر می شود . اعلامیه ها را بیرون

می آورم ودر پس دیوار یکی از خانه های کنار خیابان در میان شاخ و  برگها 

پنهان می کنم . قدمهای پشت سر اکنون وارد خیابان قلسطین شده اند و به

ظرف من می آیند . می خواهم برگردم و نگاهی به پشت سرم بیندازم  ،

 ناگهان چند نفر دیگر را می بینم که از روبرو با حالتی خصمانه و با همان

قدمهای مشکوک با عجله به سمت من حرکت می کنند .

دیگر راه فرای باقی نمی ماند . نگاهم را از روی آنها می دزدم . سعی می

کنم آهسته تر قدم بردارم و بدون جلب نظر از کنارشان بگذرم . ناگهان از دو

طرف بسویم میدوند و نعره های خشمگین آنها را می شنوم :
  
"  بگیریدش ..... نذارید فرارکنه ..... اعلامیه داره .  "

                    ++++++++++++++

   پیش از آنکه فرصت عکس العملی داشته باشم ضربه ای از پشت بر شانه

ام وارد می شود و همزمان از روبرو ضربۀ دیگری سر و سینه ام  را درهم

می پیچد . پیکرم متلاشی می شود و اندام هایم به هر سو پراکنده میشوند .

تعادلم را از دست میدهم و با دردی جانکاه بر زمین می افتم . و در پی آن 

باران فحش های رکیک و نفرت آمیز مکتبی .

هنوز نمی توانم صدایی از خودم بیرون بدهم . دستم را میگیرم روی سرم .

می خواهم پاهایم را جمع کنم . نمی توانم .ئاز هر طرف بی وفقه لگد کوب

می شوم . در ناحیۀ کمر صدای شکستگی می شنوم .صدای مشابهی از 

 پای راست ، از بازوی چپ ، و باز ارگانهای درونیم جا بجا می شوند .

 آخرین احساس : فروپاشی . وحشتی مرگبار .  دردی بی پایان و دیدار با

جهنم .

ماشین کمیته از راه میرسد . به داخل ماشین تاریک و بی منفذ پرتاب می

شوم . با آخرین ضربه که بر سرم  می نشیند تا پایین تر از جهنم سقوط می

کنم . به محلی در همان نزدیکی منتقل می گردم . بعدها پی میبرم که این

محل کمیتۀ فلسطین بوده است . در انتهای کوچه ای باریک از یک ورودی

بزرگ عبور می کنیم و وارد ساختمانی می شویم . رعب و دلهره در فضای   

درون ملموس و محسوس است . چشمانم به زحمت کمی باز می شود . چیز

زیادی نمی بینم . صداها را گنگ و نامفهوم میشنوم . در فضایی از مه و غبار و

ویرانی شناور می مانم . یک محوطۀ ورودی بزرگ و در سمت چپ چند پله . 

از پله ها بالا میرویم . وارد سالن دیگری می شویم . به جلو هلم میدهند.

ضرباتی یر سرم  می کوبند  تا سریعتر حرکت کنم . در انتهای سالن در سمت

چپ درب کوچکی باز می شود . دو تن دیگر از سربازان امام زمان با

 مشت های گره کرده و هیبت های کریه تحویلم می گیرند . افراد قبلی اتاق
 

 را ترک می کنند . مشتی در هوا می چرخد و مزۀ شور خون دهانم را پر

 

 

می کند . دو نفر تازه آخرین رمق ها و نفس ها را از من می گیرند .  دیگر 

حسی در درونم نیست . همه چیز پایان یافته . از تصور رسیدن به پایان کمی

تسلی می یابم . با آخرین ضربه بار دیگر متلاشی می شوم . نمی دانم اگر

     
همین حالا زیر دست آنها نمیرم کارم به کجا خواهد رسید .

                    +++++++++++++++

 

     _ اون کسی که توی خیابون باهات حرف میزد کی بود ؟

     + نمی شناختمش . خودش اومد باهام حرف زد .

     - پس چرا بهت اعلامیه داد ؟

     + می خواست به زور بده . من نگرفتم .

     - عضو چه گروهی هستی ؟

     + هیچی آقا . من اصلا گروه مروه نمی شناسم .

     - اینقدر می زنمت تا بشناسی .

     + آفا به قرآن ..... به حضرت عباس .... من اصلا تو این چیزا نیستم .

     - اسمت چیه ؟

     + صادق .

     - نام خانوادگی ؟

     + علوی .

     - از کجا میای ؟

     + ماهشهر .

     - اومدی تهران برای چی ؟

     + برای کار اومدم .

     - شغلت چیه ؟

     + لوله کش .

     - چند سال سواد داری ؟

     + تا کلاس نهم رفتم مدرسه .

     - بعدش چکار میکردی ؟

     + گفتم که لوله کش هستم .

     - کجا کار می کردی ؟

     + پیش استا جعفر لوله کش .

     - تهران پیش کی زندگی می کنی ؟

     + پیش دائیم .

     - خونۀ دائیت کجاست ؟

     + شهر ری .

              
+++++++++++++++

 

     - بگیر این فرم رو . با دقت پر کن . نام . نام خانوادگی . آدرس و بقیۀ

سوالات رو درست جواب بده .

     + چشم آقا .

     - این دیگه چه خطیه ؟ یه خورده واضح تر بنویس . حیف اون چند سال که

مدرسه رفتی !

     + چشم آقا .

              
+++++++++++++++

 

     - ببین ..... یا واقعا خیلی شوت و پرتی ..... یا داری خیلی خوب فیلم بازی

می کنی .

     + آقا به قرآن ..... به قمر بنی هاشم  راست می گم . چرا باور نمی کنید !!

     - خیلی شانس داری ..... خودت هم نمی دونی چه شانسی اوردی !!!

     + چه شانسی آقا !!! ..... بی خودی منو گرفتند .... لت و پارم کردند .

     - فقط اینو بدون اگر دروغ گفته باشی دوباره گیرت میارم . از دست ما

نمی تونی فرار کنی...... امروز بیشتر از همیشه دستگیری و زندانی داشتیم .

چند دقیقه قبل از اینکه تو رو بیارن آخرین ماشین به طرف اوین حرکت کرد .

اگر یک کمی زودتر دستگیر شده بودی الان توی اوین بودی . از این شانس ها

دیگه گیرت نمی یاد . اگر یه دفعۀ دیگه پات برسه اینجا خودم خلاصت می

کنم .

    
....................... می تونی بری .

              
+++++++++++++++

 

     به زحمت از روی صندلی بلند می شوم .تمام بدنم میسوزد و تیر 

می کشد . دلم می خواهد بسرعت بدوم و از این لانۀ وحشت بگریزم .

نمیدانم شوخی می کنند یا واقعا مرخص هستم . شاید نقشه ای در سر

دارند . با تردید و ناباوری به سوی درب میروم . از اتاق خارج می شوم .   

اتفاقی نمی افتد  و سرانجام به بیرون ساختمان میرسم .

    
آسمان بالای سر چه نعمتی است !!!

     قدم به خیابان می گذارم . در هوای سبک زیر آسمان نفس کشیدن به

مراتب راحتتر و آسانتراست . دنیای پیرامونم را با قدردانی و امتنان تماشا 

میکنم . هنوز نفس هایم به حالت عادی بازنگشته است . بتدریج درد

    
ضربه های مشت و لگد و باتوم که انگار تا آن زمان درون استخوانها پنهان

مانده بود به بیرون راه می یابد . ارگانهای بدنم به شدت درهم می پیچد و ناله

می کند . از ساختمان بیشتر فاصله میگیرم . به فکرم میرسد  پشت سرم را 

نگاه کنم تا مطمئن شوم کسی به دنبالم نیست . اما وحشتی که هنوز رهایم

نکرده مانع می شود . از دیدن دوبارۀ آن محل نیز ترس و هراس دارم . بهتر

می بینم هر چه بیشتر از آنجا دور شوم .  

    به ساختمانها نگاه می کنم. درختان را می بینم و رهگذرانی که بی خبر از

وقایع آنسوی دیوارها در تکاپوی  روزانۀ خویش غوطه ورند . و اکنون بیگانه تر

از همیشه به نظر میرسند .

    بالای سر چراغی نمی بینم . تاریکی شهر را در خود پوشانده است .

   
ناگهان صدایی از نزدیک در گوشم می پیچد . نگاهم را متمرکز می کنم .

پاسداری اسلحه بدوش روبرویم ایستاده و خطابم می کند .

    

                    +++++++++++++++

 

     چند لحظه مات و سر در گم می مانم .

     _ با تو هستم ! ..... توی اون ساک چه داری ؟؟

    
تازه در می یابم که در اتوبوس نشسته ام . اتوبوسی که به سوی مرز

بازرگان در حرکت است تا ما را به ترکیه برساند . تجربۀ دستگیری یک ماه

پیش تازه و شکننده است و گاه و بیگاه مرا در خود فرو میبرد . آنچنان که

    
نفهمیدم به ایستگاه بازرسی رسیدیم و توقف اتوبوس را نیز متوجه نشدم .

     ساک آوارگی را از بالای سر پایین می آورم و آن را در حضور مامور پاسدار

باز می کنم . تعدادی از کتابهای مطهری ، یک کتاب دعا و نیایش و وسائل

شخصی . چیز دیگری در کیف نیست . برای محکم کاری کیف را در دستش

میگیرد و همه جای آن را لمس می کند . بعد آن را چند بار به سختی تکان

میدهد تا مطمئن شود که چیز دیگری در آن نیست . در تمام مدت سعی

میکنم نگاهم به چهره اش نیفتد و به التهابات درونیم پی نبرد .  مدتی کتابهای

مطهری را ورق میزند و سپس به سراغ دیگران میرود .

              
+++++++++++++++

              
+++++++++++++++

 

     پس از خلاصی ناباورانه از لانۀ وحشت یک هفته در خانه می مانم . به یک

پزشک معتمد معرفی می شوم و او مداوای آسیبهای وارده را به عهده

میگیرد . در اولین معاینه و بررسی کلی با رضایت نسبی می گوید صدمۀ

 جدی و ماندگاری عارض نگردیده است . گرچه تمام بدن دچار ضرب و جرح و

کوفتگی و تورم گردیده اما شکستگی سخت یا نقص عمده ای بروز نکرده . 

اما به هر حال مداوای آسیب ها مدتی به طول خواهد انجامید  و درد و سوز

آنرا باید تحمل کرد . چندین بار اندامهای متحرک را در جهات مختلف  حرکت

میدهد . دستش را بر روی استخوانها می کشد و هر عکس العملی را مطالعه

می کند و سر انجام پس از چند نوبت عکس برداری تنها چند شکستگی

جزئی در انگشتان دست و پا را تشخیص می دهد . جراحات را شستشو و

پانسمان می کند و خودش داروهای لازم را تهیه مینماید . در روزهای بعد چند

بار دیگر اقدامات قبلی را تکرار میکند . برخی   از پانسمانها را تعویض میکند و

دستورات لازم را برای تسریع درمان صادر می نماید .

    
زخمها و تورمها به سرعت رو به بهبود میرود . شکستگی ها و پارگی رگها

زمان بیشتری می طلبد . پس از حدود یک هفته آثار ظاهری حادثه تقریبا از

میان میرود . در هفتۀ بعدی خبر می رسد که ظاهرا امکانی برای خروج از

کشور فراهم گردیده است . شخص رابطی که از ماهها قبل در صدد یافتن

راهی در این زمینه بود در یک تماس تلفنی خبر را اعلام می کند و روز بعد

جزئیات و  شرایط آن را شخصا به تفصیل تشریح می نماید .

     با اصرار و پافشاری ترتیب ملاقات با راننده ای که قرار است ما را همراه

خود به آنسوی مرز برساند داده می شود .

مردی است میانسال ، خوش برخورد ،مصمم وبا ثبات با رفتار و گفتار مناسب

ومعقول . ظاهرا قابل اطمینان به نظر میرسد . شاید هم از آنجا که چارۀ

دیگری نیست مجبوریم چنین برداشتی داشته باشیم . به گفتۀ خودش

گروهی از ماموران مرزی از دوستان دیرینۀ او هستند و تا کنون چند نفر

را با کمک آنها از مرز گذرانده است . گرچه ضمانتی وجود ندارد که مشکل پ

یش بینی نشده ای بروز نکنداما از روی اجبار و ناچاری ریسک و مخاطرات
 

احتمالی را می پذیریم . بخشی از حق العمل را می پردازیم و توافق

میشود  تا مابقی پس از عبور از مرز توسط شخص ثالث پرداخت گردد .

                    +++++++++++++++

 

     برنامۀ خروج از کشور قطعی شده است . گرچه رانندۀ اتوبوس مطمئن و

خوش بین است ولی هنوز جای شک و تردید زیادی باقی است . در نقشۀ او

بوی خطر را به راحتی می توان حس کرد . اما در این روزها بوی خطر همه

جا پراکنده است .

.......... ساک آوارگی را می بندم  .

                    +++++++++++++++

 

     در آخرین روز چند ساعت قبل از زمان حرکت به یکی از خانه هایی که در

روزهای اخیر جزو خانه های امن به شمار میرفت و پناهگاه افراد زیادی بود

میروم تا با تعدادی از یاران خداحافظی کنم . چند خیابان مانده به آن  محل

وضعیتی متشنج و ناآرام حاکم است . خودروهای نیروهای انتظامی با

سرعت و آژیرکشان به هر سو  می رانند . آمد و شد عابرین نیز شتاب زده و

عیر عادی به نظر می آید . صدای شلیک چند گلوله را  می شنوم .

     در فاصله ای دور از محل مورد نظر توقف می کنم . خانه در محاصرۀ

نیروهای انتظامی است . عده ای را  دستگیر کرده اند . شخص مجروحی را

که قادر به حرکت نیست  کشان کشان داخل ماشنی پرتاب  می کنند .

      یکی دیگراز دستگیر شدگان در میان حلقۀ ماموران وسط خیابان در حال

بالا آوردن است . گویا پس از دستگیری مقدار زیادی مایع ظرفشویی در

حلقومش ریخته اند تا قرص سیانور را بالا بیاورد . جنگ و گریز در

    
آن اطراف هنوز ادامه دارد . قاطی جمعیت می شوم و به حرفها و نظرات

مردم با دقت گوش می دهم :

     _ اینها همه جاسوس دشمن هستند .

     _ همشون از آمریکا پول میگیرند .

     _ یک مشت منافق از خدا بی خبر هر روز آشوب به پا می کنند .

     _ نه بابا . می گن کمونیستها بودند ، می خواستند خرابکاری کنند .

     _ خود مردم محل به کمیته خبر دادند .

     _ هر کس به کمیته خبر داده ، کار درستی کرده . همۀ منافقها و ضد

انقلاب ها رو باید  تحویل کمیته داد .

     _ همین ها بودند که انقلاب کردند ...... حالا چوبش رو بخورند .

     _ انقلاب کردید ..... تموم شد ..... شاه رفت ..... بتمرگید سر جاتون دیگه .

                    +++++++++++++++

        

  گمرک مرزی یک سالن کوچک بود .

  و یک دروازۀ کوچک آهنی ، آخرین حصار زندان بزرگی که ایران نام داشت .

دروازه ای که هنوز بسته بود  و دنیا را به روی ما می بست .

     با حسرت و بیم و امید به این درب کوچک و دست نیافتنی که ما را در

هزاره های دور تاریخ میخکوب کرده بود چشم دوختم . و چه نسل های

بیشماری در جستجوی راهی به سوی آنسوی تاریکی در یک قدمی

این دروازه از پای مانده بودند .

     در آنسوی دیوار زندگی حکایت دیگری داشت . و جهان در تباهی و ماتم

خلاصه نمی شد . دنیایی که روز و شب مورد فحاشی و ناسزاگویی

بلندگوهای حکومتی و امت شریعت پناه ما قرار داشت . دنیای محروم از

الطاف الهی و اسلامی . غرقه در فساد و فلاکت و نگونبختی . دنیایی که هر

چه بیشتر فحشش میدادند ، جذبۀ بالاتری می یافت . حتی برای آنها که از

خشم و کینۀ نادانسته به آن کف بر دهانشان جاری می شد .

    
اینک ما پس از عبور از هزاران حصار و بند و دیوار ، تنها یک درب کوچک و

کهنه را روبروی خود داشتیم .

     و در کنار این درب یک گروه نگهبانان غضبناک و ستیزه گر و بدخو که انگار

قسم خورده بودند این آخرین  حصار را به روی کسی نگشایند .

     از دید سران خلافت اسلامی بقیۀ دنیا از ممالکی تشکیل یافته بود که

تمام هم و غم آنها دشمنی با گلستان سرزمین ما بود و در آنسوی دیوار

مردمانی میزیستند که تمام زندگی خود را تعطیل کرده بودند تا در زندگی

    
طلایی ما اخلال و مزاحمت ایجاد کنند .

    
تمام بدیها در جهنم ادعایی آنسوی دیوار جمع بود و همۀ آرزوی ما در فرار از

بهشت چرک آلود خود و گذشتن  از همین دیوار خلاصه می شد .

 

      

 

                    +++++++++++++++

 

     در آنسوی مرز برای اولین بار پس از سالها آشوب و تلاطم و دلهره نفسی به آسودگی می کشم . با چند نفس عمیق و طولانی اضطرابات دیرین را از درونم میرانم .

   به دشت ها و تپه های پشت سرم می نگرم . به افق گسترده ای که سرزمین زادگاه من بود . زادگاهی که  می بایست پناه امن می بود .  زادگاهی که در آن غریبه بودم و اینک مرا از خود میراند .

     به همراه خورشیدی بی رمق که به آرامی در آنسوی تپه ها ناپدید می شود برای همیشه با شهر و دیار خود وداع می کنم .         

     در این لحظه با خود عهد می کنم که دیگر هیچگاه به این سرزمین باز نگردم .

    
هیچگاه ،

    
......................" مگر زمانی که آبادان پایتخت این سرزمین باشد  . "

                                        
                                        +++++++++++++++

                                        +++++++++++++++


Hamid

 

 

     +++++ ترانه های عبود (6)  +++++

 

     بگو عبود بگو  !

     بگو از برزم و شبوط  بگو .

 

     بگو از موج جگر خون

     در دل بزرگ و غمدیدۀ کارون

     از غربت ماهیان تشنه

     بگو تا آخر این طلسم و افسون بگو .

     بگو عبود بگو  !

     با چمنزار لب رود  بگو  !

+++++++++++++++

+++++++++++++++


Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
آبان ٩۳
اردیبهشت ٩۳
آبان ٩٢
مهر ٩٢
شهریور ٩٢
امرداد ٩٢
تیر ٩٢
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0