My Life


+++++ هوای بهاری +++++

 

 

    
      بهار است دیوانگی پیشه کن .  ( رضی الدین آرتیمانی )

 

     لاله دامن دامن

     ژاله خرمن خرمن

     مقدم  روشن آلالۀ دشت

     آتش افروخته سلطان چمن .

 

     رود انسان جاری

     سوی دریای وجود

     کوچ مرغان راهی

     نغمۀ مرغ بهاری پر از سور و سرود .

 

     من اگر می خوانم

     من اگر می رانم

     قصۀ مهر ترا می خوانم

     رو به دروازۀ منزلگه تومیرانم

     من به روی گل تو خندانم

     و به آن جشن بزرگ

     و به آن روز قشنگ

     که تو آزادی و من ،

     ..................... ساکن آبادانم  .

 

     ++++++++++++++++++++

     ++++++++++++++++++++


Hamid

+++++ نامه به ننه علی +++++

 

=== باز هم انتخابات ===

++++++  نامه به ننه علی   ++++++

     ننه علی  !!

         
خدا را و شیطان را شکر که زنده نیستی تا حماقت ها را ببینی ، بر جهالت ها


بخندی و برنجی . شکر که دیگر نیستی تا رذالت ها و وقاحت های فقیهان و سفیهان را

 شاهد باشی . زنده نیستی تا از حیرت و ناباوری لب های حسرت بدوزی و از حشم و

انزجار سینۀ عزلت بسوزی .

         
اینجا نیستی تا ببینی گرگها و شغالها هر روز مکارتر و جرارتر می شوند .بی


وفقه سحر و جادوی تازه ای از زیر عبا و قبا بیرون می دهند و حاضران و غایبان را

افسون شده و افیون زده میمایند . نیستی تا ببینی حتی انبوه دانشمندان و فاضلان و

نکته سازان و نقطه گذاران باقی و فانی از یک دام به دام دیگر می روند و هنوز همان

کلاه قرمزی ساده دل و خوش باور قصه باقی مانده اند . هر چه گرگها گرگ تر می

شوند ، کلاه قرمزیهای ما هم بیشتر کلاه سرشان می رود .

 

     ننه علی  !!  

    
گویا تنها آنها که با دست تو جان و جهان را دریافتند و از دامان تو معرفت و


بزرگواری را آموختند ، تنها آنها حاضر نبودند کلاه نیرنگ بر سر خود بگذارند و بازیچۀ گرگ

ها و کرکس ها شوند . تنها آنها بر سینۀ وحوش آدم نما دست رد زدند و تا پای جان در

 مقابل جهل و جنایت ایستادند . اما آنها که خود را از ما بهتران می شمارند و بر همۀ

علوم و فنون آسمانی و زمینی و زیرزمینی احاطه دارند گویا ترجیح می دهند بازیگران

خیمه شب بازی های همیشگی باشند ، همچنان کلاههای قرمز بدوزند و بر سر خود و

دیگران بگذارند تا بساط جمهوری گرگها و کرکسها همچنان ادامه یابد .

         
گرگهای مقدس در پوشش خرقه های خدایان چنان ما را سلاحی و قصابی کردند که


چنگالهای خونین آنان از زیر عبا و قبا نیز آشکار و هویدا بود . لذا دست به دامان

روباههای هم پیمان خود گردیدند تا با مکر و نیرنگ تازه فصل پژمردگی و سرخوردگی را

تکرار کنند . یک روز روباه خندان را به میدان فرستادند تا با لبخندی خبیث و کریه ساده

دلان و ظاهربینان را به دنبال خود به کشتارگاه بکشانند و کشاندند . کمی بعد نوبت به

روباه دیگری رسید که خود زمانی سپهسالار لشکر گرگها بود و پنجه های خونینش


با آب زمزم و کوثر هم پاک شدنی نیست . اما این بار هم ترفندشان چنان موثر افتاد که

بسیاری نخواستند دست های آلودۀ پنهان را باور کنند و بار دیگر دهلیزی که بسوی

کشتارگاه می رفت جمعیت زیادی را به سوی خود کشید .

         
گرگ های پیر ربانی تجربیات بسیار اندوختند و حیله های بی شمار اندیشیدند و


همچنان می اندیشند . اکنون نیز در آستانۀ نمایشی دیگر پیامبران تازه ای را به رسالت

 رسانده اند تا با تردستی و شعبده بازی با دهمان دهلیز کهنه به مردمان بشارت

رستگاری دهند .

 

     ننه علی  !!

         
اینجا زندگی طولانی است .

         
اینجا سالهاست که همه گیج و منگ شده اند . نمی دانند با رای خود چه کنند .


بدهند یا ندهند . انگار تنها توئی که میدانی . به آنها بگو ! بگو دادن و باختن تا کی !؟

بگو از این همه تمکین و تسلیم چه نصیبی برده اید !

    
دیگر نباید خودتان را ارزان بفروشید !

         
ندهید !!!

         
وقت آن است که بگیرید .

 

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++

 

 


Hamid

+++++ کوچۀ نوبهار +++++

 

 

 


                       *****  خانه ای  چون  ترانه ای   *****

 

     یکی بود یکی نبود

     روزی بود ،  روزگاری بود

     کوچۀ  "  نوبهاری  "  بود  .

    
+++++++++++++++

      
      توی کوچۀ نوبهار درخت سایه داری بود .

     خانۀ بی حصاری بود .

     خانه ای چون ترانه ای

     توی حیاط  آجری

     مرغ و خروس خانگی

     حوض پر آب زندگی

    کنار حوض ، باغچۀ پر نگاری بود .

     یک پشت بام کاهگلی

     صدای با با  عسلی

    پیرهن بی بی  گل گلی

    به روی سقف آسمان ، کبوتر و قناری بود .

    
+++++++++++++++

 

     یک روز آمد ، که روز نبود

     خورشید دلفروز نبود        

     ابر سیاه نکبت

     گرد گناه غفلت

    تباهی و خرابی

    ریخت توی حوض آبی .

     صدا رفت از قضا دور

     بی بی مریض و رنجور .

    

    
+++++++++++++++

      زمین باغچه شد پود

      کوچۀ نوبهار دود

      خانه خراب و نابود .

     هرچه که کاشته بودیم ، انگار نداشته بودیم .

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

            

    

Hamid

+++++ داستان نوروزی +++++

*****  داستان نوروزی  *****

 

         
          "   تنبان مارقاسم ،        
                   ...............  چراغ راه جابر   "

 

          بستنی مهتاب بارزترین و معروفترین نشانی در فلکۀ دروازه بود . کافۀ مهتاب

در گوشۀ جنوب شرقی این منطقه قرارداشت و نام آن با نام این میدان به طرزی جدایی

ناپذیر درآمیخته بود .  آنچنانکه با شنیدن نام این میدان ،فورا عطر و طعم بستنی مهتاب

هوا را پر میکرد و  در زیر دندان شنونده صدای شکستن تکه های خامۀ موجود در

بستنی به نحو سحرآمیزی به گوش میرسید .

+++++++++++++++

 

          همانگونه که شاه غلام سراپا جگر بود .

به اندازۀ همۀ اهل دل ، دل داشت . و دنبلانش پر طرفدار بود . و تمام اراضی زیر پل به

قدرتش بیدار و بارور  گردیده بود .

    
         بهشتی غنوده در آغوش رود دمان  .........  نشستنگه  مردم خوش روان

    
+++++++++++++++

 

     
           و همچنان که " باخسام " سلامی بود به صبح صادق . در گرامیداشت چایی و

چوله . و کنجد در آن به رستگاری می رسید . 

    
+++++++++++++++

           و همانگونه که " حمام جلالی "  بخشی از هویت تاریخی بازارصفا را تشکیل

می داد . و صاحب شریف و نجیب آن آقای " فرخی "  معروف به " کل علی حمومی "

جزو میراث فرهنگی و انسانی بازار صفا به شمار می آمد .   نشان بازار صفا بود و

ضامن نزهت و پاکی مردمان آن .

 

          روبروی حمام جلالی کتابفروشی " مکتب اسلام " قرارداشت که آن هم متعلق

به آقای فرخی بود . این کتابفروشی ادامۀ حمام جلالی و مکمل آن بود .  آقای فرخی و

همفکران در این مرکز اسلامی دست اندر کار تبلیغ و ترویج آموزش ها و ایده های

اسلامی بودند و در کنار پاکی و طهارت تن و پیکر به تزکیۀ نفس می پرداختند .

          در فاصله ای نه چندان دور از این مرکز نشر اسلامی و در همین بازار صفا ،

کنیسۀ مرکزی یهودیان واقع شده بود . به نام " تورات " . آقای " سلیم " و خانواده در

این کنیسه مراسم و آئین های مذهبی یهودیان را برگزار میکردند و همواره پذیرای

جمعیت کثیری از هم کیشان خود بودند . بدینگونه اعلب در بازار صفا فضای تعامل و

بردباری حاکم بود و برخلاف خط و منش دولت مرکزی همۀ ادیان و ملل در کنار یکدیگر

همزیستی مسالمت آمیزی داشتند .

          تنها عنصر غیر دمکرات در بازارصفا " بی بی مارقاسم " بود . او همیشه ما را از

تورات و یهودیان میترسانید . و پیشداوری های سخت و خصمانه ای نسبت به

دیگراندیشان داشت . بخصوص هر گونه تماس و نزدیکی با تورات و ساکنین آن را

ممنوع  اعلام کرده بود و معتقد بود  آنها موجودات خبیث و مرموزی هستند ، با پشکل و

بعرور جادو می سازند ، از جزا و عقوبت نمی ترسند و به جای پپسی کولا و سبع

مایات ، خون بچه ها را می نوشند .

          اما آقای " سلیم " مرد مهربان و خوش قلبی بود . مثل همۀ مردم پپسی کولا و

مای لگاح می نوشید و ما هیچوقت از او نمی ترسیدیم . در حالیکه از خود مارقاسم 

مثل جن و جادو وحشت داشتیم .

          آن زمان که به دبستان و دبیرستان میرفتم ، از آنجا که خانۀ فاضلی ها در کنار

حمام  جلالی قرار داشت و  صمیمی ترین آدرس و نشانی در بازار صفا بود ، اغلب آن

حمام  را " حمام فاضلی " می نامیدم .

          یادمانی  که همچنان گرمی بخش کلبه های ذهن زمستان است .

          و هنوز

          شبانه های خالی نخوت ایام را

          به شط  نگاره های  خواب کودکانه می برد .

   
+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

          و  ابروهای ننۀ  حسن ،

          ابروهای " ننه حسن " یکی از مواردی بود که کنجکاوی کودکانۀ ما را به شدت

بر می انگیخت و تا سالها مایۀ حیرت و شگفتی ما بود . اما از آنجا که " ننه حسن "

شخصیت  کاملا متفاوت و ممتازی بود و برازندگی ها و برجستگی های ویژه ای  داشت

که موجب برتری و سیادت او بر دیگران می گردید، به تدریج با منطق کودکانۀ خود

می پذیرفتیم که او در همۀ مظاهر خود بایستی بالاتر و والاتر از همقطارانش باشد . و

اگر ابروهایش نیز از جنس و نوع دیگری است جای تعجبی نباید باشد زیرا فقط ننه

حسن مثل ننه حسن است .

          " ننه حسن " در واقع اصلا ابرو نداشت . به جای آن دو خط باریک و کشیده به

رنگ سبز رمانتیک بالای چشمانش نقش بسته بود . دو پاره خط سبز کمانی که نوعی

حالت اقتدار و سرافرازی به چهره اش می بخشید . و صد البته که ننه حسن صاحب

اقتدار و اختیار و اعتبار بود :

                سر زورمندان گردنفراز  ..........  به درگاه او بر زمین نیاز

 

          او یک کارگردان حرفه ای ، یک مدیر کاردان و یک فرماندۀ مقتدر بود . تمام

خصوصیات  و ضروریات رهبری در او به وضوح دیده می شد . او هدایت وکنترل یک

خانوادۀ وسیع و پر جمعیت را بر عهده داشت . خانواده ای با قطب ها و نگرش های

متفاوت و متضاد . مملو از حکایات و ماجراهای حیرت انگیز . سرشار از کشمکش ها ،

درگیری ها و  رخدادهای جنجالی . لبریز از تلاطمات و فراز و نشیب های ناشناخته .

خانواده ای که گرچه در آن آرامش و سکون و یکنواختی به چشم  نمی خورد اما با

کفایت و درایت ننه حسن همواره نوعی هماهنگی و سازمان یافتگی در آن جریان

داشت .

          آنها تنها خانوادۀ شهرنشین در میان  بستگان و خویشاوندان خود بودند و خانۀ

آنها به مثابۀ سفارت شادگان بود در خرمشهر .  سایر اقوام آنها در روستاهای اطراف

شهر ساکن بودند . به همین خاطر همیشه مهمانان جالبی از گوشه و کنار در  خانۀ

آنها حضور داشتند . همه روزه عدۀ تازه ای به این خانه وارد شده و گروهی نیز آنجا را

ترک می کردند .همین تحرک و جنب و جوش و جریانات جنبی آن همیشه تماشایی و

سرگرم کننده بود . چیزی بود در حد مثلا " مزرعۀ چاپارل " . و ابروهای ننه حسن

همچون شمشیر عدل و عدالت ضامن برقراری صلح و صفا بر سراسر این مزرعۀ  جاندار

و پر انفاس بود .

      به بازار صفا نُقل هر محفل است .......... که از او بسی قصه ها بر دل است

 

          " ننه حسن " همسر " زایر عبود " بود و زایر عبود پسر خالۀ " بی بی حسنه .

اگر  به فرض بازارصفا را می چلاندی و عصارۀ آن را می گرفتی ، همین خانۀ زایر عبود

به دست می آمد .

          و اگر دیوارهای خانۀ زایر عبود را برمیداشتی و قلمرو آن را از هر طرف ادامه

می دادی ، می شد یک حکومت مدرن فمینیستی را مجسم کرد با صدارت ننه حسن

و با همکاری پیروان وفادارش ، که به مراتب از مدیران و مسئولانی که حکومت مرکزی

از تهران به شهرهای ما اعزام می نمود بسیار مفیدتر و دلسوزتر و کارسازتر بودند .

          یکی از شگفتی های خانۀ زایر عبود این بود که در تمام ساعات شبانه روز از

رادیوی آن فقط آواز خوانندۀ محبوب آن دوران " ناظم غرالی " به گوش می رسید :

   

    
          مِیحانه مِیحانه  ،  مِیحانه مِیحانه

    
          غابِت شَمِسنَا الحَلو ماجانا

    
          غابت شمسنا الحلو ماجانا

 

    
          حَیِّک ،

          حیک  بابا  حیک

          الف رحمه علی بَیِّک

          هذولَ  العَذّبونی

          هذولَ  المَرمُرونی

          علی جَسر المسَیِّب سَیَّبونی

          علی جسر المسیب سیبونی

          ......................................

      
+++++++++++++++

          بسیاری اوقات مانورها و هوشیاری های " آنگلا مرکل " صدراعظم کنونی آلمان

آدم را به یاد ننه حسن می اندازد . در این مواقع با خودم فکر می کنم که " آنگلا مرکل "

هم چیزی از ننه حسن کم ندارد . اما بعد پیش خودم اعتراف می کنم که اگر  " آنگلا "

با دشواری ها و ملزومات خاص بازارصفا مواجه می گردید و چنانچه به جای وزیر خارجۀ

آرام  و بی آزار خود مجبور می شد با نمونۀ پر مشقتی مثل " زایرعبود " کنار بیاید حتما

از کار خود استعفا می داد .هر کسی نمی تواند پا جای پای ننه حسن بگذارد . درود بر

توانایی های بی پایان او .

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          و  " مای بارد سبیل "  ،

          " مای بارد سبیل "  یک ضیافت روحانی بود برای تشنگان غیر روحانی . و در

دست کودکان دبستانی یک فلسفۀ تابستانی .

          فلسفۀ آب و  سیرابی فلسفه .

          فلسفۀ آب و  طراوت و تازگی . که از دل بر می آید و بر دل می نشیند . تا درون

آدمی پاک و مفرح و خالی از  داغ و درد باشد .  که جهان جز جرعه ای آب یخ نیست .

و باید آن را آسوده و فارغ از  غم و غصه نوشید :

          جهانی کجا شربتی آب سرد   ..........  نیرزد دلت را چه داری به درد

 

 

          و  بهار  ،

          بهار با ترنم مرغان و با کرشمۀ گلها می آمد . عطر گل محمدی و دیوارهای

پوشیده از  گلهای کاغذی هدیۀ  بهار بود به بازار صفا . که عشق و زیبایی  عنصر

اصلی هستی ماست .  و زندگی زیباست .

    
+++++++++++++++

 

     
          و نهایت تمامی زیبایی ها ، ..... حمبوس است .

          با رقص دل انگیز و با نگاه مستانه اش .

          و رازی که جز در ناز او نیست ،

          که بی او گل نخندید

          ..........................  ابر نگریست  .

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          اما صحبت اصلی ما در مورد فلکۀ دروازه بود . ما گفتارمان را از فلکۀ دروازه  و

میدان دروازه های آسمانی آغاز کردیم . اما بی اختیار  به بازار صفا رسیدیم  و در

هیاهوی آن رها شدیم .

          گویی برای ما همۀ راهها به بازارصفا ختم می شود .

          ما با دستان ننه علی به دنیا آمدیم

          و بازگشت همۀ ما به سوی اوست .

       

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

    
          نرسیده به فلکۀ دروازه در سمت شمالی خیابان فخررازی کوچه ای بود به نام

کوچۀ عشقی . این کوچه با یک خط مستقیم مجازی به بازار بزازها وصل می شد و

رشته ای نامرئی آن را به لین دوم شاه آباد در آبادان می رساند . اگر برای اهالی شهر

نام فلکۀ دروازه مترادف با بستنی مهتاب بود ، برای  اطرافیان ما نام این میدان یادآور

کوچۀ عشقی نیز بود . در انتهای این کوچه و در ضلع غربی آن خانۀ جابر قرار داشت .

" جابر نعمتی نژادیان " معروف به " جبّوری " ، پسرعمۀ پدر و عموها . مادر او

" رو به خیر " نام داشت که خواهر پدر بزرگ پدری ( حاج محمد ) و عمۀ پدرم بود . و

اهل فامیل او را " ری به خیر " می خواندند .همسر ری به خیر  " یوسف تاریکی " بود .

"یوسف تاریکی " به همراه  خویشاوندان خود در راه سفر کربلا با این منطقه آشنا شده

و سپس در " فیلیه " سکونت می گزیند و به شغل بنایی و نقاشی ساختمان میپردازد.

و از این طریق با " حاج محمد " و " حاج تقی " که آنها هم در فیلیه مشغول کار

ساختمانی بودند آشنا می شود و پیوند دوستی بین آنها برقرار می گردد . او به محض

دیدار  با " ری به خیر "  خواهر " حاج محمد " دلباختۀ او شده و تقاضای وصل او را

می نماید .

          " ری به خیر " دختری بود زیبا و ظریف با اندامی متناسب و موزون . سرشار از

جذابیت و دلربایی . با چشمهای رنگی زیبا و موهای پر پیچ و تاب که زیبایی چهره اش

را در چندان می نمود . او دختری بود خوش رفتار ، خونگرم و دوست داشتنی ، سنجیده

و سبکبال ، با لبخندی همیشگی و نگاهی نافذ و سحر انگیز . رفتار و منش پسندیدۀ  

جابر و موسی میراث ارزشمند او بود .

          اما " ری به خیر " برای یوسف همسر خوبی نبود .  اصلا نمی توانست برای

هیچ مردی همسر خوبی باشد . او بیش از حد دلبسته و دوستدار برادر بزرگ خود  ،

" حاج محمد " بود و تمام  التفات و التزام خود را شش دانگ به نام این برادر انگشت

زده بود . 

    
          یوسف و ری به خیر صاحب دو فرزند پسر و دو فرزند دختر می شوند : موسی ،

جابر ، خدیجه  و  زهرا .

          موسی و جابر بعدها نام فامیل خود را تغییر داده و نام " نعمتی نژادیان " را

بر می گزینند . از میان این فرزندان ، جابر و موسی رابطۀ بسیار نزدیکی با ما داشتند .

موسی ، شوهر عمه " شفیقه " ،  کارگر حرفه ای پالایشگاه آبادان بود و با خانوادۀ خود

در منطقۀ شرکتی " شاه آباد " ساکن بود . جابر در بازار بزازها نبش خیابان باریکی که

روبروی بازار عطارها بود وانتهای دیگر آن به کوچۀ مشکین و بعد از آن به بازار صفا

میرسید ، مغازۀ پارچه فروشی داشت .

          جابر و موسی انسانهایی خوش قلب ، زحمتکش و دوست داشتنی بودند و

برخلاف پسردایی های خود ، مردانی صاف و بی ادعا  و عاری از غرور و تکبر و

خودخواهی و تظاهر . اما  عمرشان کوتاه بود و بسیار زود و غیر مترقبه زندگیشان به

پایان رسید و رخت از جهان بربستند . اما همین عمر کوتاه و زودگذر آنها بسیار پربارتر  و

مفیدتر از بسیاری از دیگر اهالی فامیل بود .

          نهالی همه خاک دارند و خشت  ..........  خنک آنکه جز نام نیکی نکشت

 

          پس از آنکه موسی در اثر سکتۀ قلبی جان سپرد ، خانوادۀ عمه با شرایط

سخت و ناگواری مواجه گردید و ضربات سخت مادی ومعنوی بر افراد آن وارد شد . و اگر

افراد فامیل اندکی همدلی و همیاری نشان میدادند ، می توانستند مرهم موثری بر

جراحات روحی و روانی آنها باشد . اما دیگران خود را کنار کشیدند . رنج و محنت و

نیازمندی بازماندگان را دیدند و بی اعتنا ماندند . و هیچکس از آه سرد کودکان یتیم بر

خود نلرزید  :

          " یتیمان فتاده به خاک ملال  ..........  همه دائیان بی رگ و بی خیال  "

          .

          .

          .

          اما  ،

          خدای جهان را جهان تنگ نیست ،

          دنیا تنها از دائی های بی رگ و بی مایه تشکیل نیافته . عموی دلسوز و نیکو

منشی  نیز هست . هنوز مهربانی هست . همدلی هست . سایه ای و تکیه گاهی

هست . هنوز جابر هست .  و تا جابر هست ،  زندگی خالی و بی معنا نیست .

 

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          " جابر " مردی خوش اخلاق ، شوخ طبع و همیشه خنده رو بود . سخاوتمند و

بزرگوار . خانۀ جابر بوی شربت آب لیمو میداد . درب خانۀ آنها بر عکس خانۀ ما به روی

همگان باز بود . و همیشه یک ظرف بسیار بزرگ شربت آب لیموی خنک و گوارا  برای

پذیرایی از واردین حاضرو آماده دم  دست قرار داشت.

          در روزهای مهمانی خود آّقای جابر با ظاهر آراسته و با دشداشۀ رسمی کنار

درب خانه می ایستاد و با شربت آب لیموی مخصوص به پیشباز مهمانان می آمد .

" سلیمه " همسر جابر در سن سیزده سالگی به عقد او در می آید . پدر او

" محمد سماج زاده " و مادرش " فاطمۀ قلیلیان " نام داشت .

          جابر و همسرش  میزبانان بی نظیری  بودند . بهترین و به یادماندنی ترین

مهمانی ها را در خانۀ خود برگزار  میکردند . مهمانی هایی از جوهرۀ اصیل و نفیس . نه

برای تظاهر و خودنمایی، بلکه با هدف تحکیم و پایداری پیوند و همبستگی خانوادگی .

به علاوه برای ما بچه های سرتاسر و کماتیل یک جذبۀ بزرگ دیگر شیرینی هایی بود

که جابر از قنادی پاکستانی ها در آبادان برای این مراسم تدارک میدید که نوعی خصلت

و جذبۀ اگزوتیش داشت و در مقایسه با خانۀ ما که جز باخسام چیزی در آن یافت

نمی شد بسیار اغواکننده می نمود .

          جابر به افراد خانوادۀ دایی خود بسیار علاقمند بود . بخصوص مارقاسم را خیلی

دوست میداشت . و بیش از هر چیز شیفتۀ تنبان او بود . جابر به تنبان مارقاسم ارادت

خاصی داشت . آن را گرامی میداشت و همچون پرچم شیروخورشید سرخ برای آن

ارزش و احترام قائل بود .

          این علاقه و دلبستگی بی دلیل نبود . تنبان مارقاسم چراغ راه جابر و بهترین

راهنما و راهگشای او بود . جابر با اقتدای به آن همواره راه و مسیر صحیح را می یافت

و به مقصد و هدف خود نائل می گردید .

          زمانی که خانواده های اقوام و بستگان به منزل جدیدی نقل مکان می نمودند و

محل سکونت آنها تغییر می یافت، پیدا کردن آدرس جدید برای جابر مشکل و معضل

بزرگی می شد .این مسأله هنگامی حادتر می گردید که آنها به یک منطقۀ شرکتی  و

یا به خانه های دولتی و سازمانی منتقل می گردیدند . از آنجا که در شهرک های 

دولتی تمام  خانه ها تقریبا  یکسان و مشابه یکدیگر بودند و خیابان ها و معابر نیز

تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند ، پیدا کردن خانه و آدرس جدید در چنین مناطقی به

مراتب مشکل تر بود . اما جابر روش  متد خاص خود  را داشت . در این موارد جابر  به

لباس هایی که جلوی هر خانه بر روی بند لباس ها آویزان بود دقت می کرد و در میان

آنها به جستجوی تنبان چهارمتری مار قاسم می پرداخت تا بدین طریق خانۀ مورد نظر

را بیابد .

          معمولا در کنار هر خانۀ سازمانی چند ردیف طناب کشیده شده بود که 

لباس های شسته شده را بر روی آنها می گستردند تا خشک شوند . و چون تنبان

مار قاسم یکتا و بی همتا بود جستجوی آن روشی مطمئن و موثق برای نیل به

مقصد بود . سال های سال جابر به همین روش موفق شده بود آدرس و محل

سکونت خویشاوندان خود را به راحتی پیدا کند .
 

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          آن سال هم مثل همۀ سال های قبل جابر برای عید دیدنی عازم خانۀ اقوام

خود بود . محل تقریبی خانۀ مورد نظر را میدانست اما طبق معمول شمارۀ پلاک منزل

را به خاطر نداشت . و به ناچار مثل همیشه در میان لباس های آویزان شده بر روی

طناب کنار خانه ها به جستجوی تنبان مارقاسم پرداخت . اما هر چه تلاش کرد اثری از

آن نیافت . تمام منطفه را زیر پا گذاشت و همۀ طناب ها و لباس ها را به دقت از نظر

گذراند اما باز هم نتیجه ای حاصل نگردید و آنچه را می خواست نیافت . خسته و

مستأصل شده بود . نمی دانست چه باید کند . تصمیم گرفت پس از کمی استراحت

یک بار دیگر تمام طناب های منطقه را وارسی نماید .

          به درختی تکیه داد و سیگار اشنو ویژه را از جیب دشداشۀ خود بیرون آورد . 

یک  نخ آن را آتش زد و در افکار خود فرو رفت . در همان حال که مشغول پک زدن به

سیگار  خود بود به یکباره سایه ای بر روی  زمین نظرش را جلب نمود . سایه ای بر روی

تکه زمینی درست وسط دو خانۀ مجاور یکدیگر . سایه ای که با وزش باد تکان می خورد

و  تغییر شکل می داد . با کنجکاوی و دودلی به طرف سایه به راه افتاد  . همینکه به

نزدیک آن رسید تکه پارچۀ پهن و عریضی را بر روی زمین خیس و باران خورده دید که

قسمت هایی از آن خاکی و گل آلود شده بود . آن را از روی زمین برداشت و به وارسی

آن پرداخت . و به ناگاه برقی از خوشحالی و کامیابی در چهره اش درخشیدن گرفت : 

" تنبان مارقاسم " .

          بار دیگر آن را زیر و رو کرد تا مطمئن شود اشتباه نکرده است . بعد نفس راحتی

کشید و یقین یافت که گمشدۀ خود را پیدا کرده است . اما هنوز نمی دانست که این

تنبان از روی کدام بندلباس بر روی زمین افتاده است . فاصلۀ آن محل از خانۀ سمت

راست و خانۀ سمت چپ تقریبا به یک اندازه بود و نمی شد خانۀ مربوطه را به صراحت

تشخیص داد .

          سرانجام  جابر دل به دریا زد ، به سوی خانۀ سمت چپی رفت و زنگ آن را 

فشرد . خانم جوانی با سر و روی آراسته و چهرۀ بزک شده در آستانۀ درب ظاهر شد 

و با شک و بدبینی به شخص غریبه ای که روبروی او ایستاده بود  خیره گردید . جابر که

شدیدا غافلگیر شده بود با دست پاچگی آنچه را دردست داشت روبروی خانم مذکور

گرفته و پس از مکثی طولانی به سخن آمد :

          _ " ...... ببخشید ،  خانم ، ..... این مال شماست ؟؟ .....  نه مال شما ، .....

..... منظورم اینه که مال خونۀ شماست ؟؟ "

          + " زهر مار  ..... مردکۀ بی تربیت !! .... خجالت نمی کشی !! .... تنبون

مادرت رو اوردی میگی مال شماست !! ...بی چشم و رو !!! ...... آهای صادق بیا اینجا

دزد اومده ، .... زود باش بیا تا فرار نکرده !!!

          ناگهان مردی قوی جثه و درشت اندام سراسیمه از خانه بیرون می آید و با جابر

گلاویز می شود . در همین موقع ماشین های پلیس و نگهبانان منطقه که توسط  دیگر

اهالی خانه خبردار شده بودند با صدای آژیر خود در خیابانها به راه می افتند و به زودی

به محل حادثه میرسند . سایر همسایگان و ساکنین محل با شنیدن صدای آژیر و صدای

خودروها از خانه های خود بیرون می آیند و به پرس و جو می پردازند . در این میان

جابر بستگان خود را که از خانۀ سمت راستی خارج می گردند می بیند و آنها را به

سوی خود می خواند .

+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

 

 

          به زودی قضیه روشن می گردد و بستگان جابر ماجرای او را برای پلیس  و دیگر

همسایگان توضیح میدهند و سوء تفاهمات بر طرف میگردد .

          فردای آن روز به افتخار جابر و تنبان مارقاسم مهمانی بزرگی برگزار می گردد و

همۀ همسایگان در آن شرکت می نمایند .

          هر چه به جابر اصرار می شود که از این پس آدرس دقیق را بر روی یک برگۀ

کاغذ بنویسد و آن را همراه خود داشته باشد ، زیر بار نمیرود و بر روش همیشگی  خود

پافشاری می کند . می گوید این بار تقصیر باد و باران بود . اگر باران نباریده بود این

مشکل هم پیش نمی آمد . اشکال از بارون بود .... بارونِ نادون ، وگرنه :

    
                      "    تنبان مارقاسم هرگز خطا نمی کند .   "

 

    
+++++++++++++++

    
+++++++++++++++

                                             ........  پایان  ........   

 


Hamid

+++ بهاران پر از آب و رود +++

 

        

          بهاران ،

          به صبح فروزان

          تن پاک و عریان

         به آغوش  رویا  رها  می کند .

         خرامان ،

         صراحی صافی به دست

         به چشمان مخمور و مست

         ز رقص جوانی به پا شعله ها می کند .

        
          گل افشان  ،

         در این تابش ناب هستی

         در این شور و گلبانگ مستی

         چه ها کرده است و چه ها می کند .

 

       
          در این هفت آذین سین و سرور

          میان گل و سبزه و پیک نور

        دل من  ،

        چنان ماهی سرخ جام بلور

        ز تنگی سر ناشکیبی بنا می کند

        که این  والۀ  ناصبور

        این ماهی مانده از خانه  دور

       ..................................   هنوز بر لب شط کارون شنا می کند .

 

    
++++++++++++++++++++

    
++++++++++++++++++++

     


Hamid

+++++ حمبوس من کجاست +++++

 

 

     من  تبعیدی ام ،

     من خورشیدم  را در خیابان های دربدری  گم کردم .

     در کوچه های بی خاطره

     در آسمان بی منظره

     و هنگامی که فکر نجات جانم بودم

     باد آرزوهایم را با خود برد .

     +++++++++++++++

     من بهارم را در گلهای کاغذی بوئید م

     در جنگل بی آواز

     در بازار بی صفا

     و در یک روز بی حوصله

     موشی پلید ،

      شناسنامۀ کهنه ام را خورد .

     +++++++++++++++

     من بهار کاغذی را بوئیدم

     و در پای حادثه های کاغذی فرو غلطیدم

     من در هیچ فرو رفتم

     در نگاه خشک ماهیان تشنه

     که هیچ نمی گفت

     هیچ نمی دید

     هیچ نمی خواست .

     من در هیچ فرو رفتم ، اما

     رنگ چشمان رودخانه همیشه با من است

     مرا به صداقت رودخانه ببخش

     ................................... من حمبوسم را گم کرده ام .

     +++++++++++++++

     +++++++++++++++

 


Hamid

+++++ خانه ام آبی بود +++++

     خانۀ من کجاست ؟

_____________

 

     خانه ام آبی بود

     روی هر شانۀ آن

     بال مرغابی بود .

     خانه ام در بغل خانۀ تو

     بام تو سایۀ من

     جان پیمانۀ من

     سر خوش از بادۀ مستانۀ تو

     خانه ام .......... شب آفتابی بود .

     خانه ام آبی بود

     خشت و خاکش همه از جنس وفا

     مردمانش کوشان

    مرز و بومش جوشان

     نفس پنجره هایش رو به بازار صفا

     خانه ام .......... باغ مهتابی بود .

     خانه ام آبی بود

     خانه ام بازار سیف

     خانه ام باغ بریم

     خانه ام دیری فارم

     خرم و پاک و لطیف

     جام نور ، جان بلور

     بلمی کوچک بر شط غرور

     پرچمش کشتی نفت

     خانه ام .......... تا محرزی می رفت .

     ++++++++++

    

     بیا باران شویم ، با هم بباریم

     بیا تا خانه ای دیگر بسازیم

     همانجایی که خاکش را دریدند

     همان نخلی که بارش را بریدند

     بیا تا خانه ای از دل برآریم

     به پیش پای فردا

     ....................... گل بکاریم .

     ++++++++++

     ++++++++++

   

 


Hamid

 

 

    *****   در خط  زمان  *****

 

     ما جزو آخرین نسل هایی بودیم که ننه علی ما را از پا آویزان کرد و با دست مبارک خود مهر بازار صفا را بر

قنبل ها یمان کوبید .

 

     چند سال بعد در خرمشهر زایشگاه و بیمارستان تاسیس

 گردید و بتدریج طب مدرن نیز به شهرهای ما راه پیدا

کرد .اما هیچکدام از آنها ، نه زایشگاه و نه بیمارستان قدرت

 رقابت با ننه علی و بازار عطارها را نداشتند . اهالی

بازار صفا تا سالیان دراز به دیدۀ شک و تردید به بیمارستانها نگاه

 می کردند و برای دوا و درمان بیماریهای خود

در وهلۀ اول به بازار عطارها مراجعه می نمودند . در اغلب اوقات

 اهالی برای هر گونه درد و بیماری داروی

مناسب را در دکه های عطاری پیدا می کردند و اگر احیانا داروی

 مورد نیاز در عطاریهای شهر یافت نمی شد ،

عطاری شاه مراد در آبادان دیگر ردخور نداشت .

     زایشگاه شیروخورشید سرخ در جادۀ خرمشهر به آبادان قرار

 داشت و بیمارستان رضا پهلوی در حوالی پل شهر.

اما خانۀ ننه علی در همان کوچه پس کوچه های بازار صفا بود و

 بازار عطارها هم نزدیک بازار صفا و در کنار

بازار بزازها قرار داشت . برای اهالی بازار صفا تاسیس زایشگاه

 تجاوز به حریم ننه علی محسوب میگردید . آنها

به پزشکان و پرستاران جوان و بی تجربه بسیار بدبین بودند و

 حاضر نمیشدند درمان خود را به دست آنها بسپارند .

در زمان بیماری و ناخوشی مردم محل یا به ننه علی مراجعه

 می کردند یا به امامزاده سید معتوق .

    بی بی " مارقاسم " مادر بزرگ پدری ، کلانتر خانواده ، با

 زایشگاه خصومت شدیدی داشت . هر وقت مادرم

آبستن می شد کسی جرات نمی کرد در حضور او نام زایشگاه

 را به زبان بیاورد . او به جز ننه علی هیچکس را به

رسمیت نمی شناخت . می گفت زایمان شوخی نیست ، آدم

 نباید افسار خود را به دست یک مشت شاگرد مدرسۀ ناشی

و ناصالح بدهد . به عقیدۀ او برای چنین کاری پرستاران بایستی

 زیر دست ننه علی آموزش ببینند و گرنه با مکتب و

  مدرسه نمی توان به کار زایمان پرداخت . بخصوص در این مورد

 می گفت ، پسر من زحمت کشیده و کلی زور

 زده ،حاضر نیستم زائو را به زایشگاه بفرستم تا یک عده دکتر و

 پرستار نااهل زحمات پچه ام را به باد بدهند .

     زمانی که زایمان مادرم نزدیک می شد و از گوشه وکنار

 زمزمه های شیروخورشید و زایشگاه به گوشش

 میرسید به شدت برافروخته می شد ، به دیگران چشم غره

 میرفت و می گفت ، اگر بشنوم چنین قصدی دارید ،

میروم عباسیه ، آنجا والحداد می کنم .

     بی بی مارقاسم گردن کلفت و فرمانروای فامیل بود . قد

 بلند و تنومند بود . هیکلی درشت و پهلوانی داشت .

 انگار حق بقیۀ بی بی ها را یکجا خورده بود . معروف بود که

 برای یک تنبان او حداقل سه متر پارچه لازم است . همۀ

 افراد را کنترل میکرد و بر تمام امور خانواده نظارت داشت . به

 همه افراد با تندی امر و نهی مینمود و دستورات

 

رنگارنگ صادر میکرد و اوامرش نیز فوری اجرا می شد . بیشتر از

 همه به هووی آرام و زحمتکش خود ،

 " بی بی حسنه " که  لاغر و کوتاه اندام بود تندی و درشتی

 میکرد . بی بی حسنه همسر دوم بابا بزرگ حاج

 " حاج محمد " ، فرزند "علی" و نام مادرش " فاطمه " بود . دو

 برادر او "اسماعیل" و "ابراهیم" نام داشتند .

   اسماعیل پسر ارشد خانواده بود و به همین خاطر مادر آنها را

 "ام الاسماعیل" می نامیدند .

  بی بی حسنه زنی پر کار و پر تحرک بود . به تمام امور خانواده

 رسیدگی میکرد و از کار و زحمت شکایتی

نداشت . بی بی "مارقاسم" بر عکس او خود خواه و تن پرور بود

 و از سادگی و خلوص او سو استفاده میکرد و

  برای تحکم بر او همیشه عبارت ویژ ه ای را ذخیره داشت :

   "  الله لایستر علیچ  " .

 

      نام پدرش " رضا " و نام مادرش "جواهر " بود . اصل و نصب

 آنها به  " سعبات سلیم " در دزفول میرسید .

یک برادر و دو خواهر بودند . نام خودش" معصومه " بود و نام

 خواهرش " حبیبه " ، که عمۀ مادرو خالۀ پدرم بود

و از سالهای بسیار دور به همراه بخشی از دیگر خویشاوندان در

 بصره زندگی می کردند . در بین اهل فامیل به نام

 " عمه حبیبه " معروف بود . برادر آنها و پسر این خانواده ، پدر

 یزرگ مادری و نام او " حاج تقی " بود . او

برجسته ترین و مطرح ترین چهرۀ دوران کودکی ما بود . همانی

 که سایه اش چتر خوشبختی بود و حضورش

 دل انگیزتر از باران فروردین .

      زمانی که ادارۀ ثبت احوال در کشور ایجاد شد و برای مردم

 شناسنامه صادر گردید آنها نام خانوادگی " سلیمی "

 بر خود نهادند . در همان زمان بود که "حاج محمد " پدر بزرگ

 پدری از آنجا که نیاکان او از روستای "  قیلو " در

 نزدیکی اندیمشک به خرمشهر مهاجرت کرده بودند ، نام

 فامیلی " قیلاو " را وارد شناسنامۀ خود وفرزندانش کرد .

     بی بی مار قاسم در جوانی خوش بر و رو و مایه دار بود . "

 حاج محمد "پدر یزرگ پدری ، در محل بنایی

 میکرد و بی بی به مکتب و ملا میرفت . حاج محمد او را در راه

 مکتب می بیند و پس از چندبار استخاره با او

 ازدواج می کند . بی بی پس از چند زایمان ناموفق سرانجام

 اولین فرزند ، آن هم پسر ، را برای حاج محمد به دنیا

 می آورد . به همین خاطر جای پای محکمی پیدا می کند و ارج

 و قربش هم بالاتر میرود . از آن پس مثل یک

سردار و فاتح بزرگ ، انگار که شق القمر کرده باشد فیس و

 افاده هایش بیشتر میشود و بر زمین وزمان منت

 میگذارد . تمام زحمت نگهداری و مراقبت از بچۀ نوزاد نیز به

 عهدۀ " ام الاسماعیل " مادر بی بی حسنه می افتد که

 آن زمان مستاجر حاج محمد بودند و در یکی از اتاق های خانۀ

 او زندگی میکردند .

 

     مادرم تقریبا همیشه آبستن بود . یک سال در میان بچه

 میزائید . بار اول و دوم که زایمان کرد پسر زائید و

 موجبات رضایت و خشنودی مارقاسم را فراهم نمود و از این

 لحاظ بسیار بهره ها برد . آبستنی این حسن را داشت

 که تا مدتی از شر آقا راحت می شد و به علاوه چندین نفر

 شبانه روز کمر به خدمتش بودند و به او رسیدگی

 می کردند تا انشا الله باز هم برای مارقاسم نوۀ پسری به دنیا

 بیاورد . مامان زبل ما هم به همین خاطر بدش نمی آمد

 که همیشه آبستن باشد . از زمانی که آبستن می شد تا

 مدتها بعد از وضع حمل به دستور مارقاسم از سرویس های

 ویژه برخوردار می گردید . غیر از زنان و دختران فامیل که مرتب

 در خدمتش بودند چند خدمتکار در اختیار

 داشت که نقش ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی ،

 جاروبرقی ، آبمیوه گیری و دستگاههای دیگری را که آن

 زمان هنوز رایج نبودند به عهده داشتند . حداقل چهار نفر خدمه

 لازم بود تا او را به حمام جلالی ببرند . یک نفر

 مامور رسیدگی به خود او بود و هر دم برایش معجونهای عجیب

 و غریب درست میکرد تا او را تقویت کند .

 دیگری مسئول نگهداری از نوزاد بود و چند نفر دیگر هم بقیۀ

 کارها را بین خود تقسیم میکردند .  ما را هم که طبق

 معمول کسی تحویل نمی گرفت . وقتی نوزاد به سن یک یا دو

 سالگی میرسید و سرویسهای مخصوص خاتمه

می یافت ، آن وقت نوبت ما بچه های بزرگتر بود که از نوزاد و

 بچۀ کوچک نگهداری کنیم . و اگر مادرم پسر

 زائیده بود هنوز نازش خریدار داشت و از حمایت مارقاسم

 برخوردار بود .

 

     اولین بار که مادرم به زایشگاه رفت زمانی بود که خواهر

 کوچکترم را زائید . مارقاسم اوایل اصلا رضایت

 نمیداد و حاضر نبود کوتاه بیاید . مدتها افراد فامیل با او کلنجار

 میرفتند و بحث و جدل میکردند .مهمترین دلیل

 آنها این بود که ننه علی دیگر پیر و فرسوده شده و نمی تواند

 مثل سابق کار خودش را انجام دهد . سرانجام او به

 این شرط رضایت داد مادرم را به زایشگاه ببرند که ننه علی هم

 آنجا حضور داشته باشد و به کار دکترها و

 پرستارها نظارت کند تا خطایی از آنها سر نزند . با این قول و

 قرار برای اولین بار مادرم را به زایشگاه

 شیر و خورشید بردند . از شانس بد مادرم این بار دختر زائید .

 مارقاسم را اگر تیرش میزدند خونش در نمی آمد .

 با شنیدن این خبر سراسیمه خودش را به زایشگاه رساند تا

 مادرم را توبیخ کند و بساط زایشگاه را هم به هم بریزد .

 همینکه بالای تخت مادرم رسید با خشم و غضب فریاد زد :

     " اسخام ویهچ ، ... آخرش دختر زائیدی !!! ،... حیف نون ...

 الله لایستر علیچ ... "

 هر چه دیگران سعی میکردند او را آرام کنند فایده ای نداشت .

 می گفت ، این عروس بی لیاقت زحمات پسرم را

 به باد داده ،...دخترۀ نمک به حروم . و بعدها که کمی آرامتر

 شد معتقد بود اصلا تقصیر این زایشگاه و این

 دکترهاست ..." اینها که بلد نیستند بچه به دنیا بیارند ! ... این

 هم نتیجۀ زایشگاه !! ... انگار فقط بلدند دختر تحویل

بدن ...." و همیشه در خاتمه می گفت :   "  اگر ننه علی بود

 حتما پسر گیرمان می آمد ."

 

 +++++++++++++++

 +++++++++++++++

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

     بی بی " نوریه " مادر بزرگ مادری و همسر اول بابا بزرگ

 حاج تقی ، پس از مهاجرت ناگزیر به عراق تا

 تا اواخر عمر در نزدیکی بصره زندگی میکرد و در تنهایی و

 عزلت به سختی روزگار می گذراند . او زنی ناکام

و خودساخته بود . در آن دوران تلخ و ناگوار با کمک و همدلی

 اقوام ساکن بصره و همچنین با تلاش و پایداری خود

توانست زندگی مستقلی را در عراق آعاز کند . او در یکی از

 شهرک های فقیرنشین اطراف بصره در اتاقکی حقیر زندگی

 میکرد و مخارج زندگی را از طریق فروشندگی و آشپزی تامین

 می نمود . در نزدیکی محل زندگی خود بستیۀ

 کوچکی داشت که در آن کالاهای مختصری را برای فروش عرضه میکرد . اجناسی از قبیل تخمه ، باسورک ،سقز،

 گوزالعجم ، تفاخه و انواع حلویات مخصوص کودکان در بساط او

 وجود داشت . به علاوه یک قابلمۀ یزرگ باقله که

  خودش هر روز می پخت و در میان سایر وسایل بساطش می

 فروخت .

"عمه حبیبه" و شوهرش " صفرعلی"  از

 نزدیکترین اقوام ساکن بصره بودند . آنها صاحب سه فرزند بودند

 ، یک پسر و دو دختر . پسر بزرگ "عبدالعظیم"

 نام داشت و دو فرزند دختر که دو قلو بودند . از این دو قلوها

 یکی شب به دنیا آمده بود و دیگری روز . آن دختری

 را که روز به دنیا آمده بود "صباح" نامگذاری کردند . آن دیگری را

 که شب هنگام چشم به جهان گشود " لیلا "

 نامیدند .

 

      در اوایل دوران کودکی من که هنوز آمد و شد ایرانی ها و

 عراقی ها به کشورهای یکدیگر برقرار بود گاهی

 آنها به دیدار ما می آمدند و تابستان را در خرمشهر می

 گذراندند . صباح و لیلا دخترانی با نشاط و پر جنب و جوش

 بودند ، اهل شوخی و رقص و آواز . حدود سه یا چهار ساله

 بودم و چون دماغم کج و بی ریخت بود آنها به من لقب

 " فنوس " داده بودند و همیشه برایم میرقصیدند و آواز می

 خواندند :  " یا فنوستی .... یا گروتی "   .

  یادش به خیر آن زمانها که کوچک و خردسال بودیم دخترها

 برایمان می رقصیدند ، اما بعدها که بزرگ شدیم ما را

 می رقصاندند .

 

     عمه حبیبه و شوهرش صفرعلی مثل بسیاری دیگر از مردم

 منطقه از کارکنان و همراهان شیخ خزعل و

 نوادگان او بودند . زمانی که حکومت تهران بر خوزستان تسلط

 یافت و خاندان شیخ خزعل از قدرت ساقط گردید

 آنها همراه شیخ محمد سعید پسر شیخ خزعل به عراق

 مهاجرت کردند و در شهر بصره سکنی گزیدند . در این

 دوران ناگوار هجرت و گریز و نا آرامی بسیاری از مهاجرین از

 جمله همسر شیخ سعید جان خود را از دست دادند.

 بعدها خانوادۀ شیخ سعید به کویت رفته و به دیگر خویشاوندان

 خود پیوستند و اقوام ما در همان بصره ماندگار شدند.

     بتدریج رابطۀ تهران و بغداد رو به تیرگی نهاد و مرزها ی دو

 کشور به روی مسافران بسته شد . از آن پس

 تنها از طریق تلفن و مکاتبه خانواده های دو طرف مرز از احوال

 یکدیگر با خبر می شدند . اما با گذشت زمان و

 بالا گرفتن تشنجات سیاسی میان دو کشور این کانالهای

 ارتباطی نیز از میان رفت . ایرانیان از ترس ساواک و

 دستگاه های امنیتی جرات تماس با آنسوی مرزها را نداشتند .

 شهروندان عراقی نیز در صورت تماس با ایران از

 جانب عوامل حزب بعث مورد آزار و اذیت واقع می شدند .

 

     دورانی که بی بی نوریه هنوز به ایران می آمد اغلب در

 فیلیه نزد خواهرش می ماند و به ندرت عازم خرمشهر

می شد . و اگر گاهی به خرمشهر می آمد ، مدت زیادی آنجا

 نمی ماند و به زودی دوباره عازم فیلیه می گردید .

 زبان فارسی را به دشواری حرف میزد و ما بچه ها زبان عربی

 را چندان خوب نمی فهمیدیم . اما اهالی فیلیه از

 کوچک و بزرگ عربی را به خوبی صحبت میکردند و بی بی

 نوریه در آنجا احساس خوبی داشت و با محیط

 آرام و مردم سادۀ آنجا بهتر کنار می آمد . او در سایر نقاط

 غریبه بود .

در اواخر عمر که بیمار و فرسوده شده بود

به ناچار به خانۀ ما نزد مادرم آمد و پس از مدتها بیماری و ناخوشی درگذشت .

 

..........  ما زبان مادران و مادربزرگان خود را نیاموختیم .

 

 ++++++++++

 

     داستان بی بی نوریه تنها برگ تاریک در زندگی بابا حج تقی

 است .

     چند همسری در آن ایام امری رایج و متداول بود . اکثر

 مردان بیش از یک همسر داشتند . بابا حج تقی پس از

ازدواج اول و زمانی که صاحب فرزند اول خود یعنی مادرم بود

 دلباختۀ دختر دایی خود " نصرت" که دختری زیبا و

 دلنشین بود میگردد و مصرانه تقاضای وصل او را می نماید .

 خانوادۀ دایی او را بر سر دوراهی دشواری قرار

 میدهند . آنها تنها به این شرط حاضر به این وصلت میشوند که

 او از زن اول خود جدا شود .

     "بی بی نصرت" فرزند احمد نوریان دزفولی و نام مادرش "

 کوکب " بود . احمد نوریان در مهمانخانۀ محمدی

 در اهواز به شغل آشپزی اشتغال داشت . اصل و نسب آنها

 دزفولی بود . آجداد آنها برای سفر به کربلا به خرمشهر

 آمده بودند و بعدها این شهر را برای اقامت دائمی خود

 برگزیدند .

     سرانجام بابا حج تقی "  نصرت " جوان و مهربان را

 برمیگزیند . و التماس های بی بی نوریه برای نجات

 زندگی زناشویی و اقامت در کنار تنها دختر خود به جایی

 نمیرسد. برخی روایات حکایت از این دارد که بدرفتاریها

 و لجبازیهای بی بی نوریه عرصه را بر طرف مقابل تنگ کرده

 بود . اما زمانی که کار به جای باریک کشیده شد 

 و جدایی به نحوی جدی مطرح گردید ، دیگر دیر شده بود و

 تلاش های نوریه نتیجه ای نبخشید .  سرنوشت غم

انگیز بی بی نوریه سالیان دراز همچون پرسشی مبهم ذهن و

 روانم را می فشرد و پاسخی برای آن نمی یافتم .

   تا زمانی که پی بردم دنیای عشق منطق خاص خود را دارد و

 بایستی با معیارهای دیگری آن را ارزیابی کرد .

  معیارهایی که در سیستم فکری متداول و در عرف و آداب

 روزمره جایی ندارد . و چند و چون آن برای همیشه

   بر ما پوشیده می ماند . شاید هم دختران آن دوران از جنس

 دیگری بودند و عشق در بعد دیگری جریان داشت .

 

    

    ..... در این صورت باید اعتراف کرد که ، دختر هم دخترهای

 قدیم . از این لحاط پدر یزرگ های ما حال و روز

 خیلی بهتری داشتند . نوبت ما که رسید دنیا تپید .  دورۀ ما

همۀ دخترها  تفنگدار و کاراته باز بودند .

 

+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

     بی بی " نصرت " ادامۀ با با حجی بود .

او پس از بابا حج تقی بزرگترین موهبت دوران کودکی بود .

وقتی به آسمان کودکی نگاه می کنم او را ستاره ای

 روشن می بینم که آسمانم را دوست داشتنی میکرد . و آنگاه

 که بر زمین می آمد بذر محبت می پاشید .

     عطر پیراهن او یادآور بوی گلهای رازقی است که در حیاط

 خانۀ با با می پیچید . و در نگاهش تبسمی شیرین

که دلپذیرترین حرفها و نشانه ها بود . مثل باغچۀ کوچک خانه

 روشن و روح انگیز بود . بجای یک قلب هزار قلب

  پر از مهر داشت . از دیار پاکی و صفا می آمد . می شد در

 آغوش گرم او به ابدیت رسید و افسانۀ زندگی را لمس

 کرد .

 

 او بی بی بود ... او مادر بود ... او همسر بود .

 تجمس نهایی یک زن .

 

 ................... زنی که صبحانۀ خورشید در پیراهن اوست .

 

+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

     چشمانم را می بندم و به آن خانۀ قدیمی کنار مسجد باب

 المراد میروم .

 آنجا که سرزمین مقدس کودکی هایم بود . در خنکای مطبوع

 سایۀ بابا و هوای دلنشین بی بی که برای مرغ و

 خروس و جوجه ها دانه می پاشید و باغچۀ کوچکی در گوشۀ

 حیاط که عطر گلهای رازقی را به اطراف پراکنده

 میکرد . در ضلع شرقی حیاط آشپزخانۀ کوچکی قرار داشت با

 اجاق گاز سه شعله بر روی یک سکوی سیمانی و

 در کنار آن کپسول گاز . کمی آنطرف تر یک شیر آب ، یک زود پز

 چدنی و چند قابلمۀ مسی . و عطر غذاهایی

 که فقط در آنجا بدست می آمد . در آستانۀ این آشپزخانه چهرۀ

 همیشگی بی بی نصرت واضح ترین تصویر در

 گنجینۀ یادها است . او را می بینم با پیراهن نخی بلند و

 دمپایی های پلاستیکی . چارقد سیاهی که پایین آن را گره

 زده ، بر روی شانه هایش پس رفته و گیسوهای حنایی اش از

 زیر آن در روشنایی روز می درخشد . او را می بینم

 که مهر است و ماه ، ............... و به ناگاه چهره اش با تابشی

 در نگاهم محو می شود .

 در کنار آشپزخانه یک پلکان سرپوشیدۀ سنگی که راه ورود به

 پشت بام خشتی بود . و در آن سوی آشپزخانه یک

 نردبان چوبی تکیه داده بر دیوار ...... یک نردبان چوبی کوچک .

 ..................... نردبانی که از آن ،  عشق می رفت به بام

 ملکوت .

 آن خانۀ کوچک آجری معبد سالیان من بود .

 دنیای ساده و صمیمی . پناه آسوده و آرام در آن دنیای نا

 آرام ..... سرزمین موعود .....  ارض مطلوب .

 ...... اورشلیم ..... ،

....... اورشلیم کودکی ،

 ...... اورشلیم نور ... ترانه ... شکلات ... حامض حلو .........

 حمبوس .......................... و کاغذ رنگی .

 

+++++++++++++++

+++++++++++++++

 

.......... و خدا بابا را آفرید .

 بابا " حج تقی " پدر یزرگ مادری . فرزند " رضا " و " جواهر "  .

 اجدادش از سعبات سلیم می آمدند .

  شغل اصلیش معماری و بنایی  و مدتی نیز مزیقه نواز دربار

 شیخ خزعل بود .

 آن روز که خدا بابا را آفرید ، آن روز او مهربان ترین خدای دنیا

 بود .

او با با را آفرید تا اشتباهات پیشین خود را جبران کند . آن روز

 خدا با ما سر دوستی داشت . او را آفرید تا دامانش

 گاهوارۀ کودکی های ما باشد .

 یاد او یادآور زیباترین رویاهای کودکی است .

 در عمیق ترین این رویاها هنوز صدای او را می شنوم .

... صدایی خواستنی ، ... ساده و صمیمی ، ... نوازشگر جان

 تشنه ، ... که چون آبشار بر من فرو میریزد و اندوهم

 را می زداید .

 صدایی که با من می ماند و مهربانی را تا ابد در ذهن من تکرار

 می کند :

 

.....  باکی نداره بابا .....

 

 

+++++++++++++++++

++++++++++++++++

 

---------------   پا یا ن  --------------

 

 


Hamid

 


***** در خط زمان *****

ما جزو آخرین نسل هایی بودیم که ننه علی ما را از پا آویزان کرد و با دست مبارک خود مهر بازار صفا را بر
قنبل ها یمان کوبید .
چند سال بعد در خرمشهر زایشگاه و بیمارستان تاسیس گردید و بتدریج طب مدرن نیز به شهرهای ما راه پیدا
کرد .اما هیچکدام از آنها ، نه زایشگاه و نه بیمارستان قدرت مقابله با ننه علی و بازار عطارها را نداشتند . اهالی
بازار صفا تا سالیان دراز به دیدۀ شک و تردید به بیمارستانها نگاه می کردند و برای دوا و درمان بیماریهای خود
در وهلۀ اول به بازار عطارها مراجعه می نمودند . در اغلب اوقات اهالی برای هر گونه درد و بیماری داروی
مناسب را در دکه های عطاری پیدا می کردند و اگر احیانا داروی مورد نیاز در عطاریهای شهر یافت نمی شد ،
عطاری شاه مراد در آبادان دیگر ردخور نداشت .
زایشگاه شیروخورشید سرخ در جادۀ خرمشهر به آبادان قرار داشت و بیمارستان رضا پهلوی در حوالی پل شهر.
اما خانۀ ننه علی در همان کوچه پس کوچه های بازار صفا بود و بازار عطارها هم نزدیک بازار صفا و در کنار
بازار بزازها قرار داشت . برای اهالی بازار صفا تاسیس زایشگاه تجاوز به حریم ننه علی محسوب میگردید . آنها
به پزشکان و پرستاران جوان و بی تجربه بسیار بدبین بودند و حاضر نمیشدند درمان خود را به دست آنها بسپارند .
در زمان بیماری و ناخوشی مردم محل یا به ننه علی مراجعه می کردند یا به امامزاده سید معتوق .
بی بی " مارقاسم " مادر بزرگ پدری ، کلانتر خانواده ، با زایشگاه خصومت شدیدی داشت . هر وقت مادرم
آبستن می شد کسی جرات نمی کرد در حضور او نام زایشگاه را به زبان بیاورد . او به جز ننه علی هیچکس را به
رسمیت نمی شناخت . می گفت زایمان شوخی نیست ، آدم نباید افسار خود را به دست یک مشت شاگرد مدرسۀ ناشی
و ناصالح بدهد . به عقیدۀ او برای چنین کاری پرستاران بایستی زیر دست ننه علی آموزش ببینند و گرنه با مکتب و
مدرسه نمی توان به کار زایمان پرداخت . بخصوص در این مورد می گفت ، پسر من زحمت کشیده و کلی زور
زده ،حاضر نیستم زائو را به زایشگاه بفرستم تا یک عده دکتر و پرستار نااهل زحمات پچه ام را به باد بدهند .
زمانی که زایمان مادرم نزدیک می شد و از گوشه وکنار زمزمه های شیروخورشید و زایشگاه به گوشش
میرسید به شدت برافروخته می شد ، به دیگران چشم غره میرفت و می گفت ، اگر بشنوم چنین قصدی دارید ،
میروم عباسیه ، آنجا والحداد می کنم .
بی بی مارقاسم گردن کلفت و فرمانروای فامیل بود . قد بلند و تنومند بود . هیکلی درشت و پهلوانی داشت .
انگار حق بقیۀ بی بی ها را خورده بود . معروف بود که برای یک تنبان او حداقل سه متر پارچه لازم است . همۀ
افراد را کنترل میکرد و بر تمام امور خانواده نظارت داشت . به همه افراد با تندی امر و نهی مینمود و دستورات

رنگارنگ صادر میکرد و اوامرش نیز فوری اجرا می شد . بیشتر از همه به هووی آرام و زحمتکش خود ،
" بی بی حسنه " که لاغر و کوتاه اندام بود تندی و درشتی میکرد . بی بی حسنه همسر دوم بابا بزرگ حاج
" حاج محمد " ، فرزند "علی" و نام مادرش " فاطمه " بود . دو برادر او "اسماعیل" و "ابراهیم" نام داشتند .
اسماعیل پسر ارشد خانواده بود و به همین خاطر مادر آنها را "ام الاسماعیل" می نامیدند .
بی بی حسنه زنی پر کار و پر تحرک بود . به تمام امور خانواده رسیدگی میکرد و از کار و زحمت شکایتی
نداشت . بی بی "مارقاسم" بر عکس او خود خواه و تن پرور بود و از سادگی و خلوص او سو استفاده میکرد و
برای تحکم بر او عبارت ویژ ه ای را ذخیره داشت : " الله لایستر علیچ " .

نام پدرش " رضا " و نام مادرش "جواهر " بود . اصل و نصب آنها به " سعبات سلیم " در دزفول میرسید .
یک برادر و دو خواهر بودند . نام خودش" معصومه " بود و نام خواهرش " حبیبه " ، که عمۀ مادرو خالۀ پدرم بود
و از سالهای بسیار دور به همراه بخشی از دیگر خویشاوندان در بصره زندگی می کردند . در بین اهل فامیل به نام
" عمه حبیبه " معروف بود . برادر آنها و پسر این خانواده ، پدر یزرگ مادری و نام او " حاج تقی " بود . او
برجسته ترین و مطرح ترین چهرۀ دوران کودکی ما بود . همانی که سایه اش چتر خوشبختی بود و حضورش
دل انگیزتر از باران فروردین .
زمانی که ادارۀ ثبت احوال در کشور ایجاد شد و برای مردم شناسنامه صادر گردید آنها نام خانوادگی " سلیمی "
بر خود نهادند . در همان زمان بود که "حاج محمد " پدر بزرگ پدری از آنجا که نیاکان او از روستای " قیلو " در
نزدیکی اندیمشک به خرمشهر مهاجرت کرده بودند ، نام فامیلی " قیلاو " را وارد شناسنامۀ خود وفرزندانش کرد .
بی بی مار قاسم در جوانی خوش بر و رو و مایه دار بود . " حاج محمد "پدر یزرگ پدری ، در محل بنایی
میکرد و بی بی به مکتب و ملا میرفت . حاج محمد او را در راه مکتب می بیند و پس از چندبار استخاره با او
ازدواج می کند . بی بی پس از چند زایمان ناموفق سرانجام اولین فرزند ، آن هم پسر ، را برای حاج محمد به دنیا
می آورد . به همین خاطر جای پای محکمی پیدا می کند و ارج و قربش هم بالاتر میرود . از آن پس مثل یک
سردار و فاتح بزرگ ، انگار که شق القمر کرده باشد فیس و افاده هایش بیشتر میشود و بر زمین وزمان منت
میگذارد . تمام زحمت نگهداری و مراقبت از بچۀ نوزاد نیز به عهدۀ " ام الاسماعیل " مادر بی بی حسنه می افتد که
آن زمان مستاجر حاج محمد بودند و در یکی از اتاق های خانۀ او زندگی میکردند .
مادرم تقریبا همیشه آبستن بود . یک سال در میان بچه میزائید . بار اول و دوم که زایمان کرد پسر زائید و
موجبات رضایت و خشنودی مارقاسم را فراهم نمود و از این لحاظ بسیار بهره ها برد . آبستنی این حسن را داشت
که تا مدتی از شر آقا راحت می شد و به علاوه چندین نفر شبانه روز کمر به خدمتش بودند و به او رسیدگی
می کردند تا انشا الله باز هم برای مارقاسم نوۀ پسری به دنیا بیاورد . مامان زبل ما هم به همین خاطر بدش نمی آمد
که همیشه آبستن باشد . از زمانی که آبستن می شد تا مدتها بعد از وضع حمل به دستور مارقاسم از سرویس های
ویژه برخوردار می گردید . غیر از زنان و دختران فامیل که مرتب در خدمتش بودند چند خدمتکار در اختیار
داشت که نقش ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی ، جاروبرقی ، آبمیوه گیری و دستگاههای دیگری را که آن
زمان هنوز رایج نبودند به عهده داشتند . حداقل چهار نفر خدمه لازم بود تا او را به حمام جلالی ببرند . یک نفر
مامور رسیدگی به خود او بود و هر دم برایش معجونهای عجیب و غریب درست میکرد تا او را تقویت کند .
دیگری مسئول نگهداری از نوزاد بود و چند نفر دیگر هم بقیۀ کارها را بین خود تقسیم میکردند . ما را هم که طبق
معمول کسی تحویل نمی گرفت . وقتی نوزاد به سن یک یا دو سالگی میرسید و سرویسهای مخصوص خاتمه
می یافت ، آن وقت نوبت ما بچه های بزرگتر بود که از نوزاد و بچۀ کوچک نگهداری کنیم . و اگر مادرم پسر
زائیده بود هنوز نازش خریدار داشت و از حمایت مارقاسم برخوردار بود .
اولین بار که مادرم به زایشگاه رفت زمانی بود که خواهر کوچکترم را زائید . مارقاسم اوایل اصلا رضایت
نمیداد و حاضر نبود کوتاه بیاید . مدتها افراد فامیل با او کلنجار میرفتند و بحث و جدل میکردند .مهمترین دلیل
آنها این بود که ننه علی دیگر پیر و فرسوده شده و نمی تواند مثل سابق کار خودش را انجام دهد . سرانجام او به
این شرط رضایت داد مادرم را به زایشگاه ببرند که ننه علی هم آنجا حضور داشته باشد و به کار دکترها و
پرستارها نظارت کند تا خطایی از آنها سر نزند . با این قول و قرار برای اولین بار مادرم را به زایشگاه
شیر و خورشید بردند . از شانس بد مادرم این بار دختر زائید . مارقاسم را اگر تیرش میزدند خونش در نمی آمد .
با شنیدن این خبر سراسیمه خودش را به زایشگاه رساند تا مادرم را توبیخ کند و بساط زایشگاه را هم به هم بریزد .
همینکه بالای تخت مادرم رسید با خشم و غضب فریاد زد :
" اسخام ویهچ ، ... آخرش دختر زائیدی !!! ،... حیف نون ... الله لایستر علیچ ... "
هر چه دیگران سعی میکردند او را آرام کنند فایده ای نداشت . می گفت ، این عروس بی لیاقت زحمات پسرم را
به باد داده ،...دخترۀ نمک به حروم . و بعدها که کمی آرامتر شد معتقد بود اصلا تقصیر این زایشگاه و این
دکترهاست ..." اینها که بلد نیستند بچه به دنیا بیارند ! ... این هم نتیجۀ زایشگاه !! ... انگار فقط بلدند دختر تحویل
بدن ...." و همیشه در خاتمه می گفت : " اگر ننه علی بود حتما پسر گیرمان می آمد ."

+++++++++++++++
+++++++++++++++
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بی بی " نوریه " مادر بزرگ مادری و همسر اول بابا بزرگ حاج تقی ، پس از مهاجرت ناگزیر به عراق تا
تا اواخر عمر در نزدیکی بصره زندگی میکرد و در تنهایی و عزلت به سختی روزگار می گذراند . او زنی ناکام
و خودساخته بود . در آن دوران تلخ و ناگوار با کمک و همدلی اقوام ساکن بصره و همچنین با تلاش و پایداری خود
توانست زندگی مستقلی را در عراق آعاز کند . او در یکی از شهرک های فقیرنشین اطراف بصره در اتاقکی حقیر زندگی
میکرد و مخارج زندگی را از طریق فروشندگی و آشپزی تامین می نمود . در نزدیکی محل زندگی خود بستیۀ
کوچکی داشت که در آن کالاهای مختصری را برای فروش عرضه میکرد . اجناسی از قبیل تخمه ، باسورک ،سقز،
گوزالعجم ، تفاخه و انواع حلویات مخصوص کودکان در بساط او وجود داشت . به علاوه یک قابلمۀ یزرگ باقله که
خودش هر روز می پخت و در میان سایر وسایل بساطش می فروخت . "عمه حبیبه" و شوهرش " صفرعلی" از
نزدیکترین اقوام ساکن بصره بودند . آنها صاحب سه فرزند بودند ، یک پسر و دو دختر . پسر بزرگ "عبدالعظیم"
نام داشت و دو فرزند دختر که دو قلو بودند . از این دو قلوها یکی شب به دنیا آمده بود و دیگری روز . آن دختری
را که روز به دنیا آمده بود "صباح" نامگذاری کردند . آن دیگری را که شب هنگام چشم به جهان گشود " لیلا "
نامیدند .
در اوایل دوران کودکی من که هنوز آمد و شد ایرانی ها و عراقی ها به کشورهای یکدیگر برقرار بود گاهی
آنها به دیدار ما می آمدند و تابستان را در خرمشهر می گذراندند . صباح و لیلا دخترانی با نشاط و پر جنب و جوش
بودند ، اهل شوخی و رقص و آواز . حدود سه یا چهار ساله بودم و چون دماغم کج و بی ریخت بود آنها به من لقب
" فنوس " داده بودند و همیشه برایم میرقصیدند و آواز می خواندند : " یا فنوستی .... یا گروتی " .
یادش به خیر آن زمانها که کوچک و خردسال بودیم دخترها برایمان می رقصیدند ، اما بعدها که بزرگ شدیم ما را
می رقصاندند .
عمه حبیبه و شوهرش صفرعلی مثل بسیاری دیگر از مردم منطقه از کارکنان و همراهان شیخ خزعل و
نوادگان او بودند . زمانی که حکومت تهران بر خوزستان تسلط یافت و خاندان شیخ خزعل از قدرت ساقط گردید
آنها همراه شیخ محمد سعید پسر شیخ خزعل به عراق مهاجرت کردند و در شهر بصره سکنی گزیدند . در این
دوران ناگوار هجرت و گریز و نا آرامی بسیاری از مهاجرین از جمله همسر شیخ سعید جان خود را از دست دادند.
بعدها خانوادۀ شیخ سعید به کویت رفته و به دیگر خویشاوندان خود پیوستند و اقوام ما در همان بصره ماندگار شدند.
بتدریج رابطۀ تهران و بغداد رو به تیرگی نهاد و مرزها ی دو کشور به روی مسافران بسته شد . از آن پس
تنها از طریق تلفن و مکاتبه خانواده های دو طرف مرز از احوال یکدیگر با خبر می شدند . اما با گذشت زمان و
بالا گرفتن تشنجات سیاسی میان دو کشور این کانالهای ارتباطی نیز از میان رفت . ایرانیان از ترس ساواک و
دستگاه های امنیتی جرات تماس با آنسوی مرزها را نداشتند . شهروندان عراقی نیز در صورت تماس با ایران از
جانب عوامل حزب بعث مورد آزار و اذیت واقع می شدند .
دورانی که بی بی نوریه هنوز به ایران می آمد اغلب در فیلیه نزد خواهرش می ماند و به ندرت عازم خرمشهر
می شد . و اگر گاهی به خرمشهر می آمد ، مدت زیادی آنجا نمی ماند و به زودی دوباره عازم فیلیه می گردید .
زبان فارسی را به دشواری حرف میزد و ما بچه ها زبان عربی را چندان خوب نمی فهمیدیم . اما اهالی فیلیه از
کوچک و بزرگ عربی را به خوبی صحبت میکردند و بی بی نوریه در آنجا احساس خوبی داشت و با محیط
آرام و مردم سادۀ آنجا بهتر کنار می آمد . او در سایر نقاط غریبه بود . در اواخر عمر که بیمار و فرسوده شده بود
به ناچار به خانۀ ما نزد مادرم آمد و پس از مدتها بیماری و ناخوشی درگذشت .
.......... ما زبان مادران و مادربزرگان خود را نیاموختیم .
++++++++++
داستان بی بی نوریه تنها برگ تاریک در زندگی بابا حج تقی است .
چند همسری در آن ایام امری رایج و متداول بود . اکثر مردان بیش از یک همسر داشتند . بابا حج تقی پس از
ازدواج اول و زمانی که صاحب فرزند اول خود یعنی مادرم بود دلباختۀ دختر دایی خود " نصرت" که دختری زیبا و
دلنشین بود میگردد و مصرانه تقاضای وصل او را می نماید . خانوادۀ دایی او را بر سر دوراهی دشواری قرار
میدهند . آنها تنها به این شرط حاضر به این وصلت میشوند که او از زن اول خود جدا شود .
"بی بی نصرت" فرزند احمد نوریان دزفولی و نام مادرش " کوکب " بود . احمد نوریان در مهمانخانۀ محمدی
در اهواز به شغل آشپزی اشتغال داشت . اصل و نسب آنها دزفولی بود . آجداد آنها برای سفر به کربلا به خرمشهر
آمده بودند و بعدها این شهر را برای اقامت دائمی خود برگزیدند .
سرانجام بابا حج تقی " بی بی نصرت " جوان و مهربان را برمیگزیند . و التماس های بی بی نوریه برای نجات
زندگی زناشویی و اقامت در کنار تنها دختر خود به جایی نمیرسد. برخی روایات حکایت از این دارد که بدرفتاریها
و لجبازیهای بی بی نوریه عرصه را بر طرف مقابل تنگ کرده بود . اما زمانی که کار به جای باریک کشیده شد
و جدایی به نحوی جدی مطرح گردید ، دیگر دیر شده بود و تلاش های نوریه نتیجه ای نبخشید . سرنوشت غم
انگیز بی بی نوریه سالیان دراز همچون پرسشی مبهم ذهن و روانم را می فشرد و پاسخی برای آن نمی یافتم .
تا زمانی که پی بردم دنیای عشق منطق خاص خود را دارد و بایستی با معیارهای دیگری آن را ارزیابی کرد .
معیارهایی که در سیستم فکری متداول و در عرف و آداب روزمره جایی ندارد . و چند و چون آن برای همیشه
بر ما پوشیده می ماند . شاید هم دختران آن دوران از جنس دیگری بودند و عشق در بعد دیگری جریان داشت .


..... در این صورت باید اعتراف کرد که ، دختر هم دخترهای قدیم . از این لحاط پدر یزرگ های ما حال و روز
خیلی بهتری داشتند . نوبت ما که رسید دنیا تپید . دورۀ ما همۀ دخترها تفنگدار و کاراته باز بودند .

+++++++++++++++
+++++++++++++++

بی بی " نصرت " ادامۀ با با حجی بود .
او پس از بابا حج تقی بزرگترین موهبت دوران کودکی بود . وقتی به آسمان کودکی نگاه می کنم او را ستاره ای
روشن می بینم که آسمانم را دوست داشتنی میکرد . و آنگاه که بر زمین می آمد بذر محبت می پاشید .
عطر پیراهن او یادآور بوی گلهای رازقی است که در حیاط خانۀ با با می پیچید . و در نگاهش تبسمی شیرین
که دلپذیرترین حرفها و نشانه ها بود . مثل باغچۀ کوچک خانه روشن و روح انگیز بود . بجای یک قلب هزار قلب
پر از مهر داشت . از دیار پاکی و صفا می آمد . می شد در آغوش گرم او به ابدیت رسید و افسانۀ زندگی را لمس
کرد .
او بی بی بود ... او مادر بود ... او همسر بود .
تجمس نهایی یک زن .
................... زنی که صبحانۀ خورشید در پیراهن اوست .

+++++++++++++++

چشمانم را می بندم و به آن خانۀ قدیمی کنار مسجد باب المراد میروم .
آنجا که سرزمین مقدس کودکی هایم بود . در خنکای مطبوع سایۀ بابا و هوای دلنشین بی بی که برای مرغ و
خروس و جوجه ها دانه می پاشید و باغچۀ کوچکی در گوشۀ حیاط که عطر گلهای رازقی را به اطراف پراکنده
میکرد . در ضلع شرقی حیاط آشپزخانۀ کوچکی قرار داشت با اجاق گاز سه شعله بر روی یک سکوی سیمانی و
در کنار آن کپسول گاز . کمی آنطرف تر یک شیر آب ، یک زود پز چدنی و چند قابلمۀ مسی . و عطر غذاهایی
که فقط در آنجا بدست می آمد . در آستانۀ این آشپزخانه چهرۀ همیشگی بی بی نصرت واضح ترین تصویر در
گنجینۀ یادها است . او را می بینم با پیراهن نخی بلند و دمپایی های پلاستیکی . چارقد سیاهی که پایین آن را گره
زده ، بر روی شانه هایش پس رفته و گیسوهای حنایی اش از زیر آن در روشنایی روز می درخشد . او را می بینم
که مهر است و ماه ، ............... و به ناگاه چهره اش با تابشی در نگاهم محو می شود .
در کنار آشپزخانه یک پلکان سرپوشیدۀ سنگی که راه ورود به پشت بام خشتی بود . و در آن سوی آشپزخانه یک
نردبان چوبی تکیه داده بر دیوار ...... یک نردبان چوبی کوچک .
..................... نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت .
آن خانۀ کوچک آجری معبد سالیان من بود .
دنیای ساده و صمیمی . پناه آسوده و آرام در آن دنیای نا آرام ..... سرزمین موعود ..... ارض مطلوب .
...... اورشلیم ..... ،
....... اورشلیم کودکی ،
...... اورشلیم نور ... ترانه ... شکلات ... حامض حلو ......... حمبوس .......................... و کاغذ رنگی .

+++++++++++++++
+++++++++++++++

.......... و خدا بابا را آفرید .
بابا " حج تقی " پدر یزرگ مادری . فرزند " رضا " و " جواهر " . اجدادش از سعبات سلیم می آمدند .
شغل اصلیش معماری و بنایی و مدتی نیز مزیقه نواز دربار شیخ خزعل بود .
آن روز که خدا بابا را آفرید ، آن روز او مهربان ترین خدای دنیا بود .
او با با را آفرید تا اشتباهات پیشین خود را جبران کند . آن روز خدا با ما سر دوستی داشت . او را آفرید تا دامانش
گاهوارۀ کودکی های ما باشد .
یاد او یادآور زیباترین رویاهای کودکی است .
در عمیق ترین این رویاها هنوز صدای او را می شنوم .
... صدایی خواستنی ، ... ساده و صمیمی ، ... نوازشگر جان تشنه ، ... که چون آبشار بر من فرو میریزد و اندوهم
را می زداید .
صدایی که با من می ماند و مهربانی را تا ابد در ذهن من تکرار می کند :
..... باکی نداره بابا .....


+++++++++++++++++
++++++++++++++++
--------------- پا یا ن --------------







Hamid

 

 

+++++ گل آمد ... سنبل آمد ++++

آی قصه ، قصه ، قصه
نون و پنیر و پسته
رو بام خونۀ ما
تو آسمونِ بالا
خورشید عالم آرا
تازه و شسته رُفته .
==========
بین هزار ستاره
پر از ناز و اشاره
دخترکی نشسته
رو دامن سپیدش
سنبل نو شکفته .
==========
ستاره های رنگی
دایره های زنگی
می خونن دسته دسته
هانا رسیده از راه
پیش هدی نشسته .
==========
آهای ، آهای فرشته
آش ماست و آش رشته
نون داغ و برشته
قصه رو کی نوشته ؟
که از رنگ بهشته !
==========
قصه سبد سبد گل
هدیه به روی سنبل .
++++++++++++++
++++++++++++++

 

Hamid

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

Hamid


نویسندگان
Hamid

.......زندگی حمبوس است .......نرم و چابک به خود می پیچد....... ...........دور میگیرد و بی وقفه تکاپو دارد.......... ..........مومنتم دارد........ .............با همه خاموشی سینه اش پر جوش است.............. .................گر نچرخد حمبوس، می میرد................ ...................دست مگذار بر دست................. ...............دست تو............. ضامن گردش این حمبوس است..........................

آرشیو من
اردیبهشت ٩٢
فروردین ٩٢
اسفند ٩۱
دی ٩۱
آذر ٩۱
آبان ٩۱
مهر ٩۱
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
خرداد ٩٠
بهمن ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
آبان ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
آبان ۸٧
امرداد ۸٧
اسفند ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
  ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
لینک های روزانه
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
پردیس من


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0